E-mail

پيوندها

  نمايش‌نامه‌ها  

اسامي اعضاي كانون

  آيين‌نامه‌ي كانون
 

 

 

 
نمايشنامه
 

دوستت‌ دارم‌، با صداي‌ آهسته‌...

 

 

نمايشنامه‌اي مشتمل بر دو اپيزود

 

1- دوستت دارم، با صداي آهسته...

2- عكس عروسي

 

چيستا يثربي‌

 


دوستت دارم، با صداي آهسته...

مكان‌: يك‌ آسانسور بزرگ‌ (شبيه‌آسانسورهايي‌ كه‌ در برجها و فروشگاههاي‌ بزرگ‌وجود دارد و به‌ اندازه‌ يك‌ اتاق‌ كوچك‌ است‌.)

افراد بازي‌:   1- مرد                   

2- زن‌

مردي‌ وارد آسانسور مي‌شود. با ظاهر آراسته‌ وكيف‌ سامسونت‌ در دست‌. هنوز درب‌ آسانسور بسته‌نشده‌ است‌ كه‌ زني‌ جوان‌ دوان‌ دوان‌، در حالي‌ كه‌ باكفشهاي‌ پاشنه‌ بلندش‌، به‌ زحمت‌ مي‌دود، به‌ درب‌آسانسور مي‌رسد.

زن : آقا نگهش‌ داريد لطفاً...

(زن‌ وارد آسانسور مي‌شود.)

(هنوز چند لحظه‌ نگذشته‌ است‌ كه‌ آسانسور بايك‌ تكان‌ و صداي‌ ناگهاني‌ مي‌ايستد)

مرد:  چي‌ شد؟

زن :  وايساد...

مرد : يعني‌ چه‌؟ برق‌ كه‌ نرفته... (با عصبانيت‌،دگمه‌هاي‌ آسانسور را فشار مي‌دهد.)

(زن‌ گوشه‌اي‌ روي‌ سكوي‌ كنار آسانسورمي‌نشيند)  بيفايده‌ست‌ ... خرابه‌

مرد : من‌ صد تا كار دارم‌. اين‌ تو كه‌ نمي‌تونم‌زنداني‌ بشم (به‌ درمي‌كوبد ــ اول‌ آرام‌ و كم‌كم‌خشن.)

زن : خودتونو خسته‌ مي‌كنين‌.. كسي‌ صداي‌مارو نمي‌شنوه‌...

مرد : ولي‌ من‌ يه‌ جلسه‌ مهم‌ دارم‌.

زن : خب‌، بالاخره‌ هر كسي‌ اون‌ بيرون‌ يه‌ كارمهمي‌ داره‌.

مرد : (با صداي‌ بلند) آهاي‌.. بياين‌ اين‌ درو بازكنين‌... ما تو آسانسور گير كرديم‌...

زن :‌ (در حالي‌ كه‌ خودكاري‌ از كيفش‌درمي‌آورد) گفتم‌ كه‌ بي‌فايده‌ست‌ آقا... اداره‌تعطيله‌.

مرد: شايد يه‌ نفر مونده‌ باشه‌...

زن‌: همه‌ رفتن‌. فقط نگهبان‌ دم‌ در هست‌ كه‌اونم‌ الان‌ تو اتاقش‌ خوابه‌ و داره‌ هفت‌ آسمونوسياحت‌ مي‌كنه‌...

مرد: شما از كجا اينقدر مطمئنيد؟

زن‌: چون‌ من‌ دخترشم‌...

مرد: دختر كي‌؟

زن‌: دختر نگهبان‌ اين‌ ساختمون‌...

مرد: خب (جاخورده) شما مال‌ اين‌ساختمونيد؟ ... پس‌ حتماً مي‌دونيد كه‌ اين‌ لعنتي‌چه‌ مرگشه‌؟...

زن‌: مال‌ اين‌ ساختمون‌ نيستم‌، فقط با يه‌ نفراز ساكنان‌ اين‌ ساختمون‌، نسبت‌ فاميلي‌ دارم‌... امامي‌دونم‌ اين‌ آسانسور چه‌ مرگشه‌... اتصالي‌ داره‌ ..

ولي‌ نمي‌دونم‌ چه‌ جوري‌ مي‌شه‌ از اين‌ مرگ‌،درش‌ آورد...

مرد: كي‌ مي‌دونه‌؟

زن‌: فقط مكانيك‌ مخصوصش‌...

مرد : (موبايلش‌ را درمي‌آورد) خب‌ اينو زودترمي‌گفتين‌، شماره‌ش‌ چنده‌؟...

زن‌: شماره‌ كي‌...

مرد: مكانيكه‌ ديگه‌...

زن‌: چه‌ مي‌دونم‌ ... مگه‌ قوم‌ و خويش‌ منه‌؟

مرد: مگه‌  نگفتين‌ دختر نگهبانين‌؟

زن‌: دختر نگهبانم‌، دفتر تلفنش‌ كه‌ نيستم‌...

مرد: شماره‌ پدرتون‌ چنده‌؟

زن‌: تلفنش‌ قطعه‌...

مرد: لعنتي‌...

زن‌، كي‌، پدر من‌؟

مرد: نه‌... اين‌... كار نمي‌كنه‌... (به‌ موبايلش‌اشاره‌ مي‌كند.)

زن‌: شايد شارژ باطريش‌ تموم‌ شده‌...

مرد: يعني‌ بايد تا فردا صبح‌ صبر كنيم‌؟

زن‌: تا پس‌ فردا ــ امروز پنج‌شنبه‌ست‌...

مرد: خدايا چه‌ بدبياري‌... ديگه‌ از اين‌ بدترنمي‌شه‌...

زن‌: اصلا شما بعدازظهر پنج‌شنبه‌ اينجا چيكارمي‌كردين‌؟ اين‌ اداره‌ كه‌ پنج‌شنبه‌ها تعطيله‌...

مرد: وقتي‌ اومدم‌ تو، كسي‌ دم‌ در نبود. منم‌سرمو انداختم‌ پايين‌، اومدم‌ تو، چه‌ مي‌دونستم‌اينجا پنج‌شنبه‌ها تعطيله‌... مي‌خواستم‌ ببينم‌پرونده‌ كار ما اينجا اومده‌ يا نه‌...

زن‌: براي‌ همين‌ يواشكي‌ سوار آسانسورشدين‌؟...

مرد:خب‌ بله‌ ... اصلا به‌ شما چه‌ ؟  براي‌ چي‌ ازمن‌ باز جويي‌ مي‌كنين‌؟ هيچ‌ معلومه‌ خودتون‌ براي‌چي‌ داشتين‌ مي‌رفتين‌ بالا؟

زن‌: من‌ نمي‌ خواستم‌ بالا برم‌... مي‌خواستم‌...اصلا به‌ كسي‌ مربوط نيست‌.

مرد: بله‌ ... فقط شما حق‌ دارين‌ سوال‌ كنين‌ ...مثل‌ اينكه‌ مفتشين‌...

زن‌: ببينين‌ ... شما مي‌تونين‌ داد بزنين‌..مي‌تونين‌ بدو بيراه‌ بگين‌... اصلا سرخودتونو به‌ديوار بكوبين‌ يا منو خفه‌ كنين‌... چرا معطلين‌؟...اما با اين‌ كارا نمي‌تونين‌ از اينجا نجات‌ پيداكنين‌... بايد صبر كنين‌

مرد: صبر تا كي‌؟

زن‌: تا صبح‌ شنبه‌... وقتي‌ كارمندا بيان‌.

مرد: پس‌ پدر شما؟...

زن‌: اون‌ حالش‌ خوش‌ نيست‌. داروهاشوخورده‌... تا دو روز ديگه‌ هم‌ از خواب‌ بلند نمي‌شه‌پنج‌شنبه‌، جمعه‌ها كارش‌ همينه‌.

مرد: دستشون‌ درد نكنه (مي‌نشيند...)

(سكوت‌ ــ زن‌ از كيفش‌ روزنامه‌اي‌ درمي‌آورد ومشغول‌ خواندن‌ مي‌شود. هرچند وقت‌ يكبار زيرجمله‌اي‌ را خط مي‌كشد.)

مرد: چيكار مي‌كنين‌؟

زن‌: مي‌بينين‌ كه‌... دارم‌ روزنامه‌ مي‌خونم‌...

مرد: چطوري‌ مي‌تونين‌ تو چنين‌ شرايطي‌روزنامه‌ بخونين‌؟

زن‌: چه‌ كار كنم‌، موهاي‌ خودمو دونه‌ دونه‌بكنم‌؟ زندگي‌ تو هر شرايطي‌ بايد ادامه‌ پيدا كنه‌،مگه‌ نه‌؟ (آدامسي‌... از كيفش‌ درمي‌آورد) آدامس‌؟

مرد: نه‌ متشكرم‌...

زن‌: مطمئنيد؟

مرد: خب‌ يه‌ دونه‌ بدين‌.. متشكرم (در حال‌بازكردن‌ آدامس) اين‌ آسانسور بايد خيلي‌ قديمي‌باشه‌...

زن‌: بله‌ ــ مثل‌ همه‌ چيزاي‌ ديگه‌ اين‌ اداره‌... (به‌ سرفه‌ مي‌افتد.)

مرد: شما چند وقته‌ كه‌ اينجا زندگي‌ مي‌كنين‌؟

زن‌: از وقتي‌ خودمو شناختم‌.

مرد: اينجا كارم‌ مي‌كنين‌؟

زن‌: نه‌ ــ گفتم‌ كه‌ پدرم‌ اينجا كار مي‌كنه‌

مرد: پس‌ خودتون‌ چيكار مي‌كنين‌؟

زن‌: همه‌ كارو هيچ‌ كار ــ براي‌ چي‌ انقدر سؤال‌مي‌كنين‌؟

مرد: خب‌، يه‌ جوري‌ بايد وقتو گذروند ديگه‌ ــمگه‌ نه‌؟

زن‌: بله‌ ــ ولي‌ نه‌ با سين‌جيم‌ كردن‌ من‌...

مرد: آخه‌ ديدم‌ روزنامه‌ها رو خط مي‌كشين‌،گفتم‌ شايد دنبال‌ كار مي‌گردين‌

زن‌: گيريم‌ كه‌ اين‌ طور باشه‌ ــ مگه‌ شمامؤسسه‌ كاريابي‌ دارين‌؟

مرد: نه‌، ولي‌ تو اون‌ شركتي‌ كه‌ من‌ كار مي‌كنم‌،دنبال‌ منشي‌ مي‌گردن‌ ــ البته‌ تو شهرستان‌ ... فكرنمي‌كنم‌ شما بتونين‌ بياين‌

زن‌: نه‌ نمي‌تونم‌... (مشغول‌ كارش‌ و خطكشيدن‌ روزنامه‌اش‌ مي‌شود)  متشكرم‌...

(سكوت‌)

(مرد موبايلش‌ را از جيبش‌ درمي‌آورد و مشغول‌ور رفتن‌ به‌ آن‌ مي‌شود.)

مرد‌ : (زير لب‌ ــ با خشم‌) اه‌ .. اينم‌ كه‌ نمي‌دونم‌چه‌ مرگش‌ شده‌...

زن‌: هميشه‌ همينه‌

مرد: چي‌؟

زن‌: هر چيزي‌