E-mail

پيوندها

  نمايش‌نامه‌ها  

اسامي اعضاي كانون

  آيين‌نامه‌ي كانون
 

 

 

 
نمايشنامه
 

دوستت‌ دارم‌، با صداي‌ آهسته‌...

 

 

نمايشنامه‌اي مشتمل بر دو اپيزود

 

1- دوستت دارم، با صداي آهسته...

2- عكس عروسي

 

چيستا يثربي‌

 


دوستت دارم، با صداي آهسته...

مكان‌: يك‌ آسانسور بزرگ‌ (شبيه‌آسانسورهايي‌ كه‌ در برجها و فروشگاههاي‌ بزرگ‌وجود دارد و به‌ اندازه‌ يك‌ اتاق‌ كوچك‌ است‌.)

افراد بازي‌:   1- مرد                   

2- زن‌

مردي‌ وارد آسانسور مي‌شود. با ظاهر آراسته‌ وكيف‌ سامسونت‌ در دست‌. هنوز درب‌ آسانسور بسته‌نشده‌ است‌ كه‌ زني‌ جوان‌ دوان‌ دوان‌، در حالي‌ كه‌ باكفشهاي‌ پاشنه‌ بلندش‌، به‌ زحمت‌ مي‌دود، به‌ درب‌آسانسور مي‌رسد.

زن : آقا نگهش‌ داريد لطفاً...

(زن‌ وارد آسانسور مي‌شود.)

(هنوز چند لحظه‌ نگذشته‌ است‌ كه‌ آسانسور بايك‌ تكان‌ و صداي‌ ناگهاني‌ مي‌ايستد)

مرد:  چي‌ شد؟

زن :  وايساد...

مرد : يعني‌ چه‌؟ برق‌ كه‌ نرفته... (با عصبانيت‌،دگمه‌هاي‌ آسانسور را فشار مي‌دهد.)

(زن‌ گوشه‌اي‌ روي‌ سكوي‌ كنار آسانسورمي‌نشيند)  بيفايده‌ست‌ ... خرابه‌

مرد : من‌ صد تا كار دارم‌. اين‌ تو كه‌ نمي‌تونم‌زنداني‌ بشم (به‌ درمي‌كوبد ــ اول‌ آرام‌ و كم‌كم‌خشن.)

زن : خودتونو خسته‌ مي‌كنين‌.. كسي‌ صداي‌مارو نمي‌شنوه‌...

مرد : ولي‌ من‌ يه‌ جلسه‌ مهم‌ دارم‌.

زن : خب‌، بالاخره‌ هر كسي‌ اون‌ بيرون‌ يه‌ كارمهمي‌ داره‌.

مرد : (با صداي‌ بلند) آهاي‌.. بياين‌ اين‌ درو بازكنين‌... ما تو آسانسور گير كرديم‌...

زن :‌ (در حالي‌ كه‌ خودكاري‌ از كيفش‌درمي‌آورد) گفتم‌ كه‌ بي‌فايده‌ست‌ آقا... اداره‌تعطيله‌.

مرد: شايد يه‌ نفر مونده‌ باشه‌...

زن‌: همه‌ رفتن‌. فقط نگهبان‌ دم‌ در هست‌ كه‌اونم‌ الان‌ تو اتاقش‌ خوابه‌ و داره‌ هفت‌ آسمونوسياحت‌ مي‌كنه‌...

مرد: شما از كجا اينقدر مطمئنيد؟

زن‌: چون‌ من‌ دخترشم‌...

مرد: دختر كي‌؟

زن‌: دختر نگهبان‌ اين‌ ساختمون‌...

مرد: خب (جاخورده) شما مال‌ اين‌ساختمونيد؟ ... پس‌ حتماً مي‌دونيد كه‌ اين‌ لعنتي‌چه‌ مرگشه‌؟...

زن‌: مال‌ اين‌ ساختمون‌ نيستم‌، فقط با يه‌ نفراز ساكنان‌ اين‌ ساختمون‌، نسبت‌ فاميلي‌ دارم‌... امامي‌دونم‌ اين‌ آسانسور چه‌ مرگشه‌... اتصالي‌ داره‌ ..

ولي‌ نمي‌دونم‌ چه‌ جوري‌ مي‌شه‌ از اين‌ مرگ‌،درش‌ آورد...

مرد: كي‌ مي‌دونه‌؟

زن‌: فقط مكانيك‌ مخصوصش‌...

مرد : (موبايلش‌ را درمي‌آورد) خب‌ اينو زودترمي‌گفتين‌، شماره‌ش‌ چنده‌؟...

زن‌: شماره‌ كي‌...

مرد: مكانيكه‌ ديگه‌...

زن‌: چه‌ مي‌دونم‌ ... مگه‌ قوم‌ و خويش‌ منه‌؟

مرد: مگه‌  نگفتين‌ دختر نگهبانين‌؟

زن‌: دختر نگهبانم‌، دفتر تلفنش‌ كه‌ نيستم‌...

مرد: شماره‌ پدرتون‌ چنده‌؟

زن‌: تلفنش‌ قطعه‌...

مرد: لعنتي‌...

زن‌، كي‌، پدر من‌؟

مرد: نه‌... اين‌... كار نمي‌كنه‌... (به‌ موبايلش‌اشاره‌ مي‌كند.)

زن‌: شايد شارژ باطريش‌ تموم‌ شده‌...

مرد: يعني‌ بايد تا فردا صبح‌ صبر كنيم‌؟

زن‌: تا پس‌ فردا ــ امروز پنج‌شنبه‌ست‌...

مرد: خدايا چه‌ بدبياري‌... ديگه‌ از اين‌ بدترنمي‌شه‌...

زن‌: اصلا شما بعدازظهر پنج‌شنبه‌ اينجا چيكارمي‌كردين‌؟ اين‌ اداره‌ كه‌ پنج‌شنبه‌ها تعطيله‌...

مرد: وقتي‌ اومدم‌ تو، كسي‌ دم‌ در نبود. منم‌سرمو انداختم‌ پايين‌، اومدم‌ تو، چه‌ مي‌دونستم‌اينجا پنج‌شنبه‌ها تعطيله‌... مي‌خواستم‌ ببينم‌پرونده‌ كار ما اينجا اومده‌ يا نه‌...

زن‌: براي‌ همين‌ يواشكي‌ سوار آسانسورشدين‌؟...

مرد:خب‌ بله‌ ... اصلا به‌ شما چه‌ ؟  براي‌ چي‌ ازمن‌ باز جويي‌ مي‌كنين‌؟ هيچ‌ معلومه‌ خودتون‌ براي‌چي‌ داشتين‌ مي‌رفتين‌ بالا؟

زن‌: من‌ نمي‌ خواستم‌ بالا برم‌... مي‌خواستم‌...اصلا به‌ كسي‌ مربوط نيست‌.

مرد: بله‌ ... فقط شما حق‌ دارين‌ سوال‌ كنين‌ ...مثل‌ اينكه‌ مفتشين‌...

زن‌: ببينين‌ ... شما مي‌تونين‌ داد بزنين‌..مي‌تونين‌ بدو بيراه‌ بگين‌... اصلا سرخودتونو به‌ديوار بكوبين‌ يا منو خفه‌ كنين‌... چرا معطلين‌؟...اما با اين‌ كارا نمي‌تونين‌ از اينجا نجات‌ پيداكنين‌... بايد صبر كنين‌

مرد: صبر تا كي‌؟

زن‌: تا صبح‌ شنبه‌... وقتي‌ كارمندا بيان‌.

مرد: پس‌ پدر شما؟...

زن‌: اون‌ حالش‌ خوش‌ نيست‌. داروهاشوخورده‌... تا دو روز ديگه‌ هم‌ از خواب‌ بلند نمي‌شه‌پنج‌شنبه‌، جمعه‌ها كارش‌ همينه‌.

مرد: دستشون‌ درد نكنه (مي‌نشيند...)

(سكوت‌ ــ زن‌ از كيفش‌ روزنامه‌اي‌ درمي‌آورد ومشغول‌ خواندن‌ مي‌شود. هرچند وقت‌ يكبار زيرجمله‌اي‌ را خط مي‌كشد.)

مرد: چيكار مي‌كنين‌؟

زن‌: مي‌بينين‌ كه‌... دارم‌ روزنامه‌ مي‌خونم‌...

مرد: چطوري‌ مي‌تونين‌ تو چنين‌ شرايطي‌روزنامه‌ بخونين‌؟

زن‌: چه‌ كار كنم‌، موهاي‌ خودمو دونه‌ دونه‌بكنم‌؟ زندگي‌ تو هر شرايطي‌ بايد ادامه‌ پيدا كنه‌،مگه‌ نه‌؟ (آدامسي‌... از كيفش‌ درمي‌آورد) آدامس‌؟

مرد: نه‌ متشكرم‌...

زن‌: مطمئنيد؟

مرد: خب‌ يه‌ دونه‌ بدين‌.. متشكرم (در حال‌بازكردن‌ آدامس) اين‌ آسانسور بايد خيلي‌ قديمي‌باشه‌...

زن‌: بله‌ ــ مثل‌ همه‌ چيزاي‌ ديگه‌ اين‌ اداره‌... (به‌ سرفه‌ مي‌افتد.)

مرد: شما چند وقته‌ كه‌ اينجا زندگي‌ مي‌كنين‌؟

زن‌: از وقتي‌ خودمو شناختم‌.

مرد: اينجا كارم‌ مي‌كنين‌؟

زن‌: نه‌ ــ گفتم‌ كه‌ پدرم‌ اينجا كار مي‌كنه‌

مرد: پس‌ خودتون‌ چيكار مي‌كنين‌؟

زن‌: همه‌ كارو هيچ‌ كار ــ براي‌ چي‌ انقدر سؤال‌مي‌كنين‌؟

مرد: خب‌، يه‌ جوري‌ بايد وقتو گذروند ديگه‌ ــمگه‌ نه‌؟

زن‌: بله‌ ــ ولي‌ نه‌ با سين‌جيم‌ كردن‌ من‌...

مرد: آخه‌ ديدم‌ روزنامه‌ها رو خط مي‌كشين‌،گفتم‌ شايد دنبال‌ كار مي‌گردين‌

زن‌: گيريم‌ كه‌ اين‌ طور باشه‌ ــ مگه‌ شمامؤسسه‌ كاريابي‌ دارين‌؟

مرد: نه‌، ولي‌ تو اون‌ شركتي‌ كه‌ من‌ كار مي‌كنم‌،دنبال‌ منشي‌ مي‌گردن‌ ــ البته‌ تو شهرستان‌ ... فكرنمي‌كنم‌ شما بتونين‌ بياين‌

زن‌: نه‌ نمي‌تونم‌... (مشغول‌ كارش‌ و خطكشيدن‌ روزنامه‌اش‌ مي‌شود)  متشكرم‌...

(سكوت‌)

(مرد موبايلش‌ را از جيبش‌ درمي‌آورد و مشغول‌ور رفتن‌ به‌ آن‌ مي‌شود.)

مرد‌ : (زير لب‌ ــ با خشم‌) اه‌ .. اينم‌ كه‌ نمي‌دونم‌چه‌ مرگش‌ شده‌...

زن‌: هميشه‌ همينه‌

مرد: چي‌؟

زن‌: هر چيزي‌ رو هر وقت‌ لازم‌ داري‌، يه‌جوري‌ قالت‌ مي‌ذاره‌.

مرد: شما ندارين‌؟

زن‌: چي‌؟

مرد: همراه‌؟

زن : (با تعجب‌) همراه‌؟ (به‌ دوروبرش‌ نگاه‌مي‌كند.)

مرد: منظورم‌ تلفن‌ همراهه‌....

زن : (جا خورده‌) نه... من‌ احتياجي‌ به‌ اون‌اسباب‌بازي‌ ندارم‌... در ضمن‌ هيچ‌ خوشم‌ نمياد

كسي‌ خلوتمو به‌ هم‌ بزنه‌ و بخواد هر وقت‌ دلش‌خواست‌ بهم‌ زنگ‌ بزنه‌...

مرد: خب‌ شايد يه‌ كار واجبي‌ داشته‌ باشه‌...

زن‌: كار واجب‌ هميشه‌ خبر بده‌... مثل‌ اين‌يكي‌ مرده‌ يا يكي‌ توي‌ آسانسور گير كرده‌...

خب‌، من‌ ترجيح‌ مي‌دم‌ خبر بد رو ديرتربشنوم‌... خبر خوبم‌ كه‌ معمولا كسي‌ با تلفن‌ به‌ آدم‌نمي‌ده‌... يعني‌ اصلا خبر خوبي‌ وجود نداره‌

مرد: اما بعضي‌ وقتا لازمه‌ كه‌ خود آدم‌ به‌ كسي‌زنگ‌ بزنه‌...

زن : (با اكراه‌، سرش‌ را از روي‌ روزنامه‌ها بلندمي‌كند) خب‌، تلفن‌ معمولي‌ براي‌ همين‌ كاراست‌ديگه‌ ــ مگه‌ نه‌؟

مرد: بله‌... ولي‌ بعضي‌ وقتا تلفن‌ معمولي‌ تودسترس‌ نيست‌.

زن : (بي‌حوصله‌) گفتم‌ كه‌... هيچوقت‌ چيزي‌ كه‌لازم‌ داري‌، تو دسترس‌ نيست‌.

اين‌ وضعيه‌ كه‌ ما بايد بهش‌ خو بگيريم‌. يا خوبگيريم‌ يا بميريم‌...

مرد: اما...

زن‌ : (وسط حرف‌ او مي‌پرد.) اي‌ بابا نكنه‌ توي‌اين‌ دو روز كه‌ ما اجبارا اين‌ تو گير افتاديم‌ و به‌ قول‌خودتون‌. همراهتونم‌ خرابه‌، مي‌خواين‌ به‌ جاش‌سر منو بخورين‌؟... آقا جان‌، من‌ وسيله‌وقت‌گذروني‌ كسي‌ نيستم‌. صد تا هم‌ كار دارم‌.هيچم‌ حوصله‌ اين‌ سؤالاي‌ چرت‌ و پرتو ندارم‌.شما هم‌ لطفا سرتون‌ به‌ كار خودتون‌ باشه‌...

مرد: شما چقدر عصباني‌ هستين‌... چه‌ اشكال‌داره‌ كه‌ آدم‌ بخواد يه‌ ذره‌ آدما رو بيشتر بشناسه‌؟

زن : (با صدايي‌ شبيه‌ فرياد)  بي‌فايده‌ست‌... دوروز ديگه‌ كه‌ اين‌ درباز بشه‌ شما به‌ راه‌ خودت‌، منم‌به‌ راه‌ خودم‌... اينجور آشنايي‌ها به‌ هيچ‌ دردي‌نمي‌خوره‌، مگه‌ اينكه‌ بيخودي‌ آدمو اميدوار كنه‌...

مرد: اميدوار؟ اميدوار به‌ چي‌؟

زن‌: ول‌ كنيد آقا... ديگه‌ نمي‌خوام‌ حرف‌ بزنم‌ (باعصبانيت‌ در محوطه‌ آسانسور راه‌ مي‌رود.)

مرد: خب‌ پس‌ لطفا حرفتونو تموم‌ كنيد...مي‌خوام‌ بدونم‌ سؤال‌ كردناي‌ من‌ ممكنه‌ شما رو به‌چي‌ اميدوار كنه‌؟

زن : (با خشم‌ مي‌ايستد)  به‌ اين‌ كه‌ وجود داري‌،به‌ اين‌ كه‌ براي‌ يه‌ آدم‌ ديگه‌ مهم‌ هستي‌... براي‌اين‌ كه‌ يه‌ نفر ديگه‌ مي‌خواد سر از كارت‌ دربياره‌...چون‌ تو براش‌ جالبي‌... به‌ اين‌ كه‌ همه‌ آدما مثل‌خوك‌ سرشونو نمي‌ندازن‌ پايين‌ و از كنارت‌ ردنمي‌شن‌... به‌ اين‌ كه‌ يه‌ نفر هست‌ كه‌ مي‌بينتت‌،ازت‌ سؤال‌ مي‌كنه‌ و نسبت‌ به‌ تو بي‌تفاوت‌ نيست‌...و به‌ اين‌ كه‌ بالاخره‌ اين‌ آدم‌، تو اولين‌ فرصت‌ كه‌پيش‌ مياد راهشو مي‌گيره‌ و مي‌ره‌،  خيلي‌ زود هم‌سؤالاي‌ مزخرفشو از ياد مي‌بره‌ و زودتر از اون‌ تو رو... خب‌... حالا فهميدين‌؟ (به‌ سرفه‌ مي‌افتد.)

مرد: ولي‌ من‌ معمولا آدما رو به‌ اين‌ راحتي‌فراموش‌ نمي‌كنم‌...

زن : (با لبخند تلخ) جدي‌ مي‌گين‌ مهندس‌شاكري‌؟...

مرد : (جاخورده) شما اسم‌ منو از كجا مي‌دونين‌؟

زن‌: چون‌ منم‌ مثل‌ شما آدمارو به‌ اين‌ زودي‌فراموش‌ نمي‌كنم‌ آقاي‌ مهندس‌...

(سكوت‌ ــ مرد جاخورده‌ است‌)

مرد: (باترديد) ما قبلا همديگه‌ رو ديديم‌، مگه‌نه‌؟...

زن‌: نمي‌دونم‌ ــ اين‌ شما بودين‌ كه‌ مي‌گفتين‌آدما رو به‌ اين‌ راحتي‌ يادتون‌ نمي‌ره‌...

مرد: از اولش‌ قيافه‌ شما برام‌ آشنا بود. صداتونم‌همين‌جور. اول‌ فكر كردم‌ شايد توي‌ همين‌ اداره‌ديده‌ باشمتون‌... ولي‌ گفتين‌ كه‌ اينجا كارنمي‌كنين‌... حس‌ مي‌كنم‌ كه‌ شما رو سالها پيش‌ديدم‌... شما كه‌ رشته‌ فني‌ نخوندين‌ ــ نه‌؟

زن‌: نه‌

مرد: اهل‌ NLP و اينجور چيزام‌ كه‌ نيستين‌؟

زن‌: چي‌؟

مرد : : NLPـ آرامش‌ روان‌.. فكر كردم‌ شايد سراين‌جور كلاسها ديده‌ باشمتون‌...

آخه‌ من‌ يه‌ مدت‌ تو اين‌ شهر، از اين‌ كلاسامي‌رفتم‌...

زن‌: روان‌ من‌ خيلي‌ وقته‌ كه‌ آرامه‌، احتياجي‌هم‌ به‌ اين‌ جور چيزا ندارم‌...

مرد: پس‌ كجا ديدمتون‌؟

زن‌: اين‌ جوري‌ آدما يادتون‌ مي‌مونه‌؟

مرد : (معذب) خب‌ من‌ اين‌ چند سال‌ به‌ دليل‌مشغله‌ زياد، يه‌ كم‌ حافظه‌مو از دست‌ دادم‌... با اين‌حال‌ مطمئنم‌ كه‌ شما رو يه‌ جايي‌ ديدم‌... چندين‌سال‌ پيش‌...

زن‌: فقط ديدين‌؟

مرد: باهاتون‌ حرفم‌ زدم‌؟

زن‌: فقط همين‌؟

مرد : (ترسيده) مگه‌ بيشتر از اين‌ بوده‌؟

زن‌: واقعا كه‌... دست‌ شما درد نكنه‌ آقاي‌شاكري‌...

مرد: پس‌ شما دقيقا يادتونه‌؟

زن‌: مگه‌ مي‌شه‌ يادم‌ بره‌؟ از همون‌ لحظه‌اي‌كه‌ پامو گذاشتم‌ تو آسانسور، شناختمتون‌.

مرد : (با لبخند) پس‌ چرا چيزي‌ نگفتين‌؟

زن‌: منتظر بودم‌ ببينم‌ خودتون‌ اول‌ حرفي‌مي‌زنين‌ يا نه‌؟

مرد: خب‌ حالا بگين‌.. ما كجا همديگه‌ روديديم‌؟

زن‌: ديگه‌ داري‌ كفرمو درمياريا... (عصباني‌)

مرد: چطور مگه‌؟

زن‌: مطمئني‌ كه‌ ضربه‌اي‌ چيزي‌ به‌ مغزت‌نخورده‌؟

مرد: من‌ منظورتونو نمي‌فهمم‌ خانم‌...

زن‌: به‌ ياد چشم‌ تو خود را خراب‌ خواهم‌ساخت‌ / بناي‌ عهد قديم‌...

 

مرد و زن : (باهم) استوار خواهم‌ كرد...

مرد: عجيبه‌... من‌ اين‌ شعرو قبلا شنيدم‌...مال‌ حافظه‌، مگه‌ نه‌؟

زن‌: دست‌ بردار ديگه‌ مهندس‌ ــ يعني‌ واقعا يادت‌ نمياد؟ تو اين‌ شعرو براي‌ من‌ خوندي‌

مرد: (متعجب‌) من‌؟

زن‌: باورم‌ نمي‌شه‌ كه‌ دچار فراموشي‌ شده‌باشي‌، شايد داري‌ خودتو به‌ اون‌ راه‌ مي‌زني‌...

مرد: خب‌ يه‌ راهنمايي‌ كنين‌...

زن‌: ده‌ سال‌ پيش‌، تو از من‌ خواستگاري‌كردي‌ آقاي‌ شاكري‌... يعني‌ دقيقٹ ده‌ سال‌ و نه‌ روزپيش‌. ديگه‌ راهنمايي‌ از اين‌ بزرگتر؟...

(سكوت‌)

مرد: اما اين‌ ممكن‌ نيست... (شوكه‌ شده) اشتباه‌ نمي‌كنين‌؟...

زن‌: بازم‌ كه‌ شروع‌ كردي‌...

مرد: اما آخه‌ اين‌ محاله‌. ده‌ سال‌ پيش‌، من‌اصلا توي‌ اين‌ شهر نبودم‌...

زن‌: نه‌ نبودي‌، اون‌ موقع‌ مهندسم‌ نبودي‌.موهاتم‌ اين‌ جوري‌ نبود. همين‌طور كه‌ منم‌شباهتي‌ به‌ ده‌ سال‌ پيشم‌ ندارم‌. اون‌ موقع‌ جوون‌ وخجالتي‌ بودم‌... تو براي‌ يه‌ كاري‌ اومدي‌ بودي‌ اين‌شهر... براي‌ يه‌ مدت‌ كوتاه‌...

مرد: من‌ هيچي‌ يادم‌ نمياد... بايد ببخشين‌،ولي‌ مطمئنين‌ كه‌ با كس‌ ديگه‌اي‌ اشتباه‌ نگرفتين‌؟تو اين‌ شهر مهندس‌ زياده‌، خيلي‌هام‌ ممكنه‌اسمشون‌ شاكري‌ باشه‌... واقعا كه‌... تو شهر به‌ اين‌شلوغي‌، آدم‌ خودشم‌ اشتباه‌ مي‌گيره‌.

زن‌: بسه‌ ديگه‌. خواهش‌ مي‌كنم‌... نمي‌خوام‌در اين‌ مورد ديگه‌، حتي‌ يه‌ كلمه‌ هم‌، بشنوم‌.

مرد: اما... اگه‌ شما راست‌ بگين‌...

زن‌: اگه‌؟ يعني‌ دارم‌ دروغ‌ مي‌گم‌؟ فكر مي‌كنين‌چه‌ نفعي‌ مي‌برم‌؟

مرد: قصدم‌ بي‌احترامي‌ نيست‌ خانم‌. اما من‌واقعا چيزي‌ يادم‌ نمياد...

زن‌: شما حميد شاكري‌ هستي‌، يا نه‌؟

مرد: بله‌

زن‌: پدرت‌ تو شركت‌ فولاد كار مي‌كرد؟

مرد: درسته‌

زن‌: و سه‌ تا خواهر دارين‌؟ سه‌ تا خواهركوچك‌تر از خودتون‌... ليلا، پگاه‌، رويا

مرد: اينم‌ درسته‌... اما شما از كجا اينا رومي‌دونين‌؟ (نگران‌)

زن‌: خب‌ اينا رو خودت‌ به‌ من‌ گفتي‌ حميدخان‌.به‌ من‌... بيتا... اين‌ اسم‌ چيزي‌ رو به‌ يادت‌ نمياره‌؟

مرد: بيتا (فكر مي‌كند) نه‌...

زن : (با بي‌صبري) بيتا صبوري‌

مرد: متاسفم‌.. ببينين‌ خانم‌. من‌ زن‌ دارم‌ با يه‌بچه‌... خيلي‌ هم‌ زنمو دوست‌ دارم‌... يادمم‌ نمي‌يادتو عمرم‌ هيچوقت‌، كس‌ ديگه‌اي‌ رو جز زنم‌ دوست‌داشته‌ باشم‌. شايد من‌ كسي‌ رو به‌ ياد شما ميارم‌كه‌...

زن‌: يه‌ جوري‌ حرف‌ مي‌زني‌ انگار من‌ مي‌خوام‌تو رو از دست‌ زنت‌ بدزدم‌؟

مرد: پس‌ اين‌ حرفا چيه‌ كه‌ شما مي‌زني‌؟

زن‌: خيله‌ خب‌... از اين‌ به‌ بعد، ديگه‌ يه‌ كلمه‌هم‌ حرف‌ نمي‌زنم‌.. نه‌ حرف‌ مي‌زنم‌، نه‌ حرفي‌مي‌شنوم‌

(مشغول‌ خواندن‌ روزنامه‌اش‌ مي‌شود) (چندلحظه‌ سكوت)

مرد: هوا اين‌ تو چقدر خفه‌ست... (دگمه‌ كتش‌را باز مي‌كند)

(زن‌ به‌ او توجهي‌ نمي‌كند.)

مرد : (به‌ ساعتش‌ نگاه‌ مي‌كند)  ساعتم‌ هم‌ كه‌خوابيده‌.. اين‌ تو انگار آدم‌ از دنيا پرت‌ شده‌ بيرون‌ــ ببخشيد شما ساعت‌ دارين‌؟

زن : (بي‌آن‌ كه‌ به‌ مرد نگاه‌ كند، به‌ ساعتش‌نگاه‌ مي‌كند)  چهار و بيست‌ دقيقه‌...

مرد: پس‌ چرا وقت‌ نمي‌گذره‌؟ (با خودش‌) چندوقته‌ كه‌ ما اين‌ توييم‌؟

(بي‌قرار راه‌ مي‌رود) شما فكر مي‌كنيم‌ كه‌ ما تواين‌ دو روز بايد اينجا چيكار كنيم‌؟

زن‌: منتظر باشيم‌... مثل‌ همه‌ عمر ( به‌ سرفه‌مي‌افتد.)

مرد: شما كسالتي‌ داريد؟

زن‌: نخير. ــ مثل‌ اين‌ كه‌ قرار بود من‌ ديگه‌حرف‌ نزنم‌...

مرد: آخه‌ نمي‌شه‌ كه‌ من‌ و شما دو روز توي‌ اين‌قفس‌ زنداني‌ باشيم‌، اون‌ وقت‌ با هم‌ حرفم‌ نزنيم‌...دل‌ آدم‌ مي‌پوسه‌...

زن‌: دل‌ آدم‌ از خيلي‌ چيزاي‌ ديگه‌ هم‌مي‌پوسه‌... تازه‌ وقتي‌ كسي‌ حرف‌ آدمو باور نكنه‌،حرف‌ زدن‌ بيفايده‌ست‌...

مرد: من‌ كه‌ نخواستم‌ به‌ شما توهين‌ كنم‌، فقطگفتم‌ كه‌ يادم‌ نمياد... خب‌ مي‌دونين‌ آدما بعضي‌وقتا يه‌ چيزايي‌ رو به‌ چيزاي‌ ديگه‌ تعبير مي‌كنن‌،قصد بدي‌ هم‌ ندارن‌ ــ برداشت‌ ما از مسائل‌متفاوته‌...

زن‌: براي‌ من‌ فلسفه‌ بافي‌ نكنين‌ آقاي‌مهندس‌. شما مي‌ترسين‌. از آبروتون‌، زن‌ وبچه‌تون‌ و بيشتر از همه‌، از خودتون‌...

مرد: نه‌ ــ من‌ فقط ...

زن‌: فقط چي‌؟ شما حتي‌ نذاشتين‌ من‌ حرفموتا آخر بزنم‌...

مرد: خب‌ آره‌... من‌ مي‌ترسم‌... از اين‌ جورحرفاــ از اين‌ حسا... اين‌ گناهه‌؟

زن‌: نه‌ ــ ترسيدن‌ گناه‌ نيست‌. اين‌ كه‌ آدم‌ترسو باشه‌ و جوري‌ تظاهر كنه‌ كه‌ انگار آدم‌واقع‌بين‌ و شجاعيه‌، گناهه‌...

اين‌ تقلب‌ و دروغه‌ كه‌ حال‌ منو به‌ هم‌ مي‌زنه‌...

مرد: خب‌ آخه‌ شما يه‌ چيزايي‌ رو پيش‌كشيدين‌...

زن‌: بازم‌ مي‌گين‌ پيش‌ كشيدين‌... آقا جان‌ من‌پيش‌ نكشيدم‌. اين‌ چيزا وجود داشته‌... حالا اگه‌شما يادتون‌ نمياد، مسئله‌اي‌ ديگه‌ست‌.

مرد: ولي‌ آخه‌ چطور ممكنه‌؟ منظورم‌ اينه‌ كه‌...چطور ممكنه‌ از شما خواستگاري‌ كرده‌ باشم‌، اماچيزي‌ يادم‌ نياد؟

زن‌: شما بچه‌گي‌تونو يادتون‌ مياد؟

مرد: يه‌ كمي‌... نه‌ زياد...

زن‌: خب‌... ولي‌ بچه‌بودين‌، بچه‌گي‌ كردين‌، توبچه‌گي‌ آرزوهايي‌ داشتين‌ كه‌ يادتون‌ نيست‌.شيطنتايي‌ كردين‌ كه‌ يادتون‌ رفته‌. به‌ خاطر بعضي‌از اونام‌ كتك‌ خوردين‌ كه‌ باز يادتون‌ رفته‌... اما اين‌دليل‌ نمي‌شه‌ كه‌ شما بچه‌ نبوده‌ باشين‌، حتي‌ اگرهيچي‌ يادتون‌ نياد...

مرد: اما اين‌ فرق‌ مي‌كنه‌. اتفاقي‌ كه‌ شمامي‌گين‌، مربوط به‌ بچه‌گي‌ من‌ نيست‌، مربوط به‌ ده‌سال‌ پيشه‌. اون‌ موقع‌ من‌...

زن‌: بيست‌ و يك‌ سالتون‌ بود.

مرد: خب‌ بله (جا خورده‌) آدم‌ كه‌ بيست‌ويك‌سالگي‌ش‌ يادش‌ نمي‌ره‌... مگه‌ اين‌ كه‌ ضربه‌اي‌به‌ مغزش‌ خورده‌ باشه‌...

زن‌: زندگي‌، خودش‌ بزرگترين‌ ضربه‌ست‌ آقا...عشق‌، مرگ‌.. شادي‌، رنج‌... همه‌ اينا باعث‌فراموشي‌ مي‌شه‌... آدم‌ از خونه‌ مي‌ياد بيرون‌ كه‌ يه‌كاري‌ انجام‌ بده‌... اما يه‌ وقت‌ مي‌بينه‌ كه‌ پير شده‌ وهيچ‌ كاري‌ انجام‌ نداده‌. يعني‌ اصلا يادش‌ رفته‌ كه‌چيكار مي‌خواسته‌ بكنه‌... فقط كافيه‌ كه‌ يه‌ كم‌عاشق‌ بشه‌ يا يه‌ كم‌ غصه‌دار بشه‌، تا همه‌ چيز ازيادش‌ بره‌، حتي‌ چيزايي‌ كه‌ مال‌ ديروز يا پريروزه‌...اصلا چرا راه‌ دور مي‌ريم‌؟ كافيه‌ كه‌ حواس‌ آدم‌ به‌يه‌ چيزي‌ پرت‌ بشه‌، تا يه‌ چيز مهم‌تر از ياد  آدم‌بره‌.

مرد: ده‌ سال‌ پيش‌، من‌ يه‌ جوون‌ خام‌ بودم‌ كه‌چيزي‌ از زندگي‌، حاليم‌ نمي‌شد. بعد تو شهر خودم‌،دانشگاه‌ رفتم‌، مهندسي‌ خوندم‌، اونجا به‌ دختري‌علاقه‌مند شدم‌ و باهاش‌ ازدواج‌ كردم‌. ازهمكلاسي‌هام‌ بود. ما براي‌ ازدواج‌ با هم‌ خيلي‌مشكل‌ داشتيم‌. خانوده‌هامون‌ مخالف‌ بودن‌. خوب‌اونام‌ دلايل‌ خودشونو داشتن‌. اما بالاخره‌ ازدواج‌كرديم‌... حالا يه‌ دختر داريم‌... زنم‌ بيرون‌ كارنمي‌كنه‌. اما از زندگيش‌ با من‌ راضيه‌. من‌ براي‌قرارداد يه‌ پروژه‌ مهندسي‌ به‌ اين‌ شهر اومدم‌،همه‌ش‌ همين‌... نمي‌دونم‌ چرا دارم‌ اينا رو به‌ شمامي‌گم‌...

زن‌: و شنبه‌ هم‌ از اينجا مي‌رين‌؟

مرد: بله‌ ــ  قرار بود كه‌ شنبه‌ برگردم‌، اما شما ازكجا مي‌دونين‌؟

(زن‌ لبخند مي‌زند)

مرد: ببخشيد اينو مي‌پرسم‌، ولي‌ شما تا حالاكسي‌ رو دوست‌ داشتين‌؟

زن: (جا خورده) من‌؟... بله‌... احتمالا...

مرد: پس‌ مي‌دونين‌ كه‌ آدم‌، وقتي‌ كسي‌ رودوست‌ داره‌، چه‌ حالي‌ داره‌... هميشه‌ مي‌ترسه‌ كه‌يه‌ جوري‌ از دستش‌ بده‌...

زن‌: همين‌ ترس‌، يعني‌ اين‌ كه‌ از دستش‌مي‌ده‌... من‌ اينو تجربه‌ كردم‌ ... نبايد بترسيد...

مرد: من‌ زنمو دوست‌ دارم‌. اون‌ دختر پرانرژي‌و فعالي‌ بود. خيلي‌ دلش‌ مي‌خواست‌ يه‌ مهندس‌درست‌ و حسابي‌ بشه‌. خوبم‌ درس‌ خوند، اما توشهر ما، شرايط جوري‌ نيست‌ كه‌ زن‌ بتونه‌ راحت‌ توجامعه‌ كار كنه‌... اونم‌ تو يه‌ شغل‌ پردردسري‌ مثل‌مهندسي‌... براي‌ همين‌، بعد از ازدواج‌ خونه‌نشين‌شد... چشماي‌ قشنگي‌ داره‌. مي‌خواين‌ عكسشوببينين‌؟

(كيفش‌ را درمي‌آورد و عكسي‌ را به‌ زن‌ نشان‌مي‌دهد .)

اون‌ كه‌ كنارشه‌ ، دخترمه‌... مي‌بينين‌؟ عين‌مادرشه‌. اسمش‌ عسله‌... عسلي‌ من‌...

زن : (با لبخند) هر سه‌ تاتون‌ قشنگين‌... مثل‌همديگه‌ (عكس‌ را به‌ مرد مي‌دهد) به‌ هم‌مي‌خورين‌.

مرد : (با موبايلش‌ ورمي‌رود)  لعنتي (آن‌ راكناري‌ مي‌اندازد.)  حتما زنم‌ داره‌ بهم‌ زنگ‌مي‌زنه‌... اون‌ روي‌ من‌ خيلي‌ حساسه‌...

زن‌: بازم‌ كه‌ دارين‌ مي‌ترسين‌...

مرد: از چي‌؟

زن‌: از خودتون‌ ــ حتي‌ مي‌ترسين‌ كه‌ به‌چشماي‌ من‌ نگاه‌ كنين‌ ــ اصلا براي‌ چي‌ عكس‌همسرتونو به‌ من‌ نشون‌ دادين‌؟

مرد: من‌ خوشبختم‌.

زن‌: من‌ نگفتم‌ كه‌ نيستين‌ ــ چرا مي‌خواين‌اينو به‌ من‌ ثابت‌ كنين‌؟

مرد: شما يه‌ جوري‌ نگام‌ مي‌كنين‌ كه‌ انگار...

زن‌: چه‌ جوري‌ نگاهتون‌ مي‌كنم‌ كه‌ انگاردارين‌ يه‌ چيزي‌ رو از من‌ پنهان‌ مي‌كنين‌. يه‌ چيزخيلي‌ مهم‌...

مرد: خيله‌ خب‌... كجا ديدمت‌؟

زن‌: اولين‌ بار... پشت‌ در اتاق‌ عمل‌ ــبيمارستان‌ دولت‌ ــ ده‌ سال‌ پيش‌، درست‌ توي‌همچين‌ روزي‌...

مرد: ده‌ سال‌ پيش‌، من‌ مادرمو به‌ اين‌ شهرآورده‌ بودم‌، براي‌ عمل‌ قلبش‌...

زن‌: ده‌ سال‌ پيش‌ منم‌ مادرمو به‌ همون‌بيمارستان‌ بردم‌، سرطان‌ داشت‌... مادراي‌ ما، تويه‌ روز عمل‌ مي‌شدن‌... يادتون‌ مياد؟

مرد: يادمه‌ كه‌ دير رسيدم‌... وقتي‌ رسيدم‌، روي‌نيمكت‌، پشت‌ در اتاق‌ عمل‌ يه‌ دختر نشسته‌ بود.جووون‌ و خجالتي‌... يه‌ روزنامه‌ هم‌ روي‌ پاش‌بود...

(بازگشت‌ به‌ گذشته‌ ــ بازي‌ در بازي‌نيمكتي‌ در راهرو)

مرد: ببخشيد، اتاق‌ عمل‌ همين‌ جاست‌؟

زن : (بيقرار) بله

مرد: مادرم (زيرلب‌) (در اتاق‌ عمل‌ را مي‌زند.)

زن‌: درو باز نمي‌كنن‌...

مرد: مي‌خوام‌ بدونم‌ مادرم‌...

زن‌: الان‌ بردنشون‌ تو... همون‌ خانمي‌ بود كه‌عمل‌ قلب‌ داشت‌؟

مرد: بله‌، شما ديدينش‌؟

زن‌: وقتي‌ مي‌بردنشون‌ تو، كه‌ حالشون‌ خوب‌بود... اونا دنبال‌ شما مي‌گشتن‌، به‌ خاطررضايت‌نامه‌.

مرد: رضايت‌نامه‌ چي‌؟

زن‌: رضايت‌نامه‌ عمل‌، بايد امضاءمي‌كردين‌...

مرد: من‌ پايين‌ تو پذيرش‌ بودم‌... اونا براي‌ پركردن‌ يه‌ فرم‌  انقدر طول‌ دادن‌ كه‌...

زن‌: مهم‌ نست‌. به‌ هر حال‌ عملو شروع‌ كردن‌.بايد منتظر باشين‌

مرد: نمي‌دونين‌ چقدر طول‌ مي‌كشه‌؟

زن‌: اونا چيزي‌ نگفتن‌.

(مرد روي‌ نيمكت‌ كنار زن‌ مي‌نشيند.)

مرد: همه‌ جا بايد منتظر بود. (چند لحظه‌سكوت‌)

بيمار شما هم‌ جراحي‌ دارن‌؟

زن‌: بله‌ مادرم‌...

مرد: چه‌شونه‌؟

زن‌: يه‌ نوع‌... سرطان‌

مرد: چه‌ سرطاني‌؟

زن‌: يه‌ سرطان‌ زنونه‌...

مرد: خداهم‌ زنونه‌ شو شفا بده‌، هم‌ مردونه‌شو...

زن‌: انشاءالله‌.. خدا همه‌ رو شفا بده‌...

مرد: آمين... (زير لب) به‌ جز عاشقارو البته‌...

(زن‌ با تعجب‌ به‌ مرد نگاه‌ مي‌كند، مرد آدامسي‌از جيبش‌ درمي‌آورد.)

مرد: آدامس‌ مي‌خورين‌؟

زن‌: نه‌ متشكرم‌... چه‌ طور مي‌تونين‌ تو چنين‌شرايطي‌ اين‌ طور خونسرد باشين‌؟

مرد: چه‌ شرايطي‌؟ اين‌ كه‌ مادر من‌ و مادر شماقراره‌ حالشون‌ بهتر بشه‌؟

زن‌: اين‌ كه‌ الان‌ سينه‌ و قلبشونو شكافتن‌ ومعلوم‌ نيست‌ با چه‌ وضعي‌ از اون‌ تو بيرون‌ ميان‌؟...

مرد: غصه‌خوردن‌ ما چه‌ كمكي‌ به‌ اونا مي‌كنه‌؟مگه‌ اينكه‌ اوضاعشونو بدتر كنه‌... تو هر شرايطي‌بايد زندگي‌ كرد، اميد داشت‌ و ادامه‌ داد... اين‌ تنهاكاريه‌ كه‌ از دست‌ ما برمياد.

حالا آدامس‌ مي‌خورين‌؟

(زن‌ سرش‌ را به‌ علامت‌ نفي‌ تكان‌ مي‌دهد.)

مرد: سخت‌ نگيرين‌ ــ با آدامس‌ خوردن‌ شما،حال‌ مادرتون‌ بدتر نمي‌شه‌ ــ بفرمايين‌...

(زن‌ آدامس‌ را مي‌گيرد.)

مرد: هردوشون‌ خوب‌ مي‌شن‌...

زن‌: فقط مي‌خوام‌ رنج‌ نكشه‌.

مرد: اين‌ كه‌ ممكن‌ نيست‌... رنج‌ و شادي‌ مال‌اين‌ دنياست‌... كسي‌ كه‌ دنبال‌ شاديه‌، بايد پيه‌رنجم‌ به‌ تنش‌ بماله‌...

زن‌: مي‌خوام‌ زنده‌ بمونه‌...

مرد: گفتم‌ كه‌ خوب‌ مي‌شه‌. چه‌ زنده‌ بمونه‌، چه‌نمونه‌... انقدر نگران‌ نباشين‌...

زن : (با عصبانيت‌) هيچ‌ معلومه‌ چي‌ مي‌گين‌؟

مرد: نمي‌دونم‌... احتمالا دارم‌ هذيون‌ مي‌گم‌

زن‌: پشت‌ در اتاق‌ عمل‌؟

مرد: پشت‌ در اتاق‌ عمل‌، وقتي‌ بايد چندساعت‌ منتظر بشيني‌، چه‌ كار ديگه‌اي‌ مي‌شه‌ كردبه‌ جز هذيون‌ گفتن‌؟

زن‌: بهتره‌ ساكت‌ باشين‌...

مرد: چشم‌... شما عصباني‌ نشين‌ ــ قول‌ مي‌دم‌مثل‌ بچه‌ آدم‌ ساكت‌ بشينم‌...

(سكوت‌)

مرد: چقدر صداش‌ بلنده‌...

زن‌: چي‌؟

مرد: صداي‌ اين‌ سكوت‌ وامونده‌... كه‌ توي‌ اين‌راهرو پيچيده‌... داره‌ تو گوشم‌ داد مي‌زنه‌، توروخدا يه‌چيزي‌ بگين‌...

(زن‌ با تعجب‌ به‌ مرد نگاه‌ مي‌كند، خنده‌اش‌ رامي‌خورد.)

(برگشت‌ به‌ زمان‌ حال‌)

مرد: حال‌ مادرتون‌ چطوره‌؟

زن‌: يكسال‌ بعد از عمل‌ فوت‌ كرد... يك‌ مرگ‌زنونه (مكث‌) مادر شما چطور؟

مرد: مطمئن‌ نيستم‌ كه‌ مرگش‌ مردونه‌ بوده‌ يازنونه‌; ولي‌ خدا رحمتش‌ كنه‌... اون‌ سه‌ سال‌ بعدش‌رفت‌. بعد  از سه‌ سال‌ عذاب‌ و درد

زن‌: خدا رحمتشون‌ كنه‌...

مرد: خدا همه‌ مونو رحمت‌ كنه‌. گفتم‌ كه‌...براي‌ اونا به‌ هر حال‌ خوب‌ شد. حداقل‌ از درد وپيري‌ راحت‌ شدن‌.. اين‌ ماييم‌ كه‌ بدجوري‌ گيرافتاديم‌

زن‌: كجا؟

مرد: فرق‌ نمي‌كنه‌.. اينجا.. يا هر جايي‌ كه‌ بايدبشينيم‌ و منتظر باشيم‌. انگار زندگي‌ آدم‌ يه‌آسانسوره‌ كه‌ همه‌ش‌ وسط راه‌ اتصالي‌ مي‌كنه‌

زن‌: ديگه‌ مثل‌ سابق‌، حرفاي‌ خنده‌دارنمي‌زنين‌ آقاي‌ شاكري‌ فيلسوف‌ شدين‌...

مرد: شما هم‌ ديگه‌ مثل‌ سابق‌، نگران‌نيستين‌، آروم‌ شدين‌...

زن‌: بالاخره‌ هر كسي‌، يه‌ روز آروم‌ مي‌شه‌..فرداش‌ باز همديگه‌ رو ديديم‌...

مرد: و پس‌ فرداش‌...

زن‌: و روزاي‌ بعد...

(بازگشت‌ به‌ گذشته‌ ــ بازي‌ در بازي‌)

(زن‌ با چند جعبه‌دارو و سرم‌ از يك‌ سوي‌ راهروو مرد با تعدادي‌ بسته‌ دارو در جهت‌ مخالف‌مي‌دوند. با هم‌ تصادف‌ مي‌كنند. داروهايشان‌ روي‌زمين‌ پخش‌ مي‌شود و با هم‌ قاطي‌ مي‌شود. هريك‌ سعي‌ مي‌كند داروهايش‌ را جمع‌ كند.)

مرد: ببخشيد

زن‌: شما ببخشيد

مرد: اين‌ مال‌ شما بود؟

زن‌: بله‌; اما فكر مي‌كنم‌ سرنگش‌ مال‌ شمابود...

مرد: نه‌ من‌ سرنگ‌ اضافه‌ دارم‌، بفرماييد،قابلي‌ نداره‌...

زن‌: متشكرم‌. اين‌ آمپولم‌ مال‌ شماست‌... من‌دو تا بيشتر نداشتم‌.

مرد: چرا بيشتر نگرفتين‌؟ تا يه‌ هفته‌ بعد ازجراحي‌ لازمه‌... براي‌ عفوت‌ بعد از عمل‌.

زن‌: بيشتر بهم‌ ندادن‌ ــ گفتن‌ تموم‌ كردن‌ ــعصري‌ بايد دوباره‌ برم‌... پدر آدمو درميارن‌

مرد: خدا نكنه‌. بفرمايين‌. من‌ زياد دارم‌. دوتاش‌ مال‌ شما... ناقابله‌...

زن‌: خب‌ اون‌ وقت‌ مادرتون‌ چي‌؟ كم‌ ميارن‌كه‌...

مرد: مگه‌ پسرش‌ مرده‌؟ بازم‌ مي‌رم‌ براش‌مي‌خرم‌. بفرمايين‌، قابل‌ شما رو نداره‌... اين‌ دو تاجنتامايسين‌ مال‌ شما...

زن‌: از كيسه‌ خليفه‌ مي‌بخشين‌؟ اول‌ بايد ازمادرتون‌ اجازه‌ بگيرين‌...

مرد: نه‌... به‌ مادرم‌ اگه‌ بگين‌ يه‌ چاله‌ مفت‌ توزمين‌ پيدا كردين‌، مي‌گه‌ منو توش‌ خاك‌ كنين‌ هدرنره‌...

ببخشيد... ولي‌ از هيچ‌ چيزش‌ نمي‌گذره‌...حتي‌ از رگ‌ و پي‌هاي‌ اضافي‌ قلبش‌ كه‌ تو اتاق‌عمل‌  درآوردن‌... به‌ اون‌ چيزي‌ نگين‌... خودم‌دوباره‌ براش‌ مي‌گيرم‌..

زن‌: آخه‌ براي‌ چي‌؟ زحمت‌ مي‌شه‌ كه‌...

مرد: ديگه‌ حرفشو نزنين‌... شما بهتره‌ پيش‌مادرتون‌ باشين‌... انقدر هم‌ تو اين‌ راه‌ پله‌هاندوين‌...

اگه‌ دارويي‌ چيزي‌ خواستين‌، نسخه‌شو بدين‌،به‌ من‌، داروخانه‌ كه‌ رفتم‌، براتون‌ مي‌گيرم‌...

زن‌: چطوري‌ ازتون‌ تشكر كنم‌؟ خدا از برادري‌كمتون‌ نكنه‌...

مرد: خدا برادريمو كم‌ كنه‌...

زن‌: چي‌؟

مرد: هيس‌؟ هيچي‌ نگين‌. اون‌ پرستاره‌ بازداره‌ چپ‌ چپ‌ نگاهمون‌ مي‌كنه‌. الان‌ هر دومونو ازبخش‌ بيرون‌ مي‌كنن‌.

زن‌ : (با صداي‌ آهسته‌) متشكرم‌

مرد : (با همان‌ صداي‌ نجوامانند) خواهش‌مي‌كنم‌... ناقابله‌... پانسمان‌ و بتادين‌ نمي‌خواين‌؟زياد دارما...

(هر دو مي‌خندند و بلند مي‌شوند.)

(بازگشت‌ به‌ زمان‌ حال‌)

مرد: اون‌ پرستاره‌، واقعا از دست‌ ما كفري‌ شده‌بود...

زن‌: به‌ خصوص‌ از دست‌ شما كه‌ دائم‌ تو بخش‌زنونه‌ رفت‌ و آمد مي‌كردين‌...

مرد: خب‌ چيكار كنم‌؟ من‌ تنها همراه‌ مادرم‌بودم‌... خواهرام‌ مدرسه‌ مي‌رفتن‌، نتونسته‌ بودن‌بيان‌...

زن‌: ولي‌ بدتونم‌ نمي‌اومد كه‌ از صبح‌ تا شب‌وقتتونو تو اتاق‌ مادرتون‌ بگذرونين‌.

مرد: فقط اتاق‌ مادر من‌ كه‌ نبود، اتاق‌ مادر شماهم‌ بود.

زن‌: خوبه‌ كه‌ اونا هم‌ اتاق‌ بودن‌.. شما خيلي‌ به‌من‌ كمك‌ كردين‌.. اينو كه‌ ديگه‌ يادتون‌ هست‌...

مرد: من‌ و مادرم‌ بدجوري‌ تو شهر شما غريب‌بوديم‌. اين‌ شانس‌ مادر من‌ بود كه‌ هم‌ اتاقيمون‌شما بودين‌... ما رو از تنهايي‌ درآوردين‌... آخر اون‌هفته‌، مادر شما مرخص‌ شد... من‌ از نگراني‌داشتم‌ مي‌مردم‌. مي‌ترسيدم‌ ديگه‌ نبينمتون‌

زن‌: بله‌ ــ يه‌ روز پنج‌شنبه‌ بود. درست‌ مثل‌امروز، حدود ساعت‌ چهار...

(بازگشت‌ به‌ گذشته‌ ــ بازي‌ در بازي‌)

مرد: دارين‌ مرخص‌ مي‌شين‌؟

زن : (در حالي‌ كه‌ با زحمت‌، دستشويي‌ فرنگي‌بزرگي‌ را حمل‌ مي‌كند)  بله‌، شما چطور؟

مرد: مادر منم‌ فردا مرخص‌ مي‌شه‌.

زن‌: به‌ سلامتي‌ انشاءالله‌...

مرد: سلامت‌ باشين‌. اين‌ چيه‌؟

زن‌: دستشويي‌ فرنگيه‌ ــ دكتر گفته‌ براي‌مادرم‌ بخرم‌.

مرد: بذارين‌ من‌ براتون‌ بيارم‌...

زن‌: نه‌ خسته‌ مي‌شين‌...

مرد: اشكال‌ نداره‌. بذارين‌ يه‌ كم‌  دوتامون‌ باهم‌ خسته‌ بشيم‌...

(دو قدم‌ كه‌ مي‌روند مرد دستشويي‌ را روي‌زمين‌ مي‌گذارد.)

مرد: بهتره‌ يه‌ دقيقه‌ اينجا بشينيم‌. يه‌ كم‌خسته‌ شدم‌ (روي‌ دستشويي‌ فرنگي‌ مي‌نشيند.)

زن‌: من‌ كه‌ بهتون‌ گفتم‌...

مرد: از بس‌ پله‌داره‌ لامروت‌...

زن‌: هر چي‌ بود، تموم‌ شد... مي‌خواستم‌ ازتون‌تشكر كنم‌. به‌ خاطر همه‌ چيز...

مرد: خواهش‌ مي‌كنم‌ چيزي‌ نگين‌... مادر من‌و شما با هم‌ فرقي‌ ندارن‌...

زن‌: درسته‌... من‌ تو اين‌ يه‌ هفته‌، واقعا حس‌كردم‌ يه‌ برادر دارم‌.

مرد: عجيبه‌... ولي‌ من‌ حس‌ نكردم‌ يه‌ خواهرچهارمي‌ هم‌ دارم‌...

زن : (ناگهان‌ يكه‌ مي‌خورد)  چي‌؟

مرد: منظورم‌ اينه‌ كه‌ من‌ مردم‌ و شما زنيد..خواهر، برادر كه‌ نيستيم‌... هستيم‌؟

زن‌: خب‌؟

مرد: خب‌ وقتي‌ يه‌ بيماري‌ مثل‌ سرطان‌، زنونه‌مردونه‌ داره‌، دل‌ لامصبم‌ لابد، زنونه‌ مردونه‌ داره‌ديگه‌، خواهر، برادري‌ كه‌ نداره‌... اصلا مگه‌سرطان‌، خواهر برادري‌ داره‌ كه‌ دل‌ داشته‌ باشه‌؟...

زن‌: نمي‌فهمم‌ چي‌ مي‌گين‌؟

مرد: ببخشيد... احتمالا باز دارم‌ هذيون‌مي‌گم‌...

زن : (بيقرار) نه‌.. يعني‌ ... مي‌شه‌ هذيونتونوبيشتر توضيح‌ بدين‌....

مرد: خب‌، خيلي‌ خوبه‌ كه‌ اونادارن‌ مرخص‌مي‌شن‌... اما از طرفي‌ خيلي‌ بده‌ كه‌ ما، يعني‌ ما وشما ديگه‌ همديگه‌ رو نمي‌بينيم‌.

زن‌: خب‌ اين‌ كه‌ مشكلي‌ نيست‌... مي‌تونيم‌ بازهمو ببينيم‌، مگه‌ نه‌؟ ... با مادر تشريف‌ بيارين‌منزل‌ ما... خيلي‌ خوشحال‌ مي‌شيم‌.

مرد: البته‌ خدمت‌ مي‌رسيم‌... شما هم‌ ميايين‌شهر ما؟ منظورم‌ اينه‌ كه‌ آب‌ و هواش‌ براي‌مادرتون‌ خيلي‌ خوبه‌. خاكشم‌ همينطور...

زن‌: البته‌، اما من‌ كه‌ آدرس‌ ندارم‌. ببخشيدگفتيد خاكش‌ چي‌؟

مرد: هيچي‌ گفتم‌ خاك‌ شهر ما به‌حاصل‌خيزي‌ معروفه‌، مي‌شه‌ اونجا هر چيزي‌ رو توزمين‌ كاشت‌ و محصول‌ گرفت‌. مي‌گم‌ آدرسمونمي‌نويسين‌؟

زن : (دنبال‌ كاغذ مي‌گردد، پيدا نمي‌كند)  بگين‌،كف‌ دستم‌ مي‌نويسم... (خودكاري‌ درمي‌آورد.)

مرد: نه‌  اونجا نه‌ ــ با اولين‌ دستشويي‌ كه‌ برين‌پاك‌ مي‌شه‌... بيايين‌ زير همين‌ نسخه‌ براتون‌مي‌نويسم‌. درواقع‌ آدرسمو براتون‌ تجويز مي‌كنم‌...

زن‌: اي‌ واي‌ ــ اين‌ كه‌ نسخه‌ مادرتونه‌...

مرد: زيرش‌ كه‌ نسخه‌ مادرم‌ نيست‌. بفرمايين‌ (زير كاغذ را پاره‌ مي‌كند و به‌ دختر مي‌دهد) اينم‌نسخه‌ من‌ براي‌ شما...

زن‌: شما هم‌ هر وقت‌ بيايين‌ اينجا، خوشحال‌مي‌شيم‌ كه‌ سري‌ به‌ ما بزنين‌...

مرد : (خودكار را به‌ او مي‌دهد) پس‌ شما هم‌نسخه‌ بدين‌ خانم‌ دكتر، در اولين‌ فرصت‌ خدمت‌مي‌رسيم‌

زن‌: كجا بنويسم‌؟

مرد:همين‌ بالا بنويسين‌ (نسخه‌ مادرش‌ را به‌او مي‌دهد.)

زن‌: واي‌، چه‌ نسخه‌اي‌ شد اين‌...

مرد: نسخه‌ درست‌ حسابي‌ قلب‌... از نوع‌ زنونه‌،مردونه‌ قاطي‌... خدا كنه‌ داروخانه‌ مشابهشو نده‌...

زن‌: اينم‌ شماره‌ تلفن‌ ما...

مرد: انقدر زنگ‌ مي‌زنم‌ تا عوضش‌ كنيد...

زن‌: اون‌ پرستاره‌ بازم‌ داره‌ چپ‌ چپ‌ به‌ ما نگاه‌مي‌كنه (آهسته‌) بهتره‌ از روي‌ توالت‌ فرنگي‌ بلندبشين‌...

مرد : (با نجوا) ديگه‌ چه‌ غلطي‌ مي‌خواد كنه‌...ما كه‌ تا فردا شرمونو كم‌ مي‌كنيم‌.

زن‌: داره‌ با دست‌ علامت‌ مي‌ده‌ يواش‌ حرف‌بزنيم‌...

مرد: خيلي‌ خب‌، يواش‌ (با صداي‌ آهسته‌ حرف‌مي‌زند)  حال‌ مادرتون‌ كه‌ بهتر شد، مزاحمتون‌مي‌شيم‌.

زن‌: خواهش‌ مي‌كنم‌... خوشحال‌ مي‌شيم‌...قدمتون‌ روي‌ چشم‌...

مرد: البته‌ براي‌ يه‌ امر خير...

زن : (با نجوا)  از كجا مي‌دونين‌ خيره‌؟

مرد : (با نجوا) مردم‌ اين‌طور مي‌گن‌، تا شما چي‌بگين‌...

زن : (با نجوا) من‌ مي‌گم‌، چه‌ خير باشه‌، چه‌شر... ما خوشحال‌ مي‌شيم‌ شما رو ببينيم‌.

مرد : (با نجوا) پس‌ منتظر باشين‌، زنگ‌مي‌زنم‌.

زن : (بانجوا)  پرستاره‌ داره‌ مياد... (آهسته‌تر) منتظر مي‌مونم‌...

مرد: زنگ‌ مي‌زنم‌ (بانجوا) زنگ‌ مي‌زنم‌ (دورمي‌شود)

زن‌: توالت‌ فرنگي‌ رو كجا بردين‌؟ (با صداي‌بلند)

(بازگشت‌ به‌ زمان‌ حال‌)

مرد: زنگ‌ نزدم‌، هيچوقت‌ روم‌ نشد...

زن‌: من‌ منتظر بودم‌...

مرد: حال‌ مادرم‌ هي‌ بد و بدتر مي‌شد. همه‌ش‌فكر مي‌كردم‌ وقتي‌ خوب‌ بشه‌، زنگ‌ مي‌زنم‌... فردا،پس‌ فردا، يه‌ روز ديگه‌... صبح‌ تا شب‌ به‌ فكر اون‌دختر بودم‌ بيتا... تو فكرم‌ باهاش‌ زندگي‌ مي‌كردم‌،حرف‌ مي‌زدم‌، براي‌ آينده‌مون‌ برنامه‌ مي‌ريختم‌،اما زندگي‌ خشن‌ بود. پدر مرد، حال‌ مامانم‌ هي‌ بدترشد.

زن‌: حتي‌ وقتي‌ مادرم‌ مرد، من‌ منتظر بودم‌... (به‌ سرفه‌ مي‌افتد، در كيفش‌ دنبال‌ دستمال‌مي‌گردد، پيدا نمي‌كند، مرد دستمالش‌ را به‌ اومي‌دهد) هميشه‌ منتظرم‌...

مرد: شما حالتون‌ خوب‌ نيست‌. اينو بگيرين‌...

(زن‌ در دستمال‌ مرد سرفه‌ مي‌كند.)

مرد: داره‌ از گلوتون‌ خون‌ مياد. ببينم‌، شما دكتررفتين‌؟

زن‌: چيزي‌ نيست‌، مربوط به‌ اون‌ جيغ‌وحشتناكه‌... ــ الان‌ پنج‌ ساله‌ كه‌ همين‌ حالودارم‌...

مرد: كدوم‌ جيغ‌؟

زن‌: من‌ يه‌ بار مجبور شدم‌ تو خيابون‌ جيغ‌بكشم‌. داستانش‌ طولانيه‌...

مرد: مي‌خوام‌ بدونم‌...

زن‌: ببينين‌...... آسانسور... (چراغ‌ آسانسور روشن‌مي‌شود.)

مرد: بالاخره‌ راه‌ افتاد... شما كدوم‌ طبقه‌مي‌رين‌؟

زن‌: پايين‌...

مرد پس‌ پيش‌ به‌ سوي‌ پايين‌... راستي‌ پايين‌كجاست‌؟ همكف‌؟

زن‌: نه‌ ــ پايين‌تر

مرد: زيرزمين‌؟

زن‌: پايين‌تر

مرد : (دگمه‌اي‌ را مي‌فشارد) پايين‌تر،پايين‌ترين‌ طبقه‌ براي‌ هردومون‌ (مي‌خندد)

(درب‌ آسانسور باز مي‌شود.)

مرد: مي‌خواستم‌ بگم‌ كه‌...

زن‌: هيس‌، خواهش‌ مي‌كنم‌... ديگه‌ چيزي‌نگين‌... مي‌خوام‌ صداي‌ خنده‌تون‌ توي‌ گوشم‌بمونه... (سريع‌ از آسانسور بيرون‌ مي‌رود و غيبش‌مي‌زند.)

(مرد ناگهان‌ متوجه‌ كيف‌، روزنامه‌ و دستمال‌خوني‌ گلوي‌ زن‌ مي‌شود، آنها را برمي‌دارد و ازآسانسور مي‌رود.)

مرد: خانم‌ ــ بيتا، بيتا خانم‌ ــ صبر كنيد ــخانم‌ صبوري‌...

(اثري‌ از بيتا نيست‌)

(مرد ناگهان‌ خود را در برابر درب‌ بزرگ‌ خانه‌نگهبان‌ مي‌بيند، درمي‌زند، چند زنگ‌ بلند كشدار ــبالاخره‌ پيرمردي‌ خواب‌آلود در را باز مي‌كند.)

مرد: سلام‌، ببخشيد... من‌ مي‌خواستم‌ خانم‌بيتا صبوري‌ رو ببينم‌...

پيرمرد : (متعجب‌ و خواب‌آلود) كي‌؟

مرد: دخترتون‌ ــ بيتا خانم‌... مي‌دونين‌ من‌ باايشون‌، يعني‌ من‌ و ايشون‌ تو آسانسور گير كرده‌بوديم‌. ايشون‌ وسايلشونو اون‌ تو جا گذاشتن‌ ــمي‌خواستم‌ اينارو بهشون‌ بدم‌...

پيرمرد : (با تعجب‌ به‌ مرد نگاه‌ مي‌كند)  دخترمن‌؟

مرد: بله‌ خانم‌ بيتا صبوري‌ ــ اگه‌ ممكنه‌ يه‌دقيقه‌ صداشون‌ كنين‌.. بايد باهاشون‌ حرف‌ بزنم‌...

پيرمرد : (گيج‌ و گنگ) اينارو از كجا آوردين‌؟

مرد: گفتم‌ كه‌... اينارو توي‌ آسانسور جاگذاشتن‌.... ببخشيد آقا، مي‌دونم‌ كه‌ از خواب‌بيدارتون‌ كردم‌، اما خواهش‌ مي‌كنم‌ دخترتونو صداكنين‌، يا اجازه‌ بدين‌ خودم‌ اين‌ كارو بكنم‌

پيرمرد : (كيف‌ و روزنامه‌ را مي‌گيرد و با بغض‌ به‌قلبش‌ مي‌چسباند)  بيتا، دخترم... (كيف‌ را بومي‌كند.)

مرد: آقا ... حال‌ شما خوبه‌؟ ممكنه‌ لطفا بيتاخانمو صدا كنين‌... من‌ يه‌ كار واحب‌ باهاشون‌ دارم‌.خيلي‌ مهمه‌.

پيرمرد : (با بغض‌) آقا ــ دختر من‌ پنج‌ ساله‌ كه‌مرده‌... تو همين‌ خيابون‌ روبرو... زير ماشين‌رفت‌...

صبح‌ كه‌ از خونه‌ رفت‌ بيرون‌، همين‌ كيف‌ وروزنامه‌ دستش‌ بود... داشت‌ مي‌رفت‌ دنبال‌ كار...

من‌ اينجا بودم‌، صداي‌ جيغشو از توي‌ خيابون‌شنيدم‌... يه‌ جيغ‌ طولاني‌... هنوز توي‌ گوشمه (گوشهايش‌ را مي‌گيرد.)

وقتي‌ آوردنش‌، كيف‌ و روزنامه‌ش‌ باهاش‌ نبود.شما اينارو از كجا پيدا كردين‌؟

دخترم‌... بيتاي‌ من (كيف‌ را با اشك‌ به‌ قلبش‌مي‌چسباند.)

مرد : (يكه‌ خورده‌، از پيرمرد دور مي‌شود و به‌دستمال‌ خوني‌ در دستش‌ نگاه‌ مي‌كند. خون‌ گلوي‌بيتا روي‌ دستمال‌. تازه‌ به‌ نظر مي‌رسد. دستمال‌ راتا مي‌كند. كاغذ كهنه‌ مچاله‌اي‌ از لاي‌ آن‌ به‌ زمين‌مي‌افتد. مرد مي‌خواند:)

مرد: خيابان‌ زيبا ــ پلاك‌ 56 ــ طبقه‌ اول‌ ــمنزل‌ حميد شاكري‌...

(با بغض‌ به‌ ديوار تكيه‌ مي‌دهد، با دستمال‌خوني‌ در دستش‌ اشكهايش‌ را پاك‌ مي‌كند ــ درهمان‌ حال‌ موبايلش‌ زنگ‌ مي‌زند. موبايلش‌ را ازجيبش‌ درمي‌آورد و در همان‌ حال‌، دستمال‌ خوني‌گلوي‌ بيتا را در جيبش‌ مي‌گذارد. گويي‌ كه‌ اتفاقي‌نيفتاده‌ است‌. در همان‌ لحظه‌، كاغذ مچاله‌ آدرس‌از دستش‌ به‌ زمين‌ مي‌افتد.)

مرد: الو.. بله‌... سلام‌ عزيزم‌.. آره‌ خودمم‌ ــصدا ضعيفه‌؟ نمي‌دونم‌... خط نمي‌داد... توخوبي‌...؟ آره‌ شنبه‌ برمي‌گردم‌.. ببين‌ ... الان‌ساعت‌، چهار و بيست‌ و پنج‌ دقيقه‌ست‌... من‌ تا يه‌ساعت‌ ديگه‌ بهت‌ زنگ‌ مي‌زنم‌. خونه‌اي‌ ديگه‌...عسلي‌ چطوره‌؟... از طرف‌ من‌ يه‌ ماچ‌ آبدار از لپش‌بگير... قربونت‌ برم‌. باشه‌ حتما... ببين‌ چيزي‌نمي‌خواي‌؟ (كم‌كم‌ صداي‌ مرد ضعيف‌ مي‌شود...در همان‌ حال‌ كه‌ مرد، در حال‌ حرف‌ زدن‌ با موبايل‌دور مي‌شود، موسيقي‌ محزوني‌ از دور دست‌ به‌گوش‌ مي‌رسد، صحنه‌ به‌ تدريج‌ تاريك‌ مي‌شود.تنها نور موضعي‌ ضعيفي‌، كاغذ مچاله‌ آدرس‌ را برزمين‌ روشن‌ مي‌كند)


عكس‌ عروسي‌

 

بازي‌:         1- زن (حدود 35 سال‌)

2- مرد (حدود 40 سال‌)

3- عكاس‌ (مردي‌ جوان‌ و خوش‌ لباس)

مكان‌: يك‌ آتليه‌ عكاسي‌

در ابتدا صحنه‌ نيمه‌ تاريك‌ است‌. زن‌ و مرد وارد مي‌شوند. در ابتدا فقط صداي‌ پاشنه‌هاي‌ بلند كفش‌زن‌ را مي‌شنويم‌ و سپس‌ صداي‌ عطسه‌ شديد مرد را...

زن‌ : چراغو روشن‌ كن‌...

مرد : نمي‌دونم‌ چراغش‌ كجاست‌؟

زن‌ : زود باش‌ ديگه‌... دارم‌ مي‌خورم‌ زمين‌...

مرد : گفتم‌ كه‌ چراغشو پيدا نمي‌كنم‌...

زن‌ : خب‌ بگو يكي‌ بياد روشن‌ كنه‌

مرد : (با صداي‌ بلند)  هي‌ يكي‌ بياد چراغ‌ اين‌ تو رو روشن‌ كنه‌......

چراغ‌ روشن‌ مي‌شود

زن‌ مانتويش‌ را درمي‌آورد، زير آن‌ لباس‌ عروسي‌ پوشيده‌ است‌، شال‌ نازك‌ سرش‌ را برمي‌دارد، زيرآن‌ تور و گل‌ عروس‌ به‌ سرش‌ زده‌ است‌ كفشهاي‌ پاشنه‌ بلند نيز به‌ پا دارد. با حالتي‌ سردرگم‌ به‌ فضاي‌اطرافش‌، نگاه‌ مي‌كند.

مرد با حالتي‌ بي‌خيال‌ روي‌ صندلي‌ مي‌نشيند مشتي‌ تخمه‌ از جيب‌ شلوارش‌ درمي‌آورد و مشغول‌تخمه‌ شكستن‌ مي‌شود پوستهاي‌ تخمه‌ را در دستش‌ جمع‌ مي‌كند و در جيب‌ كتش‌ مي‌ريزد.

زن‌ : پس‌ آينه‌اش‌ كو؟

مرد :  اونجاست‌... (يك‌ آينه‌ بسيار كوچك‌ را نشان‌ مي‌دهد.)

زن‌ : اه‌... چه‌ آينه‌ كوچولوييه‌...... من‌ چه‌ جوري‌ تو آينه‌ به‌ اين‌ كوچيكي‌، خودمو درست‌ كنم‌؟

مرد : من‌ چه‌ مي‌دونم‌... تو كه‌ توي‌ خونه‌ حسابي‌ خودتو درست‌ كردي‌...... بازم‌ مي‌خواي‌ دوپينگ‌كني‌؟

زن‌ : خب‌ زير اين‌ مانتو و روسري‌، تور سرم‌ خراب‌ شده‌... لباسمم‌ از ريخت‌ افتاده‌... بيخودي‌ كه‌صدتومن‌ ندادم‌ اين‌ لباسو اجاره‌ كنم‌... بايد تو عكس‌ معلوم‌ بشه‌ كه‌ چي‌ تنمه‌... نگاه‌ كن‌... اين‌ جوري‌شكل‌ كفن‌ شده‌...

مرد : از اولش‌ شكل‌ كفن‌ بود..

زن‌ : چي‌؟

مرد : هيچي‌، مي‌گم‌... خب‌ حالا كه‌ آينه‌ ديگه‌اي‌ ندارن‌ - مي‌گي‌ چيكار كنيم‌؟...... بريم‌ يه‌ عكاسي‌ديگه‌؟...

زن‌ : شانس‌ نداريم‌... اولي‌ كه‌ بسته‌ بود، دومي‌ هم‌ آينه‌ نداشت‌، اينم‌ از سومي‌... خدا به‌ دادچهارميش‌ برسه‌... تازه‌، من‌ ديگه‌ حاضر نيستم‌ تو اين‌ گرما، روي‌ اين‌ لباس‌ سنگين‌، مانتو روسري‌ تنم‌ كنم‌،عين‌ گداها راه‌ بيفتم‌ دور شهر... ماشينم‌ كه‌ نداريم‌... اين‌ كفشام‌ بدجوري‌ پدر پامو درآورده‌... تو مغازه‌اندازه‌م‌ بود...... اما حالا نمي‌دونم‌ چرا تنگ‌ شده‌... از بس‌ منو پياده‌ راه‌ بردي‌، پام‌ ورم‌ كرده‌.

مرد :  خب‌ چرا سر من‌ غر مي‌زني‌؟... من‌ كه‌ گفتم‌ اين‌ لباسورو بذار تو ساك‌، بيار تو عكاسي‌ تنت‌كن‌...

زن‌ : ديگه‌ چي‌؟ همين‌ جوري‌شم‌ دو ساعت‌ طول‌ كشيد كه‌ اين‌ لباسارو پوشيدم‌ و خودمو آرايش‌كردم‌. حالا مي‌خواستي‌ لباسارو عين‌ كولي‌ها بگيرم‌ كولم‌، دوره‌ راه‌ بيفتم‌ تو خيابون‌... بعدشم‌ تو دخمه‌تاريك‌ اين‌ عكاسيا، عين‌ غربتيا خودمو عروس‌ كنم‌؟...... واقعا كه‌... غيرت‌ نداري‌... كي‌ تا حالا تو اتاق‌عكاسي‌، عروس‌ شده‌؟

مرد : خب‌ مي‌گي‌ چيكار كنم‌؟ اينا كه‌ فقط همين‌ يه‌ آينه‌ رو دارن‌... اصلا مگه‌ من‌ بهت‌ گفتم‌ كه‌ خودتوعروس‌ كن‌... مگه‌ من‌ ازت‌ عكس‌ خواستم‌؟

زن : (بي‌توجه‌ به‌ مرد)  مرده‌ شور عكاسي‌شونو ببره‌ - فقط پول‌ گرفتن‌ بلدن‌...  (وسايل‌ آرايشش‌ را درمي‌آورد و به‌ آينه‌ نگاه‌ مي‌كند)  تو اين‌ يه‌ تيكه‌ آينه‌، كله‌ خودمم‌، به‌ زور مي‌بينم‌.

مرد : همونشم‌ زياده‌...

زن‌ : چي‌ گفتي‌؟

مرد : مي‌گم‌ بهتر... مهم‌ كله‌ عروسه‌... بيا زود بشين‌ قالو بكنيم‌... من‌ كار دارم‌... (متوجه‌ زن‌ مي‌شود كه‌مشغول‌ مرتب‌ كردن‌ چين‌هاي‌ دامنش‌ است)  چيكار مي‌كني‌ خانم‌؟ داري‌ با تف‌، اتوش‌ مي‌كني‌؟

زن :‌ (در حال‌ مرتب‌ كردن‌ لباسش)  مي‌دوني‌ چند وقته‌ كه‌ چشمم‌ دنبال‌ اين‌ لباسه‌؟ مثل‌ لباس‌اسكارلت‌ تو بر باد رفته‌ست‌... بايد يه‌ جوري‌ درستش‌ كنم‌ كه‌ جلوه‌ش‌ تو عكس‌ معلوم‌ بشه‌ ... زير مانتوهمه‌ آهارش‌ خوابيده... (در آينه‌ به‌ خودش‌ لبخند مي‌زند) فردا بهش‌ فكر مي‌كنم...  جمله‌ معروف‌اسكارلته‌... يادته‌؟ اول‌ عروسي‌مون‌، اين‌ فيلمو باهم‌ ديديم‌.

مرد : اسكارلت‌ ديگه‌ چه‌ خريه‌؟ من‌ يادم‌ نيست‌ ديشب‌ شام‌ چي‌ خوردم‌...حالا، هر كار مي‌كني‌ بكن‌،فقط جون‌ هر كي‌ دوست‌ داري‌ زود باش‌... من‌ تو اين‌ كت‌ پدر خدا بيامرز شما، دارم‌ زنده‌ زنده‌ مي‌پزم‌...

زن‌ : خيلي‌ام‌ دلت‌ بخواد... اولين‌ باره‌ كه‌ قيافه‌ت‌ يه‌ كم‌ آدمي‌ شده‌... آخرين‌ مدل‌ كته‌... درسته‌ كه‌ پدرخدا بيامرزم‌ پنجاه‌ سال‌ پيش‌، موقع‌ عروسيش‌ اينو پوشيده‌ بود، اما مد همه‌ لباسا دوباره‌ برگشته‌... الان‌تن‌ همه‌ دامادهاي‌ درست‌ حسابي‌، از اين‌ كتاي‌ بلند مي‌بيني‌، مي‌دوني‌ قيمتش‌ چنده‌؟

مرد : بابا جون‌، كي‌ حرف‌ قيمت‌ زده‌؟ فقط مي‌گم‌ بهتره‌ زودتر آماده‌ شي‌. چقدر ديگه‌ مي‌خواي‌سرخاب‌ سفيداب‌ بمالي‌؟ عكس‌ عروسي‌ سر پيري‌ كه‌ ديگه‌ اين‌ همه‌ دنگ‌ و فنگ‌ نداره... (مقداري‌پوست‌ تخمه‌ در جيبش‌ مي‌ريزد.)

زن‌ : پير خودتي‌.... من‌ فقط سي‌ و پنج‌ سالمه‌... اه‌... يه‌ بند غر مي‌زنه‌... اون‌ پوست‌ تخمه‌ها رو هم‌ توجيب‌ كت‌ بابام‌ ننداز (زير لب‌) همه‌ چيزو گند مي‌زنه‌...

وسايل‌ آرايشش‌ را مي‌آورد و در آينه‌ كوچك‌ با حركات‌ اغراق‌ شده‌ چشم‌ و لب‌ و دهان‌، آرايش‌ خود راتجديد مي‌كند.

مرد سوت‌ زنان‌، آهنگ‌ عروسي‌ را زير لب‌ زمزمه‌ مي‌كند، و تخمه‌ مي‌شكند كم‌كم‌ با حالتي‌ عصبي‌، نت‌را گم‌ مي‌كند و پوست‌ تخمه‌ها را از دهانش‌ روي‌ زمين‌ پرتاب‌ مي‌كند.

زن : (در حال‌ آرايش) خوبيش‌ اينه‌ كه‌ بالاخره‌ راحت‌ مي‌شيم‌... اين‌ عكسو بايد پونزده‌ سال‌ پيش‌مينداختيم‌... همون‌ موقع‌ كه‌ عروسي‌ كرديم‌... هر چيزي‌ يه‌ رسمي‌ داره‌، رسومي‌ داره‌... چقدر خر بودم‌كه‌ حرفاي‌ پدر خدا بيامرزمو گوش‌ نكردم‌...

حالا كه‌ اين‌ لباسو پوشيدم‌، تازه‌ فهميدم‌ كه‌ عروس‌ شدن‌ يعني‌ چي‌.... بيخود نيست‌ كه‌ همه‌ دوستام‌ وفاميلام‌، حتي‌ خواهر برادرام‌، يه‌ عمر متلك‌ بارمون‌ كردن‌...

مرد : متلك‌؟ براي‌ چي‌؟

زن‌ : مگه‌ يادت‌ نيست‌؟ هميشه‌ مي‌گفتن‌ كه‌ ما كه‌ نفهميديم‌ شما كي‌ عروسي‌ كردين‌... برامون‌ هزارجور حرف‌ و حديث‌ درآورده‌ بودن‌... مي‌گفتن‌: اول‌ عروسي‌ كردين‌ يا اول‌ بچه‌ دار شدين‌؟ يادت‌ نيست‌شهپر خله‌ هميشه‌ به‌ شوخي‌ مي‌گفت‌: موقع‌ عروسي‌ بچه‌تون‌ ما تازه‌ باور مي‌كنيم‌ كه‌ شما عروسي‌ كردين‌...

مرد : شهپر خله‌ ديگه‌ كيه‌؟

زن‌ : خواهرزاده‌ ناتني‌ جنابعالي‌... همون‌ دختر لوچه‌ كه‌ روزاي‌ اول‌ عروسي‌مون‌، با صداي‌ تودماغي‌مي‌گفت‌: ما تا شام‌ عروسي‌ كسي‌ رو نخوريم‌، اونارو عروس‌ داماد نمي‌دونيم... چي‌ شده قوم‌ وخويش‌ خودتو يادت‌ رفته‌؟

مرد : جلو دهن‌ مردمو كه‌ نمي‌شه‌ بست‌ خانم‌... من‌ كه‌ از يه‌ گوش‌ مي‌شنوم‌، از يه‌ گوش‌ ديگه‌ مي‌دم‌بيرون‌. اگه‌ بخوام‌ به‌ حرف‌ آدمايي‌ مثل‌ شهپر خله‌ گوش‌ بدم‌، كه‌ زندگيم‌ ول‌ معطله‌...

زن‌ : شما بله‌... شما همه‌ حرفارو از يه‌ گوش‌ مي‌شنوي‌ و از يه‌ گوش‌ ديگه‌ مي‌دي‌ بيرون‌... اگه‌ حرف‌حساب‌ گوش‌ كرده‌ بودي‌، تو اين‌ پونزده‌ سال‌ انقدر تف‌ و لعنت‌ نمي‌شنيديم‌، منم‌ اين‌ همه‌ جلوي‌خانواده‌ خودم‌ و بچه‌ و ننه‌ و ننه‌ بزرگم‌، خوار و ذليل‌ نمي‌شدم‌.

مرد : نمي‌فهمم‌... چرا خوار و ذليل‌؟ آخه‌ مگه‌ خون‌ كرديم‌؟ خب‌ نخواستيم‌ عروسي‌ بگيريم‌... به‌ مردم‌چه‌...

زن‌ : عجب‌... بازم‌ داره‌ حرف‌ خودشو مي‌زنه‌... آقاجون‌، پونزده‌ ساله‌ دارم‌ بهت‌ مي‌گم‌ يه‌ دقيقه‌ اين‌كت‌ و شلوارو تنت‌ كن‌، منم‌ يه‌ لباس‌ سفيد مي‌پوشم‌، بريم‌ عكاسي‌ سر كوچه‌، خير سرمون‌ يه‌ عكس‌يادگاري‌ بندازيم‌... ما كه‌ اون‌ موقع‌ جوون‌ بوديم‌، نفهم‌ بوديم‌... عروسي‌ نگرفتيم‌، نفهميديم‌ كه‌ اين‌ جورچيزا يه‌ سنتي‌ داره‌، يه‌ شرعي‌ گفتن‌، عرفي‌ گفتن‌، همين‌ جوري‌ نيست‌ كه‌ سرمونو بندازيم‌ پايين‌ و هري‌...بعدشم‌ بگيم‌ ما زن‌ و شوهريم‌... مگه‌ اينجا جنگله‌؟ بايد يه‌ مدركي‌، عكسي‌، چيزي‌ نشون‌ بديم‌، بالاخره‌مردم‌ سؤال‌ مي‌كنن‌، بايد جلو دهنشونو بست‌... حالا بعد پونزده‌ سال‌، با يه‌ بچه‌ تازه‌ بالغ‌ كه‌ سبيلاشم‌دراومده‌، بالاخره‌ مجبور شديم‌ كه‌ دوباره‌ لباس‌ عروسي‌ و دامادي‌ بپوشيم‌، بيايم‌ عكاسي‌...

مرد : اينا كه‌ مي‌گي‌ مزخرفه‌... من‌ بازم‌ نمي‌فهمم‌ براي‌ چي‌ بايد مدرك‌ و عكس‌ نشون‌ بديم‌؟ اصلا به‌كي‌ نشون‌ بديم‌؟ مگه‌ ما از كسي‌ عكس‌ و مدرك‌ خواستيم‌ كه‌ حالا بايد به‌ ديگران‌، جواب‌ پس‌ بديم‌؟

زن‌ : تو هيچي‌ نمي‌فهمي‌ ديگه‌، بالاخره‌ مردم‌ بايد باور كنن‌ كه‌ ما عروسي‌ كرديم‌... اين‌ عكس‌،خودش‌ بهترين‌ مدركه‌.

مرد : خب‌ حالا زودتر مدركتو راه‌ بنداز - من‌ خوابم‌ مياد...

زن‌ : صبر كن‌ ديگه‌ توهم‌، بعد از اين‌ همه‌ سال‌، خبر مرگمون‌، مي‌خوايم‌ يه‌ عكس‌ بندازيما... همه‌ش‌غر مي‌زني‌... تو كه‌ از صبح‌ تا حالا خواب‌ بودي‌، حالا يه‌ چند دقيقه‌ نمي‌توني‌ دندون‌ رو جيگر بذاري‌؟

مرد : بازم‌ به‌ خواب‌ من‌ فضولي‌ كردي‌؟

زن‌ : تو چي‌؟ تو كه‌ به‌ همه‌ كاراي‌ من‌ فضولي‌ مي‌كني‌... مرد و انقدر خاله‌ زنك‌... اه‌... اصلا تو به‌ آرايش‌من‌ چيكار داري‌؟ سرت‌ به‌ كار خودت‌ باشه‌ كه‌ يه‌ ماهه‌ جورابتو عوض‌ نكردي‌...

مرد : خيله‌ خب‌ ديگه‌، تمومش‌ كن‌... سرپيري‌ زاغ‌ سياه‌ جوراب‌ منو چوب‌ مي‌زنه‌...

زن : (زير لب) پير خودتي... (ماتيك‌ مي‌مالد) من‌ تازه‌ سي‌ و پنج‌ سالمه‌... خيلي‌ها تو اين‌ سن‌، تازه‌ازدواج‌ مي‌كنن‌... دوست‌ من‌ تو سي‌ و هفت‌ سالگي‌ تازه‌ عاشق‌ شد...

مرد : خوش‌ به‌ حالش‌... اي‌ بابا، چند بار ماتيك‌ مي‌مالي‌؟

زن‌ : بازم‌ كه‌ شدي‌ دوربين‌ مخفي‌ من‌؟... آقاجان‌ چي‌ از جونم‌ مي‌خواي‌؟ مگه‌ من‌ به‌ تو مي‌گم‌ چراموهاتو شونه‌ نزدي‌؟ عين‌ تاج‌ خروس‌ سيخ‌ شده‌.

مرد : سرظهري‌ مارو كشوندي‌ بيرون‌ براي‌ يه‌ عكس‌، پدرمونو درآوردي‌، مي‌خواي‌ موهامونم‌ سيخ‌نشه‌؟ بسه‌ ديگه‌، بيا بشين‌، وگرنه‌ به‌ زور مي‌شونمتا...

زن‌ : اولا كه‌ ظهر نيست‌ و بعدازظهره‌. بعدشم‌ به‌ ما چه‌ كه‌ تو تازه‌، دم‌ غروب‌ از خواب‌ بيدار شدي‌...پونزده‌ ساله‌ كه‌ مي‌خوايم‌ اين‌ عكسو بندازيم‌... پونزده‌ ساله‌ كه‌ تو داري‌ غر مي‌زني‌ و هر روز به‌ خاطرخوابت‌، عكسو عقب‌ مي‌ندازي‌... صبح‌ بندازيم‌، خواب‌ صبحي‌، بعدازظهر بخوايم‌ بندازيم‌، خواب‌بعدازظهري‌، شبم‌ كه‌ مثل‌ نوزاد شيرخوره‌، سرشب‌ مي‌خوابي‌... تكليف‌ ما با خواب‌ تابستاني‌ و زمستوني‌شما چيه‌... خوابي‌ براي‌ تمام‌ فصول‌...

مرد : مشكل‌ من‌ اصلا اين‌ عكسه‌... به‌ جهنم‌ كه‌ مردم‌ پشتمون‌ حرف‌ بزنن‌، مي‌خوام‌ صد سال‌ سياه‌،عروس‌ دامادي‌ مونو باور نكنن‌. به‌ اونا چه‌ ربطي‌ داره‌...

زن‌ : د نمي‌فهمي‌ ديگه‌ - چند بار بهت‌ بگم‌، شوشا مي‌خواد عكسو ببينه‌.

مرد : شوشا ديگه‌ چه‌ خريه‌؟

زن‌ : اولا باادب‌ باش‌ و به‌ دختر مردم‌ توهين‌ نكن‌. ثانيا شوشا دوست‌ دختر پسرته‌... نمي‌دونستي‌بدون‌...

مرد : پسرم‌ غلط كرده‌ با دوست‌ دخترش‌... حالا ديگه‌ كارش‌ به‌ اينجا رسيده‌ كه‌ تا پشت‌ لبش‌ سبزشده‌ براي‌ من‌ شوشا علم‌ كرده‌... بذار برسيم‌ خونه‌، يه‌ شوشايي‌ نشونش‌ بدم‌ كه‌ كيف‌ كنه‌...

زن‌ : بابا، شوشا همسايه‌مونه‌ ديگه‌... همون‌ دختر قدبلند، مو قرمزه‌، تا حالا صدبار تو خونه‌مون‌ديديشا، حتي‌ باهاش‌ كامپيوتر بازي‌ام‌ كردي‌... حالا سرپيري‌... اين‌ امل‌ بازيا چيه‌ درمياري‌... انقدر كه‌ توي‌خودتي‌، پسرت‌ زير دماغتم‌ عاشق‌ بشه‌، حاليت‌ نيست‌...

مرد : خب‌ حالا شوشا هر كره‌خري‌ مي‌خواد باشه‌، اين‌ پسرم‌، عاشق‌ سينه‌ چاك‌ هر شاشويي‌ كه‌مي‌خواد باشه‌... ما به‌ خاطر يه‌ بچه‌ موقرمز كه‌ نبايد بعدازظهرمونو حروم‌ كنيم‌ - اصلا اين‌ دختره‌ لندهوربراي‌ چي‌ خواسته‌ عكس‌ عروسي‌ مارو ببينه‌؟

زن‌ : داد نزن‌... اون‌ نخواسته‌ - پسرت‌ خواسته‌... مي‌گم‌ كه‌ بچه‌ خودتم‌ نمي‌شناسي‌... پسرت‌ خواسته‌شوشا درباره‌ ما همه‌ چيزو بدونه‌...

مرد : چه‌ غلطا - براي‌ چي‌؟ مگه‌ شوشا مفتش‌ شهره‌؟...

زن‌ : نخير... شوشا فقط مي‌خواست‌ آلبوماي‌ ما رو ببينه‌...

مرد : خب‌ ببينه‌...

زن‌ : بله‌ - ديد... اما عكس‌ عروسي‌ ما توش‌ نبود...

مرد : خب‌ نباشه‌. اصلا عروسي‌ نگرفتيم‌. به‌ شوشا موشا چه‌ دخلي‌ داره‌؟

زن‌ : به‌ پسرت‌ كه‌ ربط داره‌... اون‌ دلش‌ نمي‌خواد همه‌ فكر كنن‌ بچه‌ نامشروعه‌...

مرد : بچه‌ چيه‌؟ (پوست‌ تخمه‌ در گلويش‌ مي‌گيرد)  چه‌ غلطا... شوشا از اين‌ مزخرفا گفته‌؟ مگه‌ اين‌جن‌ موقرمزو اين‌ دفعه‌ نبينم‌، چنون‌ مي‌زنم‌ تو دهنش‌ كه‌...

زن‌ : صداتو بيار پايين‌ مرد - آبروريزي‌ راه‌ ننداز... به‌ جاي‌ هواركشي‌، بيا زودتر اين‌ عكسو بندازيم‌،قال‌ قضيه‌ كنده‌ شه‌...

مرد : من‌ كه‌ پنج‌ ساعته‌ دست‌ به‌ سينه‌ اينجا نشستم‌...شما دارين‌ هي‌ صورتتونو فيس‌ آف‌ (face off)مي‌ كنين‌.

زن‌ : يه‌ دقيقه‌ صبر كن (يك‌ بار ديگر ماتيك‌ مي‌مالد)  اومدم‌...

مرد : اه‌، تو هم‌ كه‌ انقدر لباتو قرمز كردي‌،  عين‌ عروس‌ خون‌ آشام‌ شدي‌... بسه‌ ديگه‌ بابا... قباحت‌داره‌...

زن‌ : آخه‌ به‌ توهم‌ مي‌گن‌ مرد... همه‌ش‌ سرت‌ تو كار زناست‌... كاش‌ به‌ جاي‌ اين‌ كارا يه‌ كم‌ حواست‌ به‌كت‌ خودت‌ بود كه‌ داره‌ به‌ تنت‌ زار مي‌زنه‌.

مرد : به‌ من‌ چه‌؟ خودت‌ اينو تنم‌ كردي‌.

زن‌ : بله‌... چاره‌ ديگه‌اي‌ نداشتم‌. فقط كت‌ دامادي‌ پدرم‌ دم‌ دستم‌ بود. اما اون‌ خدا بيامرز يه‌ مردواقعي‌ بود، يه‌ مرد تنومند و چارشونه‌... مثل‌ تو شونه‌ هاش‌ پايين‌ نيفتاده‌ بود، قوزم‌ نداشت‌...

مرد : خيله‌ خب‌ بشين‌ ديگه‌... من‌ مي‌خوام‌ برم‌ توالت‌...

زن‌ : هر وقت‌ اومديم‌ بيرون‌، يا خوابت‌ گرفت‌ يا گرسنه‌ت‌ بود، يا خواستي‌ بري‌ توالت‌... تو زن‌مي‌خواستي‌ چيكار؟ ننه‌ لازم‌ داشتي‌.