|
سوگمهر
حسن باستاني
بازي گاه:
بندگاهي چون دخمه اي نيمه تاريك، با ديوارهاي نمور
و سنگ چين، كه ميخها و زنجيرها و گرده هاي فلزي از آنها
آويخته .
سوي راست دخمه، در بلندا ، چهار چوبه ي دري است و
پشت آن، و كمي دورتر، پردهاي.
پلكاني سنگ چين و نيمه ويران پيچيده از پاي چهار
چوب در، تاكف دخمه.
دركنارها ، سه پايه اي چوبين شكنجه ، پيچيده در
ريسمان و كنف كه جاي ابزار و جامههاي بازي نيز هست. و دورتر،
كندهاي با خون آبه هاي ريخته بر آن كه خشكيده.
در ميانه ، سكوي گرد گردنده و تيركي چوبين با حلقه
هاي فلزي در دو سر آن و زنجيري بلند، كشيده از سقف دخمه، آويخته به
قرقره اي، كه از ميان تيرك گذشته.
ابزارهاي بازي چون شمشير و شلاق و پياله هاي رنگ و
تكه هاي پارچه و جامه هاي بازي و تنبور و دف، در كناره ها. دو مشعل
خاموش بر دو ديوار دو سو، و يكي برديوار پلكان كه در انتهاي صحنه
است.
پيش از ورود سردار عيار با موي و ريش آشفته روي
سكوي گرد و رو به سوي چهارچوب در نشسته و بي خود از خود تنبور مي
نوازد.
همزمان با آمدن تماشاگران، بازي ساز نقش سردار هم
وارد شده، جامه هاي بازي را مي پوشد و خود را مي آرايد.
]
سردار؛ پاي افزار سنگين و جامه اي فلز دوزي شده ،شلاق و شمشير
وخنجرو […
]عيار؛
جامه هاي چاك خورده از شلاق، با پيشاني بند، بدون پاي افزارو نواري
از زنجير بر هر دو دستش
وپاهايي كه با زنجيري بلند به كف دخمه بسته شده
اند.
[
سردار از پياله هاي رنگ ، گرد خاكي رنگي را در فضاي
دخمه مي پاشد،و همه ي فضا ي دخمه را گرد خاكي رنگ مي پوشاند.
عيارهمچنان مي نوازد، بي خود از خود، و لحظه اي
كوتاه، سايه اي پيدا و ناپيدا از دختري گيسو بلند، در پس پرده( پشت
چهار چوب در) نمايان مي شود كه گويي گيسوانش را در باد شانه مي
زند.
در اين بين سرداربا آيينه اي كوچك در دست چهره خود
را مي آرايد؛ جاي يك زخم كهنه روي چهره اش ؛ ابروان و چشماني پر
رنگ وسياه. سپس خيره در آينه مي ماند.
در حركتي باز تاب نوري از آيينه ناگهان بر چهره اش
مي افتد و سردار به خشم آمده، آيينه را به زانو مي شكند.پس بند
شلاق به رنگ سرخ مي زند و به سوي عيار رفته آرام بر پشت او مي كشد،
رد رنگ خون برجامه ي عيارنقش مي بندد،عيارگويي درد كش، به خود مي
پيچد،وسايه ي دخترك ناپيدا مي شود.
و باز رنگي ديگر كه با شلاق بر پشت عيار كشيده مي
شود.
پس سردار درسوي ديگر شلاقش را مي تاباند و در فضاي
خالي ميزند، صفير شلاق
مي پيچد ، عيار به خود مي پيچد ، گويي شلاق بر پيكر
اوست كه فرودمي آيد. و دوبار.
پس سردار شلاقش حلقه گردن عيار كرده ، خركش
او را به سويي مي كشد.
پس پنجه در رنگ سرخ زده ، بر چهره عيار مي كشد. رد
خون بر چهره عيار نقش مي بندد. عيار به رعشه مي افتد ، گويي از
درد.
پس سردار او را به تيرك چوبين مي بندد. دو گوشواره
زنجير از دودست عيار آويخته شده، بر تيرك كوبيده مي شود، عيار
دردكش…
سردار زنجير بسته به تيرك را مي كشد و عيار
چليپاگونه، با تيرك بسته، معلق در فضا مي ماند.
پس سردار تنبور را با تبر ، و دف را با تير به
ستونها و تيركهاي جوبي مي كوبد. مشعل خاموش روي ديوار پلكان
را برداشته ، خارج مي شود.
صحنه در خاموشي فرورفته ؛ تنها روشني بسيار كم
سويي، سايه هايي را نمايان كرده است.
و در اين خاموشي ، صداي چكيدنهاي چكه هاي آب ازسقف،
بر سرو روي عيار و كف دخمه ، پژواك مي شود. دمه و مه همه ي فضاي
پشت چهار چوب در دخمه را پر ميكند و آواي دختر گيسوبلند-پريزاد، مي
پيچيد- سوزناك - در فضاي دخمه ، گويي از وراي ديوارهاي سنگي آن ،
وصداي چكيدنهاي آب را درخودمحومي كند.
وآرام روشنايي باز تابيده از پشت در دخمه، سايه اي
از پري زاد را در پس خود نما يان مي كند كه گويي گيسوانش در باد مي
رقصند- نرم و بلند.
آنك عيار آرام آرام سر برميداردو خيره در سايه ي
پري زاد.
عيار: آي
…
اي پريزاد!
…
از همان نگاه نخست
دانستم كز كيش تو گريزي نيست و از مهرات. نه
…
خواهش رهايي ام نيست
…
كاش سخني مي گفتمت، چشم درچشم، و نوازش گيسوان درباد تو را بر چهره
ام به زندگي مي نشستم، و بوي شكوفه هاي هميشه سرخ آ ويخته بر
آنها را، تاب مي آوردم، پيش از آنكه مرده باشم!…
]
روشنايي پشت دمه و مه آرام آرام بسته مي شود وسايه
ي پري زاد نا پيدا مي شود.
سردار با مشعلي روشن در دست ، به زير چهار چوب در نمايان ميشود
[
سردار: با من
…
زبان بسته اي ؟!…
پچ پچه با كه مي كردي؟
]
در برابر عيار آويخته مي ايستد. به روشني مشعل
اندام عياروسايه او متلاطم
بر ديوار ديده مي شود . در خون و نيمه جان ، و از سرو روي آب چكان
[
سردار: بوي گنداب گرفته
اي مردار
…
پوسيده اي !…
تا كجا اين بازي ؟!…
]
به سوي مشعل خاموش
بر ديوار مي رود[
نشنيدي شيري كه بر من غريد، چه با يالش كردم؟…
]
مشعل روشن را به مشعل خاموش نزديك مي كند و مشعل
خاموش ناگهان
شعله ور مي شود . سردار با نگاهي به عيار به سوي مشعل ديگر مي رود
[
اوهماورد من نبود
عيار!…
]
مشعل روشن را به مشعل خاموش نزديك مي كند و مشعل خاموش
ناگها ن گر
مي گيرد. لبخندي به نشانه قدرتمندي مي زند.
آرام شلاق آويخته از بند كمربندش را باز مي كند و
به سوي ديوار پلكان
انتهاي صحنه مي رود. سر شلاق از پس اوبر كف دخمه
كشيده ميشود و
صداي حلقه هاي كوچك سربي آن كه بر زمين كشيده مي
شود، در فضا
مي پيچد. سردار در انتهاي صحنه ، مشعل را بر
ديوار پلكان مي زند و
به زير آن مي ايستد، و ناگهان شلاقش را در
فضاي خالي به صدا در
مي آ ورد.[
سردار: اينك زبان خوش
…
از كدام راه به بارگه مي شدي ؟
…
]
بر فضاي خالي شلاق مي كشد. صفير آن مي پيچد.[
شاهزاده به دام چه مي خواندي ؟…
]
شلاق بر فضاي خالي –
عيار به خود مي پيچد[
گوش بسته اي؟…
فرمان مركت مهر كوب شهرياراست ، نگران نشانه اي !
…
]
عيار به تمسخر لبخندي مي زند،.سردار شرزه شمشيرميكشدو بر
زنجير تيرك فرود مي آورد، زنجير كنده
شده، عيار با تيركي كه
به آن بسته بر زمين مي افتد
[
سردار: زبان بگشا!…
مرگت آسان گردان!…
پچ پچه مرا خوش نمي آيد…
نعره زن، فرياد كش
…
غريوكن
…
]
عيار را واميدارد كه به روي پاي افزار سنگين اش بيفتد[
پاي افزاربوس !…
لا به كن!…
]
چهره عيار را به روي پاي افزارش فشار مي دهد[
عيار: چرا
نمي كشيدم !…
سردار: نه كم از صد
بار!
عيار :
]
به ريشخند
[
هـ
…
تلاش بيهوده است!
]
سردار از سر عيار گرفته او را بلند مي كند برابر خود[
سردار:
]
به خشم[
هرزه گرد ياوه گو !…
زبان به پاسخ بگشا!
عيار: بسته مهراست
سردار.
سردار: گاو ريش نادان
…
شاهزاده را مرداني خواستارند بلند آوازه و پر شوكت!…
آوازه توچيست شبگرد!
عيار : رسوايي!
سردار: همين!…
ديگر چه؟
عيار : شيدايي!
سردار: دست گرفته اي هرزه؟ جادو چه
كردي با شاهزاده؟
عيار : آنچه به افسون شما
پوچ نگردد.
سردار:
(
توفنده)
او دلبر ديگري است بدكار!
عيار : من نيستم.
سردار: چه به پايش نشسته اي؟
عيار : پاي بندم!
سردار:
بيزار است!
عيار : مگر همين نمي
خواهيد!
سردار:
هم راي مرگت!
عيار : پس درنگت از چيست
سردار؟!
]
سردارميزند
بر تخت سينه ي عيار[
سردار:
( از
ميان دندانهايش )
مرا بازيچه زبان مكن جانور!…
بگو با او چه كردي؟
…
عيار : چه گويم كه او با
من چه كرد؟
سردار:
(غرنده)
راست با من باش عيار!…
او شيداي توست!
عيار : همين است كه
زنده ام!
سردار: مي توانم تو را
كشت!
عيار : پس بيهوده
نجوش .
سردار: كاش همدردت نبود!
( شمشير كشيده به كس گماني مي زند)
عيار : پس چه ميجويي؟ اين من!…
بنگر!…
سردار: من بدين ناچارم اي
مرد!
عيار : ميدانم!
سردار: بگو كه فريب كردي!
عيار : با دلش؟
سردار: به آزمندي سيم و زرش.
عيار : ياوه !…
سردار: اين شيدايي به كجا مي
كشد؟
عيار : باشد به جدايي، به
فناء !…
سردار: دشمني با كه مي
كني نگون بخت! انديشه ي خامت به كجا ميبرد؟
رها كن خود را ازاين بند! بگوكه ترفند شب زني بوده است!
عيار : نبوده است!
سردار: به انديشه كين توزي از
شهريار.
عيار : شرم آور !
سردار: از سر آوارگي .
عيار : شوريدگي!
سردار: بگو كه فريب كردي!
عيار : نكردم !…
سردار:
(
شرزه)
با تو چه كنم ؟!]
در مانده تكيه به
شمشير زده و لختي به درنگ ميگذرد[
كاش نمي دانست در بندي !
(با
خود)
آه!
…
شيدايي! كيست هماوردت و چيست راز پيروزي بر تو؟!…
]لختي
در انديشه مي ماند، به سوي عيار مي رود[گوش
گيراي مرد- اي عيار!…
مرا دشمني با تو نيست. من خود بيزارم از اين بازي!
عيار : چه پيش آمد سردار؟!
پيشتر چنين نبودي!
سردار: تو ازگردن نهي چه مي
داني! مرا فرماني است از شهريار و من ناچار به سر سپردن!
عيار : سخني تازه!
سردار: من در انديشه شمايم!
عيار : كهنه فريب زورمندان
!…
سردار: چه گويم كه باورداري؟
عيار : راستي.
سردار: اينك كه مي شنوي هر سخنم
راست است.
عيار : و با دلت ؟
سردار: مهر!
عيار : پس نشانه اي بياور گمان
شكن بر راستي گفتارت!
سردار: از چه؟
عيار : پري زاد!
(درنگ)
از او بگو، اگربا دلت مهري است، وگر بر زبانت راستي!
سردار: ( در انديشه) از
اين تو را چه سود هنگام كه سرت به زير تيغ است؟!
مرا اينك انديشه در پي چاره است و تو از چه مي
پرسي؟
عيار : سخنانت همه
باد است، مگر كه نشانه اي آوري!
سردار: چه منگي! تو او را مي كشي!
عيار : (گنگ) پرده برگير!
از چه لاف مي زني؟
سردار: اگر لاف زني است از
راستي است! تلخترين سخنان ؛ از او كه خواستي- پري زاد!
عيار : پري زاد!
…
با او چه كرديد؟!…
زبان بگشا سردار!…
سردار: به پيماني!
عيار : هر چه باشد.
سردار: نمي شكني؟
عيار : آنچه نياموخته ام،
پيمان شكني است.
سردار: اين دخمه گورستان گفتار من!
عيار : و من!…
بگو سردار!…
سردار: نخست پيمان!
عيار : و با هزاران سوگند!
(درنگ)
سردار: شاهدخت رهايي ات خواست !
عيار : دلم آشوب است!
سردار: و شهريار توفيد؛
( به جاي شهريار) نه!…
بكشيد ش!
عيار : كاش نمي خواست!
سردار: واو
–
شاهدخت- به پاي پدرافتاد! چنان بردكي!…
عيار : درد مي كشم…
سردار: ( به جاي شاهدخت) رهايش
كنيد!…
سوگند مهر را كه فراموش مي كنم كه بوده است!…
عيار : واي!
…
اندوه بر من!
سردار: و شهريار غريد؛
- آتش زير خاكستر ! بكشيد ش!…
عيار : بكشيدم
…
بكشيدم!…
سردار: واو
–
پري زاد، زاده شاه- گريست! چنان ابركي!…
عيار : مي سوزم…
سردار: ( به جاي پري زاد) اين
مردي نيست كه مي كنيد! او به بند من افتاده ؛ انگيزه
ي شيدايي اش از من بود. بر من بخشيد ش!…
مهر من با اوست!…
من بر او دلبسته ام!…
عيار : مي ميرم اي
همه مهر!…
اي پري زاد !…
سردار: و شهريار فغان زد ؛
- شهرياران و عياران ؟! واي رسوايي ! ديگر چه مي ماند نشان
ازشهرياري؟
بكشيدش !.. هر دو را بكشيد!
…
عيار :
(
رمنده به فرياد )
دروغ !…
دروغ !…
( ردنگ )
سردار: با اين كه تو مي كني،
فرماني است كه مي آيد!
عيار :
(
نالان )
اين سزاي چيست؟!
سردار: او نيز همين گفت، و
شهريارغريد چون شير؛
- اين فريب شب زني است! بازي شان همين
است!…
چندي از مهر مي گويند- شيدايي!…
اينان در انديشه ي تاراجند.
عيار : من با
او هيچ نگفتم!…
سوگند كه با او هيچ نگفتم!…
سردار:
(
دربازي شاهدخت)
او با من هيچ نگفته !…
(در بازي شهريار)
ترفندي تازه! بكشيدش
…
( در
بازي شاهدخت)
خود را مي كشم
…
عيار : نه!…
سردار:
(به
شهريار)
خود را ميكشد!…
( در بازي شهريار)
ننگ آورتر، دلباختن به عياري است! من بازش نمي دارم.
عيار : مادر…
مادر!
…
چرا مهر آموختي ام؟ !
سردار: شنيدي؟
…
شهريار بازش نمي دارد!…
چه مي كشي اورا؟…
عيار : ( به خود مي پيچد)
دژ خويان !…
چه مي دريدش؟
سردار: اين نشان بيزاري نيست؟
كينه اي از شاهزادگان؟ بگو شب زني بوده است- فريب!…
عيار : آنچه تو مي كني
!...
]
سردار شرزه شمشير مي كشد و بر بندهاي زنجير و حلقه هاي
تبرك ميزند؛ تيرك از عيار كنده شده و حلقه هاي زنجير پاره
آويزان از دستان عيار مي مانند.[
سردار: من رهايي تان
مي خواهم.
عيار : (
ناباور) تو را چه سود؟ !…فرمان
سرورت را بگزار، سردار!…
سردار: ( به اويورش
ميبرد) دست بدار از اين بيهودگي !
تو اورا مي كشي؛ مرا مي كشي؛ پيشتر از اين مي مردي، من ايستادم !…
عيار : ( به
ريشخند) اين سخنانت را نياز به سوگند و پيماني نبود!
سردار: هيچ دگرگون
نمي شود كه باور نكني . ليك با مرگ تو…
]
مي ماند. بيرون ميرود. آواي پري زاد ميپيچد.
عيار در تنهايي سر بر مي دارد
[
عيار
:
آي
اي پري زاد!…
رهايم مكن در برهوت اين جهان،زيرا تو از ژرفاي قلب من آگاهي!
]
يوغ را بر دوش اش مي گذارد
[بنگر
از آن بلندا…
بنگر كه يوغ تو را زاده ام…
و بر چليپا يت اندامم را بخشو ده ام!]
يوغ را با خود مي كشد،صداي صفير شلا ق. عيار به خود مي پيچد
[نه
!…
يوغي را كه مرا بدان پيوستي هرگزازدست ندهم…
خجسته آنكه به نام تو بر چليپا رفت…
زيرا هركه به پاس تو بميردزنده ماند!
]
بر زمين مي افتد ازناتواني و سنگيني يوغ
[
گواه
بودم اي پري زاد…
گواه بودم كه چگونه از برج نگاهباني خويش مرا با مهرباني مي پاييدي
!…چرا
اكنون زندگي ات را تباه مي كني؟…
من كيستم؟!…هيچ…نا
چيز!…
ونه حتي بزرگان روي زمين سزاوار آنند كه تو خويشتن را فداي آنان
كني!…
]
صفير شلا ق مي پيچد؛ عيار به خود مي پيچد[
آه…
اي من!…
اي هيچ!
…اي
ناچيز!
…چگونه
زندگي اش را نجات تواني داد؟…
]
بر زمين مي افتد[
آه.…
اي روح!
…چشمانت
را فراز گيروازغل وزنجيرهايت گلايه مكن!…
]
صفير شلا ق
[
به تو سوگند كه اميد از
كف ننها ده ام…
]
بر مي خيزد،يوغ بر دوش، مي گردد
[
خسته مشواي خرد!…
تن در مده اي عشق!…
آه
…اي
خورشيد قلب من!
…چه
كسي زيبايي پر شكوهت را پژمرده است؟!…
خميره ي خويشاوندانت؟…مهرپدرانت؟…ازبرادرانت
كدام؟...آنان شكارگران بي شفقت اند…
(صفير شلا ق) آي
…مردگان
برخاسته اند
…اين
است منزلگاه شبروان…آ
ي
…
گوسپند سرگردان
…شبان
در پي توست…
آي
…آزاده
ي تحقير شده…
مسيح در پي توست…
كيست تشنه ي اين عشق؟
…آه…
به جنبش در آي اي روحي كه به زنجيرها همي بسته اي…
به جنبش در آي…
]
بانگ دفهاوتبورها بلند مي شود.عيارسماع گونه
مي رقصد
با يوغ و زنجيرهايش…تا
مي افتد. سردار مي آ يد
[
سردار:
شاهزاده گفت؛
- او شكار مهر منست. اگر گرگي است شب زن ، به ترفند دلدادگي،
رهايش كنيد به بلا گرد من، كه بيزاري از مهر مي زايد به مرگش .
عيار : ( به فرياد)
نبوده است!
سردار: (توفنده)
دروغي بگو عيار!
]
خاموش درانديشه كام مي زند دف را برداشته برابرچهره اش
مي گيرد و با تكانهايي حلقه هاي آن را به صدا مي آورد[
عيار: تشنه ام…
سردار: ( ازپشت دف ) روزهاست
مي كوشم دست بداري ، خود را برهاني. هرچ مي كنم به زجر، به درد، به
وحشت ، به مرگ
…
پاپس نمي كشي! هر سخني دروغ مي نمايد پيش تو، و تو دروغي نمي گويي
براي رهايي اش! تو شيدايي، وهمين درد مرا ميكشد…
هماورد سرداري چون من ، نزار شيدايي بي پشت!…
]
مي ماند و دف را پايين مي آورد تا زير چشمان اش[اينك
مي گويمت راز پنهان ، با ياد آوري هزار سوگندت به پيمان!…
من
…
من بر او شيدايم!…
]
ناگهان بردف مي كوبد و همراه آن به رقص مي افتد[
بر
او شيدايم
…
بر او شيدايم…
عيار :
(
ناباور و گريزان)
دروغي نو! نه
…
نه
…
نه
…
]
خاموشي
[
سردار: تو هماورد مهرمني
عيار !…
عيار : ترفندي تازه!
سردار: چرا باور نمي كني؟!
عيار : تواز باور
بسيار دوري.
سردار: تو مرا به شكست مي
خواني نه رزم ؛ رسوايي!…
ونمي داني كه من رسواي اويم !…
عيار :
( به
خود مي پيچد)
واي از فريب !…
سردار: چشم باور چه مي
بندي بر اين راست سخن؟
عيار : بگو راستتر
كدام است؟
سردار: درد شيدايي مي فهمي
؟
عيار :
(
گريزان)
ديگر هيچ مگوي!…
سردار: اين درد من مي كشم،
روزهاست ، و اين از توست.
عيار : اين بازي است…
بگو كه فريب است!
سردار: اوسپرده ي من بود، من
نگاهبانش . با من به مهر نبود- سرد بود!تانشان ازدل دادمش ، خنديد
، گريخت
–
بي پاسخ!…
پس از هر چيز گفتمش؛ از مهر، ازدل، از نشان، از سالهاي آرزو!
او با من به مهر آمد، مهربانش گشتم، به بستر مهرش رفتم…
عيار :
(
زخم خورده مي غرد)
نه !…
مرا تاب اين دورغ نيست!
سردار:
( به
زانو ميرود و مشت بر زميني مي كوبد)
اف بر اين شوريدگي !
عيار : (
ديوانه وار)
بر خيز سردار! چه ترفند ميزني؟…
] شلاق را به دست سردار مي دهد
[
شلاق زن!…
با خشم زن!…
اين گونه برمن متاز!…زبان
تازيانه ات خوشتر است؛ باورپذيرتر!
(
گريان)
بزن…
شلاق بزن!…
شلاق بزن…
(درمانده)
شلاق بزن…
( مي ماند و مي گريد)
سردار: در آوردگاه مهر ،
تا زيانه بركه كوبم ؟!
( شلاق را بر گرده خود مي كشد)
بركه كوبم؟!
…
عيار :
( به
خود مي پيچد)
با من چه مي كني؟
سردار: با من چه كردي؟
…
( خود را ميزند)
با من چه كردي؟
…
عيار : واي برمن اگر اينان راست
باشد! واي بر من !…
سردار: من مهربانيش نتوانستم؛ تو
ربوديش ! از من!…اينك
او دلش با توست ،و من ديگر چه مي توانم كرد؟
…
من نرد مهرباختم عيار، و تو پيروز!
[
ناگهان با نعره اي شمشير كشيده به زنجيرهاي پابندعيار مي كوبد و او
را مي رهاند ]
برو!…
اينك كه هر چيز از مرا بردي، جان خود نيز ببر!
…
به تيرهاي دركمين جان مباز، بگذار من بمانم و تيغ شهريار و داغ پري
زاد! شب زني از اين نيكوتر؟! برو عيار…
بگذار به، سوگ مهر خويش بنشينم !
(
نعره مي زند)
برو!…
عيار : به كجا؟!…
در پس اين ديوارها نشان چيستم، مگر هزاران تيغ آخته !
(درنگ)
اين زنجيرها به باور چه گشودي ؟ اين چه دردي است جانكاه؟! كاش نمي
گفتي ام از مهر !…
كاش هذياني بود از بيزاري و خشم!…(
درنگ . با گره اي در گلو)
من
…
من هرگز به بارگه نشدم سردار!
]
به سوي تنبور رفته همچنانكه آن را نوازش ميكند برداشته و آرام پنجه
درآن مي زند[
در ايوانش ديدم…
گيسوانش به شانه مي افشاند در باد…به
زيبايي اش درماندم
…
گيج !…
چون شكاري و بسته دام…
پس نگاهش بر من عيار بي يار افتاد؛ خيره ماند…
لرزيدم
…
چيزي در من فرو ريخت؛ بي ياري يار شد؛ عياري فراموش…
همين شد، به
شيدايي باختم!
…روزها
چشم برايوان مي ماندم، شبها سرگردان بيابان، زبان زد مردمان، رسواي
عياران، هر دهان چيزي ام مي گفت بازباني…
( به سردار) بگويمت ازسخناني كه بردلم سنگين مانده
است ؟
]
روبه سوي چهار چوب در دخمه برروي سكوي گرد گردنده
نشسته
و پنجه هاي قوي در تنبور مي زند- عاشقانه ترين نواها
و همراه آن نواها خود نيز در رقص است.
سردار در بازي نشانه هايي ازكساني را بر مي دارد ويك يك
آنها را بازي مي كند و هربار سكوي گرد گردنده را كه عياربر
نشسته ميگرداند.
هر بار عيار رو به سويي قرارمي گيرد بي انكه
هيج واكنشي از
خود نشان دهد
[
سردار:
(
دربازي گذرنده)
هاي عيار!…
در طريق سلوكي؟
]
به تمسخر مي خندد و مي گذرد و سكورا مي گرداندد[
-
( در بازي پيرمرد دستار پيچ)
طريقت را هفت وادي است جوان؛ طلب و معرفت و عشق و
غناء ، توحيد و حيرت و فناء
…
اكنون تودر كدامين وادي غوطه وري ؟…
]
مي گذرد و سكو را مي گرداند[
عيار :
(همچنانكه مي نوازد)
من آن دستار پيچان را نمي فهميدم سردار، كه از من بسيار دور بودند.
ليك كساني را كه با زبان من مي گفتند خوب مي فهميدم
…
سردار:
(سكوي گردنده را مي گرداند. دربازي پيرزن بر بلندي ميرود)
هاي جوانك!…
هر بامداد تا شامگاه، چه مي جويي در پاي اين
ديوار؟ ها؟ !…
آفتاب همه جا مي تابد و تو به زير پنجره ي ما ، چه مي نوازي؟
مرا
چند دختردم بخت است به خانه، وبا اين كه تو ميكني، نامشان بر
سرزبانها مي افتد به كاري كه نكرده اند!…
بر خيز جوان
…برخيز،
يا كوبه ي اين در خانه ما را بكوب، يا نواي عاشقانه ات را جاي ديگر
سركن…
عيار: او نواي
عاشقانه را مي فهميد سردار!…
سردار: تو پيش از آنكه شيدا
باشي،عيار بوده اي !…
عيار: عيار بودم
وبي ياربودم…
( مي
نوازد و مي خواند)
اي ي ي ي…يار…
سردار: (در
بازي مردي- سكو را ميگرداند)
به كسوت عياران در آمده دلبري كندبي پدر!…
تف بر تو كه بزرگي نام عياران پاس
نداشتي و بدنامي ايشان خواستي!…
]
مي گذرد-سكو را مي گرداند[
-( دربازي اباشي مست) هاي
…
ولگرد!
…
يك بارمي گويمت…
و براي هميشه….
چشم از آن ايوان برگير….
او ، شكار من است!…
]
سكو را مي گرداندد و ميگذرد
[
-( در بازي عياري از عياران) عياري و شيدايي؟... آيينمان به باد مي
دهي با اين كه ميكني!
دل كن از آن دختر!…
او تو را افسون كرده است، دلبري مي كند- فريب آنجاست…
گسترده دامي كه از زبانت كشند چند و چون
عياران !…
هشدار كه فريب اين چشته نخوري!
عيار: تلف كردم به عياري،
عمري را كه شيدايي نشناختم!
]
عيار از نواختن مانده پيشاني برزمين مي نهد و شانه
هايش مي لرزند
سردار سكو را مي گرداند و نشانه اي از كس بازي را
بر مي دارد.[
-( در بازي نيش زني) شب از نيمه گذشته و تو هنوز
به نيايش نشسته اي؟!…
]
تلخ مي خندد و ميگذرد[
عيار :)
با چهره اي خيس از اشك سربر مي دار) هرزبان شلاقي
بودكه مي كوفت، ومن پينه بسته ي
نيش زنان؛ ومن خندستان مردمان، سرگردان بيابان،سنگ خوركودكان؛
رسواي عياران...چه بگويمت سردار؟
…
چه بگويمت كه چه داغكوب بوده ام؟!…
]
سردار آرام به سوي عيارميرود وسراورا نوازش مي كند
[
سردار: ومن كاش نه سردار، كه عياري بودم شيداوداغكوب
پري زاد، وبارم همه درد ورنج ، كه از براي او مي كشيدم!…
] يك
رشته زنجيربلند به خود مي پيچد،پس يوغ را برداشته،بردوش مي كشدو مي
گرد [
بكو عيار !…
ازپري زاد بگو !…
]
عيار آرام برخاسته، دف را برداشته و پوست آن را گويي كه چهره پري
زاد است نوازش ميكند[
عيار : واو–
پري زاد
–
زاده ي مهر،چون خورشيدي برايوان،همه راميديد و خاموش!…(درنگ)
تا شبي كه ماه تمام بود؛ بر ايوان آمد.
]
دف را بالا مي برد و برابر مشعل روي ديوار
پلكان
مي گيرد ، بازتاب شعله مشعل از پشت دف مي درخشد[
و آن شب ، در برابر ديدگان من،
دو ماه بود كه مي درخشيد…
]
سردار لختي مي ماند خيره در دف كه مي درخشد گويي
چون چهره ي پري زاد[
پس نگاهش به لبخند آميخت؛
شيدايي به ديوانگي باختم…
]
بر دف مي كوبد مست، و مست به رقص مي افتد. سردار به گردش مي افتد.
نواي دف و رقص ز نجيرهاي دست وپاي عيار، نوايي غريب ر
ا مي سازند
[
شكوفه اي سرخ انداخت…
سوختم
…
]
از نواختن مي ماند .سرداربايوغ به زانومي رود[
اگر شيدايي ميداني!…
سردار: تشنه ام
!...
]
يوغ را رها كرده به زانو مي رود تا به تاقار آب، سر در آن ومي نوشد
[
عيار: ميدانستم
…
عيار و شاهدخت نا شدني بود. انديشه ي چاره كردم؛
- راهي نيست ، بايد ربودش
…
]
دف را بر پشت خود مي آويزد و بازي مي سازد[
شبانه به پاي ايوان شدم، ريسمان انداختم
…
]
ريسماني را بالا مي اندازد،سردار وارد بازي او ميشود
[
سردار:
ريسمان انداختي
….
عيار:
گيسوي بلند بيانداخت ...
سردار:
گيسوي بلند بيانداخت…
عيار:
آويختم…
تا لب ايوان…
سردار: آويختي…
تا لب ايوان
…(
در بازي گويي به سوي كسي فرياد مي زند) شب زني دلبر من مي
زند…
]
تيري را كه دف را با آن به ديوار دوخته بود بر
داشته و بر دف
آويخته از پشت عيار مي كوبد. دف مي تركد و تير راست ميماند[
عيار:
آخ...
]
عيار
مي افتد. با نگاهش كه خيره بر ايوان مانده[
و من ديدم كه پري زاد ، گيسوي بلند
بكند و سخت گريست !…
]
خاموشي
[
كاش نشاني نمي دادي ازدرد آشنا!
[ درنگ[
سردار: فرمان مرگت دريد،
چون شير بچه اي. رهايي ات خواست به سوگند مادرش!…
و شهريار پنهاني مراگفت؛
( دربازي شهريار
)
وا كاو!... اگرشيدايي است،آنچنان كن كه كس
نداندبراوچه رفت كه رسواي است. وگرعياري و شب زني، بگو كه وا
گويد؛ پس رهايش كن به بلا گرددخترم .
( در بازي خود)
به خواهش افتادم كه ؛
- شهريارا !…
بيم آفت مي رود بر شاهدخت ازاندوه !…
و او گفت؛
- بگوييد گريخت ، آنچنان كه ناپيدا شد.
-
( در
بازي خود ) با
اين گماشتگان بر باروها و ديوارها و هزاران كمان كشيده زه شان ؟!
-
( در
بازي شهريار)
بگوييد به زبان آمد . شب زني بود در جامه ي عياران.
- از ما باور نمي كند .
-
( در
بازي شهريار)
چندي مي گريد، پس به فراموشي مي دهد.
-
تاب نمي آرد.
-
( در بازي شهريار)
همان كه گفتم!…
]
خاموشي[
من اينك پيك مرگ توام، و كينه ام كشته
ي مهر اوست.
مرا دل به كشتن تو نيست؛ بگريز و
نمير!…
عيار : دلباخته ي
گريخته!…
پس چه خواهد شنيد پري زاد از زبان مردمان؟…
]
هر يك بازي كسي را مي سازند[
سردار:
( در
بازي كسي)
آن دلباخته كه گفتند گريخته كه بود؟
عيار :
(در
بازي ديگري)
شب زني بوده بي رگ ، در جامه ي عياران.
سردار:
( در
بازي )
گفته اند كه كشته اند!…
عيار :
(دربازي)
سزاوار هزار تير كه هرزه بر تنش دوختند!
سردار:
(دربازي)
و گناهش آيا به راستي شب زني بوده است؟
عيار :
(
دربازي)
هيش !…
كس نداند كه شنيده ام فريب به شيدايي كرده بوده است
سالوس ، به دست يازي بر سيم و زرشه زاده!…
سردار: چاره كن اگر
چارگري!…
مرگ تو بيزاري پري زاد است از من، به گمان رشكي كه بر تو بردم ، كه
نبردم! و مرا تيغ شهريار خوشتر تا بيزاري او !…
بگريز عيار!…
بگذار او بداند ازچيست كه مي ميرم و نمي كشم!…
( با گره اي در گلو)
بگريز!…
عيار :
(
درمانده)
تا كجا؟!
…
من نشان مرگم سردار و تو اين نيك مي داني.
سردار: اگر گريختن نمي
تواني،پس چه به سوگ مهراش مي نشاني به مرگت؟
عيار : من چه مي
توانم كرد؟
سردار: زندگانيش باز گردان اگر
دوستترش مي داري.
عيار : بگو چه كنم؟
سردار: و با سوگند؟
عيار : و با هزار
سوگند به آيين عياران، اگر چاره باشد!
سردار: به دروغي برهانش
…
عيار : چگونه؟
سردار: با زبان پشيماني،
بالابه و پوزش! پس چندي افسوس ميخورد و من به گاه آرامش راز
با او مي گويم و راستي آشكار مي كنم كه عيار چه كرد به رهايي اش!…
عيار : بگو چه
بگويم؟!
سردار: بگو شب زني
بوده است؛ شيدايي و رسوايي و دل دادگي ، همه ترفند.
عيار :
(
دردمند )
بيزار ميشود!…
سردار: مي كشي به نام مهرورزي؟…هر
چاره بي چاره مي شود نزد تو و هر راهي بي راه، و توخود
انديشي بد دل،كه هيچ نگفته وهيچ نمي كني به رهايي اش مگرشيوني
ازسرشيدايي وهمين او را خاك سپا مي كند و توخاموش !…
بد با كه مي كني بد دين ؟…
آيا اين دشنه اي نيست از مهر به كشتنش؟
…
بگذارما هرسه با خته باشيم و دم تيغ باشيم به پا فشاري
بيهوده ي تو!…
من به نام سرداري كه نگا هباني شاهدخت نتوانست؛ تو به نام شب زني
عيار؛ و پري زاد به كيفر دلباختن به عياري !اين كشتار را چه
پاسخ داري عيار!…
]
شمشيرش را برداشته ،برابر عيار برزمين مي كوبد،
پس جامه از سينه مي گشايدوبه زانومي رود رو به عيار[
سردار: بيا
…
اين من
!
…
بزن پيش از آنكه به سوگ پري زاد نشينم و يا كه به دست شهريار
بميرم!…
بزن !…
عيار : (گريزان)
واي براويي كه گريزگاهش نباشد!…
]
سرش
را به دف مي كوبد و دف را به ديوار. لختي به خاموشي مي گذرد[
سردار: سوز تو، مهر مرا در دل او
كشت.
( فرو مي ريزدومي گريد )
گاش مرده بودي سردار…
كاش مرده بودي
….
عيار :
(
دردمند)
آي !
…
من به شب زني آمده بودم. دلدادگي ترفندي بود، رسوايي شيوه اي !…
مرا انديشه ي سيم و زر بود!
( مي
افتد و مي گرديد)
سردار: مرا خاك بوس عياران مي كني با اين
همه گذشت ! كجا يند عياران؟!…
عيار : بگوييد كه من شب
زنم!
…
سردار: ازمن باور نمي كند ؛ دروغزنم
ميخواند؛ ترفندزن و مرد فريب !…
عيار : بياريد…
هركه را كه بايد …
من با زبان خويش مي گويم
…
بياريد!…
سردار:
(
به بيرون) شاهزاده رابياوريد!…(
آرام ) بگوييدبه زبان آمد؛ بگوييد بشتابد تا به گوش خود بشنود از
زبانش !…
( بيرون مي رود) شتاب كنيد !…
]
خاموشي[
عيار : (با خود) به دروغ
مي خوانند
…
مهر به سوگ مي نشانند. دم تيغ است آن كه از تو بگويد، و
بداند كه تو زاده ي مهري و ما به هم بسته ايم.]
سردار وارد شده ،گوش فرا داده به عيار مي ماند
[
به دروغ مي خوانند پري
زاد!…
زبان گژ گفتار مي خواهند و ناراست، تا كس به ياد نيارد آيين راستي
وكيش مهر و عياري…
كه همه ازياد مي شود!…
سردار: ( در خود) اوچگونه رسيد
و من ماندم؟!…
چگونه؟!…
عيار:
به دروغ مي خوانند پري زاد، كه بيم از مهرورزي مردمان دارند، و
ناراستان بر سرير مي خواهند تا مهر به كينه كشند!…
آي
…
چه كسي گفت ما در گزينش خويش آزاديم و يا راهي كه به تو برسد ؟!…
كجا تا ببيند با زنجير است كه مي كشندمان ، تا بهشتي كه خود مي
گويند!...
سردار: ها…كيستي
تو در اين جامه هاي همه پولاد؟!…
آيينه ام به كجاست؟…
(از پي آن ميگردد)
عيار: به
دروغ مي خوانند پري زاد!…
به دروغ مي خوانند ما عياران سرزمين مهر را !
سردار: (خيره
در تكه اي از آيينه) بگو كيست در اين دخمه بسته در زنجير؟…
بگو فريادم چرا خاموش است؟…
شمشيرم چرا نمي شكافد؟…
دشنه ام از چه به خون نمي نشيند؟…
عيار: نفرين!…
نفرين به زباني كه سخت راست نگفت و انديشه اي كه آلوده ي دروغ گشت
و آييني كه دروغ زاد، و روزگاري كه به پاي تونرفت !…
سردار: نفرين…
بردستي كه از خون پاك نمي شود به هزار بار شستن!
…
نفرين…
بردلي كه مهر پري زاد درخودجاي دهدبه بدنامي اين من!…نفرين
براو كه به ويراني من نشسته است!…
عيار: ها…
اينك من كيستم وپيمان و راستي كدام است با اين دورغي كه مي گويم؟!…
آيا پس از اين او ديگر مهر مي شناسد؟ يا مهرباني راستين؟
كاش مرده بودي عيار آن دم كه تيربر پشتت نشست!…
سردار: هاي اي سردار!…
كيست اين كه برابر توست؟…
او…
هيچ…
ناچيز!…
هاي
…
كيست اي پري زاد اين كه شيداي توست؟…
او…
هيچ…
نا چيز!…
كيست اين كه براي تو مي ميرد؟…
او…
هيچ…
ناچيز!…
عيار:
با تو چگونه از مهر بگويم اي پري زدا، هنگام كه مي برندت تابه پاد
افره مهرورزي جانت بستانند؟!…
نمي دانم!…
شايد كه او مرا دروغ مي گويد! ليك هراسم از آن است كه تنها اگر يك
از ده گفتارش هم راست باشد، من ناخواسته دژخيم تو باشم!
سردار: بگو
اي آيينه اي كه اينك برابر مني!…
بگو كه من كيستم !…
من…
سردار جوشن پوش!…
من …
سردار هزار نشان!…
من…
سردار باخته در عشق !…
عيار:
آه …
با تواز دل چه بگويم اي پري زاد؟!…
چه بگويم ؟! …بمير
عيار!…
بمير اي هيچ…
بمير اي نا چيز
…
بمير اگر دوستترش مي داري! مهر به سينه بكش، پيش از آنكه
كشته باشند!…
بمير عيار …
بمير!...
سردار: او چرا مي
ميرد ؟!…
عشق چيست كه من نشناختم ؟!…
]
سردار مي آيد و كناري خيره بر چهار چوب در ميماند.
آواي غم بار و عاشقانه
پري زاد مي پيچد. دمه و مه همه ي فضاي پشت چهارچوب دردخمه را
پرمي كند
و نوري تابنده از پشت جهار چوب در سايه اي از پري
زاد را نمايان مي سازد.
وزشي به درون ميريزد وبه همراه خود گيسوي بلند
پري زاد و پارچه اي ابريشمي
از جامه ي او وگلبرگهاي شكوفه هاي سرخ و بوي مست كننده ي
آنها را به درون
مي ريزد و نرم دربرابر وزش به بازي در مي آيند و چهره ي
عيار را به نوازش
مي گيرند . بوي گل همه ي فضا را پر مي كند[
عيار: بوي شكوفه ي سرخ مي آيد!
(به پري زاد)
پيشترميا!…
قلبم از طپش مي افتد !…
( درنگ)
بگذار دم باد بوي پري زاد آورد!…
سردار:
پيشتر مرو اي پري زاد…
مباد كه تا او بميرد!
عيار: مي بيني!…پابندو
زنجيرازمن گشوده اند،ليك نه به پاداش واگويي؛كه به پاداش شب زني!…
سردار: (با خود) شب زني كه
دلبر سردار بزد.
عيار: آه…
اي پريزاد!…
در من چه مي نگري با نگاه مهر؟!…
به آتش چه مي سوزاني با اشك ديده؟!…
چشم از من بردار!…
بگذار زباني كه بسته ي مهربود به بي مهري باز شود و واگويد ازمن!
سردار: چشم از او بردار اي
پري زاد!…
عيار: سوگند
كه مادر نيا موخت مرا به بازي گرفتن مهر را و پدر هيچ نگفت مرا از
ترفند شب زني و فريب دل زني !…
مرا به بازي سوگ نشانده اند، و من بازي خورده اي را مي مانم ، كه
اينك باخته ام !…
سردار:
(
آرام با عيار)
عيار! مرا با تو پيماني بود به هزار سوگند عياري!
عيار:
(با
درنگ و در انديشة )
اي زن! اي گيسو بلند!…
سردار: اي پري زاد!…
عيار: مرا كهتري تو نيز مهتري
است
…
سردار: دريغ از تو…
عيار: ليك همپالگي تو را نتوانم
!
سردار:
تو كه سزاوار بهتري…
عيار: بگذر!…
از من
…
از اين شب زن ترفندزن !…
(غرنده)
اين درد مرا مي كشد سردار!
( به پري زاد)
پيشتر ميا!…
پيشتر ميا!…
چيزي نيست بيش از آنچه مي شنوي !
روزگاريست كه راستي وكژي ناپيداست وتوهرگزدرنخواهي يافت كه دروغ
كدام است!…
سردار: دروغ پري زاد
…
آنچه تو از او باور كردي !…
عيار: من شب
زنم…
در جامه ي عياران!…
فريب وسالوس كردم به شيدايي، به رسوايي ، دلباختگي!…
به آزمندي سيم و زر ات!
سردار: بشنو اي پري زاد،كه او شب
زن است…
عيار:
( پيراهنش را مي درد)
خنجرت را بكوب بر ريش خورده دلي كه نبودش خوشتر!…
خود را برهان اي همه مهر!
…من
شب زنم !…
شب زن !…
سردار: شب زني كه دلبر سردار
بزد!…
]
گيسوي بلند و پارچه ي ابريشمي به شتاب فرو
مي افتند دمه و مه و
روشنايي پس آن همزمان خاموش مي شوند. عيار به زانو، در مركز
سكوي گرد افتاده و تنبورش را به آغوش كشيده و مي گريد. خاموشي.
سردار تبر را از ديواركنده به سوي عيار مي رود .[
سردار: عياري پرداختي !
پري زاد رهاندي!…
(درنگ
و خيره در عيار)
اكنون فرمان شهريار !
….
]
تبر رابا همه ي
توان بركنده مي كوبدوصداي آن مهيب مي پيچد،و بيرون ميرود. عيار به
تنبورش مي پيچد و مستانه مي نوازد ناگهان گرد تا گرد او شعله ور مي
شود و سكوي گرد به گردش مي افتد و آرام همه ي نورها بسته مي
شوند و در تاريكي فضا شش تنبور نواز وارد شده دور حلقه آتش نشسته و
هم نوا مي نوازند اكنون تنها آواي تنبورها است و رقص تنبور نوازان
.[
حسن باستاني
نوشته ي :
74
باز
نگري : 81
آثار چاپ نشده:
--زباله
ـ مترسك ( دو نمايشنامه براي كودكان)1367
-
گورستان 1367
-
آشيانه كبوتران
1370
-كه
اين خدايت را خوش آمد
1371
-
ببخشيد آقاي شكسپير
1371
-
مولود (نمايشنامه بدونه كلام)
1372
- اتاق
سرد 1373
- مرده
ريگ
1374
-
مولاي بي ياور 1374
-
هميشه ماندگار 1374
- ايرن
1375
- سوگ
مضحكه يادگار زريران
1376
-
اژدها چهرك 1378
-خورشيد بانو1379
-
كوفيان 1380
- مادر
همه ي آن اسفندياران
1381
- اينك
پسر انسان 1382
-
پيتوك 1382
آثار چاپ شده:
- آفره
(چاپ حوزه هنري – سوره جوان –دفتر
12)
1375
-
واپسين دم (چاپ حوزه هنري – سوره جوان – دفتر
12)
1375
- به
گل نشستگان (چاپ حوزه هنري – سوره جوان- دفتر
9)
1375
-
عطر گل محمدي (چاپ حوزه هنري-سوره جوان – دفتر
8
) 1376
-
كيست اين پنهان مرا... (چاپ حوزه هنري-سوره جوان –
دفتر 19)
1376
- فرود
سياوشان (نشر برگ زيتون
1377)
-
پوريايي ديگر(چاپ گزيده ادبيات معاصر شماره
12
انتشارات نيستان
1380)
-
داروگير پهلوان(چاپ
گزيده ادبيات معاصر شماره
12
انتشارات نيستان
1380)
فيلم نامه ها:
-
پرونده (داستاني)
- مسافر فرنگ ( سريالي)
|