E-mail

پيوندها

  نمايش‌نامه‌ها  

اسامي اعضاي كانون

  آيين‌نامه‌ي كانون
 

 

 

 
نمايشنامه
 

در فراق فرهاد

نويسنده: ناصح كامگاري

 

 

 

شخصيتها:

-         فرخنده

-         سيروس

هر دو حدود بيست و هشت تا سي سال سن دارند.

صحنه:زيرزمين خانه‌اي قديمي.روبه رو در دو لنگه‌ي چوبي با چند پله‌ي منتهي به حياط. يك كرسي و صندق چه‌اي قديمي  در سمتي و خمره‌اي بزرگ درسمت ديگر. روي كرسي تعدادي كتاب و مجله و روي تاقچه‌ يك گرامافون قديمي به چشم مي‌خورد. از ديوارها ريسه قيسي،فلفل،باميه و غيره آويخته است.روي ساير تاقچه‌ها تعدادي شيشه‌، كوزه و دبه قرار دارند.لامپ كم نوري از سقف آويخته كه كليد آن كنار در ورودي است و نزديك آن،يك آبكش حصيري به ديوار نصب شده.از قاب در،تنه درختي كهنسال و پرتو نيمه جان غروب بر ديوار آجري ديده مي‌شود.صداي خش خش برگ در باد شنيده ميشود.

چمداني گشوده در وسط.فرخنده پشت به در و كنار آن نشسته،سر برآرنج نهاده و چشمها بسته است.پس از لحظاتي،سيروس به آرامي از پله‌ها پايين مي‌آيد.چهره او ديده نمي‌شود. پس از مكثي كليد چراغ را مي‌زند.لامپ خاموش شده و صحنه حالت نيمه تاريك مي‌گيرد سيروس دست كشيده،آبكش حصيري را برداشته و جلو صورت مي‌گيرد.فرخنده چشم گشوده و با تعجب لامپ خاموش شده را مي‌نگرد.پيش از آنكه سر بچرخاند،سيروس با گامي از آخرين پله پايين مي‌پرد.

سيروس:    هــوو . . .

فرخنده:      [ باجيغي ترسناك]كي . . . كي هستي؟

سيروس:    ]با لحني ساختگي[ بوي آدميزاد مي‌شنفم.

فرخنده:      تو . . . ؟

سيروس:    ديو ديگ به سر،هوو . . .

فرخنده:      [ با ترديد] صبر كن ببينم. . . !

سيروس:    به چه جرأتي پا گذاشتي تو كنام من؟

فرخنده:      [ مكث.ناگهان با خوشحالي] واي خودتي؟

سيروس:    تو چي؟انسي جني،پري يا حوري؟ هـوو. . .

فرخنده:      اِ . . . بند دلم پاره شد. . [ با لحني ساختگي] اصلا شما كجا، اينجا كجا؟ پارسال دوست امسال آشنا!

سيروس:    زبون نريز كه يه لقمه خام مني.

فرخنده:      آدم خوري؟نكنه منو بخوري.[به سوي كليد چراغ مي‌رود]

سيروس:    از گشنگي نه نا دارم نه نفس،كي به دادم مي‌رسه؟[ راه اورا سد ميكند] هيچكس؟

فرخنده:      معلومه خسته راهي. . .چون عوض تنوره مث گرگ زوزه مي‌كشي.

سيروس:    هوم. . . ؟گرگم ؛ گرگم و گله مي‌برم.

فرخنده:      [قلمي از جيب در مي‌آورد] اكي،چوپون دارم نمي ذارم.

سيروس:    من مي‌برم خوب خوباشو.

فرخنده:      من نمي‌دم پشگلاشو .

سيروس:    خونه خاله كدوم وره؟

فرخنده:      نه اون وره نه اين وره. . .همين وره همين وره.]مي‌خندد.با لحن قصه گو[ حالا كه اومدي متين و معقول و مؤدب بشين خاله برات يه قصه قشنگ تعريف كنه.

سيروس:    هوو. . .چه قصه‌اي؟

فرخنده:      [ دوباره مي‌كوشد به سوي كليد چراغ برود] قصه. . .قصه‌ي نخود نخودي . . .

سيروس:    اين و كه فوت آبم.[با حركت مانع مي‌شود] نچ،براي نرم كردن دل ديو، يه قصه بكر لازمه!

فرخنده:      خب خب. . .حالا يه قصه بكر،قصه‌اي كه هيشكيِ هيشكي نشنيده؛ قصه خودم.

سيروس:    هوم . . . اينم كه تكراريِ،تماتيكه . . .

فرخنده:      يكي بود يكي نبود،غير خدا هيشكي نبود.توي يك ديار دور كه يه ورش كوه بود يه ورش صحرا يه ورش جنگل يه ورش دريا. . .دختري زندگي مي‌كرد. . .

سيروس:    از قضا اسمش هم بود فرخنده.

فرخنده:      فضولي موقوف! . . .اين دختره توي هفت آسمون يه ستاره هم نداشت.

سيروس:    اخي . . .

فرخنده:      س س . . . جونم براتون بگه،اون فقط يه نفر رو داشت. . .اسمش؟ اسمش . . . حالا هركي،كار نداريم.

سيروس:    آها آها . . .؟

فرخنده:      خب بعله،يه مرد بود . . .

سيروس:    دور از جون مرد.

فرخنده:      ديو حق دخالت تو قصه نداره.

سيروس:    فوتينا،بي ديو قصه معني نداره.

فرخنده:      حالا اين مرد،كه به زبون خودش اعتراف مي‌كنه نامرده. . . من نميگم ها،من فقط مي‌گم بي معرفته،رفته و سراغي از ما نگرفته [`پاورچين به سوي كليد چراغ مي‌رود]انگار نه انگار كه توي اين شهر قشنگ،زير اين لوح كبود،يه دخرت خاله هست با يه دل نقلي اين قدري،كه كاهي اين دل ريزه ميزه. . [خود را به كليد چراغ رسانده و لامپ را روشن مي‌كند]براي پسر خاله تنگ مي‌‌شه. .  .

سيروس:    [با روشن شده چراغ،آبگش حصيري را از جلو صورت بر مي‌دارد.با لحن عادي] به خيالم مرده قصه اون ياروي ديگه‌س هه،بقيه‌شو بلدم اون وقت دختره با همون دل نازك نارنجي دست به كار ميشه؛ آهي خاله آهي خان باجي!دستم به دامنتون مردم از تنهايي دلم پوسيد. . .

فرخنده:      [با لحن عادي] جانا سخن از زبان ما مي‌گويي . . .

سيروس‌:    . . .آخه كاموا بافي ليسانس مي‌خواست؟ببينم اصلاً رواس مني با اين متانت، اين وقار و وجاهت،گيسام گوشه خونه رنگ دنودنام بشه؟آخه شوري مشورتي؛ گاس شوروي سايه سري. . .

فرخنده:      [دهن كجي ميكند،سپس] ببين. . .حالام كه بعد از عهد و بوقي طرفدارات رخصت فرمودند بيايي سر قوم و خيشا منت بذاري،نيش و كنايه نداريم ها .

سيروس     [ در اطراف زير زمين مي‌چرخد] در خونه كه چهار تاق بازه تو اتاقهام كه كسي نيس،صدا هم كه مي‌كنيم نمي‌نشوي يكي بياد زار و زندگيتونو جارو كنه چي عروس خانم؟

فرخنده       [با اضطرابي محسوس]    اِ. . . لابد مامان رفته در و باز گذاشته.]مكث،با خنده[ اي بابا،ديگه دزدها هم از خونه ما روي گرداندند.

سيروس     شايد مي‌دونن نابترين جنس را ديگرون دزديدند!

فرخنده       [پس از مكثي ،با شرم] اينق از اومدنت جا خوردم كه . . .خوبي سيروس؟ نازي؟ اون جغله آتيش پاره‌ات . . .؟كجان؟

سيروس     اين بار تنهام

فرخنده       همه چي مي‌گي اين بارانگار سال به دوازده ماه اينجايي.من كه يادم نيس كي ديدمت. هووه . . . نازي آبستن بود،بعله،دو سال هم بيشتره.

سيروس     هيچ معلوم هس چه مي‌كني؟

فرخنده       بار و بنديل مي‌بندم     

سيروس     تو زير زمين!؟ 

فرخنده       [با خنده] نه خوب. . . نيس خيلي از يادداشتها و نوشته‌هام اينجان بعد هم يه چند شيشه مربا،چه مي‌دونم قيسي،مويز و اين جور چيزها سوا كنم. . .

سيروس     [ با اشاره‌اي ضمني به او]اين همه خوردني شيرين!؟ طرف قند خونش بالا نباشه سكته كنه رو دستت بمونه؟

فرخنده       [ حرف را برمي‌گرداند] خوب شده ديدمت. هووم

سيروس     اوامر؟

فرخنده       به نظر شما. . .] يكي دو شيشه ترشي را نشان مي‌دهد[ اين را مي‌ذارن بار هواپيما كرد؟

سيروس     دكي . . .نچ،حمل ترشيجات ممنوعه.

فرخنده       اِ . . .همين يكي دو شيشه هفته بيجار. . .؟

سيروس     هر رقم ترشيده؛چه آلوترش چه آبليمو،چه‌هم . . .دوشيزه نفتالين زده‌هاي ته پستو.

فرخنده       [با شيطنت قلم را به حالت تهديد بالا مي‌برد.] الهي جگرت بالا نياد پر رو . . . [مكث] اي واي خدا مرگم به سيروس بعضي وقتها پاك يادم مي‌ره تو ديگه زن و بچه داري.

سيروس     [ زير لب] بهتر![مكث] اينجا انگار زمان ساكت بوده،هيچ تكون نخورده،

فرخنده       چه خوب كردي اومدي.خيلي كه به خودم دلخوشكنك مي‌دادم اين بود كه اي. . .غيرتت بجونبه يه تك پا بيايي فرودگاه. گفتم درسته زموخت و بي احساسه اما يه دختر خاله كه بشتر نداره. . . حالا مي‌بينم يه هو،دو روز قبل از رفتنم پيدات شده؟

سيروس     [ تاقچه ها را وارسي مي‌كرد بي اعتنا] تو كه مي‌دوني من ويري‌ام، يه وقت ويرم بگيره تا كوه قاف كند.بي هم مي‌رم.

فرخنده       ولي كاش بچه‌ها را هم براي زيارت سيمرغ مي‌آوردي.

سيروس     بارك الله؟معلومه هنوز اهل بخيه‌اي.خب ببينم،اين سالها توي كدوم آخوري سر مي‌كردي؟شعر،رمان،يا بازم بوم شناسي؟

فرخنده       بي فرهنگ!اين چه طرز حرف زدن با خانومهاست؟ناسلامتي اهل ادبي.

سيروس     ] بالاي چمدان مي‌ايستد[خب زندگيت رو بقچه كردي،همه چي تا شده و مرتب. ]از جيب چمدان دفترچه گذرنامه را برمي‌دارد و ورق مي‌زند [ عكس قحط بود؟ اين چيه؟]شكلك در مي‌آورد[ 

فرخنده       بدش من . . . بي سليقه] نمي تواند گذرنامه را از دست او بقاپد[ 

سيروس     [گذر نامه را ورق مي‌زند]خوبه خوبه . . . [با اشاره‌اي نامحسوس به او] هم كالا صادر مي‌شه . . . [ و تلنگري به گذرنامه] هم ارز!

فرخنده       چوب حراج خورد به دارو ندارم.رقم درشتش ماشين بافتني بود. نبودي ببيني،اشكم داشت در مي‌اومد.

سيروس     خاله در چه حاله]پنهاني گذرنامه را در جيب بغل خود مي‌گذارد[

فرخنده       [پس از اشاره‌اي حاكي از چه بگويم] يه چشمش خنده‌س يه چشمش گريه عصري فرستادمش پيش مامانت.

سيروس     ضيافت آبجي و  باجي پس!ديگه چه دسته گلي مونده به آب بدن؟

فرخنده       چه كنن طفلكها،فقط همديگر رو دارن.آخرين واگن قطار اين دو خونواده من بودم.

سيروس     كه تو هم قيقاج،داري از خط خارج مي‌‌شي

فرخنده       [ باخنده] هنوز خونه‌تون نرفتي لابد؟مث هميشه[لحظه‌اي نگاهشان تلاقي مي‌كند حرف را برمي‌گرداند] ديدي گيلاس چه شكوفه‌اي داده؟مامان مي‌گه دست كم دو دبه مرباس.يكيش براي تو يكيش هم براي سيروس و نازي . . .[ با حسرت]  دلم نيومد بگم مامان كپنها تهران نيس دبه مربا بفرستيم.

سيروس     پس پسره كپنهاكه؟

فرخنده       هاي . . .پسره چيه؟اسم داره. . .هوشمند،بچه محلتون بوده

سيروس     به نظر آشنا نمي‌آإ.مچ،هوش‌منگ. . .

فرخنده:      سيروس. . .!  

سيروس     [صندوقچه را مي‌گشايد] خب بابا . . .هنوز كه نه به داره نه به باره.

فرخنده       [زير لب] عمو يادگار خوابي يا بيدار؟آش جو خوردي يا ماست و خيار؟       [مكث كوتاه] بيا،بيا بريم بالا يه استكان چايي بدم بخوري.

سيروس     نه!من بالا نمي‌آم،چيزي هم نمي‌خوام.[از صندوقچه يه طبلك اسباب بازي كه دو وزنه با نخ به طرفين آن آويخته بيرون آورده و مي چرخاندطبلك به صدا در مي‌آيد] زديم بر طبل بي عاري. . [ .طبلك را براي فرخنده پرتاب كرده كه او در هوا مي‌قاپد] نچ نچ. . . صندوقچه ساز و نوازه! [چند صفحه گرامافون بيرون مي‌آورد.فرخنده گرامافون را نشان مي‌دهد.]به سوي آن رفته و صفحه را روي دستگاه گذاشته وروشن مي‌كند. صداي خش دار تصنيفي قديمي به گوش مي‌رسد.روي كرسي لم مي‌دهد.پس از لحظاتي]چه خوبه ببيني يه گوشه دنيا بوي بچگيت رو مي‌ده[به بالا اشاره مي‌كند] اتاقها را كاغذ ديواري كردين از اون حس و حال قديميها افتاده،ولي حياط با حوض كاشيش و درختهاي گيلاس و زرد آلوش. . .و اينجا . . .

فرخنده       اين زيرزمين فراموش شده است.راستش جمع كردن وسايل بهانه بود.آخه امروز آخرين روزيه كه خونه تنهام،فردا مهمونيه.ديدم تنها فرصتيه كه مي‌شه با خاطرات وداع كرد.

سيروس     [چشمانش را مي‌بندد] اين بوي نا اين غروب رنگ پريده ديوارها،اين نغمه، اين نوا. . .كجاي دنيا پيدا مي‌كني؟

فرخنده       شده منم ساعتها نشستم اينجا و رفتم تو هپروت.مي شينم و مث الان تو چشمام رو مي بندم و گوش مي‌دم. . .[ چشمانش را مي‌بندد]گاهي،حس مي‌كنم پژواك صداي بهمن را مي‌شنوم.نه بهمن بيست و پنج ساله،بهمني كه سيزده سالشه و چسم گذاشته تا فرخنده و سيروس شيش هفت ساله اين پشت و پسلها قايم بشن.همينطور كه چشمام بسته است دستهامو دراز مي‌كنم،هر آن انتظار دارم نوك انگشتانم لمسش كند. . .

                سيروس دسته سوزن را از روي صفحه بر مي‌دارد. سكوت.فرخنده چشم مي‌گشايد.  

سيروس     حالا كه قرار به وداع اين خاطره‌ها رو همين جا چال كن برو! هوشي خان شونزده ساله مقيمه ديگه روحيه مردهاي ايروني را نداره بشينه به تماشاي آبغوره گرفتن زنها!

فرخنده       تو نگران من نباش؛دست به شوهرداريم لنگه نداره!

سيروس     خلاصه هواست باشه كالاي مرجوعي نشي!

فرخنده       خيلي لوسي. . . [مشت بر سينه مي‌كوبد] عاقت مي‌كنم ننه.[ بالحن پيرزني بي دندان] اينقدر متلك بار اين دختر طفل معصوم نكن،اونم خدايي داره.اون دنيا سر پل صراط،چنگ مي‌ندازه يقه‌ات رو مي‌گيره ها. . .

سيروس     [با لحن كودكي تخس] اِهكي شاباجي خانوم!پيرهن ورزشي رو نمي‌بيني تنم؟ بهمن داده پوشيدم.

فرخنده       [ با همان لحن] پيرهن كه شفيع روز محشر نمي‌شه خير نديده؟

سيروس     [با همان لحن] نه كه . . . پيرهن ورزشكاريه،يقه نداره كسي بگيردش!

                         هر دو مي‌خندند.سپس سكوت.

فرخنده       [آه مي‌كشد] هي بهمن دادشه. . .هنوز مامان شبها عكسش رو مي‌ذاره كنار بالشش.

سيروس     جماعت مرده پرست. . . [ از درون صندوقچه يك ساز دهني- زنبورك- برمي‌دارد] بس كنيد ديگه ده سال يعني يه عمر[ زنبورك را ناشيانه به صدا در مي‌آورد]

فرخنده       قبول كن سخت بود.چهلم بابا نشده،بهمن.تو كه خبر نداشتي ديپلمت را گرفته نگرفته،ول كردي رفتي تهران.طفلي مامان. . .به زور لقمه دهنش مي‌گذاشتم. سال قبل از ازدواجت كه آوردمش تهران بستريش كردم . . . كه دكترها گقتن از سوء تغذيه است. . .نه،تو يادت نيس.تو چنان از همه چيز و همه كس بريدي. . .  خيلي سنگ دلي سيروس؛ يه تلفن زدن خشك و خالي را هم از ما دريغ مي‌كردي گاهي مي پرسيد مي‌گفتم مامان اخلاقشه،گرفتاره. . . مگه به خاله جون زنگ مي‌زنه؟! [سيروس دست از نواختن مي‌‌كشد] بعله حضرت استاد. . . همه كه نمي دونستن شما آلبوم خانوادگيتون و عوض كردين[ با سنگهايي كه از صندوق بيرون مي‌آورد يه قل دو قل بازي مي‌كرد]

سيروس     من اون سالها توي كما بودم. . . كابوس اون واقعه عين بختك به جونم افتاده بود.

فرخنده       بعد ما را سرزنش ميكني؟تو كه مرد بودي اون طور[سرگرم بازي] حالا. . . از يه پيرزن چه انتظاري داري؟

سيروس     انتظار دارم روحيه‌اش رو نبازم،دختر بيست و هشت ساله . . [سنگي را در هوا مي‌قاپد] پيرزن به حساب نمي‌آد!

فرخنده       چي؟[سنگي را تهديد كنان به سوي او نشانه مي‌رود] بروبرو، از اين كاكل سفيدت خجالت بكش.

                سيروس خنده كنان پشت خمره پناه مي‌گيرد.پس از لحظه‌اي دست فرخنده آرام پايين مي‌آيد.

سيروس     [دهانه خمره را نگاه ميكند] يكي بود يكي نبود،يه خمره بود كه سر گاو توش گير كرده بود.

فرخنده       [با خنده] از اون بردلي بگو كه پاهام را ول كرد و در رفت.

سيروس     [ سر درون خمره برده با لحن بچه‌گانه‌اي فرياد مي‌زند] سيروس. . .  گير كردم . . . بيارم بيرون. . .

فرخنده       [غش و ريسه مي‌رود] بهمن نرسيده بود توي سركه غرق شده بودم.

سيروس     [سر از خمره بيرون مي‌آورد.جدي] چي گفتي؟

فرخنده       [با خنده] تا كمر رفتن توي خمره سهم من بود. . . لمبوندن كلم ترشها سهم تو.

سيروس     داشت درباره غرق شدن بهمن مي‌گفتي.

فرخنده       [با تعجب] نه. . .

سيروس     [ عصبي] گوش كن فرخنده! در مورد اون واقعه من به اندازه كافي خودم رو كشيدم زير اخيه

فرخنده       من كه چيزي نگفتم.

سيروس     [با پرخاش] بيخود چو انداختن واسه نجات من شيرجه زده توي آب. . . من، ابداً. . .خودش كله شقي كرد.

فرخنده       يه هو چت شد؟ببين! اون درياچه پشت سد. . . به هر حال. . . تابستوني نيست قربوني نگيره.[مكث كوتاه.مي كندو موضوع را عوض كند] دوست داري خمره را بچرخاني؟

سيروس     بچرخونم!؟

فرخنده       بلاخره نمي‌خواي پشت اونم يه سركي بكشي؟

سيروس     [ با تغير] چرا خيال مي‌كني . . . سرك مي‌كشم؟

فرخنده       اي بابا . . .] اشاره به چرخاندن خمره مي‌كند[ ضرري ندارد. . .[سيروس با ترديد خمره را مي چرخاند.روي بدنه خمره با زغال به شكل كودكانه‌اي چهره‌اي با دو شاخ بر سر،كشيده شده]بچه ها كي گرگه؟ سيروس خرس گنده!

سيروس     [كنار خمره زانو زده و محو تماشاي آن مي خندد] نچ نچ،اينجا رو . . .

                    سيروس متوجه‌ مومهاي روي دسته خمره مي‌شود.فرخنده از پشت خمره تكه شمعي يافته ،مي‌آورد و با شادماني سوي ديگر خمره زانو مي‌زند. سيروس با فندك شمع را روشن مي‌كند.فرخنده همچنان كه مي‌خندد شمع را روي دسته كار مي گذارد.سيروس به چهره او دقيق شده

سيروس     خيلي عوض شدي فرخنده.

فرخنده       [با حجب] چه مي دونم خودم كه نمي‌فهمم[مكث.برخاسته و دور مي شود] تو هم كه عوض نشدي.

سيروس     ] شمع را خاموش مي‌كند[شكسته شدم نه؟

فرخنده       وا ، نه . . . [شيشه مربايي آورده و به او تعارف مي‌كند.سيروس با انگشت ناخنك مي‌زند] حالا يه چيزي مي‌گم خوش خوشونت نشه.همين تازه قوام اومدي.

سيروس     ` [انگشت خود را مي‌ليسد] تازه!؟

فرخنده       اگه اخلاقت هم درست بود و . . . اينقدر زل نمي‌زدي به آدم. . .

سيروس     [ شيشه مربا را مي‌قاپد] جاي اميدوراي بود،هوم؟

فرخنده       گرميت نكنه![ شيشه مربا را از او مي‌گيرد و دور مي‌شود. پس از درنگي] سهم خودته. گذاشته بودم برزات بيارم تهرانو

سيروس     تهران؟

فرخنده       نترس. . . ! تو كه آدرس جديدت را به كسي ندادي ]مكث كوتاه[ اي بد ذات! يعني نمي‌اومدي فرودگاه؟

سيروس     چرا چرا. . .  از اون دروترهاشم . . . مي‌بيني كه.

فرخنده       آ . . .آ. . [ به نشانه شرمندگي انگشت به پيشاني مي‌كشد] باز بگي،از  خجالت آب مي‌شيم.

سيروس     نه جانم،آب نشو!مال بايد پرواري برسه دست مشتري!

فرخنده       آهاي آقاي مؤلف السلطنه،مواظب حرف زدنت باش.

سيروس     آخه چشم شيطون كر وجناتي به هم زدي.

فرخنده       به كوري گوش حسود و بخيل [مشغول مرتب كردن چمدان مي‌شود. سيروس در حين جستجو يك چوب ماهيگيري يافته و مشغول نخ قلاب آن است.] ببينم نازي هنوز هم سونا مي‌ره؟[ سيروس كه اينك پشت سر او ايستاده شانه بالا مي‌اندازد] چقدر به منم اصرار مي‌كرد ،مي‌گفتم نازي جون ما دختر شهرستاني هستيم،اينجور بخارها به مزاج ما نمي‌سازه.خيلي با محبته. . . سال اول ازدواجتون يه چند روزي تهران مهونتون بود،يك آن ازم غافل نبود با همه اينطوره؟

سيروس     لابد[ قلاب را بالاي سر او معلق نگه داشته است.]

فرخنده       سيروس . . .!

سيروس     هوم؟

فرخنده       يه سوآل واضح و صريح!

سيروس     [مي‌خندد] بپرس!

فرخنده       چرا مي‌خندي؟

سيروس     يادمه سالها پيش يه روز بي مقدمه به همين شكل سوآلي پرسيد[لحظه‌اي سكوت] خب؟

فرخنده       مهم نيس

سيروس     دوره مجرديم بود. . .خاله تهران بستري بود،از بيمارستان برمي‌گشتيم،تو پياده رو بزرگراه. . .به اون نشوني كه عين دختر بچه‌ها بستني چوبي مي‌ليسيدي[با تمسخر] حتي شره كرده بود اينجاي لباستو لكه كرده بود. . .يادته كه؟

فرخنده       نه !

سيروس     جدي! ؟

فرخنده       [ سر بلند كرده و قلاب را مي‌بيند] فصل صيد گذشته آقا.[سيروس به خود آمده، قلاب را جمع مي‌كند.سكوت.فرخنده مشغول اثاثيه مي‌شود] جمع كردن اينا مكافاتيه.فردا شب را بگو كه خونه‌مون غلغله رومه. . . اگه بدوني، از همه خواهش كردم تهران نيان.خواهش خواهش،مگه قبول مي‌كردن گفتم بابا دو نمه اشكه ،چه اينجا پاي ركاب اتوبوس چه تهران پاي پله‌هاي هواپيما[مكث كوتاه] سيروس،فكر نكني خاله زنكم ولي به نظر مي‌آد با نازي . . . مث اوايل. . .

سيروس     نه.ترمز كن !گرفتم چي مي‌خوايي بگي .خب ،خيلي واضح و صريح مي‌گم و ادامه اش هم نميدم.نازي اينا شيش ماهه رفتن فرانسه.اينم كه شنيدي برگشته خود شايعه كرد،بر نمي‌گرده.نقطه ،تمام.

فرخنده       [با بهت] اِ . . .

سيروس     در ضمن،فقط تو مي دوني.

فرخنده       يعني . . .

سيروس     يعني از اونا فقط يه اسم تو شناسنامه‌ام مونده.

                                مكث كوتاه

فرخنده       تو چي؟نمي خوايي . . .؟

سيروس     من؟ نچ.تازه همين روزها اولين كتابم در مي‌آد

فرخنده        [ با تأسف] پس دفتر انتشاراتيش ؟

سيروس     يه سال پيش سهامش رو فروخت؛بي اطلاع من. . .[ فرخنده حركتي پرسش آميز مي‌كند] نچ،با ناشر ديگه قرارداد بستم.

فرخنده       واي. . .

سيروس     نمي‌خوايي تبريك بگي؟

فرخنده       تبريك! ؟. . . آها،تبريك تبريك، ايشا الله كتابهاي بعدي.

                        سيروس بي اعتنا به فرخنده كه به نقطه‌اي خيره مانده سر چوب ماهيگيري را دلخل چمدان مي‌كند و لباس سفيد عروسي را بالا مي‌آورد و در حالي كه زمزمه مي‌كند لباس را به رقص در مي‌آورد.

سيروس     يه حمومي سي‌‌ت بسازوم چل ستون چل پنجره،كج كلاخان توش.بشينه با يراق و