|
در فراق فرهاد
نويسنده: ناصح كامگاري
شخصيتها:
-
فرخنده
-
سيروس
هر دو حدود بيست و هشت تا سي سال سن دارند.
صحنه:زيرزمين خانهاي قديمي.روبه رو در دو لنگهي چوبي با چند
پلهي منتهي به حياط. يك كرسي و صندق چهاي قديمي در سمتي و
خمرهاي بزرگ درسمت ديگر. روي كرسي تعدادي كتاب و مجله و روي
تاقچه يك گرامافون قديمي به چشم ميخورد. از ديوارها ريسه
قيسي،فلفل،باميه و غيره آويخته است.روي ساير تاقچهها تعدادي
شيشه، كوزه و دبه قرار دارند.لامپ كم نوري از سقف آويخته كه كليد
آن كنار در ورودي است و نزديك آن،يك آبكش حصيري به ديوار نصب
شده.از قاب در،تنه درختي كهنسال و پرتو نيمه جان غروب بر ديوار
آجري ديده ميشود.صداي خش خش برگ در باد شنيده ميشود.
چمداني گشوده در وسط.فرخنده پشت به در و كنار آن نشسته،سر برآرنج
نهاده و چشمها بسته است.پس از لحظاتي،سيروس به آرامي از پلهها
پايين ميآيد.چهره او ديده نميشود. پس از مكثي كليد چراغ را
ميزند.لامپ خاموش شده و صحنه حالت نيمه تاريك ميگيرد سيروس دست
كشيده،آبكش حصيري را برداشته و جلو صورت ميگيرد.فرخنده چشم گشوده
و با تعجب لامپ خاموش شده را مينگرد.پيش از آنكه سر بچرخاند،سيروس
با گامي از آخرين پله پايين ميپرد.
سيروس: هــوو . . .
فرخنده: [
باجيغي ترسناك]كي
. . . كي هستي؟
سيروس:
]با
لحني ساختگي[ بوي
آدميزاد ميشنفم.
فرخنده: تو . . . ؟
سيروس: ديو ديگ به سر،هوو . . .
فرخنده: [
با ترديد]
صبر كن ببينم. . . !
سيروس: به چه جرأتي پا گذاشتي تو كنام من؟
فرخنده: [
مكث.ناگهان با خوشحالي]
واي خودتي؟
سيروس: تو چي؟انسي جني،پري يا حوري؟ هـوو. . .
فرخنده: اِ . . . بند دلم پاره شد.
. [
با لحني ساختگي]
اصلا شما كجا، اينجا كجا؟ پارسال دوست امسال آشنا!
سيروس: زبون نريز كه يه لقمه خام مني.
فرخنده: آدم خوري؟نكنه منو بخوري.[به
سوي كليد چراغ ميرود]
سيروس: از گشنگي نه نا دارم نه نفس،كي به دادم
ميرسه؟[
راه اورا سد ميكند]
هيچكس؟
فرخنده: معلومه خسته راهي. . .چون
عوض تنوره مث گرگ زوزه ميكشي.
سيروس: هوم. . . ؟گرگم ؛ گرگم و گله ميبرم.
فرخنده: [قلمي
از جيب در ميآورد]
اكي،چوپون دارم نمي ذارم.
سيروس: من ميبرم خوب خوباشو.
فرخنده: من نميدم پشگلاشو .
سيروس: خونه خاله كدوم وره؟
فرخنده: نه اون وره نه اين وره. .
.همين وره همين وره.]ميخندد.با
لحن قصه گو[ حالا
كه اومدي متين و معقول و مؤدب بشين خاله برات يه قصه قشنگ تعريف
كنه.
سيروس: هوو. . .چه قصهاي؟
فرخنده: [
دوباره ميكوشد به سوي كليد چراغ برود]
قصه. . .قصهي نخود نخودي . . .
سيروس: اين و كه فوت آبم.[با حركت مانع ميشود]
نچ،براي نرم كردن دل ديو، يه قصه بكر لازمه!
فرخنده: خب خب. . .حالا يه قصه
بكر،قصهاي كه هيشكيِ هيشكي نشنيده؛ قصه خودم.
سيروس: هوم . . . اينم كه تكراريِ،تماتيكه . . .
فرخنده: يكي بود يكي نبود،غير خدا
هيشكي نبود.توي يك ديار دور كه يه ورش كوه بود يه ورش صحرا يه ورش
جنگل يه ورش دريا. . .دختري زندگي ميكرد. . .
سيروس: از قضا اسمش هم بود فرخنده.
فرخنده: فضولي موقوف! . . .اين
دختره توي هفت آسمون يه ستاره هم نداشت.
سيروس: اخي . . .
فرخنده: س س . . . جونم براتون
بگه،اون فقط يه نفر رو داشت. . .اسمش؟ اسمش . . . حالا هركي،كار
نداريم.
سيروس: آها آها . . .؟
فرخنده: خب بعله،يه مرد بود . . .
سيروس: دور از جون مرد.
فرخنده: ديو حق دخالت تو قصه نداره.
سيروس: فوتينا،بي ديو قصه معني نداره.
فرخنده: حالا اين مرد،كه به زبون
خودش اعتراف ميكنه نامرده. . . من نميگم ها،من فقط ميگم بي
معرفته،رفته و سراغي از ما نگرفته [`پاورچين
به سوي كليد چراغ ميرود]انگار
نه انگار كه توي اين شهر قشنگ،زير اين لوح كبود،يه دخرت خاله هست
با يه دل نقلي اين قدري،كه كاهي اين دل ريزه ميزه. . [خود
را به كليد چراغ رسانده و لامپ را روشن ميكند]براي
پسر خاله تنگ ميشه. . .
سيروس: [با
روشن شده چراغ،آبگش حصيري را از جلو صورت بر ميدارد.با لحن عادي]
به خيالم مرده قصه اون ياروي ديگهس هه،بقيهشو بلدم اون وقت دختره
با همون دل نازك نارنجي دست به كار ميشه؛ آهي خاله آهي خان
باجي!دستم به دامنتون مردم از تنهايي دلم پوسيد. . .
فرخنده: [با
لحن عادي]
جانا سخن از زبان ما ميگويي . . .
سيروس: . . .آخه كاموا بافي ليسانس
ميخواست؟ببينم اصلاً رواس مني با اين متانت، اين وقار و
وجاهت،گيسام گوشه خونه رنگ دنودنام بشه؟آخه شوري مشورتي؛ گاس شوروي
سايه سري. . .
فرخنده: [دهن
كجي ميكند،سپس]
ببين. . .حالام كه بعد از عهد و بوقي طرفدارات رخصت فرمودند بيايي
سر قوم و خيشا منت بذاري،نيش و كنايه نداريم ها .
سيروس
[ در اطراف زير زمين ميچرخد]
در خونه كه چهار تاق بازه تو اتاقهام كه كسي نيس،صدا هم كه ميكنيم
نمينشوي يكي بياد زار و زندگيتونو جارو كنه چي عروس خانم؟
فرخنده [با
اضطرابي محسوس]
اِ.
. . لابد مامان رفته در و باز گذاشته.]مكث،با
خنده[ اي
بابا،ديگه دزدها هم از خونه ما روي گرداندند.
سيروس شايد ميدونن نابترين جنس را ديگرون
دزديدند!
فرخنده [پس
از مكثي ،با شرم]
اينق از اومدنت جا خوردم كه . . .خوبي سيروس؟ نازي؟ اون جغله آتيش
پارهات . . .؟كجان؟
سيروس اين بار تنهام
فرخنده همه چي ميگي اين
بارانگار سال به دوازده ماه اينجايي.من كه يادم نيس كي ديدمت. هووه
. . . نازي آبستن بود،بعله،دو سال هم بيشتره.
سيروس هيچ معلوم هس چه ميكني؟
فرخنده بار و بنديل ميبندم
سيروس تو زير زمين!؟
فرخنده [با
خنده]
نه خوب. . . نيس خيلي از يادداشتها و نوشتههام اينجان بعد هم يه
چند شيشه مربا،چه ميدونم قيسي،مويز و اين جور چيزها سوا كنم. . .
سيروس [
با اشارهاي ضمني به او]اين
همه خوردني شيرين!؟ طرف قند خونش بالا نباشه سكته كنه رو دستت
بمونه؟
فرخنده [
حرف را برميگرداند]
خوب شده ديدمت. هووم
سيروس اوامر؟
فرخنده به نظر شما. . .] يكي
دو شيشه ترشي را نشان ميدهد[ اين
را ميذارن بار هواپيما كرد؟
سيروس دكي . . .نچ،حمل ترشيجات ممنوعه.
فرخنده اِ . . .همين يكي دو
شيشه هفته بيجار. . .؟
سيروس هر رقم ترشيده؛چه آلوترش چه
آبليمو،چههم . . .دوشيزه نفتالين زدههاي ته پستو.
فرخنده [با
شيطنت قلم را به حالت تهديد بالا ميبرد.]
الهي جگرت بالا نياد پر رو . . . [مكث] اي
واي خدا مرگم به سيروس بعضي وقتها پاك يادم ميره تو ديگه زن و بچه
داري.
سيروس [
زير لب]
بهتر![مكث] اينجا
انگار زمان ساكت بوده،هيچ تكون نخورده،
فرخنده چه خوب كردي
اومدي.خيلي كه به خودم دلخوشكنك ميدادم اين بود كه اي. . .غيرتت
بجونبه يه تك پا بيايي فرودگاه. گفتم درسته زموخت و بي احساسه اما
يه دختر خاله كه بشتر نداره. . . حالا ميبينم يه هو،دو روز قبل از
رفتنم پيدات شده؟
سيروس [
تاقچه ها را وارسي ميكرد بي اعتنا]
تو كه ميدوني من ويريام، يه وقت ويرم بگيره تا كوه قاف كند.بي هم
ميرم.
فرخنده ولي كاش بچهها را هم
براي زيارت سيمرغ ميآوردي.
سيروس بارك الله؟معلومه هنوز اهل
بخيهاي.خب ببينم،اين سالها توي كدوم آخوري سر ميكردي؟شعر،رمان،يا
بازم بوم شناسي؟
فرخنده بي فرهنگ!اين چه طرز
حرف زدن با خانومهاست؟ناسلامتي اهل ادبي.
سيروس
] بالاي
چمدان ميايستد[خب
زندگيت رو بقچه كردي،همه چي تا شده و مرتب.
]از
جيب چمدان دفترچه گذرنامه را برميدارد و ورق ميزند [ عكس
قحط بود؟ اين چيه؟]شكلك
در ميآورد[
فرخنده بدش من . . . بي سليقه]
نمي تواند گذرنامه را از دست او بقاپد[
سيروس [گذر
نامه را ورق ميزند]خوبه
خوبه . . . [با
اشارهاي نامحسوس به او]
هم كالا صادر ميشه . . . [
و تلنگري به گذرنامه]
هم ارز!
فرخنده چوب حراج خورد به دارو
ندارم.رقم درشتش ماشين بافتني بود. نبودي ببيني،اشكم داشت در
مياومد.
سيروس خاله در چه حاله]پنهاني
گذرنامه را در جيب بغل خود ميگذارد[
فرخنده [پس
از اشارهاي حاكي از چه بگويم]
يه چشمش خندهس يه چشمش گريه عصري فرستادمش پيش مامانت.
سيروس ضيافت آبجي و باجي پس!ديگه چه
دسته گلي مونده به آب بدن؟
فرخنده چه كنن طفلكها،فقط
همديگر رو دارن.آخرين واگن قطار اين دو خونواده من بودم.
سيروس كه تو هم قيقاج،داري از خط خارج
ميشي
فرخنده [
باخنده]
هنوز خونهتون نرفتي لابد؟مث هميشه[لحظهاي
نگاهشان تلاقي ميكند حرف را برميگرداند]
ديدي گيلاس چه شكوفهاي داده؟مامان ميگه دست كم دو دبه مرباس.يكيش
براي تو يكيش هم براي سيروس و نازي .
. .[ با حسرت]
دلم نيومد بگم مامان كپنها تهران نيس دبه مربا بفرستيم.
سيروس پس پسره كپنهاكه؟
فرخنده هاي . . .پسره چيه؟اسم
داره. . .هوشمند،بچه محلتون بوده
سيروس به نظر آشنا نميآإ.مچ،هوشمنگ. . .
فرخنده: سيروس. . .!
سيروس [صندوقچه
را ميگشايد]
خب بابا . . .هنوز كه نه به داره نه به باره.
فرخنده [زير
لب]
عمو يادگار خوابي يا بيدار؟آش جو خوردي يا ماست و خيار؟
[مكث كوتاه]
بيا،بيا بريم بالا يه استكان چايي بدم بخوري.
سيروس نه!من بالا نميآم،چيزي هم
نميخوام.[از
صندوقچه يه طبلك اسباب بازي كه دو وزنه با نخ به طرفين آن آويخته
بيرون آورده و مي چرخاندطبلك به صدا در ميآيد] زديم
بر طبل بي عاري. . [ .طبلك
را براي فرخنده پرتاب كرده كه او در هوا ميقاپد]
نچ نچ. . . صندوقچه ساز و نوازه! [چند
صفحه گرامافون بيرون ميآورد.فرخنده گرامافون را نشان ميدهد.]به
سوي آن رفته و صفحه را روي دستگاه گذاشته وروشن ميكند. صداي خش
دار تصنيفي قديمي به گوش ميرسد.روي كرسي لم ميدهد.پس از لحظاتي]چه
خوبه ببيني يه گوشه دنيا بوي بچگيت رو ميده[به
بالا اشاره ميكند]
اتاقها را كاغذ ديواري كردين از اون حس و حال قديميها افتاده،ولي
حياط با حوض كاشيش و درختهاي گيلاس و زرد آلوش. . .و اينجا . . .
فرخنده اين زيرزمين فراموش
شده است.راستش جمع كردن وسايل بهانه بود.آخه امروز آخرين روزيه كه
خونه تنهام،فردا مهمونيه.ديدم تنها فرصتيه كه ميشه با خاطرات وداع
كرد.
سيروس [چشمانش
را ميبندد]
اين بوي نا اين غروب رنگ پريده ديوارها،اين نغمه، اين نوا. . .كجاي
دنيا پيدا ميكني؟
فرخنده شده منم ساعتها نشستم
اينجا و رفتم تو هپروت.مي شينم و مث الان تو چشمام رو مي بندم و
گوش ميدم. . .[
چشمانش را ميبندد]گاهي،حس
ميكنم پژواك صداي بهمن را ميشنوم.نه بهمن بيست و پنج ساله،بهمني
كه سيزده سالشه و چسم گذاشته تا فرخنده و سيروس شيش هفت ساله اين
پشت و پسلها قايم بشن.همينطور كه چشمام بسته است دستهامو دراز
ميكنم،هر آن انتظار دارم نوك انگشتانم لمسش كند. . .
سيروس دسته سوزن را از روي صفحه بر ميدارد. سكوت.فرخنده چشم
ميگشايد.
سيروس حالا كه قرار به وداع اين خاطرهها
رو همين جا چال كن برو! هوشي خان شونزده ساله مقيمه ديگه روحيه
مردهاي ايروني را نداره بشينه به تماشاي آبغوره گرفتن زنها!
فرخنده تو نگران من نباش؛دست
به شوهرداريم لنگه نداره!
سيروس خلاصه هواست باشه كالاي مرجوعي نشي!
فرخنده خيلي لوسي. . . [مشت
بر سينه ميكوبد]
عاقت ميكنم ننه.[
بالحن پيرزني بي دندان]
اينقدر متلك بار اين دختر طفل معصوم نكن،اونم خدايي داره.اون دنيا
سر پل صراط،چنگ ميندازه يقهات رو ميگيره ها. . .
سيروس [با
لحن كودكي تخس]
اِهكي شاباجي خانوم!پيرهن ورزشي رو نميبيني تنم؟ بهمن داده
پوشيدم.
فرخنده
[ با همان لحن] پيرهن
كه شفيع روز محشر نميشه خير نديده؟
سيروس [با
همان لحن]
نه كه . . . پيرهن ورزشكاريه،يقه نداره كسي بگيردش!
هر دو ميخندند.سپس سكوت.
فرخنده [آه
ميكشد]
هي بهمن دادشه. . .هنوز مامان شبها عكسش رو ميذاره كنار بالشش.
سيروس جماعت مرده پرست. . . [ از
درون صندوقچه يك ساز دهني- زنبورك- برميدارد]
بس كنيد ديگه ده سال يعني يه عمر[
زنبورك را ناشيانه به صدا در ميآورد]
فرخنده قبول كن سخت بود.چهلم
بابا نشده،بهمن.تو كه خبر نداشتي ديپلمت را گرفته نگرفته،ول كردي
رفتي تهران.طفلي مامان. . .به زور لقمه دهنش ميگذاشتم. سال قبل از
ازدواجت كه آوردمش تهران بستريش كردم . . . كه دكترها گقتن از سوء
تغذيه است. . .نه،تو يادت نيس.تو چنان از همه چيز و همه كس بريدي.
. . خيلي سنگ دلي سيروس؛ يه تلفن زدن خشك و خالي را هم از ما
دريغ ميكردي گاهي مي پرسيد ميگفتم مامان اخلاقشه،گرفتاره. . .
مگه به خاله جون زنگ ميزنه؟! [سيروس
دست از نواختن ميكشد]
بعله حضرت استاد. . . همه كه نمي دونستن شما آلبوم خانوادگيتون و
عوض كردين[
با سنگهايي كه از صندوق بيرون ميآورد يه قل دو قل بازي ميكرد]
سيروس من اون سالها توي كما بودم. . .
كابوس اون واقعه عين بختك به جونم افتاده بود.
فرخنده بعد ما را سرزنش
ميكني؟تو كه مرد بودي اون طور[سرگرم
بازي]
حالا. . . از يه پيرزن چه انتظاري داري؟
سيروس انتظار دارم روحيهاش رو نبازم،دختر
بيست و هشت ساله . . [سنگي
را در هوا ميقاپد]
پيرزن به حساب نميآد!
فرخنده چي؟[سنگي
را تهديد كنان به سوي او نشانه ميرود]
بروبرو، از اين كاكل سفيدت خجالت بكش.
سيروس خنده كنان پشت خمره پناه ميگيرد.پس از لحظهاي دست فرخنده
آرام پايين ميآيد.
سيروس [دهانه
خمره را نگاه ميكند]
يكي بود يكي نبود،يه خمره بود كه سر گاو توش گير كرده بود.
فرخنده [با
خنده]
از اون بردلي بگو كه پاهام را ول كرد و در رفت.
سيروس
[ سر درون خمره برده با لحن بچهگانهاي فرياد ميزند]
سيروس. . . گير كردم . . . بيارم بيرون. . .
فرخنده [غش
و ريسه ميرود]
بهمن نرسيده بود توي سركه غرق شده بودم.
سيروس [سر
از خمره بيرون ميآورد.جدي]
چي گفتي؟
فرخنده [با
خنده] تا
كمر رفتن توي خمره سهم من بود. . . لمبوندن كلم ترشها سهم تو.
سيروس داشت درباره غرق شدن بهمن ميگفتي.
فرخنده [با
تعجب]
نه. . .
سيروس
[ عصبي]
گوش كن فرخنده! در مورد اون واقعه من به اندازه كافي خودم رو كشيدم
زير اخيه
فرخنده من كه چيزي نگفتم.
سيروس [با
پرخاش]
بيخود چو انداختن واسه نجات من شيرجه زده توي آب. . . من، ابداً. .
.خودش كله شقي كرد.
فرخنده يه هو چت شد؟ببين! اون
درياچه پشت سد. . . به هر حال. . . تابستوني نيست قربوني نگيره.[مكث
كوتاه.مي كندو موضوع را عوض كند] دوست
داري خمره را بچرخاني؟
سيروس بچرخونم!؟
فرخنده بلاخره نميخواي پشت
اونم يه سركي بكشي؟
سيروس [ با
تغير] چرا
خيال ميكني . . . سرك ميكشم؟
فرخنده اي بابا . .
.] اشاره
به چرخاندن خمره ميكند[ ضرري
ندارد. . .[سيروس
با ترديد خمره را مي چرخاند.روي بدنه خمره با زغال به شكل
كودكانهاي چهرهاي با دو شاخ بر سر،كشيده شده]بچه
ها كي گرگه؟ سيروس خرس گنده!
سيروس [كنار
خمره زانو زده و محو تماشاي آن مي خندد]
نچ نچ،اينجا رو . . .
سيروس متوجه مومهاي روي دسته خمره ميشود.فرخنده از پشت خمره تكه
شمعي يافته ،ميآورد و با شادماني سوي ديگر خمره زانو ميزند.
سيروس با فندك شمع را روشن ميكند.فرخنده همچنان كه ميخندد شمع را
روي دسته كار مي گذارد.سيروس به چهره او دقيق شده
سيروس خيلي عوض شدي فرخنده.
فرخنده [با
حجب] چه
مي دونم خودم كه نميفهمم[مكث.برخاسته
و دور مي شود]
تو هم كه عوض نشدي.
سيروس
] شمع
را خاموش ميكند[شكسته
شدم نه؟
فرخنده وا ، نه . . . [شيشه
مربايي آورده و به او تعارف ميكند.سيروس با انگشت ناخنك ميزند]
حالا يه چيزي ميگم خوش خوشونت نشه.همين تازه قوام اومدي.
سيروس
` [انگشت
خود را ميليسد]
تازه!؟
فرخنده اگه اخلاقت هم درست
بود و . . . اينقدر زل نميزدي به آدم. . .
سيروس [
شيشه مربا را ميقاپد]
جاي اميدوراي بود،هوم؟
فرخنده گرميت نكنه![ شيشه
مربا را از او ميگيرد و دور ميشود. پس از درنگي]
سهم خودته. گذاشته بودم برزات بيارم تهرانو
سيروس تهران؟
فرخنده نترس. . . ! تو كه
آدرس جديدت را به كسي ندادي
]مكث
كوتاه[ اي
بد ذات! يعني نمياومدي فرودگاه؟
سيروس چرا چرا. . . از اون
دروترهاشم . . . ميبيني كه.
فرخنده آ . . .آ. . [
به نشانه شرمندگي انگشت به پيشاني ميكشد]
باز بگي،از خجالت آب ميشيم.
سيروس نه جانم،آب نشو!مال بايد پرواري
برسه دست مشتري!
فرخنده آهاي آقاي مؤلف
السلطنه،مواظب حرف زدنت باش.
سيروس آخه چشم شيطون كر وجناتي به هم زدي.
فرخنده به كوري گوش حسود و
بخيل [مشغول
مرتب كردن چمدان ميشود. سيروس در حين جستجو يك چوب ماهيگيري يافته
و مشغول نخ قلاب آن است.] ببينم
نازي هنوز هم سونا ميره؟[
سيروس كه اينك پشت سر او ايستاده شانه بالا مياندازد]
چقدر به منم اصرار ميكرد ،ميگفتم نازي جون ما دختر شهرستاني
هستيم،اينجور بخارها به مزاج ما نميسازه.خيلي با محبته. . . سال
اول ازدواجتون يه چند روزي تهران مهونتون بود،يك آن ازم غافل نبود
با همه اينطوره؟
سيروس لابد[
قلاب را بالاي سر او معلق نگه داشته است.]
فرخنده سيروس . . .!
سيروس هوم؟
فرخنده يه سوآل واضح و صريح!
سيروس [ميخندد]
بپرس!
فرخنده چرا ميخندي؟
سيروس يادمه سالها پيش يه روز بي مقدمه به
همين شكل سوآلي پرسيد[لحظهاي
سكوت] خب؟
فرخنده مهم نيس
سيروس دوره مجرديم بود. . .خاله تهران
بستري بود،از بيمارستان برميگشتيم،تو پياده رو بزرگراه. . .به اون
نشوني كه عين دختر بچهها بستني چوبي ميليسيدي[با
تمسخر]
حتي شره كرده بود اينجاي لباستو لكه كرده بود. . .يادته كه؟
فرخنده نه !
سيروس جدي! ؟
فرخنده [ سر
بلند كرده و قلاب را ميبيند] فصل
صيد گذشته آقا.[سيروس
به خود آمده، قلاب را جمع ميكند.سكوت.فرخنده مشغول اثاثيه ميشود]
جمع كردن اينا مكافاتيه.فردا شب را بگو كه خونهمون غلغله رومه. .
. اگه بدوني، از همه خواهش كردم تهران نيان.خواهش خواهش،مگه قبول
ميكردن گفتم بابا دو نمه اشكه ،چه اينجا پاي ركاب اتوبوس چه تهران
پاي پلههاي هواپيما[مكث
كوتاه]
سيروس،فكر نكني خاله زنكم ولي به نظر ميآد با نازي . . . مث
اوايل. . .
سيروس نه.ترمز كن !گرفتم چي ميخوايي بگي
.خب ،خيلي واضح و صريح ميگم و ادامه اش هم نميدم.نازي اينا شيش
ماهه رفتن فرانسه.اينم كه شنيدي برگشته خود شايعه كرد،بر
نميگرده.نقطه ،تمام.
فرخنده [با
بهت]
اِ . . .
سيروس در ضمن،فقط تو مي دوني.
فرخنده يعني . . .
سيروس يعني از اونا فقط يه اسم تو
شناسنامهام مونده.
مكث كوتاه
فرخنده تو چي؟نمي خوايي . .
.؟
سيروس من؟ نچ.تازه همين روزها اولين كتابم
در ميآد
فرخنده
[ با تأسف]
پس دفتر انتشاراتيش ؟
سيروس يه سال پيش سهامش رو فروخت؛بي اطلاع
من. . .[
فرخنده حركتي پرسش آميز ميكند] نچ،با
ناشر ديگه قرارداد بستم.
فرخنده واي. . .
سيروس نميخوايي تبريك بگي؟
فرخنده تبريك! ؟. . .
آها،تبريك تبريك، ايشا الله كتابهاي بعدي.
سيروس بي اعتنا به فرخنده كه به نقطهاي خيره مانده سر چوب
ماهيگيري را دلخل چمدان ميكند و لباس سفيد عروسي را بالا ميآورد
و در حالي كه زمزمه ميكند لباس را به رقص در ميآورد.
سيروس يه حمومي سيت بسازوم چل ستون چل
پنجره،كج كلاخان توش.بشينه با يراق و سلسله،يار مبارك بادا
ايشاالله مبارك بادا.آسمون پر ستاره چسمك بازي ميكنه،دختر عمو با
پسر عمو نومزد بازي . . .
فرخنده به خود آمده برخاسته و با حالت تحكم آميز كه سيروس را به
سكوت وا ميدارد پيراهن را از سر چوب بر گرفته و در چمدان
ميگذارد.
سيروس حيف عروس ماهي چاق و چلهاي بود!
فرخنده حيف مرواريدي بود از
صيدت گريخت!
سيروس بگو عروس ماهي هم مث ميگو و خاويار
صادرات غير نفتي شده!]چوب
ماهيگيري را به گوشهاي پرتاب كرده و با خشم اثاثيه صندوق را به
هم ميريزد.[
فرخنده كار منو زياد نكن حضرت
آقا،مي خوايم بريم خونه مامانت.
سيروس [مجلهاي
را برداشته و ورق ميزند]
اينا كه ديگه مال خودمه.
فرخنده مطلبش ممكنه،اما
مجلهاش نه . . . سالهاست مشترك شم.
سيروس خيلي وقته چيز دندون گيري نداره
مدتهاس صفحة شعر و داستان و دادن كسي ديگه
فرخنده خبر دارم[
چند صفحه بريده مجله از چمدان بيرون آورده و نشان ميدهد]
پس ستون مشاور اجتماعي چي؟
سيروس [جا
ميخورد اما با تظاهر به فروتني]
اي بابا. . . قلم به مزديه. [ مجله
را گشوده و با تمسخر و لحن شاگرد مدرسهايها صفحهاي را قرائت
ميكند:]
جماعت جوان متخصص و تحصيل كرده هستيم اما مبتلا به بيرون روي
روحي!زيرا با تحصيلات تمام و كمال بيكاريم و آس و پاس.بعلاوه،عشق
آتشيني به ماندن در اين آب و خاك دارم،چه بكنيم مشاور جان؟]با
لحن فاضل مأبانه[ حضرات
آتشين! از نزديكي به موادي چون نفت و بنزين جداً اجتناب
فرمائيد.عرض ميكنيم تعاوني دل و جگركي افتتاح نموده و با مدك
تحصيلي منقل باد بزنيد.
فرخنده [تبسم
كرده و از روي برگههايي كه در دست دارد ميخواند]
دختري هستم بيست و سه ساله، چندي پيش خواستگاري داشتم،اين شخص
همسايه ديوار به ديوار ماست؛از اين رو بارها شاهد ايذا و آزار او
نسبت به دختران محل بودم مشتاق شنيدن نظر شما هستم.ف،نون.
سيروس [فاضل
مأبانه]
اتكا به نيروي انساني محلي. . .[بشكن
ميزند]
و ديوار به ديوار،نشانه خود اتكايي طرف و نبود چشم داشت به خارج و
غيره و ذالك است.پس اين يارو شايان تقدير و تحسين. . .
فرخنده نه خير. . [
ادامه مطلب را ميخواند]
در پاسخ خانوم ف،نون از علامت سوآل . در اخذ تصميم از مشاورت افراد
معتمد و امين ياري جسته و در دادن پاسخ تعجيل ننمائيد.خوشبختانه سن
شما اين فرصت را فراهم ميسازد با احتمال پيشنهادهاي آتي مواجه
باشيد.
سيروس يعني بشين يه قل دو قل بازي تا
احتمال پيشنهادهاي آتي[صفحه
مجله را از دست او ميقاپد]
فرخنده [صفحه
ديگري ميخواند]
مشاور گرامي،تاكنون به خواستگارانم پاسخ مساعد ندادهام نميدانم
بايد تا به كي منفعل و متنظر ماند تا هماي بخت دامن سعادت بر سر ما
بگسترد؟
سيروس ها. . .از اونهاست كه نم كردهاي
زير سر داره چي چي تجويز كرديم؟]
با صفحه مجله موشك كاغذي ميسازد[
فرخنده خانوم ف،نون از علامت
سوال،پايبندي بر آداب و عرف بدان معني نيست كه انزوا و انفال پيشه
كنيد. اگر چه قاعده پيشنهاد از سوي دختر مرسوم نيست، اما نميتوان
ضرس قاطع . . . كسي را از آن بر حذر داشت.
سيروس از اون نسخههاست كه نه كور ميكنه
نه شفا ميده[موشك
كاغذي را پرتاپ ميكند]
فرخنده [زير
لب]
اِ بابا. . . حافظ آن ساعت كه اين نظم پريشان مي نوشت،طاير فكرش به
دام اشتياق افتاده بود.
سكوت. سيروس يكه خورده،خود را ميبازد.
سيروس هوم، پس نسخه براي آشنا پيچيده
بودم؛براي دختر خالهاي كه چند ماه بعد توي پياده رو بزرگراه. . .
[به
سوي موشك كاغذي رفته،تاي آن را ميگشايد و مينگرد.زير لب]
ف،نون. . . با اون بستني چوبيش و اون پيشنهاد واضح و صريحش . . .نچ
نچ . . . حدس هم نميزدن.
فرخنده عوضش ديگه ميتونستي
به اين جور نامهها به ضرس قاطع جواب بدي![كاغذها
را جمع ميكند]
وخي جونم،وخي وسايل را مرتب كنيم،اين همه راه . . . تا برسيم دست
پخت خاله جون از دهن افتاده.
سيروس ميترسم اين دست پخت خاله جون تو
دهن بعضي ها را بسوزونه.
فرخنده چه مي دوني؟ شايد هم
تا حالا سوزونده كه براي مامانت كارت تشكر فرستاده
سيروس يه كارت پستال خشك و خالي! براي
بيزينس بين المللي خاله جونت حق و العمل ناچيزه.
فرخنده پاشو بابا. . .پاشو از
پشت سرت كيسه نعنا خشك را پيدا كن.
سيروس همينه. . . فرخندهاي كه من يادمه؛
هميشه دست به كمر دستور ميداد
فرخنده ميبينم وا رفتي تنبل
خان؟]
كيسه را يافته ودر چمدان جا مي دهد.سيروس در سمتي ديگر مشغول وارسي
اثاثيه است[
نميخواد،پيدا كردم.تأخير فاز داري چرا؟]مكث
كوتاه][به
تندي حرف را عوض ميكند[
هوشمند عاشق آش كشكه، آش كشك هم بي نعنا داغ يعني كشك.
سيروس فكر ميكردم عاسق آش كشك خالهاتِ!
فرخنده اون كه صد البته
سيروس لابد غذاهاي چرب و چيلي اونجا دلش
رو زده هوس وليمه وطني كرده!
فرخنده
]
پس ازمكثي[پسرخاله
قربونتم،صدقه بلا گردونتم،آتيش سر قليونتم، رفيق راه تهرونتم. . .
لنتراني نموند بار ما نكني.
سيروس بي اعتنا مشغول جستجو است.فرخنده كمي عصبي،دو سنگ يه قول دو
قول برداشته برهم ميكوبد.
سيروس هيچ به فكر نيستين با رفتنتون پشت
سر چي رو خراب ميكنين.
فرخنده
]ضربه
ميزند[
اونجا امكان فعاليت دارم اونجا پوكه
سيروس لابد با جمع آوري آداب و رسوم خلايق
اسكانديناوي؟
فرخنده
]
ضربه ميزند
[
بهتر از شال و كلاه بافتن كه.
سيروس
]
مشغول جستجو[
پس. . .اون همه فيش تحقيق چيه گوشه چمدون؟
فرخنده خونه شير
بالاتره،بالاتره.]
محكمتر ضربه ميزند[
سيروس چي؟. . .]
چوبهاي الك دولك را يافته و با آنها بازي ميكند.[
خاله ميمونه و اين خونه درن دشت. . . چوب كه زمين بخوره؟
فرخنده
]
از ضربه زدن دست ميكشد[
تاپو شده. . . تو نگران مني يا خالهات؟
سيروس هر دو. . .]
چوبها را رها كرده و به جستجو ادامه ميدهد[
بيشتر تو.
فرخنده
]
ضربه ميزند[
من فرصت تعلل و ترديد ندارم.
سيروس پس . . .همينطور الله بختكي؟
فرخنده
]
محكمتر ميكوبد[
دستمال ما سوخته شده از گلابتون دوخته شده، خونه شيره
بالاتره،بالاتره
سيروس ]
سرگرم جستجو[
اين بازي يادم نميآد.فرخنده بگرد!]
ضربهها آرامتر ميشود[
هميشه با تأخير يادت ميآد. . .اونجا پوكه.
سيروس ]
به گوشهاي اشاره ميكند[
اينجا پوكه؟
فرخنده بعله پوكه بعله پوكه]
با عصبيت ضربه ميزند[
دق دق سنگه اينجا،شهر فرنگه اينجا،سنگي كه سنگ رو مي شكنه،سنبه
تفنگ رو ميشكنه،خونه شير بالاتره بالاتر.
]
سيروس از جستجو دست كشيده و نزديك ميشود هر چه نزديكتر ميآيد
صداي ضربهها آرامتر ميشود.[
دنبال چه ميگردي؟
سيروس چيز خاصي كه نه.]
كنار چمدان ميايستد[
فرخنده
]
از ضربه زدن دست برميدارد[خب
؟
سيروس يه دفترچه جلد خاكستري بود يادته. .
.؟
فرخنده دفترچه شعرهاي بهمن!
دق دق سنگ كه قطع شد،يعني نزديك شدهاي.
سيروس ]
گيج[
ها ؟]
فرخنده دفترچه را از چمدان بيرون ميآورد[
آها ، خودشه. ]
با اشتياق دفترچه را ميقاپد[
فرخنده چرا ميگي الله
بختگي؟مامانت خونوادهشون رو ميشناسه.
سيروس ]
سرگرم ورق زدن دفترچه[
اوهوم . . . فرخنده ! بهمن يكي از شعرهاشو به
من تقديم كرده بود. . .؟
فرخنده خيلي از شعرهاي بهمن
كه به ديگران تقديم شدن رو نوشتي ندارند.
سيروس اِ ؟ چه جالب!
]
دفترچه را داخل چمدان مياندازد.[
فرخنده همين! ؟
سيروس فقط ميخواستم يه نگاه بندازم.
فرخنده تو كه نسخه اصلي اون
شعر رو داري؟
سيروس نچ،نه متأسفانه. . . يعني
نميدونم كي و كجا گم و گور شد.
فرخنده
]
پس از مكثي كوتاه با لبخند[
ببينم اهل مشتلاق دادن هستي يا نه؟
سيروس ]
با ترديد[
تا مژده چي باشه؟
فرخنده خب،اول. . .
]اشاره
به جمعآوري وسايل ميكند.سيروس مطيع،چند
تكه از وسايل را برميدارد[
من تعداد كمي از شعرهاي بهمن را حفظم اما اون يكي استثناست.
سيروس ]
از تعجب ميخكوب ميشود[
چطور مگه نگفتي رونوشتي،چيزي. . .؟
فرخنده قربون هواس جمع!كم با
اون شعر تقديمي قمپز در ميكني؟ به زمين و زمان فخر ميفروختي.بس
كه برام خونده بودي حفظم شده بود.
سيروس شعر بلندي بود،ده سالم گذشته . . .
فرخنده خواهش مي كنم . .
.حافظه من زبانزد فاميله.شب كه رسيديم برات ميآرم روي كاغذ . .
.چهته؟خستهاي الهي بميرم،يه چيكه آب ندادم گلوت و تازه كني.
]
از پلهها پايين ميرود.[
سيروس فرخنده . . .
فرخنده
]خارج
ميشود.از بيرون[
زود بر ميگردم.
سيروس غرق تفكر بر جا ميماند.سپس بي اختيار صفحه ديگري آورده و
روي گرامافون ميگذارد و روشن ميكند. ناگهان به سوي چمدان
ميرود،اما با سردر گمي بازگشته و روي كرسي مينشيند برخاسته بي
قرار قدم مي زند با شنيدن صداي پاي فرخنده نشسته و حفظ ظاهر
ميكند.فرخنده سيني در دست وارد ميشود در سيني استكان چاي،قندان
بلور، كاسه ماست و چند گرد نان محلي ديده ميشود.مكث. سيروس با بهت
به او خيره مانده.فرخنده با حجب نگاهش را ميدزدد.سيروس به خود
ميآيد.
سيروس تمرينيه؟
فرخنده
]سيني
را در برابر او ميگذارد[
اسباب شرمندگي. . . قديما ماست محلي دوست داشتي.
سيروس به . . . با نون شيرمال،عاشقشم.يك
دو پر هم گلپر باشه نور علي نوره .
فرخنده اون هم به چشم.]
از كيسه گلپر آورده و روي ماست ميريزد.[
سيروس مرد ايروني همينه ديگر،عالم بشريت
عشق را در چي ميشناسه،ما در چي؟ ماست تغاري و آش كشك و امثالهم!
فرخنده سيروس . . .
سيروس . . .عوض مسائل اساسي و زيربناي . .
. بگو .
فرخنده ميگم،سختت نيس؟دوري
از نازي؟
سيروس ]لقمه
در دست ميماند[هوم
نچ،نه سخت تر از تحمل دوري بچه اونم . . . به جاي اسمش ميگم
بچه،چند وقت ديگهم به جاي كلمه بچه ميگم اون. شايد فراموشم شد.
فرخنده اِ وا،مگه ميشه؟پاره
تنت.
سيروس پاره كه از تن كنده شده رفته،مث يه
زخم.
فرخنده بپا سيروس! هر زخمي
التيام نداره ها.
سيروس ]
با خشم[
مگه خودت غير اين ميكني؟هر كدوم ميرين يه بخشي از وجود ما را
ميبرين،يه تكه كه كنده ميشه،يه زخم،كه اگه ترميم هم بشه باز جاش
ميمونه. ]
با اشارهاي مشخص به او[
تازه . . . بعضي تكهها حكم سلولهاي مغز را دارند. از دست بدي
ترميم شدنش با كرام الكاتبينه.
فرخنده هووه. . .حالا انگار
من كي هستم در برابر خيلي ها كسي نيستم من.
سيروس خودت رو دست كم نگير،اينقدري هستي
كه به بهونه شال و كلا بافتني واسه بچه دهاتيها،تو خونه تموم
پيرزنهاي آباديهاي اين دور و بر سر كشيدي، نقل و متل و ضرب
والمثلهاشون و فيش كردي زدي زير بغلت آوردي.
فرخنده [با
حسرت]اينم
از شعرهاي نيمه تمام بهمن بود،مث خودش . . .قصد داشت چاپشون كنه.
مكث .سيروس استكان بدست،برخاسته از خوشه كشمشهاي آويخته از سقف
چند دانه ميچيند.
سيروس كنج بهشته.بس كه آذوقه اينجاس سالها
هم بيرون نري محتاج نميموني. [كشمشي
به دهان برده و چاي مينوشد]
فرخنده سيروس. . . تو هوشمند
را نميشناسي؟
سيروس [استكان
را در سيني ميكوبد]چهته
تو هم هي هوشمند هوشمند ميكني؟نديدپديدي يا ميخوايي دل ما را آب
كني؟
فرخنده خول نشو ديگه . .
.ميخوام بگم،مگه ميشناسيش كه هي اما و اگر تو كار ميآري؟
سيروس من چه ميشناسم. . .اون وقتها ما با
بچههاي محل دم خور بوديم،نه با ريش سفيدهاش.
فرخنده گم شو. . .همچين سن و
سالي نداره طفلك.هم سن بهمنه فقط هفت سال از تو بزرگتره.
سيروس اِ. . .[مچگيري
ميكند]
حالا چرا با من مقايسهاش ميكني؟
فرخنده ها؟[مكث
كوتاه]ابداً.
. .اينقدر با محبته. . .
سيروس مگه ديديش؟
فرخنده عكس فرستاده. . .
سيروس [با
تمسخر]
عكس!؟
فرخنده ده بار هم بيشتر
تلفني. . .
سيروس ميدوني چيه؟معاملهاي كه خاله خان
باجيها تو سبزي فروشي سر كوچه جوش بدن،نه محل اعتباره ، نه قابل
اعتماد.
فرخنده معامله كدومه ستون
مشاوره اجتماعي؟مامانت با مادرش سالهاست دوره دارن. ..
سيروس ببين. . .
فرخنده صحبت كرديم،نامه نوشته،نامه
دادم،عكس فرستاده. . .
سيروس تو هم تا عكس طرف را ديدي آب از لب
و لوچهات سرازير شد!
فرخنده [با
تغير]گيرم
كه اينطور،به كسي چه مربوط؟[سكوت
طولاني]
نميخوام بگم كشته مرده هميم،اما . . .
سيروس اما ميخوايي با يه عكس تا آخر عمر
زندگي كني.
فرخنده اِ وا،ميگم مكاتبه
داشتيم.[مكث
كوتاه]عكس
عكس . . . مگه عكس چشه؟ [توجيه
ميتراشد]
تازه . . . شيرين هم با ديدن يه عكس شيفته خسرو پرويز شد.
سيروس هاها. . .[تلنگري
به سر خود ميزند.با تأكيد]تو
كه سر جهازيهات اينجاته. اونم كه مرخصه!
فرخنده دگر باره چون شيرين
ديده بر كرد
در آن تمثال روحاني نظر كـــرد
به پرواز آندرآمد مــرغ جــانش
فرو بست از سخـن گفتن زبانش
(نظامي گنجوي)
سيروس تو هم لنگه عشقهاي جاودانه،مرغ
جونت. . .[با
سوت]به
پرواز اون درآمد.
فرخنده اوهوم.پس فردا نه پسون
فردا يه باي باي پاي پله هواپيما و . . . يا بخت و يا اقبال.
سيروس نشد هم نشد.
فرخنده ميشه عشقهاي اينجا
جاودانهان!؟
سيروس پس برات مهم نيس مث من بشي.
فرخنده اي واي خدا نكنه[مكث]
ميخوام بگم ايشاالله به همين زوديها نازي هم از خر شيطون ميآد
پايين. . .
سيروس خر شيطون نيس،مركب مراده!براي تاختن
هم يه مانع داره،كه اون هم وكالت فرستاده با طي تشريفات قانوني از
سر راهش بردارم.
فرخنده نچ نچ . . . [مكث]طفلي
نازي.
سيروس تو دلت براي اون ميسوزه؟
فرخنده تو،به هر حال مردي.
سيروس يعني چه؟يعني مرد احساس نداره؟
فرخنده نه اينكه
نداره،چرا.ولي عاطقه و احساسش رو صرف . . .صرف تغار ماست ميكنه.
سيروس دم بريده،خوب زبون درآوردي.
فرخنده شكر خدا زبونمون از
اول هم نقص نداشت.[زيرلب]نقصش
هم در همينه، كه به كام در كشيده به.
سيروس اينطور كه پيداس همين مختصر عضله با
يه چرخش واضح و صريح هوشي خان كپكناك رو از راه به در كرده!
فرخنده نه قربون يه بار از
اين غلطها كرديم براي هفت پشتمون بسته.
سيروس هنوز هم دير نيست.
فرخنده [به
فضاي بيرون مينگرد]چرا
چرا،خيلي ديره.[وسايل
را جمع ميكند و چمدان را ميبندد.]پاشو
شب شد. مامانم را نميشناسي؟دلواپس ميشه . . .
سيروس تازه صحبتمون گل انداخته بود. . .
باشه،بمونه فردا.
فرخنده قبول. فردا صبح همگي
ميريم سر خاك بهمن،توي راه بايد سير تا پياز را برايم تعريف كني.
سيروس نچ،حوصلهاش رو ندارم.
فرخنده اي بد ذات! يعني ديگه
حوصله هم كلامي با ما را نداري؟
سيروس چرا،اما بيشتر خواهان شنيدنم.
فرخنده چي ميخوايي بشنوي؟[مكث
كوتاه]
سيروس يه بار ديگه. . . يه پيشنهاد،يه
سوآل،از اون سوالهاي واضح و صريح.
فرخنده [زير
لب]
هه،يا سخن دانسته گويي اي مرد بخرد يا خموش.
سيروس اينجا،تو همين مملكت،موقعيتهاي
زيادي برات هست .. .چشمهاي مراقبي . . .
فرخنده بعله،نه با نگاهي پر
از عشق و احترام.[به
نقطهاي خيره ميماند]موقعيت
موقعيت . . . موقعيت شايستهي من اون لات عربده كش ديوار به
ديو.ارمون نبود كه دخترهاي محل از ترسش راه كج ميكردن.
سيروس نچ،نه.منظور. . . منظور موقعيتي كه
. . .كه شيرين داشت،فقط اگه مكنت خسرو به مسكنت فرهاد ترجيح نمي
داد.
فرخنده هوم،سكني دل شيرين عشق
بود،چه در كوشك خسرو و چه در كلبه فرهاد.
سيروس [با
بي صبري]خب
. . .!
فرخنده سرگشتگي و آوارهگي
امثال شيرين از ناچاريه،از فراق عاشقي مثل فرهاد.
سيروس از خودتون بفرمايين شيرين خانوم
محقق و متفكر!
مكث
.
فرخنده من فرهادي به خود
نديدم،درد اينه!
سيروس [با
اشاره اي به خود]
شايد نگاه نمي كني !؟
فرخنده [باتبسمي
مادرانه
]چرا،نگاه ميكنم .فقط پسر خاله م رو مي بينم .
سيروس آها آها،خب…
؟
فرخنده اصول دين مي پرسي ؟پسر خاله م پسر
خالمه ؛مي خوام پسر خاله ام هم باقي
بمونه ،هيچ هم جايگزين كس ديگه ش نمي كنم .
سيروس [بي
حوصله چوب الك را برداشته روي كرسي ميكوبد
]يك كلام !؟
فرخنده مخلص كلام !من جوياي جايگاه شايسته ي
خودمم نه جايگزيني كسي ديگه .
مكث.
سيروس مي دوني قرخنده ؟اين اخلاقت به
بهمن رفته .بر عكس تو،من اصلاًاهل روشنفكر
بازي و قلمبه گويياي ماوراي ليسانس نيستم …
شماهايي كه وقتي سر قوز مي افتين ثابت كنين ماست سياهه،چنان صغرا
كبرابه خورد خلق الله ميدين كه جماعت از دم دچار
كور رنگي بشن ؛بگن اِ اِراست مي گه سياهه .[با
تمسخر انگشت در كاسه ي ماست زده ،آن را بالا ميگيرد]
اصلاًسياهي يعني اين .
فرخنده كَرك جان تو حرف حسابت
چيه ؟
سيروس [سر
چوب الك را زير چانه ي او مي گذارد]
من مي گم يه نه بگو نُه ماه به دل نكش !
فرخنده خُب منم دارم ميگم نه.
سيروس به من نه .
قرخنده خُب منم به تو مي گم نه ![چوب
الك را از دست او بيرون كشيده ،با آن بازي مي كند.]
سيروس [پس
از مكثي عصبي]
بازيه ؟
فرخنده زندگي همه ش بازيه ،بازي هم فقط دوره ي
بچگي شيرينه.
سيروس هه،تو فولكورفيش ميكردي يا فلسفه !؟[مكث
كوتاه]
اصلاًميدوني چيه ؟اگه عزم كنم نري ،نمي ري.
فرخنده وا،نكنه خفه م مي كني !؟
سيروس نه؛خفتت رو ميگيرم.[از
جيب گذر نامه را در اورده و با دست ديگر فندكش راروشن ميكند.]
فرخنده ديوونه نشو…
سيروس اينم فيش كن ؛چراغي كه به خانه رواست به مسجد
حرومه ![شعله
را به گذر نامه نزديك ميكند.]
فرخنده [با
تحكم
]سيروس…
فرخنده
چوب الك را رها كرده وآرام،اما با نگاهي مسلط جلو رفته و دستش را
براي پس گرفتن گذر نامه دراز ميكند .مكث.سيروس گذر نامه و فندك را
رها ميكند .فرخنده هر دو را از زمين مي قاپد .فندك را به سوي
اوميگيرد.سيروس رو بر ميگرداند.
سيروس اوني كه تو همين آب و خاك بهش نياز
هست . . . نه اصلاً هر كي كه دلي رو به بند كشيده حقشه ممنوع
الخروج بشه!
فرخنده اي آقا جون . . .بخاطر
دلبستگي مردم رو به بند نميكشند كه[فندك
را در جيب ميگذارد.]
سيروس تو خودت خودت رو به بند كشيدي.توي
اين دخمه نمور،بس كه لاي ترشي و ليته پلكيدي بوشون به تنت نشست و
همين كه كور سوي نوري تابيد عبد و عبيد و مات و متحيرش شدي.
فرخنده بهمن داداشي يادم داد
برج عاج نشين نباشم.خو كردم به اين زيرزمين كه هر گوشهاش رنگ روزي
از زندگي و گذشتهمو داره.اين زيرزمسن برج بلند منه.
سيروس و حالا . . .[چمدان
را برداشته،بازسازي مي كند]
شاهزادهاي آمده بر خنگي سوار،پوشيده شولاي زربافت پرنگين و
نگارتيز تك تاخته تا بر جك و بارو،در هما ورود با دو صد لشكر
جادو-ميان بسته بكشست در دخمه افسون،ديد بنشسته مهو سراب دختر
مفتون-پيش آمد سوار و سودايي به سر دارد،كه بنِد دست و بخت دختر را
به چنگ آرد –خيره
شد دختر به آن قامت چون خندك، بر باد رفت سرابش يكسره بيدرنگ-يقين
كرد بدانست كه اين هيبت هيولايي به نيرنگ آراسته ظاهري
اهورايي-خلاصه . . .ببرد دختر را به شهر قصرهاي رنگينش،شهر چشمهها
و باغها؛بستان رياحينش-اما چه حاصل كه آب چشمهها خوني است؟چه
خوني؟خون خلق سخت كوش سرزمينهايي است ديار آسيا كه هيولا قرنها
سُمكوب ميكرده،ز اشك و خون ما سنگ آسيابش سيراب ميكرده- قصرهاي
با شكوه شهر و بندبند آن عمارتها،از ملات خاك و خون ملك ما شده بر
پا-چه سحري بچهها آري چه افسوني!؟چه خيال خامي؛رويا و سراب
باژگوني-كجا چشم حقيقت بينا داشت پري افسر،با دل گريبان چاك هرزه
پوي خيره سر،از چه رو بنهاد مهر در كابين چنين خصمي،بشد مفتون چنين
شاهي؛ مقهور چنين ديو تبهكاري. . . ؟
مكث.فرخنده در خود فرو رفته.
فرخنده [سر
بر ميدارد.با استغاثه]باز
همون دو راهي نميدونم.[مكث
كوتاه]
سيروس؟ [پرسشگرانه
به او مينگرد.]
سيروس اوهوم؟آره!
فرخنده [نفس
آسودهاي ميكشد]زنده
ست هنوز پژواك اين صدا،انگار . . . سرنوشت منو پيش بيني كرده.
سيروس شايد اين قصه تو را سر عقل بياره
فرخنده [با
لبخندي مهر آميز نزديك ميشود]عاليه.
سيروس [با
فخر و غرور سر فرود ميآورد]ممنون.
فرخنده [متعجب]
منظورت چيه!؟
سيروس پريِ جادو شده،قصهاي براي
نوجوانان،كتاب مه.
فرخنده [يكه
ميخورد]چاپ
كردي!؟ كتابتو!؟
سيروس اوهوم.فعلاً تو پخشه،چهار صباح ديگه
روي پيشخون!
فرخنده [روي
برميگرداند]بريم!هرچه
جمع كردم بسه.
سيروس يعني تأثيرش اينقدر آني بود!؟
فرخنده [با
خشمي فرو خورده]
افسوس نازي رفت و از اين شاهكارت بيخبر ماند.
سيروس بره گم شه اُزگل بي لياقت. . .چقدر
نصيحتش كردم،بماند.حالا من هيچ بهمن هم جاي من بود به زور دَگَنك
نميتونست حرف تو كله پر بادش فرو كنه.
فرخنده [با
پوزخند]بهمن
با همه نازنينيش يه اشكال جزئي داشت اونم اين بود كه خيلي قَدَر
بود،تك بود؛ عين الماس،طوري كه به خورده شيشههاي بدلي دور و برش
مجال تابش و تظاهر نميداد. . .بهمن و خشونت!؟بهمن و
زورگويي!؟هه،يه نگاه پرسندهش ذهن عليلت رو وا ميداشت به
اصطلال.[تحقر
آميز]خواهش
ميكنم تو يهكي پا تو كفش بهمن نكن.
سيروس يعني چه؟ يعني من خودم فهم و شعور
ندارم،رفتار بهمن را قالب ميزنم؟
فرخنده رفتارش!؟هه،محال
ممكنه!بخوايي هم نميتوني.تقليد بوقلمونه از طاووس، مقايسه خر
مهرهس با ياقوت!اما اين قصهات،همون شعر بهمنه،هر بند و هر
واژهش.
سيروس مزخرف ميگي. . .ها ها،كو دليلت؟كو
مدرك؟
فرخنده [بريدههاي
مجله را در چنگ ميفشارد]مدرك
از اين مستندتر؟ هر نوسواد تازه به مكتب رفتهاي فرق اين نثر رو با
اون شعر ميفهمه[مجله
را گوشهاي مياندازد]
همين!؟. . . مصراعهاي شعر بهمن رو مسلسل چيدي كنار هم؛شد
قصه!؟ بند بند اون شعر رو من از حفظم.
سيروس نه اين قصه دَخلي به اون شعر داره
ونه من ديني بهمن.
فرخنده حقا كه توي غرقابي.اين
بار ناجي ت كيه؟ هه
…
دروغ ماست نيس به سبيلت بماسه!
سيروس [با
دستپاچگي دستيبر دهان مي كشد]
خودت هم عين همين كارو با فيشها
مي كني.
فرخنده جدي!؟[با
خشم چمدان را گشوده،با دستي پيراهن سفيدرا كنار زده و با دست ديگر
بستهاي فيش تخقيق جلوي صورت او ميگيرد]
نگاه كن!عنوان پژوهش،نام محققش.
سيروس [دور
شده و خود را با روشن كردن گرمافون سرگرم ميكند.صداي نا مفهوم و
خشدار آهنگي به گوش ميرسد]
منصرف شو فرخنده،بمون!هم ناشر آشنا سراغ دارم هم پارتي هم پخش.
اصلاً خودم سرمايه گذاري ميكنم،ها؟سرمايهشاز
من؛برات چاپشون ميكنم.
فرخنده كاش نمياومدي سيروس!
حيف…
ميتونستم تصوير خوبي ازت با خودم ببرم.
سيروس خب بمون تا تصوير من خوب بمونه.
فرخنده [با
تبسمي تلخ
] متأسفم.
سيروس [با
قلدري]دِ
از چي ميترسي تو…؟
فرخنده [ايستاده
با دستهي فيشها در دستي و پيراهن سفيد در دست ديگر.خيره ومبهوت]
بچه بغل دده سياه جيغ ميكشيد،دده گفت چهته جونم؟گفت ميترسم.گفت
نترس خودم اين جام. بچه گفت همون…از
خودِتو ميترسم!
سيروس [ناگهان
با خشم دستهي فيشها را قاپيده به هوا ميپراكند]نميذارم.
فرخنده [با
تمسخر]طبل
تو خالي. . .
سيروس چموشي نكن![تهديد
كنان جلو ميآيد]يا
اينكه من ميگم يا هيچي.
فرخنده [عقب
ميورد]بدترش
نكن.
سيروس به زبون خوش گفتم نميذارم.
فرخنده نمي توني.
سيروس ميبيني.[هجوم
ميآورد]
فرخنده [پيراهن
سفيد را به طرف صورت او پرتاب ميكند]دزد
بي حيثيت.
سيروس [با
خشم پيراهن را از جلوي صورت پس ميزند]كله
خر پر مدعا.
سيروس با يك خيز چوب ماهيگيري را برداشته و با لبخندي تهاجمي نزديك
ميشود.فرخنده بي دفاع عقب عقب ميرود.در اولين چرخش،چوب ماهيگيري
به چراغ خورده،نور ميرود.سوزن روي خط صفحه افتاده آوايي تكرار
ميشود، در حالي كه صداي زدو خورد كشمكش در تاريكي شنيده
ميشود.صداي جيغ كوتاه فرخنده لحظهاي به گوش ميرسد.سپس فقط صداي
گرامافون لحظاتي تاريكي و بعد،دستي فندك را روشن ميكند.نور خفيفي
ميآيد فرخنده فندك در دست به چراغ نگاه ميكند چمدان واژگون شده
اثاثيه در اطراف پراكندهاند و آويزهاي خشكبار گسيخته شده.سيروس با
موهاي آشفته روي كرسي نشسته است.فرخنده افتان و خيزان به سوي خمره
رفته شمع را روشن ميكند. نور بيشتر ميشود.سيروس سوزن را از روي
صفحه برميدارد.
سيروس فرخنده. . .
فرخنده سسسس . . .[سكوت.به
سوي پيراهن سفيد رفته و آن را از روي زمين برميدارد با دقت به لكه
خون روي آن مينگرد.مكث.سپس به سرعت پيراهن و ديگر وسايل را در
چمدان ميگذارد.]
سيروس در جاي خود جابجا ميشود.
فرخنده سسسس. . .[با
تأكيد دندان شكسته را در چمدان جا ميدهد و در آن را
ميبندد.مكث.به آرامي چمدان را برداشته و از پلهها بالا ميرود
مكث.بر بلنداي پلهها ايستاده و رو به زير زمين،به علامت وداع دستش
را به اهتزاض در ميآورد.مكث.چمدان را در آستانه در به جا نهاده و
به تندي از نظر ناپديد ميشود.]
سيروس سيگاري بر لب ميگذارد جيبهايش را ميكاودسپس اطراف را
مينگرد و چند برگهي فيش را زا زمين برميدارد،اما فندك را
نمييابدومتوجه خمره شده،به سوي آن رفته و در برابر آن زانو
ميزند.برگهاي فيش را با شعلهي شمع آتش زده و سيگارش را با كاغذ
شعلهور ميگيراند و كاغذ را درون خمره مياندازد.سپس به نقش ديو
روي خمره دقيق ميشود.صداي هقهق گريهي فرخنده از بيرون شنيده
ميشود.با كاهش نور،با اولين دودي كه سيروس بر ميآورد،شعله شمع
خاموش ميشود.سپس تاريكي. . .
آذر 75-اسفند 76
معرفي نويسنده:
ناصح كامگاري، نمايشنامهنويس، كارگردان و طراح صحنه، متولد 1342
فارغالتحصيل كارشناسي ارشد ادبيات نمايشي و كارشناسي طراحي صحنه
تاليفات: سي اسفند سال كبيسه، در فراق فرهاد، پيش از حضور يلدا، سر
به ازاي سرنيزه، نخل و كوسه، شيري كه ميغريد، ماهي با تالاب
گريخته ( زير چاپ )
ترجمهها: پيش از صبحانه ( يوجين اونيل )
|