|
سوگمهر
حسن باستاني
بازي گاه:
بندگاهي چون دخمه اي نيمه تاريك، با ديوارهاي نمور
و سنگ چين، كه ميخها و زنجيرها و گرده هاي فلزي از آنها
آويخته .
سوي راست دخمه، در بلندا ، چهار چوبه ي دري است و
پشت آن، و كمي دورتر، پردهاي.
پلكاني سنگ چين و نيمه ويران پيچيده از پاي چهار
چوب در، تاكف دخمه.
دركنارها ، سه پايه اي چوبين شكنجه ، پيچيده در
ريسمان و كنف كه جاي ابزار و جامههاي بازي نيز هست. و دورتر،
كندهاي با خون آبه هاي ريخته بر آن كه خشكيده.
در ميانه ، سكوي گرد گردنده و تيركي چوبين با حلقه
هاي فلزي در دو سر آن و زنجيري بلند، كشيده از سقف دخمه، آويخته به
قرقره اي، كه از ميان تيرك گذشته.
ابزارهاي بازي چون شمشير و شلاق و پياله هاي رنگ و
تكه هاي پارچه و جامه هاي بازي و تنبور و دف، در كناره ها. دو مشعل
خاموش بر دو ديوار دو سو، و يكي برديوار پلكان كه در انتهاي صحنه
است.
پيش از ورود سردار عيار با موي و ريش آشفته روي
سكوي گرد و رو به سوي چهارچوب در نشسته و بي خود از خود تنبور مي
نوازد.
همزمان با آمدن تماشاگران، بازي ساز نقش سردار هم
وارد شده، جامه هاي بازي را مي پوشد و خود را مي آرايد.
]
سردار؛ پاي افزار سنگين و جامه اي فلز دوزي شده ،شلاق و شمشير
وخنجرو […
]عيار؛
جامه هاي چاك خورده از شلاق، با پيشاني بند، بدون پاي افزارو نواري
از زنجير بر هر دو دستش
وپاهايي كه با زنجيري بلند به كف دخمه بسته شده
اند.
[
سردار از پياله هاي رنگ ، گرد خاكي رنگي را در فضاي
دخمه مي پاشد،و همه ي فضا ي دخمه را گرد خاكي رنگ مي پوشاند.
عيارهمچنان مي نوازد، بي خود از خود، و لحظه اي
كوتاه، سايه اي پيدا و ناپيدا از دختري گيسو بلند، در پس پرده( پشت
چهار چوب در) نمايان مي شود كه گويي گيسوانش را در باد شانه مي
زند.
در اين بين سرداربا آيينه اي كوچك در دست چهره خود
را مي آرايد؛ جاي يك زخم كهنه روي چهره اش ؛ ابروان و چشماني پر
رنگ وسياه. سپس خيره در آينه مي ماند.
در حركتي باز تاب نوري از آيينه ناگهان بر چهره اش
مي افتد و سردار به خشم آمده، آيينه را به زانو مي شكند.پس بند
شلاق به رنگ سرخ مي زند و به سوي عيار رفته آرام بر پشت او مي كشد،
رد رنگ خون برجامه ي عيارنقش مي بندد،عيارگويي درد كش، به خود مي
پيچد،وسايه ي دخترك ناپيدا مي شود.
و باز رنگي ديگر كه با شلاق بر پشت عيار كشيده مي
شود.
پس سردار درسوي ديگر شلاقش را مي تاباند و در فضاي
خالي ميزند، صفير شلاق
مي پيچد ، عيار به خود مي پيچد ، گويي شلاق بر پيكر
اوست كه فرودمي آيد. و دوبار.
پس سردار شلاقش حلقه گردن عيار كرده ، خركش
او را به سويي مي كشد.
پس پنجه در رنگ سرخ زده ، بر چهره عيار مي كشد. رد
خون بر چهره عيار نقش مي بندد. عيار به رعشه مي افتد ، گويي از
درد.
پس سردار او را به تيرك چوبين مي بندد. دو گوشواره
زنجير از دودست عيار آويخته شده، بر تيرك كوبيده مي شود، عيار
دردكش…
سردار زنجير بسته به تيرك را مي كشد و عيار
چليپاگونه، با تيرك بسته، معلق در فضا مي ماند.
پس سردار تنبور را با تبر ، و دف را با تير به
ستونها و تيركهاي جوبي مي كوبد. مشعل خاموش روي ديوار پلكان
را برداشته ، خارج مي شود.
صحنه در خاموشي فرورفته ؛ تنها روشني بسيار كم
سويي، سايه هايي را نمايان كرده است.
و در اين خاموشي ، صداي چكيدنهاي چكه هاي آب ازسقف،
بر سرو روي عيار و كف دخمه ، پژواك مي شود. دمه و مه همه ي فضاي
پشت چهار چوب در دخمه را پر ميكند و آواي دختر گيسوبلند-پريزاد، مي
پيچيد- سوزناك - در فضاي دخمه ، گويي از وراي ديوارهاي سنگي آن ،
وصداي چكيدنهاي آب را درخودمحومي كند.
وآرام روشنايي باز تابيده از پشت در دخمه، سايه اي
از پري زاد را در پس خود نما يان مي كند كه گويي گيسوانش در باد مي
رقصند- نرم و بلند.
آنك عيار آرام آرام سر برميداردو خيره در سايه ي
پري زاد.
عيار: آي
…
اي پريزاد!
…
از همان نگاه نخست
دانستم كز كيش تو گريزي نيست و از مهرات. نه
…
خواهش رهايي ام نيست
…
كاش سخني مي گفتمت، چشم درچشم، و نوازش گيسوان درباد تو را بر چهره
ام به زندگي مي نشستم، و بوي شكوفه هاي هميشه سرخ آ ويخته بر
آنها را، تاب مي آوردم، پيش از آنكه مرده باشم!…
]
روشنايي پشت دمه و مه آرام آرام بسته مي شود وسايه
ي پري زاد نا پيدا مي شود.
سردار با مشعلي روشن در دست ، به زير چهار چوب در نمايان ميشود
[
سردار: با من
…
زبان بسته اي ؟!…
پچ پچه با كه مي كردي؟
]
در برابر عيار آويخته مي ايستد. به روشني مشعل
اندام عياروسايه او متلاطم
بر ديوار ديده مي شود . در خون و نيمه جان ، و از سرو روي آب چكان
[
سردار: بوي گنداب گرفته
اي مردار
…
پوسيده اي !…
تا كجا اين بازي ؟!…
]
به سوي مشعل خاموش
بر ديوار مي رود[
نشنيدي شيري كه بر من غريد، چه با يالش كردم؟…
]
مشعل روشن را به مشعل خاموش نزديك مي كند و مشعل
خاموش ناگهان
شعله ور مي شود . سردار با نگاهي به عيار به سوي مشعل ديگر مي رود
[
اوهماورد من نبود
عيار!…
]
مشعل روشن را به مشعل خاموش نزديك مي كند و مشعل خاموش
ناگها ن گر
مي گيرد. لبخندي به نشانه قدرتمندي مي زند.
آرام شلاق آويخته از بند كمربندش را باز مي كند و
به سوي ديوار پلكان
انتهاي صحنه مي رود. سر شلاق از پس اوبر كف دخمه
كشيده ميشود و
صداي حلقه هاي كوچك سربي آن كه بر زمين كشيده مي
شود، در فضا
مي پيچد. سردار در انتهاي صحنه ، مشعل را بر
ديوار پلكان مي زند و
به زير آن مي ايستد، و ناگهان شلاقش را در
فضاي خالي به صدا در
مي آ ورد.[
سردار: اينك زبان خوش
…
از كدام راه به بارگه مي شدي ؟
…
]
بر فضاي خالي شلاق مي كشد. صفير آن مي پيچد.[
شاهزاده به دام چه مي خواندي ؟…
]
شلاق بر فضاي خالي –
عيار به خود مي پيچد[
گوش بسته اي؟…
فرمان مركت مهر كوب شهرياراست ، نگران نشانه اي !
…
]
عيار به تمسخر لبخندي مي زند،.سردار شرزه شمشيرميكشدو بر
زنجير تيرك فرود مي آورد، زنجير كنده
شده، عيار با تيركي كه
به آن بسته بر زمين مي افتد
[
سردار: زبان بگشا!…
مرگت آسان گردان!…
پچ پچه مرا خوش نمي آيد…
نعره زن، فرياد كش
…
غريوكن
…
]
عيار را واميدارد كه به روي پاي افزار سنگين اش بيفتد[
پاي افزاربوس !…
لا به كن!…
]
چهره عيار را به روي پاي افزارش فشار مي دهد[
عيار: چرا
نمي كشيدم !…
سردار: نه كم از صد
بار!
عيار :
]
به ريشخند
[
هـ
…
تلاش بيهوده است!
]
سردار از سر عيار گرفته او را بلند مي كند برابر خود[
سردار:
]
به خشم[
هرزه گرد ياوه گو !…
زبان به پاسخ بگشا!
عيار: بسته مهراست
سردار.
سردار: گاو ريش نادان
…
شاهزاده را مرداني خواستارند بلند آوازه و پر شوكت!…
آوازه توچيست شبگرد!
عيار : رسوايي!
سردار: همين!…
ديگر چه؟
عيار : شيدايي!
سردار: دست گرفته اي هرزه؟ جادو چه
كردي با شاهزاده؟
عيار : آنچه به افسون شما
پوچ نگردد.
سردار:
(
توفنده)
او دلبر ديگري است بدكار!
عيار : من نيستم.
سردار: چه به پايش نشسته اي؟
عيار : پاي بندم!
سردار:
بيزار است!
عيار : مگر همين نمي
خواهيد!
سردار:
هم راي مرگت!
عيار : پس درنگت از چيست
سردار؟!
]
سردارميزند
بر تخت سينه ي عيار[
سردار:
( از
ميان دندانهايش )
مرا بازيچه زبان مكن جانور!…
بگو با او چه كردي؟
…
عيار : چه گويم كه او با
من چه كرد؟
سردار:
(غرنده)
راست با من باش عيار!…
او شيداي توست!
عيار : همين است كه
زنده ام!
سردار: مي توانم تو را
كشت!
عيار : پس بيهوده
نجوش .
سردار: كاش همدردت نبود!
( شمشير كشيده به كس گماني مي زند)
عيار : پس چه ميجويي؟ اين من!…
بنگر!…
سردار: من بدين ناچارم اي
مرد!
عيار : ميدانم!
سردار: بگو كه فريب كردي!
عيار : با دلش؟
سردار: به آزمندي سيم و زرش.
عيار : ياوه !…
سردار: اين شيدايي به كجا مي
كشد؟
عيار : باشد به جدايي، به
فناء !…
سردار: دشمني با كه مي
كني نگون بخت! انديشه ي خامت به كجا ميبرد؟
رها كن خود را ازاين بند! بگوكه ترفند شب زني بوده است!
عيار : نبوده است!
سردار: به انديشه كين توزي از
شهريار.
عيار : شرم آور !
سردار: از سر آوارگي .
عيار : شوريدگي!
سردار: بگو كه فريب كردي!
عيار : نكردم !…
سردار:
(
شرزه)
با تو چه كنم ؟!]
در مانده تكيه به
شمشير زده و لختي به درنگ ميگذرد[
كاش نمي دانست در بندي !
(با
خود)
آه!
…
شيدايي! كيست هماوردت و چيست راز پيروزي بر تو؟!…
]لختي
در انديشه مي ماند، به سوي عيار مي رود[گوش
گيراي مرد- اي عيار!…
مرا دشمني با تو نيست. من خود بيزارم از اين بازي!
عيار : چه پيش آمد سردار؟!
پيشتر چنين نبودي!
سردار: تو ازگردن نهي چه مي
داني! مرا فرماني است از شهريار و من ناچار به سر سپردن!
عيار : سخني تازه!
سردار: من در انديشه شمايم!
عيار : كهنه فريب زورمندان
!…
سردار: چه گويم كه باورداري؟
عيار : راستي.
سردار: اينك كه مي شنوي هر سخنم
راست است.
عيار : و با دلت ؟
سردار: مهر!
عيار : پس نشانه اي بياور گمان
شكن بر راستي گفتارت!
سردار: از چه؟
عيار : پري زاد!
(درنگ)
از او بگو، اگربا دلت مهري است، وگر بر زبانت راستي!
سردار: ( در انديشه) از
اين تو را چه سود هنگام كه سرت به زير تيغ است؟!
مرا اينك انديشه در پي چاره است و تو از چه مي
پرسي؟
عيار : سخنانت همه
باد است، مگر كه نشانه اي آوري!
سردار: چه منگي! تو او را مي كشي!
عيار : (گنگ) پرده برگير!
از چه لاف مي زني؟
سردار: اگر لاف زني است از
راستي است! تلخترين سخنان ؛ از او كه خواستي- پري زاد!
عيار : پري زاد!
…
با او چه كرديد؟!…
زبان بگشا سردار!…
سردار: به پيماني!
عيار : هر چه باشد.
سردار: نمي شكني؟
عيار : آنچه نياموخته ام،
پيمان شكني است.
سردار: اين دخمه گورستان گفتار من!
عيار : و من!…
بگو سردار!…
سردار: نخست پيمان!
عيار : و با هزاران سوگند!
(درنگ)
سردار: شاهدخت رهايي ات خواست !
عيار : دلم آشوب است!
سردار: و شهريار توفيد؛
( به جاي شهريار) نه!…
بكشيد ش!
عيار : كاش نمي خواست!
سردار: واو
–
شاهدخت- به پاي پدرافتاد! چنان بردكي!…
عيار : درد مي كشم…
سردار: ( به جاي شاهدخت) رهايش
كنيد!…
سوگند مهر را كه فراموش مي كنم كه بوده است!…
عيار : واي!
…
اندوه بر من!
سردار: و شهريار غريد؛
- آتش زير خاكستر ! بكشيد ش!…
عيار : بكشيدم
…
بكشيدم!…
سردار: واو
–
پري زاد، زاده شاه- گريست! چنان ابركي!…
عيار : مي سوزم…
سردار: ( به جاي پري زاد) اين
مردي نيست كه مي كنيد! او به بند من افتاده ؛ انگيزه
ي شيدايي اش از من بود. بر من بخشيد ش!…
مهر من با اوست!…
من بر او دلبسته ام!…
عيار : مي ميرم اي
همه مهر!…
اي پري زاد !…
سردار: و شهريار فغان زد ؛
- شهرياران و عياران ؟! واي رسوايي ! ديگر چه مي ماند نشان
ازشهرياري؟
بكشيدش !.. هر دو را بكشيد!
…
عيار :
(
رمنده به فرياد )
دروغ !…
دروغ !…
( ردنگ )
سردار: با اين كه تو مي كني،
فرماني است كه مي آيد!
عيار :
(
نالان )
اين سزاي چيست؟!
سردار: او نيز همين گفت، و
شهريارغريد چون شير؛
- اين فريب شب زني است! بازي شان همين
است!…
چندي از مهر مي گويند- شيدايي!…
اينان در انديشه ي تاراجند.
عيار : من با
او هيچ نگفتم!…
سوگند كه با او هيچ نگفتم!…
سردار:
(
دربازي شاهدخت)
او با من هيچ نگفته !…
(در بازي شهريار)
ترفندي تازه! بكشيدش
…
( در
بازي شاهدخت)
خود را مي كشم
…
عيار : نه!…
سردار:
(به
شهريار)
خود را ميكشد!…
( در بازي شهريار)
ننگ آورتر، دلباختن به عياري است! من بازش نمي دارم.
عيار : مادر…
مادر!
…
چرا مهر آموختي ام؟ !
سردار: شنيدي؟
…
شهريار بازش نمي دارد!…
چه مي كشي اورا؟…
عيار : ( به خود مي پيچد)
دژ خويان !…
چه مي دريدش؟
سردار: اين نشان بيزاري نيست؟
كينه اي از شاهزادگان؟ بگو شب زني بوده است- فريب!…
عيار : آنچه تو مي كني
!...
]
سردار شرزه شمشير مي كشد و بر بندهاي زنجير و حلقه هاي
تبرك ميزند؛ تيرك از عيار كنده شده و حلقه هاي زنجير پاره
آويزان از دستان عيار مي مانند.[
سردار: من رهايي تان
مي خواهم.
عيار : (
ناباور) تو را چه سود؟ !…فرمان
سرورت را بگزار، سردار!…
سردار: ( به اويورش
ميبرد) دست بدار از اين بيهودگي !
تو اورا مي كشي؛ مرا مي كشي؛ پيشتر از اين مي مردي، من ايستادم !…
عيار : ( به
ريشخند) اين سخنانت را نياز به سوگند و پيماني نبود!
سردار: هيچ دگرگون
نمي شود كه باور نكني . ليك با مرگ تو…
]
مي ماند. بيرون ميرود. آواي پري زاد ميپيچد.
عيار در تنهايي سر بر مي دارد
[
عيار
:
آي
اي پري زاد!…
رهايم مكن در برهوت اين جهان،زيرا تو از ژرفاي قلب من آگاهي!
]
يوغ را بر دوش اش مي گذارد
[بنگر
از آن بلندا…
بنگر كه يوغ تو را زاده ام…
و بر چليپا يت اندامم را بخشو ده ام!]
يوغ را با خود مي كشد،صداي صفير شلا ق. عيار به خود مي پيچد
[نه
!…
يوغي را كه مرا بدان پيوستي هرگزازدست ندهم…
خجسته آنكه به نام تو بر چليپا رفت…
زيرا هركه به پاس تو بميردزنده ماند!
]
بر زمين مي افتد ازناتواني و سنگيني يوغ
|