E-mail

پيوندها

  نمايش‌نامه‌ها  

اسامي اعضاي كانون

  آيين‌نامه‌ي كانون
 

 

 

 

نمايش‌نامه


                                                                                                                                     

فرات تشنه است                                                      

         نمايشنامه                                                                                                                                                                                                                                                               سيد حسين فدايي حسين    

 

 

 

 / سكويي‌ گرد

 و با فاصله‌ از سكو ، تا انتها سراسر خيمه‌، كوچك‌ و بزرگ‌.

 كساني‌ از بازيگران‌ همه‌ سياه‌پوش‌ دورادورِ سكو و در لابلاي‌ خيمه‌ها نشسته‌اند.

 كسي‌ ـ فرمانده ـ از ميان‌ جمع‌ برخاسته‌، سكو را دور مي‌زند.

 صداي‌ تاخت‌ و سپس‌ شيهه‌ اسب‌ به گوش مي رسد .

 فرمانده، قدم‌ بر سكو مي‌گذارد.

 نور بر سكو متمركز مي‌شود./

فرمانده

 / خيره‌ به‌ نقطه‌اي‌/ گوش‌ كن ‌! مي‌شنوي‌؟ اين‌ ناله‌ها آيا از خيمه‌گاه‌ حسين‌ نيست‌؟ / به‌خيمه‌ها اشاره‌ مي‌كند./ نگاه‌ كن‌! مي‌بيني‌؟ اين‌ها آيا زنان‌ و كودكان‌ خاندان‌ علي‌ نيستند كه‌ اين‌گونه تشنگي‌را فرياد مي‌كنند؟

 / نور از سكو گرفته‌ مي‌شود.

 در انتها، سايه‌ كاروانيان‌ بر ديواره‌ خيمه‌ها نمايان‌ مي‌گردد. يك‌ مشك‌ خالي‌ آب‌، دست‌ به‌ دست‌ در ميان‌ اهل‌ خيام‌ مي‌گردد.

  كسي‌ در دوردست‌ از بستن‌ آب‌ بر كاروان‌ امام‌ مي‌خواند.

  نور به‌ سكو باز مي‌گردد.

  با اشاره‌ فرمانده، كساني‌ از ميان‌ سياه‌پوشان ‌، تشت‌ آبي‌ را پيش‌ مي‌آورند و مقابل‌ او بر زمين‌ مي‌گذارند .

  فرمانده، دست‌ در تشت‌ برده‌، م‍‍ُشتي‌ آب‌ بالا مي‌آورد و بر صورت‌ خود مي‌پاشد. دهانش‌ به‌ خنده‌ باز مي‌شود./

فرمانده

 گواراست‌، گوارا ...

 / م‍‍ُشتي‌ ديگر و م‍‍ُشتي‌ ديگر، و بعد خنده‌اش‌ به‌ قهقهه‌ تبديل‌ مي‌شود. سر در آب‌ مي‌كند و بالا مي‌آورد. با چرخش سر،   آبها را به‌ اطراف‌ مي‌پاشد و مستانه‌ مي‌خندد .

 صداي‌ ناله‌ كاروانيان‌ ، او را به‌ خود مي‌آورد. مُشتي‌ از آب‌ پر كرده‌ به‌ سمت‌ خيمه‌ها مي‌پاشد.

 ناله‌ها اوج‌ مي‌گيرد./

فرمانده

 نمي‌شنوي‌؟ تشنه‌اند، تشنه‌! نمي‌خواهي‌ مرحمي‌ بر درد تشنگي‌شان‌ بگذاري‌؟ پيش‌ بيامرد. بيا و  هر چه‌ مي‌خواهي‌ ازاين‌ آب‌ برگير، هرچه‌ مي‌خواهي‌. من‌ بي‌هيچ‌ چشم‌داشتي‌ راه‌ فرات را بر تو گشوده‌ام‌؛ تنها به‌ روي‌ تو كه‌ از خويشان‌ من‌ هستي‌. ما هر دو از يك ‌قبيله‌ايم‌ ، نيستيم‌؟  پس‌ رسم‌ برادري‌ نيست‌ كه‌ در چنين زماني‌ به‌ يكديگر پشت ‌كنيم‌.

 / رو مي‌گرداند به‌ اطراف‌ و فرياد مي‌زند./

فرمانده

 آهاي‌ لشكريان‌! نگهبانان‌ فرات‌! دور شويد. امروز، آب‌ بر قبيله‌ بني‌ كِلاب‌ حلال‌ است‌. دور شويد. راه‌ را باز كنيد!

 / از تشت‌ فاصله‌ مي‌گيرد./

فرمانده

 بيا، اين‌ فرات‌، از آن‌ تو، هر چه‌ مي‌خواهي‌ بردار ... چرا پاسخ نمي‌دهي ‌مرد؟ در صحت‌ گفتارم ترديد مي‌كني‌؟ به‌ خداي‌ اين‌ آب‌، آن‌ چه‌ گفتم‌ تنها از سر خيرخواهي‌ بود و به‌ جاي‌ آوردن رسم‌ برادري‌. من‌ اگر قصد جنگ‌ داشتم‌ آيا بهتر نبود به‌ جاي‌ امان‌نامه‌ با شمشير به‌ سويت مي‌آمدم‌؟

 / به‌ سياه‌پوشان‌ اشاره‌ مي‌كند. كسي‌ از ميان‌ آنان‌ دست‌نوشته‌اي‌ را به‌ او مي‌سپارد./

فرمانده

 اين‌ امان‌نامه‌، پيش بيا و نگاه‌ كن ‌. چند كلمه‌اي‌ بيش‌ نيست‌ . مي‌داني‌ بابت‌ اين‌ چند كلام‌ ناچيز، چه‌  بهاي ‌گزافي‌ پرداخته‌ام‌؟ / مكث‌ /  پاسخي‌ نيست‌؟ من‌ با كه‌ سخن‌ مي‌گويم‌؟ و از كه‌ انتظار پاسخ‌ دارم‌؟ آي! مرد غيرتمند كاروان‌ حسين‌! اگر مرا لايق‌ پاسخ‌ نمي‌داني‌، ناله‌ي جگرسوزِ كاروانِ‌ تشنه را درياب‌.

 / به‌ سمت‌ تشت‌ رفته‌ و دست‌ در آب‌ مي‌برد. م‍‍ُشتي‌ از آب‌ پر مي‌كند و به‌ سوي‌ خيمه‌ها مي‌پاشد.

  ناله‌ از خيمه‌گاه‌ برمي‌خيزد.

 م‍‍ُشتي‌ ديگر و م‍‍ُشتي‌ ديگر.

 ناله‌ها اوج‌ مي‌گيرد./

فرمانده

 نمي‌شنوي‌؟ آنها از تو آب‌ طلب‌ مي‌كنند و فرات‌ در چند قدمي‌ توست‌. / به‌ تشت‌ اشاره‌ مي‌كند./  چرا گامي‌ برنمي‌داري‌ جوانمرد؟

 / سياه پوشي ـ پيك ـ به شتاب پيش مي آيد و مقابل فرمانده زانو مي زند./

پيك

 

 از امير لشكر پيغام  آورده ام .

 / فرمانده به سمت پيك هجوم مي برد . /

فرمانده

 نگفتم كسي بي‌اذن من پيش نيايد ؟

پيك

 فرمان از امير لشكر آورده ام !

فرمانده

 فرمان را بگو و برو .

پيك

 آفتاب ، به نيمه نرسيده ، جنگ را آغاز كنيد !

 / فرمانده ، آسمان را نگاه مي كند./

فرمانده

 / رو به خيمه گاه / شنيدي مرد ؟ جنگ آغاز مي شود !

پيك

 آفتاب، به نيمه نرسيده !

فرمانده

 / رو به خيمه گاه / چه مي‌كني مرد ؟

پيك

 / به فرمانده/ چه مي‌كنيد سردار ؟

فرمانده

 / رو به خيمه گاه / وقت تنگ است . تصميمت چيست ؟

پيك

 / به فرمانده/ تصميم تان چيست سردار ؟

فرمانده

 / رو به خيمه گاه / پاسخي بگو مرد .

پيك

 / به فرمانده/ پاسخ تان چيست سردار ؟

 / فرمانده، كلافه به سمت پيك هجوم مي برد ./

فرمانده

 به اميرلشكر بگو قدري تامّل كند . تامّل !

 / پيك ، از هجوم فرمانده مي گريزد ./ 

فرمانده

 / رو به خيمه گاه / چه مي كني مرد ؟ من منتظر پاسخ تو هستم .

 / سكوت

   فرمانده ، به هر سو روي مي گرداند و همه را مخاطب قرار مي دهد ./

فرمانده

 آي‌ جماعت‌! شما كه‌ مرا به‌ قصاوت ‌و سخت‌دلي‌ متهم‌ مي‌كنيد! من‌ اگر به‌ فرمان‌ اميرم‌، آب را بر كاروان‌ حسين‌ بستم‌، اكنون‌ آن‌ را بر سقاي‌ او گشوده ام‌ و نمي پذيرد‌. پس‌ گناه‌ از من نيست‌.  شما، در روز عدل‌ و داد گواه‌ باشيد كه‌ من‌ گفتم‌ آن‌ چه‌ را بايد بگويم‌.

 / قصد رفتن‌ دارد اما ولوله‌اي‌ كه‌ از ميان‌ كاروانيان‌ برمي‌خيزد او را در جاي‌ خود متوقف‌ مي‌كند.

 سردار‌، از دل‌ خيمه‌ها بيرون‌ مي‌آيد. سكو را دور زده‌، پا بر آن‌ گذاشته‌ و مقابل‌ تشت‌ آب‌ مي‌ايستد.

 فرمانده، بلافاصله‌ به‌ سياه‌پوشان‌ اشاره‌ مي‌كند.

 سياه‌پوشي‌ ، ظرف‌ آبي‌ به‌ دستش‌ مي‌دهد. فرمانده، آن‌ را از آب‌ پر كرده‌ و بر آب مي‌ريزد.

 در پس‌ زمينه‌، سايه‌ كودكان‌ تشنه‌ نمايان‌ مي‌شود./

فرمانده

 / رو به سردار/ زلال‌ و گوارا است‌ ...

 /  آب‌ را به‌ صورت‌ خود مي‌پاشد و با تمام‌ وجود مي‌خندد. ظرف‌ ديگري‌ پر كرده‌ مقابل‌ سردار‌ مي‌گيرد.

سردار روي از مي‌گرداند. /

فرمانده

 

  نمي نوشي‌؟/ اطراف‌ را نظاره‌ مي‌كند./ حق‌ داري‌. يك‌ كاروانْ‌ چشم‌، ما را نظاره‌ مي‌كنند؛ چشم‌هاي‌ تشنه‌!

 / ظرف‌ آب‌ را رها مي‌كند و آستين هايش‌ را بالا مي‌زند./

فرمانده

 بيا مقابل‌ چشم‌هايي‌ كه‌ ما را مي‌نگرند در فرات‌ وضو بسازيم‌، به‌ قصد اقامه‌ نماز، نماز برادري‌. من‌ به‌ تو اقتدا مي‌كنم‌ مرد و ديگران‌ به‌ ما و كينه‌ و دشمني‌ ميان‌ مسلمانان‌ خود‌به‌خود فراموش‌ خواهد شد. بيا، بيا به‌ جاي‌ جنگ‌ و خونريزي‌ نماز بخوانيم‌. بيا ...

  / دست‌ در آب‌ مي‌برد و به‌ وضو مشغول‌ مي‌شود./

فرمانده

  چرا ايستاده‌اي‌ هنوز؟ لباس‌ جنگ‌ از تن‌ درآور و هوايي‌ تازه‌ كن‌.

  / چكمه‌هايش‌ را درآورده‌ و پا در تشت‌ مي‌گذارد./

فرمانده

 بيا فارغ‌ از خُود و زره‌ و شمشير، تني‌ به‌ آب‌ بزنيم‌. هر چيزي‌ را هر چقدر هم‌ كه‌ تلخ‌ و جدي‌ باشد مي‌توان‌ به‌ بازي‌ گرفت‌. بيا به‌ دوران‌ كودكي‌ بازگرديم‌، بازيهاي‌ نوجواني‌. بيا مرد، بيا...

 / همچون‌ كودكان‌ پا در آب‌ مي‌كوبد و مستانه‌ مي‌خندد.

 سردار‌ روي‌ از او مي‌گيرد./

فرمانده

 چه‌ مي‌كني‌ مرد؟ من‌ يك‌ فرات‌ آب‌ گوارا پيش‌كش‌ آورده‌ام‌ و تو روي‌ از من‌ مي‌گيري‌؟

سردار‌

 شرم‌ نمي‌كني‌ آب‌ را به‌ بازي‌ گرفته‌اي‌؟ مقابل‌ چشم‌هاي‌ تشنه‌!؟

فرمانده

 زبانِ‌ آب‌ را تشنگان‌ خوب‌تر مي‌دانند. خواستم‌ به‌ زبان‌ آنان‌ سخن‌ گفته‌ باشم‌.

سردار‌

 تو از زبان‌ آب‌ چه‌ مي‌داني‌؟

فرمانده

 / فكر مي كند ./ هيچ‌ چيز جز آب‌!

 / مقابل‌ تشت‌ زانو مي‌زند و آب‌ را به‌ بازي‌ مي‌گيرد./

سردار‌

 / به‌ تشت‌ اشاره‌ مي‌كند ./ گوش‌ كن‌!

 /  فرمانده براي‌ لحظاتي‌ نزديك‌ تشت‌ شده‌ و به‌ صداي‌ آب‌ گوش‌ مي‌سپارد./

سردار‌

 فرات‌ تشنه‌ است‌!

فرمانده

 فرات‌ و تشنگي‌؟

سردار‌

 تو آب‌را از حسين‌ دريغ‌ نكرده‌اي‌، حسين‌ را از آب‌ دريغ‌ كردي‌! فرات‌ اكنون‌ به‌ ديدن‌ اوتشنه‌تر است‌!

فرمانده

 نمي‌فهمم‌!

سردار‌

 كاش زبان آب مي‌دانستي !

/ فرمانده، تشت‌ آب‌ را برداشته‌ و به‌ راه‌ مي‌افتد. در ميان‌ راه‌ مي‌ماند و به‌ خيمه‌ها نگاه‌ مي‌كند./

فرمانده

 پاسخ‌ كودكان‌ تشنه‌ را به‌ كدام‌ زبان‌ خواهي‌ داد، سقا؟

سردار‌

 / با خود/ نمي‌دانم‌.

 / فرمانده، تشت‌ آب‌ را با فاصله‌ از سكو بر زمين‌ مي‌گذارد.

 سياه‌پوشان،‌ با شمشيرهايي‌ كه‌ در دست‌ دارند، تشت‌ را احاطه‌ مي‌كنند./

فرمانده

 اين‌ مردان‌ اما تنها زبان‌ مرا مي‌دانند. و من به زبان اين امان‌نامه با تو سخن گفتم. اگر آن‌را بپذيري‌ راه‌ آب‌ بر تو باز خواهدبود ؛ هر اندازه‌ كه‌ بخواهي‌ ... گوش‌ كن‌ مرد، دنيا را سخت‌ مگير كه حكايت دنيا گويي قلاب‌ است‌ و دستان ما دهان‌ ماهي‌، اگر سخت‌ بگيريم‌ ما را سخت‌تر خواهد گرفت‌! خود داني.‌ اين‌  تو، اين‌ آب‌ و آن‌ كاروان‌ تشنه‌، اختيار‌ با توست‌!

 / سكو را دور زده‌ مي‌رود.

 صداي‌ پاي‌ اسبي‌ كه‌ دور مي‌شود.

 سردار‌ به‌ افق‌ خيره‌ مي‌ماند.

 چند كودك‌ در حالي‌ كه‌ بر سر تصاحب‌ كوزه‌اي‌ آب،‌ جدال‌ مي‌كنند به‌ صحنه‌ مي‌آيند.

 كوزه‌ مدام‌ از دست‌ يكي‌ به‌ چنگ‌ديگري‌ مي‌افتد.

 جواني‌ ـ سقا ـ از ميان‌ خيمه‌ها بيرون‌ مي‌آيد و سعي‌ دارد غائله‌ را پايان‌ دهد

 اما يك‌ باره‌ كوزه‌ به‌ زمين‌ افتاده‌، چند تكه مي‌شود.

 كودكان‌ براي‌ لحظه‌اي‌ مات‌ و مبهوت‌ به‌ آب‌هاي‌ ناچيزي‌ كه‌ بيرون‌ ريخته‌ است‌ نگاه‌ مي‌كنند و بعد به‌ سوي‌ آن حمله ‌مي‌برند.

هر يك‌ تكه‌اي‌ از كوزه‌ي‌ شكسته‌ را برمي‌دارد و به‌ سمتي‌ مي‌گريزد.

 سقا، متأثر از آن‌ چه‌ روي‌ داده‌ متوجه‌ سردار‌ مي‌شود. قدمي‌ به‌ سوي‌ او برداشته‌ و نگاهش‌ مي‌كند./

سردار‌

 / خيره‌ به‌ افق‌/ بايد راهي‌ تا فرات‌ بيابم‌.

 / سقا به‌ خيمه‌ها بازمي‌گردد./

 / مشك دوز و غلام اش ،‌ از جمع‌ سياه‌پوشان‌ جدا شده‌ پيش‌ مي‌آيند./

مشك دوز‌

 روزگار غريبي‌ است‌، غريب‌ نيست‌؟

/ سردار‌، هم‌چنان‌ به‌ دوردست‌ خيره‌ است‌./

غلام‌

 و شايد ما بر اين‌ روزگار غريبه‌ايم‌!

/ سردار‌، متوجه‌ آنها شده‌ نگاهشان‌ مي‌كند.

 مشك‌ دوز قدمي‌ پيش‌ رفته‌ احترام‌ مي‌گذارد./

مشك دوز‌‌

ما از كوفه‌ آمده‌ايم‌ آقا. راه‌ درازي‌ است‌، مي‌دانيد. اما دِيني‌ به‌ گردن‌ داشتيم‌ كه‌ بايست‌ ادامي‌كرديم‌.

/ به‌ غلام‌ اشاره‌ مي‌كند.

 غلام‌ از كيسه‌اي‌ كه‌ بر دوش‌ دارد مشك‌ خالي‌ آبي‌ بيرون‌ آورده‌ به‌مشك دوزمي‌سپارد./

مشك دوز‌‌

من‌ مشك‌دوزم‌ و مشك‌ فروش‌ و او غلام‌ من‌ است‌ و كمك‌ حالم‌ در دوخت‌ و دوز اين‌مشكها.

/ به‌ غلام‌ اشاره‌ مي‌كند.

 غلام‌ كيسه‌اش‌ را به‌ يك‌ باره‌ خالي‌ مي‌كند. اطراف‌ آنان‌ پر از مشك‌ مي‌شود. مشكهاي‌ خالي‌.

مشك دوز، خود را ميان‌ مشكها مي‌اندازد و آنها را به‌ بازي‌ مي‌گيرد./

مشك دوز‌‌

حتم‌ دارم‌ اين‌ همه‌ مشك‌ را يك‌جا نديده‌ بوديد آقا، ديده‌ بوديد؟

/ تعدادي‌ مشك‌ را به‌ سوي‌ غلام‌ پرتاب‌ مي‌كند.

 غلام‌، مشكها را گرفته‌ در كيسه‌ مي‌گذارد. /

مشك دوز‌‌

 اما اين‌ همه‌ي‌ مشكهايي‌ كه‌ ساخته‌ايم‌ نيست‌. ما دهها برابر اين‌ها را درخانه‌ داريم‌./ رو به‌غلام‌/ نداريم‌؟

/ تعدادي‌ از مشكها را به‌ سوي‌ غلام‌ پرتاب‌ مي‌كند./

غلام‌

داريم‌، و شايد هزاران‌ برابر!

/ مشكها را در كيسه‌ مي‌گذارد./

مشك دوز‌‌

با مشكهايي‌ كه‌ من‌ مي‌فروشم‌ ، مي‌توان‌ تمامي‌ اين‌ لشكريان ‌را با آب‌ و شربت‌ و شراب ‌سيراب‌ كرد.  / رو به‌ غلام‌/ نمي‌توان‌؟

/ تعدادي‌ از مشكها را به‌ سوي‌ غلام‌ پرتاب‌ مي‌كند./

غلام‌

مي‌توان‌. و شايد تمامي‌ مردم‌ اين‌ ملك‌ را!

/ مشكها را در كيسه‌ مي‌گذارد./

مشك دوز‌‌

مشك‌دوزي، شغل‌ دندان‌گيري‌ نيست و هست‌ ‌. نيست،‌ اگر آسمان‌ به‌ قدر نياز ببارد و آفتاب‌ به‌ تعادل‌ بتابد و زمين‌ همواره‌ سيراب‌ باشد و چاه‌ها بجوشند و درختان ‌از پرآبي‌ِ محصول‌، كمر خم‌ كنند. در چنين‌ حالي‌ مردمان‌ اغلب‌ براي‌ مشك‌، حتي‌ به‌ اندازه‌ پاپوش‌ خود ارزش‌ قايل‌ نيستند و قدر ما را تنها مسافراني‌ مي‌دانند كه‌ بي‌آب‌ مانده‌اند و تشنگاني‌ كه‌ تا سراب‌ رانده‌اند. اما مشك‌سازي‌ شغل‌ دندان‌گيري‌ هست‌ اگر آسمان‌ خسّت ‌بخرج‌ دهد و باران‌ را دريغ‌ ورزد و آفتاب‌ دست‌ و دلبازي‌ كند و امان‌ از مردمان‌ بگيرد و زمين‌ به‌ قطره‌اي‌ آب‌ محتاج‌ باشد و چاه‌ها به‌ گِل‌ نشينند و درختان‌، محصولِ‌ نارس‌ خود بر زمين‌ بگذارند. در چنين‌ حالي‌ است‌ كه‌ مردمان‌ براي‌ به‌ چنگ‌ آوردن‌ مشكي‌ آب‌، نه‌ تنها پاپوش‌ خود بياندازند ، بلكه‌ از دستار و سربند و تن‌پوش‌ هم‌ بگذرند. هر چند ما نه‌ به‌ آن‌ راضي هستيم‌، نه‌ به‌ اين‌. ما به‌ آنچه‌ خدا مي‌رساند شاكريم‌. / رو به‌ غلام‌/ نيستيم‌؟

/ تعدادي‌ از مشكها را به‌ سوي‌ غلام‌ پرتاب‌ مي‌كند./

غلام‌

هستيم‌، خدا را شكر.

/ مشكها را در كيسه‌ مي‌گذارد./

مشك دوز‌‌

امروز نيز به‌ شكرانه‌ خبر مسرت‌بخشي‌ كه‌ شنيده‌ايم‌ آمده‌ايم‌ تا سهمي از دارايي‌مان‌ را تقديم‌ كنيم‌.

/ تنها مشك‌ باقيمانده‌ را مقابل‌ سردار‌ مي‌گذارد./

مشك دوز‌‌

 اميد كه‌ سقاي‌ سپاه‌ حسين‌، پيش‌كش‌ ناچيز ما را بپذيرند.

غلام‌

 بپذيريد آقا، بر ما منت‌ بگذاريد.

مشك دوز‌

 منتي‌ نيست‌. اين‌ مشك‌ هم‌ مانند هر مشكي‌، زماني‌ پوست‌ جانداري‌ بوده‌ است‌ كه‌ در مرتعي ‌مي‌چريده‌. گاوي‌ يا گوسفند پرواري‌ يا بزي‌ و يا شتري‌ زرد موي‌ . هر چيزي‌ روزي‌ به‌ شكلي ‌درمي‌آيد. از دست‌ و پنجه‌ اين‌ روزگار هيچ‌ كرداري‌ بعيد نيست‌. از كجا كه‌ اين‌ مشك‌، اولين ‌مشكي‌ نباشد كه‌ قرار است‌ پس‌ از روزها قحطي‌ آب‌، خيمه‌گاه‌ حسين‌ را سيراب‌ كند؟

/ سردار‌ يك‌ باره‌ رو مي‌گرداند و خيمه‌ها را نگاه‌ مي‌كند.

 سايه‌ كاروانيان‌ نمودار مي‌شود و صداي‌ ناله‌ كودكان‌ تشنه‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد./

كودكان‌

عمو العطش‌، العطش‌، العطش‌ ...

/ سردار‌، روي‌ از خيمه‌ها مي‌گيرد./

غلام‌

برداريد آقا، مشك‌ را برداريد.

سردار‌

اما مشك‌ خالي‌ به‌ چه‌ كار اين‌ كاروان‌ تشنه‌ مي‌آيد؟

مشك دوز‌‌

مشك‌ خالي‌ است‌ آري‌ اما شما سقاييد آقا، نيستيد؟

سردار‌

يك‌ سقا و لشكري راه‌ بسته‌ بر آب‌!

مشك دوز‌‌

شنيديم‌ كه‌ راه‌ را بر سقاي‌ كاروان‌ گشوده‌اند، نگشوده‌اند؟

غلام‌

و شما را امان‌ داده‌اند آقا، نداده‌اند؟

مشك دوز‌‌

بي‌جهت‌ نبود كه‌ اين‌ همه‌ راه‌ را بي‌فوت‌ وقت‌ پيموديم‌. خواستيم‌ اولين‌ كساني‌ باشيم‌ كه‌شما را زيارت‌ مي‌كنيم‌.

غلام‌

 و مشكي‌ كه‌ تقديمتان‌ مي‌كنيم‌ اولين‌ مشكي‌ باشد كه‌ به‌ دستان‌ شما سيراب‌ مي‌شود آقا!

مشك دوز‌‌

 اميد كه‌ از بركت‌ دستانتان‌ كار و روزي‌ ما هم‌ رونقي‌ بگيرد.

غلام‌

 بپذيريد آقا، بپذيريد.

سردار‌

 نمي‌توانم‌! حكايت‌ اين‌ امان‌ گويي‌ حكايت‌ دندان‌ گرگ‌ است‌ و زبان‌ روباه‌!

مشك دوز‌‌

/ متعجب‌/ پس‌ امان‌ را نپذيرفته‌ايد؟

سردار‌

 نمي‌توانم‌.

غلام‌

 اما كودكان‌ تشنه‌اند، آقا!

مشك دوز‌‌‌

آنان‌ را به‌ كينه‌ گرگ‌ و دسيسه‌ روباه‌ چه‌ كار؟

سردار‌

 نمي‌توانم‌.

غلام‌

كودكان‌ تشنه‌اند، آقا تشنه‌!

مشك دوز‌‌‌

 امان‌ را بپذيريد، دست‌كم‌ براي‌ ساعتي‌ تا بتوان‌ اين‌ مشك‌ تشنه‌ را سيراب‌ كرد.

غلام‌

 امان‌ را بپذير آقا، كودكان‌ تشنه‌اند، تشنه‌!

/ سايه‌ كاروانيان‌ بار ديگر بر ديواره‌ خيمه‌ها نمايان‌ مي‌شود.

  آنان‌ نوايي‌ را زمزمه‌ مي‌كنند./

كودكان‌

عمو العطش‌، العطش‌، العطش‌ ...

غلام‌

/ خيره‌ به‌ سايه‌ها/ خداوندا! ناله‌هايشان‌ دل‌ سنگ‌ را هم‌ آب‌ مي‌كند!

مشك دوز‌‌‌

/ خيره‌ به‌ سايه‌ها/ رهگذري‌ نيست‌ كه‌ از اين‌ حوالي‌ بگذرد و اين‌ همه‌ فرياد را نشنيده‌ بگيرد!

كودكان‌

عمو العطش‌، العطش‌، العطش‌ ...

مشك دوز‌‌‌

گويا از تشنگي‌ طاقت‌ از كف‌ داده‌اند.

غلام‌

من‌ به‌ وضوح‌ صداي‌ دختركي‌ را مي‌شنوم‌ كه‌ بي‌تاب‌ از عطش‌ ناله‌ مي‌كند.

مشك دوز‌‌‌

/ مي‌خواند./  اندر اين‌ صحرا خدايا دم‌به‌دم        ‌برعطش‌ افزود و صبرم‌ گشت‌ كم‌

               نيست‌ ديگر طاقتم‌ از تشنگي‌         با كه‌ گويم‌ چاره‌ درماندگي‌

كودكان‌

عمو العطش‌، العطش‌، العطش‌ ...

غلام‌

 و بانويي‌ كه‌ گويا از تشنگي‌ طفلي‌ خردسال‌ مي‌گويد.

مشك دوز‌‌‌

/ مي‌خواند./  اي‌ برادر خشك‌ لب‌ شد اصغرم‌        از غمش‌ خون‌ آيد از چشم‌ ترم‌

               طفل‌ها هر يك‌ شكم‌ بر روي‌ خاك‌     مي‌نهند و مي‌سپارند جان‌ پاك‌

كودكان‌

عمو العطش‌، العطش‌، العطش‌ ...

غلام‌

/ مي‌خواند./  خواهر من‌ اي‌ ضياء ديدگان               نور چشمم‌ اي‌ مرا آرام‌ جان‌

               اشك‌ چشمت‌ زد شرر بر جان‌ من‌       صبرم‌ از تن‌ بردي‌ و روحم‌ ز تن‌

كودكان‌

عمو العطش‌، العطش‌، العطش‌ ...

مشك دوز‌‌‌

/ مي‌خواند./  ز آتش‌ دل‌ من‌ ناله‌ بي‌حساب‌ درآيد            واشك‌ِ خون‌، ز بصر زين‌ دل‌ كباب‌ برآيد

               به‌ سنگ‌ بر زنم‌ آتش‌، ز قحط‌ آب‌، خدايا       كه‌ بلكه‌ ساقي‌ كوثر ابوتراب‌ درآيد

غلام‌

/ مي‌خواند./  ضياء ديده‌ي‌ من‌، چندت‌ اضطراب‌ درآيد       غم‌ زمان‌ گذرد تا كه‌ آفتاب‌ برآيد

               بده‌ به‌ چرخ‌ فلك‌ ريسمان‌ آه‌ كه‌ آخر            كسي‌ به‌ وسعت‌ هفت‌ آسمان‌ ز آب‌ درآيد

كودكان‌

عمو العطش‌، العطش‌، العطش‌ ...

غلام‌

مرا ديگر تاب‌ تحمل‌ تشنگي‌ آنان‌ نيست‌!

مشك دوز‌‌‌

كاري‌ كنيد آقا، آنان‌ اميد به‌ همت‌ شما بسته‌اند.

سردار‌

/ خيره‌ به‌ تشت‌ آب‌/ بايد راهي‌ تا فرات‌ گشود.

غلام‌

 امان‌ را بپذيريد آقا، بپذيريد.

سردار‌

 بايد راهي‌ تا فرات‌ گشود.

مشك دوز‌‌‌

 اگر امان‌ را نپذيريد، راهي‌ جز گذراز شط‌ خون‌ نيست‌!

غلام‌

 كاري‌ كنيد آقا، كاري‌ كنيد!

مشك دوز‌‌‌

 من‌ از فرداي‌ اين‌ دشت‌ بيم‌ دارم‌. چشمان‌ امير كوفه‌ را خون‌ گرفته‌ است‌!

غلام‌

 امان‌ را بپذيريد آقا.

مشك دوز‌‌‌

 نگذاريد دامن‌ اين‌ دشت‌ به‌ خون‌ آلوده‌ شود.

غلام‌

 شما اگر بخواهيد مي‌توانيد آقا. شما علمدار اين‌ سپاهيد. چشم‌ لشكري‌ به‌ شماست‌.

مشك دوز‌‌‌

 اگر شما بخواهيد، بي‌آن‌ كه‌ قطره‌ خوني‌ بر زمين‌ بريزد. اين‌ مشك‌ پر از آب‌ مي‌شود.

غلام‌

 آن‌گاه‌، زنان‌ و كودكان‌، تشنگي‌ را فراموش‌ خواهند كرد.

مشك دوز‌‌‌

 آيا بهتر نيست‌ تن‌ اين‌ دشت‌ تفتيده‌ به‌ آب‌ سيراب‌ شود تا به‌ خون‌؟

سردار‌

 چشمان‌ خون‌ گرفته‌ي‌ امير كوفه‌، چگونه‌ سيراب‌ مي‌شود؟

مشك دوز‌‌‌

 اگر امان‌ را بپذيريد، قطره‌ خوني‌ بر زمين‌ نخواهد ريخت‌.

غلام‌

 شما مي‌توانيد آقا ... مي‌توانيد.

/ مشك‌دوز و غلامش‌، سكو را دور زده‌ و دور مي‌شوند.

 تنها مشك‌ خالي‌ در صحنه‌ مي‌ماند.

جوان‌ِ سقا پيش‌ مي‌آيد. مشك‌ را برداشته‌ و سردار‌ را نگاه‌ مي‌كند. گويي‌ منتظر اقدامي‌ از جانب‌ اوست‌./

سردار‌

 بايد راهي‌ تا فرات‌ گشود. بي‌آن‌ كه‌ خوني‌ ريخته‌ شود!

/ سقا، مشك‌ را به‌ سردار‌ مي‌سپارد و هم‌ چنان‌ منتظر، نگاهش‌ مي‌كند.

 مردِ شمشيرساز و پدر پيرش‌ از جمعِ‌ سياه‌ پوشان‌ جدا شده‌ پيش‌ مي‌آيند.

 پيرمرد نابيناست‌ و مرد در حقيقت ‌عصاكش‌   اوست‌. پيرمرد در همان‌ حال‌ كه‌ سكو را دور مي‌زند كلامي‌ را زمزمه‌     

 مي‌كند./

پيرمرد

چشمان‌ امير كوفه‌ را خون‌ گرفته‌ است‌ ...

/ شمشيرساز، مقابل‌ سردار‌ مي‌ايستد و احترام‌ مي‌گذارد./

شمشيرساز

 اين‌ همه‌ راه‌ را از كوفه‌ آمده‌ايم‌ تا در اين‌ دمادم‌ جنگ‌، شما را زيارت‌ كنيم‌ سردار.

پيرمرد

/ همانطور كه‌ سكو را دور مي‌زند. / چشمان‌ امير كوفه‌ را خون‌ گرفته‌ است‌، خون‌ ...

شمشيرساز

 او پدر من‌ است‌. نه‌ مي‌بيند و نه‌ مي‌شنود اما اصرار داشت‌ كه‌ همراهمان‌ بيايد.

پيرمرد

/ در حالي‌ كه‌ سكو را دور مي‌زند. / چشمان‌ خون‌ گرفته‌، جز به‌ خون‌ سيراب‌ نخواهد شد!...

شمشيرساز

مي‌دانم‌ كه‌ زمان‌ مناسبي‌ براي‌ ملاقات‌ نيست‌ اما ضرورت‌ انجام‌ كاري‌ ما را به‌ اينجا كشيد.

/ شمشيرساز به‌ سياه‌پوشان‌ اشاره‌ مي‌كند.

 مردان‌ سياه‌پوش‌ ، هر يك‌ شمشيري‌ را از غلاف‌ بيرون‌ كشيده‌ پيش‌ مي‌آيند.

جوانِ‌ سقا به‌ قصد دفاع‌، قدمي‌ به‌ سوي‌ آنان‌ برمي‌دارد.

 كودكاني‌، هراسان‌ از خيمه‌ها بيرون‌ زده‌ و سردار‌ را دوره‌ مي‌كنند./

شمشيرساز

خاطرتان‌ آسوده‌ باشد سردار! ما براي‌ جنگ‌ نيامده‌ايم‌. ما تنها اسباب‌ و آلات‌ جنگ‌ با خودداريم‌.

/ با اشاره‌ او سياه‌پوشان‌ شمشيرها را در غلاف‌ فرو مي‌برند.

 سقا، در حالي‌ كه‌ چشم‌ از شمشيرساز برنمي‌دارد كودكان‌ را با خود به‌ خيمه‌ها مي‌برد./

شمشيرساز

ما برادران‌، همه‌ در كار ساخت‌ و ساز شمشيريم‌ و اين‌ها نمونه‌اي‌ است‌ از بهترين‌هايي‌ كه‌تا كنون

‌ ساخته‌ايم‌.

/ با اشاره‌ او سياه‌پوشان‌ بار ديگر شمشيرها را از غلاف‌ بيرون‌ كشيده‌ و به‌ شكلي‌ نمايشي‌ با يكديگر به‌ مبارزه‌  مشغول‌ مي‌شنوند./

شمشيرساز

 اين‌ شغل‌، فن‌ است‌ يا هنر، تنها ارثي‌ است‌ كه‌ از پدرمان‌ به‌ ما رسيده‌ است‌. هر چند كه او هنوز     هم‌پاي‌ ما به‌ كار شمشيرگري‌ مشغول‌ است‌.

پيرمرد

/ در حالي‌ كه‌ سكو را دور مي‌زند./ چشمان‌ امير كوفه‌ را خون‌ گرفته‌ است‌، خون‌! ...

شمشيرساز

چشمان‌ پدرم‌ را برقِ‌آتشِ‌كوره‌ بي‌فروغ‌ كرد و گوشهايش‌ را مذاب‌ آهن‌! نپرسيد چرا؟چون درست‌ به‌ خاطر ندارم‌. گويا در انجام‌ سفارش‌ اميري‌ از امراي‌ كوفه‌، به‌ جهت‌ ساخت‌شماري‌ شمشير، به‌ منظور جنگ‌ با دشمني‌ كه‌ نمي‌دانم‌ كه‌ بوده‌، تعلل‌ كرده‌ است‌.

پيرمرد

/ در حالي‌ كه‌ سكو را دور مي‌زند./ تعلل‌ و ترديد جايز نيست‌. چشمان‌ خون‌ گرفته‌، جز به‌ خون‌سيراب

‌ نشود ...

/ شمشيرساز، به‌ گونه‌اي‌ نمايشي‌ با سياه‌پوشان‌ درگير مي‌شود./

شمشيرساز

ما آموخته‌ايم‌ كه‌ سخت‌ كار كنيم‌ و بهترين‌ها را بسازيم‌. ثواب‌ و عقابش‌ با آن‌ كه‌ بر كمرمي‌بندد و آن‌ كه‌ از غلاف‌ بيرون‌ مي‌كشد و آن‌ كه‌ فرود مي‌آورد!

/ به‌ ضرب‌ شمشير، سياه‌پوشي‌ را از پاي‌ در مي‌آورد./

شمشيرساز

 

ما خود را نه‌ در گناهِ‌آن‌ كه‌ مي‌كشد شريك‌ مي‌دانيم‌ نه‌ در ثوابِ‌آن‌ كه‌ قصاص‌ مي‌كند.حكايت

‌ شمشيرهاي‌ ما شايد حكايت‌ پل‌ صراط‌ باشد. كسان‌ زيادي‌ از لبه‌ اين‌ تيغ‌ مي‌گذرند،مسلم‌ و كافر.

 آن‌ كه‌ سقوط‌ مي‌كند و آن‌ كه‌ مي‌گذرد به‌ حال‌ صراط‌ توفيري‌ نخواهد داشت‌.

/ به‌ ضرب‌ شمشير، سياه‌پوشي‌ را از پاي‌ درمي‌آورد./

پيرمرد

/ در حالي‌ كه‌ سكو را دور مي‌زند./ چشم‌ خون‌ گرفته‌ جز به‌ خون‌ سيراب‌ نشود ...

شمشيرساز

ما به‌ شمشيرهايمان‌ مي‌آموزيم‌ كه‌ خون‌ريز باشند!

/ سياه‌پوشي‌ را از پاي‌ درمي‌آورد./

شمشيرساز

 وقتي‌ پتك‌ بر آنان‌ مي‌كوبيم‌، سختي‌ و استواري‌ را مي‌آموزند.

/ سياه‌پوشي‌ را از پاي‌ درمي‌آورد./

شمشيرساز

 در كوره‌ي‌ آتش‌، تشنه‌ي‌ خون‌ مي‌شوند!

/ سياه‌پوشي‌ را از پاي‌ درمي‌آورد./

شمشيرساز

 و در آب‌ سرد، قصاوت‌ را تجربه‌ مي‌كنند.

/ سياه‌پوشي‌ را از پاي‌ درمي‌آورد./

شمشيرساز

/ رو به‌ سردار‌/ هان‌، سردار! نمي‌خواهي‌ نبردي‌ را با دست‌ پختمان‌ تجربه‌ كني‌؟

/ شمشيرش‌ را مقابل‌ پاي‌ سردار‌ بر سكو مي‌كوبد.

سردار‌ به‌ شمشير خيره‌ مي‌شود./

شمشيرساز

 از آن‌ جا كه‌ جنگاوري‌ و ميدان‌ ديده‌، حتم‌ دارم‌ سِرِه‌ را از ناسِره‌ بازمي‌شناسي‌. نمونه‌ي‌چنين

‌ شمشيري‌ را در تمام‌ اين‌ بلاد، نه‌ جنگجويي‌ به‌ چشم‌ خود ديده‌، نه‌ سرداري‌ درپنجه‌اش‌ فشرده

‌ است‌. گرچه‌ هر دست‌ و بازويي‌ را توان‌ افسار زدن‌ بر اين‌ رخش‌ رعنا وسركش‌ نيست‌.

 سرپنجه‌ي‌ شير مي‌طلبد و اراده‌ شبگير! چرا نمي آزمايي‌ شيرمرد؟

/ سردار‌ هم‌ چنان‌ به‌ شمشير خيره‌ است‌./

پيرمرد

/ همان‌ طور كه‌ سكو را دور مي‌زند./ ترديد و تعلل‌ جايز نيست‌ ...

شمشيرساز

اگر حقيقت‌ِ گفتارم‌ را باور نداري‌، لااقل‌ خلاف‌ آن‌ را ثابت‌ كن‌!

پيرمرد

/ همان‌ طور كه‌ سكو را دور مي‌زند./ تعلل‌ و ترديد جايز نيست‌ ...

/ سردار‌ هم‌ چنان‌ به‌ شمشير خيره‌ است‌./

شمشيرساز

دست‌كم‌ آن‌ را از زمين‌ بيرون‌ كش‌، در هوا چرخي‌ بده‌ و بر سنگي‌ بكوب‌. بگذار بگويم‌ اين‌دّر نادر، به‌ دست‌ و پنجه‌ي‌ سردار نامدار عرب‌ متبرك‌ شده‌ است‌!

پيرمرد

/ همان‌ طور كه‌ سكو را دور مي‌زند./ ترديد و تعلل‌ جايز نيست‌...

سردار‌

/ با خود/ بايد راهي‌ تا فرات‌ بگشايم‌.

/ از شمشير روي‌ مي‌گيرد و به‌ تشت‌ آب‌ ـ فرات‌ ـ خيره‌ مي‌شود./

شمشيرساز

حتم‌ دارم‌ اگر اراده‌ كني‌ به‌ ضربتي‌ شماري‌ از سپاه‌ دشمن‌ را به‌ خون‌خواهي‌كشيد.غاصبان‌ آب‌ را!

پيرمرد

/ همان‌ طور كه‌ سكو را دور مي‌زند./ چشمان‌ خون‌ گرفته‌، جز به‌ خون‌ سيراب‌ نشود ...

سردار‌

/  با خود/ بايد راهي‌ تا فرات‌ بگشايم‌، بي‌آن‌ كه‌ خوني‌ ريخته‌ شود!

پيرمرد

/ همان‌ طور كه‌ سكو را دور مي‌زند./ جز به‌ خون‌ سيراب‌ نشود. چشمان‌ خون‌ گرفته‌ ...

شمشيرساز

 اينجا ميدان‌ جنگ‌ است‌ سردار! در جنگ‌ جز به‌ زبان‌ شمشير و خون‌ سخن‌ نمي‌گويند.

سردار‌

 شنيدم‌ كسي‌ مي‌گفت‌: اين‌ دشت‌ تفتيده‌ اگر به‌ آب‌ سيراب‌ شود بهتر نيست‌ تا به‌ خون‌؟

پيرمرد

/ همان‌ طور كه‌ سكو را دور مي‌زند./ جز به‌ خون‌ سيراب‌ نشود ...

سردار‌

 بايد راهي‌ تا فرات‌ بگشايم‌، بي‌آن‌ كه‌ خوني‌ ريخته‌ شود.

شمشيرساز

 راه‌ فرات‌ از درياي‌ خون‌ مي‌گذرد سردار! نگاه‌ كن‌! اينان‌ همه‌ نگهبانان‌ آبند و تشنه‌ي‌ خون‌!

سردار‌

آنان‌ برايم‌ امان‌ آورده‌اند!

شمشيرساز

حكايت‌ اين‌ امان‌ گويي‌ حكايت‌ دندان‌ گرگ‌ است‌ و زبان‌ روباه‌ ! اين‌ كلام‌ را سرداري‌ به‌ زبان ‌‌آورد كه‌ آوازه‌ شجاعت‌ و مردانگي‌اش‌ ملك‌ اسلام‌ را مسخّر كرده‌ است‌!

سردار‌

 كاش‌ چنين‌ نبود. كاش‌ آن‌ سردار، تنها سقايي‌ بي‌نام‌ و نشان‌ بود كه‌ مي‌توانست‌ بي‌هراس‌ از نام          ‌ و ننگ‌، امان‌ دشمن‌ را بپذيرد و كام‌ تشنه‌ي‌ اين كاروان‌ را به‌ ذلالِ‌ فرات‌ بسپارد.

شمشيرساز

 چه‌ مي‌گويي‌ مرد ؟ آنان‌ امان‌ را براي‌ سرداري‌ چون‌ تو فرستاده‌اند ، تو پشت‌ و پناه كاروان ‌حسيني‌ و سپه‌سالار لشگر او . نه‌ سقايي‌ بي‌نام‌ و نشان ‌. كه‌ اگر چنين‌ بود اماني‌ در كارنبود.

سردار‌

امان‌ از دنياي‌ پر شرنگ‌، امان‌!

شمشيرساز

اين‌ تاوان‌ نامداري‌ و پرآوازگي‌ست‌ سردار. آدمي‌ هر چه‌ نامدارتر باشد پل‌ صراط‌ پيش ‌پايش‌ باريك‌تر است‌! / به‌ شمشير اشاره‌ مي‌كند./ نمي‌خواهي‌ آن‌ را از پيش‌ پايت‌ برداري‌؟

/ سردار‌ به‌ شمشير خيره‌ مي‌شود./

پيرمرد

/ در حالي‌ كه‌ سكو را دور مي‌زند./ تعلل‌ و ترديد جايز نيست‌...

شمشيرساز

غاصبان‌ آب‌، در آستانه‌ فرات‌ انتظار تو را مي‌كشند سردار. اگر آنان‌ را به‌ دوزخ‌ نفرستي‌،آنان‌ تو را راهي‌ بهشت‌ خواهند كرد!

/ سياه‌پوشان‌ در هيئت‌ نگهبانان‌ فرات‌، شمشيرهايشان‌ را حمايل‌ مي‌كنند./

شمشيرساز

من‌ شمشيرهايم‌ را ميان‌ دو سپاه‌ به‌ انصاف‌ تقسيم‌ مي كنم‌. تا مديون‌ بهشت‌ ودوزخ‌ كسي‌ نباشم‌.

/ سياه‌پوشان‌ گويي‌ خود را براي‌ حمله‌اي‌ آماده‌ مي‌كنند./

پيرمرد

/ همان‌ طور كه‌ سكو را دور مي‌زند./ تعلل‌ و ترديد جايز نيست‌ ...

/ شمشيرساز، دست‌ پيرمرد را گرفته‌ با خود مي‌برد./

پيرمرد

/ در حال‌ رفتن‌/ جز به‌ خون‌ سيراب‌ نخواهد شد. چشمان‌ خون‌ گرفته‌ ...

 / فرمانده، همراه‌ با سياه‌پوشان‌ِ شمشير به‌ دست‌ به‌ شتاب‌ سكو را دور مي‌زنند.

 صداي‌ پاي‌ اسباني‌ كه‌ نزديك‌ مي‌شوند.

 كودكان‌ در پس‌ زمينه‌، نگران‌ سياه‌پوشان‌ را نگاه‌ مي‌كنند.

 سردار‌، بلافاصله‌ شمشير پيش‌پايش‌ را برمي‌دارد و آماده‌ نبرد مي‌شود.

 فرمانده، همين‌ كه‌ مقابل‌ سردار‌ مي‌رسد، زانو مي‌زند و بعد به‌ سياه‌پوشان‌ اشاره‌ مي‌كند.

 سياه‌پوشان‌، به‌ يك‌ باره‌ شمشيرهاي‌ خود را بر سكو مقابل‌ سردار‌ مي‌ريزند./

فرمانده

اين‌ مردان‌، همه‌ نگهبانان‌ فراتند كه‌ به‌ پابوسي‌ات‌ آمده‌اند.

/ سياه‌پوشان‌ زانو مي‌زنند./

فرمانده

آنان‌ شنيده‌اند كه‌ تو راهي‌ تا فرات‌ مي‌جويي‌، بي‌آن‌ كه‌ خوني‌ ريخته‌ شود و آمده‌اند كه‌ دراين‌ راه‌ ياريت‌ كنند.

/ سياه‌پوشان‌ قدمي‌ پيش‌ مي‌گذارند./

فرمانده

مي‌بيني‌؟ اينان‌ همان‌ نگهبانان‌ آبند كه‌ تشنه‌ خون‌ نام‌ گرفتند!

/ سياه‌پوشان‌ سر بر زانو گذاشته‌ و گريه‌ مي‌كنند./

فرمانده

/ فرياد مي‌زند./ آي‌ جماعتي‌ كه‌ اين‌ نيك‌ مردان‌ را غاصبان‌ آب‌ و تشنگان‌ خون‌ خوانديد، ببينيد!اينان‌ هرگز طالب‌ خون‌ نبوده‌ و نيستند.

/ گريه‌ سياه‌پوشان‌/

فرمانده

اينان‌ اگر نگهباني‌ آب‌ را پذيرفتند. خواسته‌اند تا از ميدان‌ جنگ‌ به‌ دور باشند.

/ گريه‌ سياه‌پوشان‌/

فرمانده

تا مبادا در گرما گرم‌ نبرد، دستشان‌ به‌ خون‌ بي‌گناهي‌ آلوده‌ شود.

/ گريه‌ سياه‌پوشان‌/

فرمانده

و اكنون‌ نيز آمده‌اند تا در مسيري‌ كه‌ او / به‌ سردار‌ اشاره‌ مي‌كند./ به‌ سوي‌ فرات‌ مي‌جويد ياريش‌كنند. بي‌ريختن‌ هيچ‌ خوني‌!

/ با اشاره‌ او سياه‌پوشان‌ هر يك‌ مشك‌ پر از آبي‌ را پيش‌ مي‌آورند./

فرمانده

 

اين‌ مشكهاي‌ آب‌، سهم‌ چند روزه‌ي‌ آنان‌ است‌ از فرات‌ كه‌ پيش‌كش‌ آورده‌اند. آنان‌ در اين‌چند روزِ قحطي‌ آب‌، خود را نيز از فرات‌ محروم‌ كرده‌اند!

/ سياه‌پوشان‌ قدمي‌ پيش‌تر مي‌گذارند./

فرمانده

بپذير سقا، دستشان‌ را كوتاه‌ نكن‌.

/ سردار‌ از آنان‌ روي‌ مي‌گرداند./

فرمانده

سختي‌ نكن‌ مرد كه‌ سخت‌ دل‌آزرده‌ مي‌شوند.

/ سياه‌پوشان‌ قدمي‌ پيشتر مي‌گذارند./

فرمانده

آنان‌ براي‌ دستگيري‌ از كودكان‌ تشنه‌ آمده‌اند كودكان‌ تشنه‌! آنان‌ را كه‌ از ياد نبرده‌اي‌؟

/ سايه‌ كودكان‌ در پس‌ زمينه‌ نمايان‌ مي‌شود./

كودكان‌

عمو العطش‌، العطش‌، العطش‌ ...

 / سياه‌پوشان‌ سر بر زانو گذاشته‌ گريه‌ مي‌كنند./

 / زني‌، قنداقه‌ نوزادي‌ را بر سر دست‌ گرفته‌ از خيمه‌اي‌ به‌ خيمه‌ ديگر مي‌دود./

كودكان‌

عمو العطش‌، العطش‌، العطش‌ ...

 / گريه‌ سياه‌پوشان‌/

فرمانده

 بپذير سقا، آب‌ را بپذير.

كودكان‌

 عمو العطش‌، العطش‌، العطش‌ ...

 / سياه‌پوشان‌ بر سر و سينه‌ مي‌زنند./

فرمانده

خداوندا! مگر گناه‌ اين‌ كودكان‌ چيست‌ كه‌ مي‌بايست‌ اين‌ گونه‌ عقوبت‌ شوند؟

كودكان‌

عمو العطش‌، العطش‌، العطش‌ ...

 / پيك ، به شتاب پيش مي آيد و مقابل فرمانده زانو مي زند ./

پيك

 از امير لشكر پيغام آورده ام !

فرمانده

 / با خشم/ پيغام را مي دانم . خورشيد كه به نيمه برسد…

پيك

 امير لشكر فرمودند : خورشيد به نيمه رسيده است .

فرمانده

 گفتم كه پيغام را مي دانم .

پيك

 / بي توجه/ سپاهيان ، صف آراسته اند. كمان داران ، پيش رو. سواران ، با نيزه هاي آخته در ميان . و شمشير زنان در پشت . و… و خورشيد به نيمه رسيده است !

فرمانده

 / به سمت پيك هجوم مي برد ./ گفتم كه پيغام را مي دانم ؟

پيك

 / از هجوم او مي گريزد ./ پاسخ تان چيست ؟

فرمانده

 همان كه گفتم ، قدري تامل كنيد ، تامل !

 / براي پيك شمشير مي كشد .

   پيك ، از او مي گريزد و دور مي شود ./

فرمانده

 / با خود/ پيغام پشت پيغام ! / روبه سردار/ كاري‌ بكن‌ مرد . زمان تامل نيست . اميرلشكر فرمان جنـگ مي دهد ، كودكان از تو آب مي خواهند و تو پاسخ همه را به سكوت مي دهي !؟

  / سردار‌ سر بر زانو گذاشته‌ مي‌گريد./       

فرمانده

 چه‌ شده‌ مرد؟ گريه‌ مي‌كني‌؟ اما اين كودكان به‌ آب‌، بيش‌ از اشكهاي‌ تو نيازمندند. آيا تو نبودي‌ كه‌راهي تا فرات‌ مي‌جُستي‌؟ فرات‌ كه‌ اكنون‌ به‌ پاي‌ خود آمده‌ است‌ چرا از آن‌ روي‌ مي‌گيري‌؟ ‌                    

 / گريه‌ سياه‌پوشان‌/

فرمانده

 برخيز مرد، نمي‌بيني‌ كه‌ نگاهمان‌ مي‌كنند؟ نگذار دسيسه‌چينان‌ و توطئه‌گران‌ بگويندسقاي‌ كارواني

 تشنه‌، شمشير خونريزي‌ را پذيرفت‌ اما از قبول‌ آب‌ سرباز زد.‌   

 / سردار‌، شمشيرش‌ را ميان‌ شمشيرها مي‌اندازد./

فرمانده

 

 من‌ مي‌دانم‌ كه‌ تو مانند ديگران‌ دل‌ به‌ جنگ‌ نداده‌اي‌ مرد. همين‌ تعلل‌ و ترديدت‌ نشانه‌ خوبي‌است‌

 واين‌ كه‌ خواسته‌اي‌ بي‌ريختن‌ خوني‌ به‌ فرات‌ راه‌ يابي‌. توطالب‌ جنگ‌ نيستي‌ وما هم‌. چرا گره‌اي را   كه‌ با دست‌ باز مي‌شود به‌ دندان‌ بگشائيم‌؟ به‌ خدا كه‌ من‌ هم‌ از جنگ‌ بيزارم‌ واگر جز اين‌ بود آيا  شان‌ و اعتبارم‌ را به‌ خاطر آوردن‌ اماني‌ براي‌ تو زير پا مي‌گذاشتم‌؟ اگر بر پذيرفتن‌ امان‌  اصرار  مي‌ورزم‌ به‌ خدا كه‌ جز به‌ واسطه‌ نفرتم‌ از جنگ‌ نيست‌. آن‌ هم‌جنگي‌ كه‌ مسلماني‌ را وادار به‌  كشتن‌ مسلمان‌ ديگر مي‌كند. تا كي‌ برادر كشي‌؟ اين‌ همه‌ خون‌ و خونريزي‌ به‌ نام‌ اسلام‌ كافي‌نيست‌؟ و مگر اسلام‌ تنها با ريختن‌ خون‌ قرارمي‌گيرد؟ آيا اگر به‌ جاي‌ جنگ‌، دست‌ دوستي‌ و برادري‌ بدهيم‌ بيشتر به‌ منفعت‌ اسلام‌ نيست‌؟     

 / دستش‌ را به‌ سوي‌ سردار‌ دراز مي‌كند.

 سردار‌ در سكوت‌ نگاهش‌ مي‌كند./

فرمانده

 همه‌ مي‌دانند كه‌ پذيرفتن‌ اين‌ امان‌ به‌ معناي‌ خاتمه‌ جنگ‌ است‌. چرا كه‌ تو سردار سپاه‌حسيني‌ و    حسين‌، تنها به‌ دست‌ و بازوي‌ توست‌ كه‌ مي‌نازد. اگر تو از جنگ‌ كناره‌ بگيري‌، اونيز وادار به‌        بازگشت‌ مي‌شود و اين‌ غائله‌ خودبه‌خود پايان‌ مي‌گيرد. بيا و نگذار اين‌داستان‌ تلخ‌ تمام‌ شود. تو  اگر بخواهي‌ مي‌تواني‌ مرد. تو اگر بخواهي‌ تمامي‌ اين‌ لشكريان‌ رااز جهنم‌ رها كرده‌اي‌. بيا و مگذار  خون‌ بي‌گناهي‌ ريخته‌ شود و آتش‌ دوزخ‌ افروخته‌ گردد.

 / سردار‌ در سكوت‌ نگاهش‌ مي‌كند./

فرمانده

 حقيقت‌ گفتارم‌ را باور داري‌ يا نداري‌؟

 / سردار‌ ، تنها در سكوت‌ نگاهش‌ مي‌كند./

فرمانده

 سكوت‌ علامت‌ رضاست‌، نيست‌؟ من‌ مي‌روم‌. چون‌ سماجت‌ بيشتر را جايز نمي‌دانم‌.اكنون‌ تويي‌ و                اين‌ مشكهاي‌ سيراب‌. هر كدام‌را كه‌ مي‌خواهي‌ بردار. يا مشك‌ خاليت ‌را بده ‌تا به‌ دست‌ آب‌ بسپاريم‌، يا قدم‌ بر چشم‌ ما بگذار و در ساحل‌ فرات‌ ميهمان مان‌ باش‌. ما هنوزبه‌ پيمان‌ خود وفاداريم‌. دست‌ كم‌ تازماني‌ كه‌ مُرَكَّب‌ اين‌ امان‌ نامه‌، رنگ نباخته‌ است‌.

 / امان‌نامه‌ را به‌ دست‌ گرفته‌ نشان‌ مي‌دهد. سپس‌ به‌ سياه‌پوشان‌ اشاره‌ مي‌كند.

  سياه‌پوشان‌ مشكهاي‌ آب‌ را با فاصله‌ از سكو ميان‌ تشت‌ مي‌ريزند. سپس‌ پيش‌ رفته‌ شمشيرهايشان‌ را برمي‌دارند./

فرمانده

 اين‌ مردان‌، از اين‌ پس‌ نه‌ غاصبان‌ آبند، نه‌ حتي‌ نگهبانان‌ فرات‌، ضامن‌ اجراي‌ اين‌امان‌نامه‌اند. اگر      آن‌ را بپذيري‌.

 / سردار‌ در سكوت‌ نگاهش‌ مي‌كند./

 / پيك ، به شتاب پيش مي آيد و مقابل فرمانده زانو مي زند ./

فرمانده

 / با خشم/ باز هم تو ؟

پيك

 امير لشكر فرمودند…

فرمانده

 نگفتم قدري تامل كنند ؟

پيك

 فرمودند : تامل بيشتر جايز نيست .

فرمانده

 / به سردار/ مي شنوي ؟

پيك

 سپاهيان ، صف آراسته اند . كمان داران ، پيش رو…

فرمانده

 / به سردار/ لشكري چشم انتظار فرمان من است و من در انتظار اراده تو .

پيك

 / به فرمانده/ …سواران، با نيزه هاي آخته در ميانه… 

فرمانده

 / به سردار/ من در انتظار پاسخ تو هستم مرد !

پيك

 / به فرمانده/ … شمشيرزنان، در پشت…

فرمانده

 / به سردار/ چيزي بگو مرد .

پيك

 / به فرمانده/ … و خورشيد به نيمه رسيده است…

 / فرمانده، به سوي پيك هجوم مي برد ./

پيك

 / ترسيده/… من بايد براي اميرلشكر، پاسخي داشته باشم.

فرمانده

 من هم بايد پاسخي براي امير داشته باشم .

 / براي پيك ، شمشير مي كشد .

 پيك ، مي گريزد ./

فرمانده

 / به سردار/ با امانم چه مي كني ؟ پاسخ بده مرد ؟

 / سردار ، در سكوت نگاهش مي كند ./

فرمانده

 باز هم‌ سكوت‌. كاش‌ ايمان‌ داشتم‌ كه‌ سكوتت‌ علامت‌ رضاست‌.

 / امان‌نامه‌ را نگاه‌ مي‌كند./

فرمانده

 افسوس‌! مُرَكَب‌ اين‌ امان‌نامه‌ خشك‌ شد و تو لب‌ تر نكردي‌!

 / همراه‌ با سياه‌پوشان‌، سكو را دور زده‌ مي‌روند.

 صداي‌ پاي‌ اسباني‌ كه‌ دور مي‌شوند./

سردار‌

 / خيره‌ به‌ دوردست‌/ كاش‌ تنها سقايي‌ بي‌نام‌ و نشان‌ بودم‌، بي‌نام‌ و نشان‌ ...

 / مردِ بافنده‌، در حالي‌ كه‌ انبوهي‌ پارچه‌ بر دوش‌ دارد پيش‌ مي‌آيد. او علاوه‌ بر پارچه‌، تسبيح‌ بزرگي‌ در دست‌ دارد       

 و در حال‌ استخاره‌ است‌./

بافنده‌

 ميانه‌ آمد! / رو به‌ سردار‌/ ببين‌! پس‌ جنگ‌، كاري‌ ميانه‌ است‌! خوب‌ است‌ و نيست‌! اما دليل‌؟  جنگ‌خوب‌ است‌ از آن‌ رو كه‌ فروش‌ خيمه‌ و سراپرده‌ و خرگاه‌ بالا مي‌رود و بيرق‌ و عَلَم‌ و كتل‌ناياب‌ مي‌شود و بازارِ دستار و سربند و كمر پيچ‌ تكاني‌ مي‌خورد. اما از همه‌ اين‌ها كه‌بگذريم‌   از آن‌ جا كه‌ نطفه‌ جنگ‌ را با كشت‌ و كشتار و زخم‌ و خون‌ريزي‌ بسته‌اند پس‌ رونق‌بازار زخم‌بند  و دست‌آويز و كفن‌ را نمي‌توان‌ نديده‌ گرفت‌. اما جنگ‌ خوب‌ نيست‌ از آن‌ روكه‌ خريد روانداز و  زيرانداز و سجاده‌ كاهش‌ مي‌يابد چرا كه‌ مردم‌ نه‌ خواب‌ و خور دارند نه‌ميلي‌ به‌ عبادت‌ و بازار  پرده‌ و گليم‌ و بقچه‌ كساد مي‌شود. زره‌، جاي‌ تن‌پوش‌ را مي‌گيرد وخُود، جاي‌ عمامه‌ را، پس‌ عبا و  قبا و لباده‌ هم‌ خريداري‌ ندارد. پس‌ جنگ‌ كاري‌ ميانه‌ است‌.خوب‌ است‌ و نيست‌. حال‌ بايد بدانيم‌  جنگ‌ باشد خوب‌ است‌، يا نباشد؟

/ با تسبيح‌ استخاره‌ مي‌گيرد./

بافنده‌

ميانه‌ آمد! / رو به‌ سردار‌/ ببين‌! پس‌ جنگ‌ مي‌تواند باشد و نباشد. اگر باشد كه‌ گفتيم‌ بازاربسياري‌ اقلام‌ چون‌ خيمه‌ و عَلَم‌ و كفن‌ رونق‌ مي‌گيرد. و اگر نباشد بازار بسياري‌ اقلام‌ديگر چون‌ سجاده‌ و گليم‌ و تن‌پوش‌. پس‌ بهترين‌ حال‌ همين‌ شرايط‌ ميانه‌ است‌. يعني‌ معلق‌ميان‌ بودن‌ و نبودن‌. حتي‌ مي‌تواند جنگي‌ در كار نباشد و تو بگويي‌ كه‌ هست‌ مي‌تواند هم‌باشد و تو وانمود كني‌ كه‌ نيست‌. آن‌ وقت‌ هر دو بازار همواره‌ رونق‌ خواهد داشت‌. مردم‌همان‌ قدر به‌ خريد سجاده‌ و تن‌پوش‌ تمايل‌ دارند كه‌ به‌ زخم‌بند و كفن‌. چه‌ بسا كه‌ اين‌شرايط‌ تعليق‌ بيشتر به‌ نفع‌ ماست‌ شرايط‌ ميانه‌! معلق‌ ميان‌ بودن‌ و نبودن‌، رفتن‌ و نرفتن‌،گفتن‌ و نگفتن‌، پذيرفتن‌ و نپذيرفتن‌./ رو به‌ سردار‌/ پذيرفتي‌ يا نپذيرفتي‌؟ امان‌نامه‌را مي‌گويم‌. حتم‌ دارم‌ ميان‌ خوبي‌ و بدي‌ اين‌امر، معلق‌ مانده‌اي‌! راستي امان‌نامه‌ خوب‌ است‌ يا نيست‌؟

/ با تسبيح‌ استخاره‌ مي‌گيرد./

بافنده

 ميانه‌ آمد! / با خنده‌ رو به‌ سردار‌/ ببين‌! پس‌ امان‌نامه‌ نيز امري‌ ميانه‌ است‌. خوب‌ است‌ ونيست‌. اما دليل‌؟ امان‌نامه‌ چيزخوبي‌ است‌ ازآن‌ رو كه‌ موجب‌ ايمني‌ وسلامت‌ است‌ وجنگ‌را پايان‌ مي‌دهد و مشكها را پرازآب‌ مي‌كندوكودكان‌ تشنه‌را سيراب‌. اما امان‌نامه‌ چيزبدي‌ است‌ از آن‌روكه‌ اسباب‌ سرشكستگي‌ و حقارت‌ است‌! و ننگ‌ و رسوايي‌ و بدنامي‌آن‌يك‌ عمر بردوش انسان‌ سنگيني‌مي‌كند و مهمتر از همه‌ اين‌ كه‌ در شان‌ مردان‌ بزرگ‌ نيست‌. پس‌ امان‌نامه‌ امري‌ ميانه‌ است‌. خوب‌ است‌ و نيست‌. حال‌ بايد بدانيم‌ امان‌ را بايدپذيرفت‌ يا نپذيرفت‌؟‌

بافنده

 ا ستخاره‌ مي‌گيرد./ باز هم‌ ميانه‌ آمد! / رو به‌ سردار‌/ ببين‌! پس‌ اين‌ نيز امري‌ ميانه‌ است‌. مي‌توان‌ امان‌ را پذيرفت‌ و نپذيرفت‌. اگر بپذيري‌ بدنامي‌ و ننگ‌ آن‌ را به‌ خود خريده‌اي‌. اما در عوض‌ آب‌ به‌خيمه‌ها رسيده‌ است‌ و جنگ‌ پايان‌ گرفته‌ و تو جان‌ به‌ سلامت‌ برده‌اي‌.

/ تن‌پوشي‌ را از ميان‌ پارچه‌ها بيرون‌ آورده‌ روي‌ سكو مقابل‌ سردار‌ مي‌گذارد./

بافنده‌

 و اگر نپذيري‌، ننگي‌ در كار نيست‌ اما در عوض‌ جنگ‌ آغاز مي‌شود و تشنگي‌ امان‌ ازكودكان‌ خواهد گرفت‌ و تو جان‌ را بر سر نام‌ و ننگ‌ باخته‌اي‌!

 / كفني‌ را از ميان‌ پارچه‌ها بيرون‌ آورده‌ روي‌ سكو مقابل‌ سردار‌ مي‌گذارد./

بافنده‌

 كدام‌ را مي‌پسندي‌؟ تن‌پوش‌ يا كفن‌ را؟ كفن‌ يا جامه‌ تن‌؟ اختيار با توست‌. به‌ حال‌ من‌  فرقي‌نمي‌كند. من‌ از فروش‌ هردوي‌ اينها منفعت‌ خودرا مي‌برم‌. هان‌؟ معلق‌ مانده‌اي‌ سالار؟ من‌اگر به‌ جاي‌ توبودم‌ همين‌ شرايط‌ تعليق‌را نگه‌ مي‌داشتم‌. بگذارديگران‌ ندانند چه‌ درسرمي‌پروري‌. تصميم‌ خود را آشكار نكن‌. چشمانت‌ را مدام‌ ميان‌ خوب‌ و بد، خير و شر وزشت‌ و زيبا، به‌ بازي‌ بگير. ميان‌ نام‌ و ننگ‌!

/ كفن‌ و تن‌پوش‌ را برداشته‌ و آنها را به‌ بازي‌ مي‌گيرد./

بافنده‌

من‌ اگر به‌ جاي‌ تو بودم‌ از اين‌ دو هيچ‌ كدام‌ را انتخاب‌ نمي‌كردم‌. چون‌ با انتخاب‌ هر يك‌عده‌اي‌ را خوشنود كرده‌ و عده‌اي‌ را عليه‌ خود شورانده‌اي‌. پس‌ به‌ نفع‌ توست‌ كه‌ همه‌ چيزدر همين‌ شرايط‌ ميانه‌ بماند. معلق‌ ميان‌ جنگيدن‌ و نجنگيدن‌. پذيرفتن‌ و نپذيرفتن‌. گفتن‌ ونگفتن‌. رفتن‌ و نرفتن‌. بودن‌ و نبودن‌ ... / مي‌رود./

سردار‌

/ با خود/ كاش‌ سقايي‌ بي‌نام‌ نشان‌ بودم‌. فارغ‌ از نام‌ و ننگ‌ ...

/ فرمانده، با ظاهري‌ درهم‌ ريخته‌ پيش‌ مي‌آيد. زره‌ از تن‌ به‌ در آورده‌ و بر دوش‌ گرفته‌ است‌. چكمه‌ها را بر گردن

 آويخته‌.‌ خُود را به‌ دست‌ گرفته‌ و شمشير را با ريسماني‌ به‌ دنبال‌ خود مي‌كشد./

فرمانده

من‌ تصميم‌ خود را گرفته‌ام‌. از جنگ‌ كناره‌ مي‌گيرم‌!

/ زره‌ را از روي‌ دوش‌ برداشته‌ و به‌ سياه‌پوشي‌ مي‌سپارد./

فرمانده

نه‌ دوستي‌ با يزيد را مي‌خواهم‌، نه‌ دشمني‌ با حسين‌ را !

/ كلاه‌ خُودش‌ را به‌ سياه‌پوشي‌ مي‌سپارد./

فرمانده

من‌ را ديگر با حسين‌ و يزيد كاري‌ نيست‌!

/ چكمه‌هايش‌ را به‌ سياه‌پوشي‌ مي‌سپارد./

فرمانده

از جنگ‌ كناره‌ مي‌گيرم‌!

/ شمشيرش‌ را به‌ سياه‌پوشي‌ مي‌سپارد./

فرمانده

عيسي‌ به‌ دين‌ خود، موسي‌ به‌ دين‌ خود. من‌ همين‌ مسلمانيِ ‌نيم‌ بند خود را حفظ‌ كنم‌ برايم‌بس‌ است‌. مرا چه‌ به‌ جنگ‌ حسينيان‌ و يزيديان‌؟ من‌ نه‌ اسلام‌ِ حسين‌ را مي‌خواهم‌ كه‌ تنهاوعده‌ي‌ آخرت‌ مي‌دهد نه‌ اسلام‌ِ يزيد را كه‌ وعده‌ي‌ دنيا. چرا كه‌ آخرت‌ِ حسين‌، دنيايم‌ رامي‌گيرد و دنياي‌ يزيد، آخرتم‌ را. و ترس‌ آن‌ را دارم‌ كه‌ جنگ‌ اين‌ دو، دنيا و آخرتم‌ را بر باددهد! آيا جزاين‌ است‌ كه‌ حسين‌ ويزيد براي‌ رسيدن‌ به‌ اهداف‌ خود، دنيايي‌ يا آخرتي‌، دنياو آخرت‌ ما را به‌ بازي‌ گرفته‌اند؟

/ سردار‌، يكباره‌ برمي‌گردد و فرمانده را نگاه‌ مي‌كند./

فرمانده

نگو كه‌ چنين‌ نيست‌. آيا اين‌ بازي‌ نيست‌ كه‌ آنان‌ نسبت‌ خويشاوندي‌ ما را واسطه‌ قرارداده‌اند براي‌ غلبه‌ بر ديگري‌؟ ما بازيچه‌ شده‌ايم‌ مرد. من‌ از جنگي‌ كه‌ در آن‌، برادر مقابل‌برادر بايستد و خويش‌ خون‌ خويش‌ بريزد بيزارم‌!

/ تظاهر به‌ رفتن‌ مي‌كند./

 / پيك ، به شتاب پيش مي آيد و مقابل فرمانده زانو مي زند ./

پيك

 / با هراس/ اميرلشكر فرمودند : خورشيد از نيمه گذشت !

 / فرمانده، آسمان را نگاه كرده و لبخند مي زند ./   

پيك

 / متعجب/ سپاهيان ، بي قراري مي كنند … كمان داران… سواران… شمشيرزنان و…

فرمانده

 من از جنگ كناره گرفتم . نمي بيني ؟

 / پيك، متعجب ، فرمانده را برانداز مي كند ./ 

فرمانده

 / به سردار/ توچه‌ مي‌كني‌ برادر؟ مي‌ماني‌ يا مي‌روي‌؟… بيا برويم‌ مرد. بپذير كه‌ ما دو تن‌، اگر كينه‌اي‌ راكه‌ ديگران‌ ما را وادار به‌ آن‌ كرده‌اند كنار بگذاريم‌ بيشتر مي‌توانيم‌ به‌ اسلام‌ خدمت‌ كنيم‌. مااگر در كنار هم‌ باشيم‌ مي‌توانيم‌ جهان‌ بهتري‌ را بسازيم‌ وآباد كنيم ‌. وقتي‌ جنگي‌ ميانمان‌ نباشد ، برادران‌

خون‌ يكديگر را نمي‌ريزند و عرب‌ از هم‌ نمي‌پاشد و اسلام‌ ، آواي صلح‌ و دوستي‌ و برادري‌ سر مي‌دهد . بيا برويم‌ مرد بيا .

 / فرمانده، به ظاهر قصد رفتن دارد . پيك ، قدمي به سوي فرمانده برمي دارد . /

فرمانده

 / به پيك/ گفتم كه از جنگ كناره گرفتم ، نشنيدي ؟

پيك

 / با احتياط/ اما پاسخ اميرلشكر…

فرمانده

 همين كه گفتم . / به سردار/ پاسخت چيست ؟ مي ماني يا مي روي ؟

 / سردار‌ در سكوت‌ نگاهش‌ مي‌كند./

فرمانده

تو كاري‌ جز سكوت‌ نمي‌داني‌؟ دست‌ از تعلل‌ و ترديد بردار. كاري‌ بكن‌ مرد! سكوت‌، نه‌پاسخي‌ بر گفته‌هاي‌ من‌ است‌ نه‌ جوابي‌ بر ناله‌ آن‌ كودكان‌. كودكان‌ تشنه‌! گويا آنان‌ رافراموش‌ كرده‌اي‌.  ناله‌هايشان‌ ديگر آزارت‌ نمي‌دهد؟ حق‌ داري‌. وقتي‌ پاي‌ نام‌ و ننگ‌ درميان‌ باشد، مردان‌ِ بزرگ‌، زيردستان‌ را فراموش‌ مي‌كنند! چنين‌ نيست‌؟ ... هست‌؟ چيزي بگو مرد .

/ سردار‌ در سكوت‌ نگاهش‌ مي‌كند./

فرمانده

سكوتت‌ علامت‌ تاييد است‌؟ ... نيست‌؟

 / پيك ، قدمي پيشتر مي گذارد ./

پيك

 / با احتياط بيشتر/ خورشيد از نيمه گذشت سردار . پاسخ اميرلشكر چيست ؟

فرمانده

 سكوت ! پاسخ اميرلشكر را به سكوت بده ؛ تنها سكوت ! / به سردار/ تو پاسخ ديگري جز سكوت سراغ نداري ؟

سردار‌

 تو از زبان‌ سكوت‌ چه‌ مي‌داني‌؟

فرمانده

 / فكرمي كند./ هيچ‌ چيز جز سكوت‌!

سردار‌

گوش‌ كن‌!

/ فرمانده، لحظاتي‌ به‌ سكوت‌ گوش‌ مي‌سپارد .

 پيك ، قدمي پيشتر مي گذارد. اما پيش از اين كه چيزي بگويد فرمانده، او را به سكوت مي خواند .

 لحظاتي به سكوت مي گذرد .

 فرمانده، يك‌ باره‌ به‌ سمت‌ سياه‌پوشي‌ مي‌رود كه‌ شمشيرش‌ در دست اوست‌‌ . شمشير را گرفته‌ و بر بازوي‌ پيك‌ مي‌كوبد.   

 ناله‌ ي پيك به‌ آسمان‌ مي‌رود./

فرمانده

/ به‌ سردار‌/ شنيدي‌؟ صداي‌ شكستنش‌ آمد. سكوت‌ را مي‌گويم‌. شكست‌!

/ مي‌خندد و بار ديگر شمشيرش‌ را بالا برده‌ و بر بازوي‌ ديگر پيك مي‌كوبد.

 پيك ، ناله‌ مي‌كند./

فرمانده

سكوت‌ اگر زبان‌ داشت‌ كه‌ اين‌ گونه‌ خاموش‌ نمي‌ماند تا او را درهم‌ شكنند!

/ شمشيرش‌ را بر صورت‌ پيك‌ مي‌كوبد.

 پيك ، از درد فرياد ميزند .

 فرمانده، بار ديگر شمشيرش‌ را بالا مي‌برد تا با ضربه‌اي‌ پيك را از پاي‌ درآورد.

 سردار‌ برآشفته‌ نگاهش‌ مي‌كند./

سردار‌

نگفتم‌ كه‌ جز زبان‌ شمشير نمي‌داني‌؟!

/ فرمانده مي‌ماند. شمشيرش‌ را نگاه‌ كرده‌ و بعد آن‌ را به‌ گوشه‌اي‌ پرتاب‌ مي‌كند./

فرمانده

اما من‌ از جنگ‌ كناره‌ گرفتم‌. نديدي‌؟

سردار‌

اگر دسيسه‌ روباه‌ باشد؟

فرمانده

كدام‌ دسيسه‌؟ كدام‌؟ اين‌ است‌ پاسخ‌ آن‌ همه‌ اظهار ارادت‌ من‌؟ من‌ جز خيرخواهي‌ در حق‌ توچه‌ كرده‌ام‌ كه‌ اين‌ گونه‌ تاوانم‌ مي‌دهي‌، مرد؟ من‌ نبودم‌ كه‌ از آبروي‌ خود گذشتم‌ و برايت‌امان‌ آوردم‌؟ من‌ نبودم‌ كه‌ آب‌ را بر تو حلال‌ كردم‌؟ من‌ نبودم‌ كه‌ لشكري‌ را به‌ پابوست‌آوردم‌؟ و از آن‌ جا كه‌ نمي‌خواستم‌ در جنگي‌ نابرابر رو در روي‌ تو بايستم‌ ازجنگ‌ سرباز زدم‌؟ اين‌ است‌ جواب‌ آن‌ همه‌ مردي‌ و مردانگي‌؟ الحق‌ كه‌ با سكوتت‌ زهرمي‌دهي‌ و با زبانت‌ زخم‌ مي‌زني‌!

/ به‌ سياه‌پوشي‌ اشاره‌ مي‌كند. سياه‌پوش‌ ريسماني‌ به‌ دستش‌ مي‌دهد./

فرمانده

بيا، اين‌ ديگر دسيسه‌ نيست‌.

/ ريسمان‌ را به‌ خود مي‌پيچد./

فرمانده

اكنون‌ روباه‌ در چنگ‌ توست‌، شيرمرد! ريسمان‌ را بگير و به‌ هر كجا كه‌ مي‌خواهي‌ ببر. من‌از امان‌ خود گذشتم‌. تو اكنون‌ امانم‌ بده‌. اگر به‌ جنگ‌ مي‌روي‌ مرا در ركاب‌ خود بدان‌ و اگربازمي‌گردي‌ اسيري‌ بخوان‌ كه‌ از جنگي‌ روي‌ نداده‌ مي‌آوري‌ ...

/ سردار‌، سكوت‌ مي‌كند./

فرمانده

با من‌ به‌ سكوت‌ سخن‌ مگو، مي‌داني‌ كه‌ زبان‌ آن‌ را نمي‌دانم‌. زخمم‌ بزن‌ و كلامي‌ بگو.

 / سردار‌، در سكوت‌ نگاهش‌ مي‌كند.

 كودكان‌، كنجكاوانه‌ از خيمه‌ها بيرون‌ مي‌آيند.

 فرمانده، به‌ يك‌ باره‌ ريسمان‌ را از خود جدا كرده‌ به‌ سمت‌ شمشيرش‌ مي‌رود. آن‌ را برداشته‌ و مقابل‌ سردار‌ مي‌ايستد./

فرمانده

غرورم‌ را شكستي‌ مرد! اكنون‌ نه‌ توان‌ رفتن‌ دارم‌ نه‌ روي‌ بازگشت‌ به‌ لشكر. پس‌ مي‌مانم‌ وتو را به‌ جنگ‌ مي‌خوانم‌!

/ كودكان‌، قصد دخالت‌ دارند. سقا، مانع‌ آنان‌ مي‌شود.

 فرمانده، به‌ سياه‌پوشي‌ اشاره‌ مي‌كند.

 سياه‌پوش‌، برايش‌ زره‌ مي‌آورد.

 فرمانده، زره‌ را مي‌پوشد./

فرمانده

يا كشته‌ مي‌شوم‌ يا تو را وادار به‌ تسليم‌ مي‌كنم‌!

/ به‌ سياه‌پوشي‌ اشاره‌ مي‌كند.

 سياه‌پوش‌ برايش‌ خُود مي‌آورد.

 فرمانده، خُود را بر سر مي‌گذارد./

فرمانده

 لباس‌ رزم‌ بپوش‌ ، من‌ تو را به‌ جنگ‌ خوانده‌ام‌!

 / به‌ سياه‌پوشي‌ اشاره‌ مي‌كند.

 سياه‌پوش‌، برايش‌ چكمه‌ مي‌آورد.

 فرمانده، چكمه‌ها را مي‌پوشد./

فرمانده

چرا ايستاده‌اي‌ سردار؟ چرا شمشير برنمي‌داري‌. نگفتي‌ كه‌ من‌ جز زبان‌ شمشير نمي‌دانم‌؟پس‌ با من‌ به‌ زباني‌ كه‌ مي‌دانم‌ سخن‌ بگو!

/ سردار‌، در سكوت‌ نگاهش‌ مي‌كند./

فرمانده

سكوت‌ مي‌كني‌؟ من‌ اگر زبان‌ سكوت‌ نمي‌دانم‌. در شكستن‌ آن‌ استادم‌.

/ اطراف‌ را نگاه‌ مي‌كند.

 سياه‌پوشان‌ همه‌ از تيررس‌ نگاه‌ او مي‌گريزند.

 فرمانده، قدمي‌ به‌ سوي‌ خيمه‌ها برمي‌دارد.

 كودكان‌، هراسان‌ به‌ درون‌ خيمه‌ها مي‌دوند.

 فرمانده، به‌ سوي‌ مشكهاي‌ آب‌ مي‌رود. مشكي‌ را برداشته‌ و بر آن‌ شمشير مي‌كشد.

 آب‌، از مشك‌ بيرون‌ مي‌زند.

 فرمانده، مشك‌ زخمي‌ را به‌ سمت‌ خيمه‌ها پرتاب‌ مي‌كند.

 ناله‌، از كودكان‌ بلند مي‌شود./

فرمانده

شنيدي‌! سقا؟ ناله‌ي‌ كودكان‌ تشنه‌ است‌!

 / بر مشك‌ ديگري‌ زخم‌ مي‌زند و آن‌ را به‌ سوي‌ خيمه‌ها پرتاب‌ مي‌كند.

 ناله‌ از كودكان‌ بلند مي‌شود.

 مشكي‌ ديگر و مشكي‌ ديگر

 ناله‌ها اوج‌ مي‌گيرد./

فرمانده

 نمي‌شنوي‌؟ نكند به‌ زباني‌ ناله‌ مي‌كنند كه‌ نمي‌داني‌. اما من‌ علاوه‌ بر زبان‌ شمشير، زبان‌تشنگي‌ را  هم‌ مي‌دانم‌.

 / بر مشك‌ ديگري‌ زخم‌ مي‌زند و پرتاب‌ مي‌كند.

 ناله‌ي‌ كودكان‌

 سردار‌ در سكوت‌ نگاهش‌ مي‌كند./

فرمانده

 تو كه‌ هستي‌ مرد كه‌ با اين‌ همه‌ زبان‌ آشنا، غريبه‌اي‌؟ هر كه‌ هستي‌ كاري‌ بكن‌. سقايي‌ آب‌ببر،   سرداري‌ بجنگ‌! كاري‌ بكن‌ ، كاري‌ بكن‌.

/ سردار‌، يك‌ باره‌ به‌ سوي‌ خيمه‌ها روي‌ مي‌گرداند.

 فرمانده، در سكوت‌ نگاهش‌ مي‌كند.

 سردار‌، مشك‌ آبش‌ را به‌ دوش‌ انداخته‌ قدمي‌ به‌ سوي‌ خيمه‌ها برمي‌دارد./

فرمانده

 بازمي‌گردي‌؟!

سردار‌

 مي‌روم‌ با خويشانم‌ وداع‌ كنم‌!

فرمانده

 براي‌ جنگ‌؟!

 / سردار‌، در سكوت‌ نگاهش‌ مي‌كند.

 فرمانده، كه‌ گويي‌ زبان‌ سكوت‌ را فهميده‌ است‌ بي‌آن‌ كه‌ كلامي‌ بگويد دور مي‌شود.

 جواني‌ از ميان‌ سياه‌پوشان‌ به‌ شتاب‌ پيش‌ مي‌آيد. سكو را دور زده‌ و مقابل‌ سردار‌ زانو مي‌زند./

جوان‌

 صبر كنيد آقا! مبادا قدمي‌ به‌ سوي‌ فرات‌ برداريد. آنان‌ پيش‌پايتان‌ دام‌ گسترده‌اند ، دام‌!

 / سياه‌پوشي‌، به‌ سرعت‌ سكو را دور زده‌ و به‌ جوان‌ نزديك‌ مي‌شود.

 / جوان‌ به‌ او حمله‌ كرده‌ و با ضربه‌اي‌ او را از خود مي‌راند./

جوان‌

 هيچ‌ آبي‌ در اين‌ دشت‌ يافت‌ نمي‌شود، حتي‌ قطره‌اي.‌ و فرات‌ سرابي‌ بيش‌ نيست‌، سراب‌!

 / جوان‌، به‌ سياه‌پوش‌ حمله‌ كرده‌ و او را از خود مي‌راند./

جوان‌

 من‌ از سپاه‌ كوفه‌ گريختم‌ تا شما را به‌ ترفندي‌ شوم‌ هشدار دهم‌، هشدار!

 / سياه‌پوش‌، به‌ جوان‌ حمله‌ مي‌كند.

 جوان‌، با ضربه‌اي‌ او را از خود دور مي‌كند./

جوان‌

 امان‌نامه‌ فريبي‌ بيش‌ نيست‌ و فرات‌ طعمه‌اي‌ است‌، طعمه‌!

 / به‌ سياه‌پوش‌ حمله‌ كرده‌ و او را از خود مي‌راند./

جوان‌

 نه‌ آن‌ كه‌ مشك‌ مي‌بخشد راستگوست‌، نه‌ آن‌ كه‌ شمشير مي‌دهد. هم‌ آن‌ كه‌ تو را به‌ ساحل‌سلامت‌ مي‌خواند درغگوست‌ و هم‌ او كه‌ تو را به‌ درياي‌ خون‌ مي‌فرستد، درياي‌ خون‌!

/ سياه‌پوش‌، به‌ جوان‌ حمله‌ مي‌كند.

جوان‌، او را از خود مي‌راند./

جوان‌

اين‌ جماعت‌ دو سر در بدن‌ دارند. با يك‌ سر مي‌انديشند و با ديگري‌ حرف‌ مي‌زنند. هيچ‌كس‌ با تو سر راست‌ نيست‌. چه‌ آن‌ كه‌ امان‌ مي‌آورد و دم‌ از خويشاوندي‌ مي‌زند. چه‌ آن‌ كه‌روضه‌ي‌ عطش‌ مي‌خواند و ناله‌ كودكان‌ را بهانه‌ مي‌كند و چه‌ آن‌ كه‌ زور و پنجه‌ات‌ رامي‌ستايد و غيرت‌ ومردانگي‌ را به‌ رخ‌ مي‌كشد. حتي‌ آن‌ كه‌ تو را به‌ تعلل‌ و ترديد مي‌خواند، در سر به‌ مطامع‌ خود مي‌انديشد. من‌ سر راست‌ مي‌گويم‌ كه‌ قول‌ هيچ‌ كس‌ را باور نكن‌، هيچ‌كس‌ را ! حتي‌ من‌!

/ به‌ سياه‌پوش‌ حمله‌ كرده‌ او را از خود مي‌راند./

جوان‌

حقيقتي‌ در جهان‌ نبوده‌ و نيست‌ و اگر بوده‌ تا كنون‌ مرده‌ است‌، مرده‌!

/ در آخرين‌ حمله‌ سياه‌پوش‌، جوان‌ او را به‌ ضربتي‌ از پاي‌ درمي‌آورد. سپس‌ در كنار او زانو مي‌زند./

جوان‌

او يكي‌ از جنگجويان‌ سپاه‌ كوفه‌ بود كه‌ مُرد . حال‌ چه‌ كسي‌ مي‌تواندبگويد اين‌ مقتول‌ به‌ بهشت‌

مي‌رود يا دوزخ ‌؟ و من‌ كه‌ قاتل‌ او هستم‌ بهشتي‌ مي‌شوم‌ يا دوزخي‌؟ چه‌ كسي‌ حقيقت‌ را مي‌داند؟ من‌ در پي‌ خوابي‌‌ از سپاه‌ كوفه‌گريختم‌ چون‌ نمي‌خواستم‌ خون‌ بي‌گناهي‌ را بر زمين‌ بريزم‌ ‌. او نيز به‌فرمان‌ امير سپاه‌، در پي‌ام‌ آمد چون‌ مي‌خواست‌ فرمان‌ اميرش‌ را اطاعت‌ كند ‌. ما هر دو به‌ يكديگر حمله‌ برديم‌، از بيم‌ جانمان‌.  تجربه‌و تدبير من‌ در كار شمشيرزني‌ بر او چربيد و او به‌ حقيقت‌، مُرد. حق‌ با من‌ بود كه‌ گريختم‌يا او كه‌ فرمان‌ را اطاعت‌ كرد؟ من‌ از جبهه‌ حق‌ گريختم‌؟ يا اكنون‌ در جبهه‌ حق‌ ايستاده‌ام‌؟آيا تو سردار جبهه‌ حقي‌؟ يا آن‌ كه‌ آب‌ را بر تو بسته‌ است‌؟ حق‌ با سردار‌ است‌ يا فرمانده؟حقيقت‌ را بايد از حسين‌ پذيرفت‌ يا يزيد؟ مگر اينان‌ هر دو داعيه‌ مسلماني‌ ندارند؟ مگر اين‌دو سپاه‌، دين‌ و آيينشان‌ يكي‌ نيست‌؟ مگر اين‌ جنگ‌، جنگ‌ مسلمان‌ با مسلمان‌ نيست‌؟ از اين‌دو گروه‌ مسلمان‌ كدام‌ يك‌ برحق‌ است‌؟ مي‌بيني‌؟ مسلماني‌ هم‌ دو سر دارد. و من‌ اكنون‌مانده‌ام‌ كه‌ از اين‌ دو اسلام‌ كدام‌ يك‌ حقيقت‌ است‌؟ پس‌ بي‌جهت‌ نيست‌ كه‌ مي‌گريزم‌. من‌ ازاسلام‌ دو سر مي‌ترسم‌. مي‌ترسم‌! چون‌ اين‌ دو، حقيقت‌ِ اسلام‌ را در خود مي‌كشند،مي‌كشند!

/ شمشيرش‌ را برداشته‌ و قصد رفتن‌ مي‌كند./

جوان

من‌ در پي‌ خوابي‌ از سپاه‌ كوفه‌ گريختم‌. خواب‌ ديدم‌ كه‌ جنگ‌ واقع‌ شده‌ و خون‌ بي‌گناهي‌ به‌دست‌ من‌ بر زمين‌ مي‌ريزد و تنها آمدم‌ كه‌ هشدار داده‌ باشم‌، هشدار! اين‌ جا نمان‌ سردار.چون‌ نه‌ ماندنت‌ در تعليق‌ تو را به‌ حقيقت‌ مي‌رساند. نه‌ جنگيدنت‌ و نه‌ پذيرفتن‌ امان‌نامه‌.راه‌ آمده‌ را بازگرد شايد حقيقت‌ را بيابي‌، شايد!

/ به‌ راه‌ مي‌افتد./

سردار‌

 اما اين‌ جا حقايقي‌ هم‌ هست‌ كه‌ نمرده‌ است‌!

جوان‌

/ مي‌ماند./  نيست‌، نيست‌!

سردار‌

هست‌!‌ اين‌ كودكان كه‌ تشنه‌اند و من كه‌ سقاي‌ اين‌ كاروانم‌ و فرات‌ ‌ كه‌ انتظار مرا مي‌كشد.

/ مشك‌ آب‌ را برداشته‌ و عزم‌ رفتن‌ مي‌كند./

جوان‌

اما از اين‌ دشت‌، هيچ‌ راهي‌ به‌ فرات‌ ختم‌ نمي‌شود، هيچ‌ راهي‌!

سردار‌

اگر فرات‌ حقيقت‌ است‌ كه‌ هست‌. راهي‌ هم‌ به‌ سوي‌ آن هست‌.

جوان‌

كدام‌ راه‌؟ چيزي‌ نمي‌بينم‌!

سردار‌

هر چه‌ هست‌ راه‌ ميانه‌اي‌ نيست‌.

جوان‌

آيا تن‌ به‌ جنگ‌ مي‌دهي‌؟ يا امان‌ را مي‌پذيري‌؟

سردار‌

مي‌روم‌ با خويشان‌ خود وداع‌ كنم‌.

/ سردار‌ سكو را دور زده‌ به‌ سمت‌ خيمه‌ها مي‌رود./

جوان‌

بمانيد آقا، مبادا به‌ سوي‌ فرات‌ برويد. آنان‌ پيش‌پايتان‌ دام‌ گسترده‌اند، دام‌! آنان‌ در آستانه‌فرات‌ شمشيرزناني‌ گماشته‌اند بي‌همتا و آنان‌ را به‌ مطامعي‌ فريفته‌اندبي‌مانند ‌. بمانيد آقا ! پيشتر نرويد. از اين‌ دشت‌ راهي‌ به‌ فرات‌ نمي‌رسدكه‌ در آن‌ خوني‌ ريخته‌ نشود. و اگر خوني‌ هم‌ ريخته‌ شود، راهي‌ به‌ فرات‌ نمي‌رسد! بمانيدآقا، بمانيد!

/ جوان‌، به‌ افق‌ خيره‌ مي‌ماند گويي‌ مسير رفتن‌ سردار‌ را نگاه‌ مي‌كند.

 در پس‌ زمينه‌، سايه‌ سياهپوشان‌ نمايان‌ مي‌شود كه‌ آرايش‌ جنگي‌ گرفته‌اند.

 ولوله‌اي‌ از دوردست‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد.

 سايه‌ شمشيرها، نيزه‌ها و كمانها.

 ولوله‌ اوج‌ مي‌گيرد.

 نيزه‌ها و شمشيرها به‌ حركت‌ درمي‌آيند.

 صداي‌ چكاچك‌ شمشيرها.

 جوان‌ از افق‌ روي‌ مي‌گيرد و در خود فرو مي‌رود.

 سايه‌ها درهم‌ مي‌ريزند.

 فضايي‌ وهم‌ آلود.

 شايد رويايي‌ است‌.

 جوان‌ يك‌ باره‌ سر بلند مي‌كند./

جوان‌

من‌ در پي‌ خوابي‌ از سپاه‌ كوفه‌ گريختم‌. رويايي‌ صادقه‌! چون‌ نمي‌خواستم‌ خون‌ بي‌گناهي‌را بر زمين‌ بريزم‌. خواب‌ ديدم‌ كار جنگ‌ بالا گرفته‌ است‌ و تشنگي‌ امان‌ از كاروان‌ حسين‌ربوده‌، خواب‌ ديدم‌ ...!

/ به‌ دوردست‌ خيره‌ مي‌ماند.

 صداي‌ چكاچك‌ شمشيرها، ولوله‌ سپاهيان‌ و ناله‌ زنان‌ و كودكان‌ تشنه‌./

 

جوان‌

ما صدها شمشيرزن‌ بوديم‌ در آستانه‌ فرات‌ كه‌ هر يك‌ به‌ تنهايي‌ تجربه‌ صد جنگ‌ با خودداشت‌. و از ما خواسته‌ بودند راه‌ را بر سقايي‌ ببنديم‌ كه‌ به‌ تنهايي‌ با صدها مرد جنگي‌ برابربود. ما را وعده‌ داده‌ بودند به‌ كيسه‌اي‌ زر و ملكي‌ در فلان‌ بلاد در ازاي‌ بريدن‌ دستي‌ از آن‌مرد! و هشدار داده‌ بودند به‌ بريدن‌ دستهايمان‌ در ازاي‌ نافرماني‌! صدها دست‌شمشيرزن‌، در برابر تنها دو دست‌ كه‌ از آن‌ِ سقايي‌ بود، تنها سقايي‌!

/ سردار‌، با مشك‌ آب‌ در دست‌ از سمت‌ خيمه‌ها پيش‌ مي‌آيد.

 كودكان‌ و زنان‌ از خيمه‌ها بيرون‌ مي‌زنند تا مانع‌ رفتن‌ او شوند. سقا، آنان‌ را به‌ آرامش‌ مي‌خواند.              

 صداي‌ برهم‌ خوردن‌ شمشيرها و نيزه‌ها

 و ناله‌ زنان‌ و كودكان‌ كه‌ اندك‌ اندك‌ اوج‌ مي‌گيرد.

 كسي‌ در دوردست‌ روضه‌ سردار‌ مي‌خواند./

جوان‌

 / هم‌ چنان‌ خيره‌ به‌ افق‌/ شما به‌ خواب‌ من‌ آمديد. و از ميان‌ صدها راه‌ كه‌ ما بر فرات‌ بسته‌        بوديم‌.همان‌ را برگزيديد كه‌ من‌ راهبانش‌ بودم‌، من‌!

 / سردار‌، به‌ سوي‌ جوان‌ پيش‌ مي‌آيد.

 جوان‌، يك‌ باره‌ برمي‌گردد و متوجه‌ سردار‌ مي‌شود./

جوان‌

 چرا آمديد آقا، چرا؟

سردار‌

 كودكان‌ تشنه‌اند و اين‌ حقيقت‌ است‌.

جوان‌

 نگفتم‌ كه‌ فرات‌، سرابي‌ بيش‌ نيست‌؟ سراب‌!

 / سياه‌پوشان‌، شمشير به‌ دست‌ در پس‌ زمينه‌ ظاهر مي‌شوند./

جوان‌

 نگفتم‌ كه‌ پيش‌پايتان‌ دام‌ گسترده‌اند؟ دام‌! و شما را به‌ ترفندي‌ شوم‌ هشدار ندادم‌؟ هشدار!

/ سياه‌پوشان‌، قدمي‌ به‌ پيش‌ مي‌گذارند./

جوان‌

نگفتم‌ كه‌ امان‌نامه‌ فريبي‌ است؟‌ و فرات‌ طعمه‌اي‌‌؟ طعمه‌!

سردار

 فرات‌ حقيقتي‌ است‌ كه‌ انتظار مرا مي‌كشد.

/ سياه‌پوشان‌، قدمي‌ پيشتر مي‌گذارند./

جوان‌

من‌ به‌ خواب‌ ديدم‌ كه‌ تو پيش‌ آمدي‌ و دستهايت‌ را مقابلم‌ گرفتي‌.

سردار‌

دستهايم‌ را به‌ تو مي‌بخشم‌، در ازاي‌ جرعه‌اي‌ حقيقت‌.

/ جوان‌ به‌ دستهاي‌ سردار‌ خيره‌ مي‌شود./

جوان‌

دستهايتان‌ آقا؟ نه‌. بگذاريد دستهايتان‌ را ببوسم‌. بگذاريد!

/ سردار‌، دستهايش‌ را پيش‌ مي‌برد.

 جوان‌، دستهاي‌ سردار‌ را مي‌بوسد. و بعد با وحشت‌ به‌ آنها خيره‌ مي‌شود.

 خيمه‌ها در پس‌ زمينه‌ به‌ رنگ‌ خون‌ بدل‌ مي‌گردد.

 كسي‌ در دوردست‌ روضه‌ سردار‌ مي‌خواند.

 ناله‌ كاروانيان‌ /

/ سياه‌پوشان‌، قدمي‌ پيشتر مي‌گذارد./

جوان‌

من‌ به‌ خواب‌ ديدم‌ كه‌ از جاي‌ بوسه‌ام‌ بر دستهايت‌ خون‌ بيرون‌ زد، خون‌!

/ دستهاي‌ سردار‌ رنگ‌ خون‌ مي‌گيرد./

جوان‌

/ وحشت‌ زده‌./ من‌ دستهايت‌ را از تو گرفتم‌ سردار، در ازاي‌ كيسه‌اي‌ زر و ملكي‌ در فلان‌ بلاد.و شايد در هراس‌ِ از نافرماني‌! نمي‌دانم‌. هر چه‌ بود، حقيقت‌، دستهاي‌ تو بود كه‌ خونين‌ شد!حقيقت‌، دستهاي‌ تو بود كه‌ اكنون‌ نيست‌.

سردار‌

اما هنوز حقايقي‌ هست‌.

جوان‌

نيست‌، نيست‌! آيا من‌ نبودم‌ كه‌ گفتم‌ از سپاه‌ كوفه‌ گريخته‌ام‌ در پي‌ خوابي‌ تا خون‌ بي‌گناهي‌را نريزم‌؟ پس‌ اين‌جا چه‌ مي‌كنم‌؟ در ميان‌ سپاه‌ كوفه‌؟ و‌ شمشيرم چراِ خونين‌‌ است‌؟ و چرا از زخمهاي‌ تو خون‌ مي‌چكد؟ نگفتم‌ هيچ‌ كس‌ با تو سر راست‌ نيست‌؟نگفتم‌؟

/ به‌ سياه‌پوش‌ ـ مشك‌دوز ـ اشاره‌ مي‌كند./

جوان‌

او، همان‌ نبود كه‌ تو را به‌ پذيرفتن‌ امان‌نامه‌ مي‌خواند و مشكي‌ به‌ تو هديه‌ كرد؟ مشك‌!

/ مشك‌دوز، به‌ غلام‌ خود اشاره‌ مي‌كند.

غلام‌، از جمع‌ سياه‌پوشان‌ جدا شده‌ پيش‌ مي‌رود. وقتي‌ مقابل‌ سردار‌ مي‌رسد. تيري‌ را كه‌ به‌ دست‌ دارد در مشك‌ فرو مي‌برد.                                                

ناله‌ از كاروان‌ برمي‌خيزد.

 كسي‌ در دوردست‌ روضه‌ سردار‌ مي‌خواند./

جوان‌

/ به‌ سياه‌پوشي‌ ـ شمشيرساز ـ اشاره‌ مي‌كند./ او، همان‌ نبود كه‌ از مردي‌ و مردانگي‌ مي‌گفت‌ وشمشيري‌ به‌ تو هديه‌ كرد؟ شمشير!

/ شمشيرساز، از جمع‌ سياه‌پوشان‌ جدا شده‌ پيش‌ مي‌رود. وقتي‌ مقابل‌ سردار‌ مي‌رسد. شمشيرش‌ را بالا برده‌ و به‌صورت‌  سردار‌ مي‌كشد.

 صورت‌ سردار‌ رنگ‌ خون‌ مي‌گيرد.

  ناله‌ از كاروان‌ برمي‌خيزد.

 كسي‌ در دوردست‌ روضه‌ سردار‌ مي‌خواند./

جوان‌

و او / به‌ بافنده‌ اشاره‌ مي‌كند./ همان‌ نبود كه‌ تو را به‌ تعلل‌ و ترديد مي‌خواند و كفن‌ وتن‌پوشي‌ هديه‌ كرد؟

/ بافنده‌، از جمع‌ سياه‌پوشان‌ جدا شده‌ پيش‌ مي‌رود. سپس‌ كفني‌ خونين‌ را بر تن‌ سردار‌ مي‌پوشاند. 

 ناله‌ از كاروان‌ برمي‌خيزد.

 كسي‌ در دوردست‌ روضه‌ سردار‌ مي‌خواند./

جوان‌

نگفتم‌ كسي‌ با تو سر راست‌ نيست‌؟ حتي‌ او / به‌ فرمانده اشاره‌ مي‌كند./ آيا او نبود كه‌ امان‌نامه‌ات‌ داد و نسبت‌ خويشاوندي‌ را واسطه‌ كرد؟

/ فرمانده، از جمع‌ سياه‌پوشان‌ جدا شده‌ پيش‌ مي‌رود. وقتي‌ مقابل‌ سردار‌ مي‌رسد. عمود آهني‌ را كه‌ در دست‌ دارد بر سراو

 فرود مي آورد ./

 سردار‌ روي‌ زانوهاي‌ خود فرو مي‌شكند.

 ناله‌ كاروانيان‌ به‌ اوج‌ خود مي‌رسد.

حتي‌ صداي‌ كسي‌ كه‌ روضه‌ مي‌خواند./

جوان‌

هيچ‌ كس‌ با تو سر راست‌ نبود مرد، هيچ‌ كس‌ .

مشك دوز‌‌‌

اين‌ مشك‌ مي‌توانست‌ پر از آب‌ باشد و خيمه‌ها سيراب‌ . / مي‌رود./

شمشيرساز

اين‌ شمشير مي‌توانست‌ زخمي‌ بر تنت‌ نگذارد و تو پيروز ميدان‌ باشي‌.  / مي‌رود./

بافنده‌

و اين‌ كفن‌ مي‌توانست‌ تن‌پوش‌ تو نباشد. / مي‌رود./

جوان‌

و اين‌ دستها مي‌توانست‌ دستهاي‌ تو باشد واين‌ گونه‌ رنگ‌ خون‌ نگيرد . اينها حقايقي‌ بود كه‌ اكنون‌ نيست‌، نيست‌! / مي‌رود./

سردار‌

 اما هنوز حقايقي‌ هست‌. كودكان‌ِ تشنه‌، فرات‌ و من‌!

فرمانده

كودكان‌ خاموش‌ شده‌اند، گويا تشنگي‌ را فراموش‌ كرده‌اند و فرات‌ را خون‌ گرفته‌، گوياهرگز آبي‌ نداشته‌ است‌ و تو ديگر سقا نيستي‌. آيا حقيقت‌ به‌ حقيقت‌ مرده‌ است‌. / مي‌رود./

/ سردار‌ در خود فرو مي‌رود.

 سقا، با مشك‌ آبي‌ در دست‌ از ميان‌ خيام‌ پيش‌ مي‌آيد. مقابل‌ سردار‌ كه‌ مي‌رسد، ظرفي‌ را از آب‌ پر كرده‌ به‌ او مي‌دهد.

 سردار‌، از خوردن‌ امتناع‌ مي‌كند./

سقا

بنوشيد آقا. ديگر منعي‌ نيست‌. فرات‌ را گشوده‌اند و مشكهاي‌ آب‌ كرور كرور به‌ سوي‌خيمه‌ها مي‌رود، بنوشيد.

/ سردار‌، از خوردن‌ امتناع‌ مي‌كند./

سقا

به‌ خاطر كودكان‌ بنوشيد آقا، كودكان‌ِ تشنه‌!

/ سردار‌، خيمه‌ها را نگاه‌ مي‌كند.

 از لابلاي‌ خيمه‌ها كودكاني‌ پيش‌ مي‌آيند./

سقا

آنان‌ بي‌اذن‌ شما آب‌ نمي‌خورند. پس‌ نخست‌ شما بنوشيد آقا.

/ كودكان‌، در سكوت‌ سردار‌ را نگاه‌ مي‌كنند.

 سردار‌، از خوردن‌ امتناع‌ مي‌كند./

سقا

چرا نمي‌نوشيد؟ اگر مرا لايق‌ سقايي‌تان‌ نمي‌دانيد، اين‌ مشك‌، بياييد خود بنوشيد. تنها به‌خاطر اين‌ كودكان‌.

/ كودكان‌، در سكوت‌ سردار‌ را نگاه‌ مي‌كنند.

 سردار‌، امتناع‌ مي‌كند.

 سقا، مشك‌ را رها كرده‌ و در خود فرو مي‌شكند./

سقا

چه‌ حقيرم‌ من‌ و تو چه‌ بزرگي‌، چه‌ ذليلم‌ من‌ و تو چه‌ عزيزي‌ مرد. عمري‌ است‌ در كارسقايي‌ام‌ اما دريغ‌ از ذره‌اي‌ محبت‌ و احساس‌. سالهاست‌ كسي‌ جرعه‌اي‌ آب‌ به‌ دستم‌ نداده‌است‌ و من‌ عمري‌ است‌ آب‌ به‌ اين‌ و آن‌ مي‌دهم‌، براي‌ يافتن‌ ذره‌اي‌ محبت‌. اگر آب‌ را از من‌مي‌پذيرفتيد مرا عزيز خاندانتان‌ مي‌كرديد آقا.

سردار‌

 اما من‌ حقي‌ بر اين‌ آب‌ ندارم‌. آب‌، سهم‌ آناني‌ است‌ كه‌ تشنه‌اند. و من‌ سيرابم‌!

سقا

 سيراب‌؟ به‌ كدام‌ آب‌؟

سردار‌

 فرات‌ِ خون‌!

سقا

 پس‌ به‌ خاطر اين‌ كودكان‌ بنوشيد. آنان‌ هنوز تشنه‌اند.

/ سردار‌، تنها سقا را نگاه‌ مي‌كند.

 سقا، ظرف‌ آبي‌ را پيش‌ مي‌برد.

 كودكان‌، در سكوت‌ سردار‌ را مي‌نگرند.

 ظرف‌ آب‌ پيشتر مي‌رود.

 تنها سكوت‌ حكم‌فرماست‌.

 سردار‌، ظرف‌ آب‌ را نگاه‌ كرده‌ و لبخند مي‌زند./

سردار‌

نگفتم‌ كه‌ من‌ حقي‌ بر اين‌ آب‌ ندارم‌؟

/ سقا، متعجب‌ ظرف‌ را نگاه‌ مي‌كند. بعد دست‌ در آب‌ مي‌زند./

سقا

آب‌، سرد و سخت‌ شده‌، هم‌ چون‌ سنگ‌!

/ مشك‌ آبش‌ را نگاه‌ مي‌كند./

سقا

 اين‌ هم‌!

/ با شتاب‌ مشكهاي‌ ديگر را برداشته‌ و امتحان‌ مي‌كند./

سقا

 و اين‌ها! مشكها چون‌ پاره‌اي‌ از سنگ‌ شده‌اند.؟!

/ متوجه‌ تشت‌ مي‌شود. به‌ سوي‌ آن‌ رفته‌ دست‌ در تشت‌ مي‌برد./

سقا

حتي‌ فرات‌! چه‌ شده‌ است‌؟ چرا آب‌ ايستاده‌ است‌؟ چرا تكان‌ نمي‌خورد؟

/ مرد جوان‌، پيش‌ مي‌آيد./

جوان‌

 اين‌ حقيقت‌ ندارد. طبيعت‌ آب‌ آن‌ است‌ كه‌ جاري‌ باشد، جاري‌!

سقا

 اما آب‌ ايستاده‌ است‌!

/ جوان‌، پيش‌ مي‌آيد و تشت‌ را نگاه‌ مي‌كند./

جوان‌

/ هراسان‌/ گويا آب‌، شرم‌ مي‌كند از جاري‌ شدن‌! هم‌ چون‌ دستهاي‌ من‌ كه‌ شرم‌ دارند ازفرمان‌ بُرداريم‌! شرم‌!

سقا

 اما طبيعتِ‌ دست‌ آن‌ است‌ كه‌ فرمان‌بردار آدمي‌ باشد.

جوان‌

من‌ آنها را به‌ كاري‌ واداشتم‌ كه‌ نمي‌خواستند، ريختن‌ خوني‌! و آنان‌ اين‌ گونه‌ مرا عقوبت‌مي‌كنند، عقوبت‌! / مي‌رود./

/ مشك‌دوز و غلامش‌ در حالي‌ كه‌ انبوهي‌ از مشكهاي‌ دريده ‌ را با خود مي‌كشد پيش‌ مي‌آيند./

مشك دوز‌‌‌

طبيعت‌ِ مشك‌ آن‌ است‌ كه‌ آب‌ را به‌ خود بگيرد. اما مشكهاي‌ من‌ از آب‌ فرمان‌ نمي‌برند./ مي‌رود./

/ شمشيرساز و پدرش‌ ، با‌ انبوهي‌ از شمشيرهاي در هم شكسته پيش‌ مي‌آيند./

شمشيرساز

حاصل‌ يك‌ عمر كار و تلاشم‌ بر باد رفته‌ است‌. شمشيرهايم‌ ديگر نه‌ سختند نه‌ خونريز و نه‌سنگ‌ دل‌! افسوس‌. / مي‌رود./

/ بافنده‌، در حالي‌ كه‌ انبوهي‌ پارچه‌ي‌ خون‌آلود را با خود مي‌كشد پيش‌ مي‌آيد. او براي‌ لحظه‌اي‌ مي‌ايستد و سردار‌ رانگاه‌  مي‌كند. اما بي‌آن‌ كه‌ كلامي‌ بگويد راه‌ آمده‌ را بازمي‌گردد./

سقا

/ مستأصل‌/ من‌ كه‌ هستم‌؟ اين‌جا كجاست‌؟ چرا هيچ‌ چيز آن‌ گونه‌ نيست‌ كه‌ بايد؟ آب‌ ، جاري ‌نمي‌شود! بافته‌ها را خون‌ گرفته‌! شمشيرها كند شده‌! مشكها پذيراي‌ آب‌ نيستند و دستها فرمان‌ نمي‌برند. گويا همه‌ چيز طبيعت‌ خود را باخته‌ است‌! آيا اين‌ حقيقت‌ است‌ كه‌ حقيقت‌مرده‌؟

سردار‌

همواره‌ حقايقي‌ هست‌ كه‌ نمي‌ميرد.

سقا

كدام‌ حقايق‌.

سردار‌

تشنگي‌، آب‌ و سقايي‌!

 / سقا، با خود تكرار مي‌كند./

سردار‌

كودكان‌ هنوز تشنه‌اند و فرات‌ سيراب‌ است‌ و تو سقايي‌.

/ سقا، بهت‌زده‌ سردار‌ را نگاه‌ مي‌كند.

 سردار‌، برمي‌خيزد و آرام‌ آرام‌ به‌ عمق‌ صحنه‌ مي‌رود./

سردار‌

 هميشه‌ تشنه‌اي‌ هست‌ و آبي‌‌ و سقايي . و اينها حقيقت ‌است‌!

/ سقا، به‌ سمت‌ تشت‌ مي‌رود و دست‌ در آب‌ مي‌زند.

 فرات‌، به‌ جنبش‌ درمي‌آيد.

 سقا، مشكي‌ را از آب‌ پر كرده‌ به‌ سوي‌ خيمه‌ها مي‌رود.

 كودكان‌، به‌ استقبالش‌ مي‌آيند.

 سردار‌، در عمق‌ صحنه‌ لبخند مي‌زند./

 

 

سيد حسين‌ فدايي‌ حسين‌

بهمن‌ 1382

 

 

درباره‌ي نويسنده

سيد حسين فدايي حسين

نمايشنامه نويس، طراح صحنه، و پژوهشگر تئاتر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

متولد 1345/ تهران

ليسانس طراحي صنعتي/ دانشکده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران/ 1373

فوق ليسانس ادبيات نمايشي/ دانشکده هنر و معماري دانشگاه آزاد/ تهران/ 1385

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شروع فعاليت هنري در زمينه نمايش 1359/ کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان قم  

کارشناس تئاتر حوزه هنري استان قم از سال 1368

عضو هيأت موسس گروه تئاتر آيين/ 1374

عضو هيأت موسس دفتر مركزي نمايش بچه‌هاي مسجد/ 1374

عضو شوراي نظارت بر نمايش استان قم/ از 1379

عضو شوراي تخصصي كانون نمايشنامه‌نويسان تئاترمقاومت/ از 1384 تا 1386

عضو دفتر تئاتر كودك و نوجوان اداره كل هنرهاي نمايشي/ از 1384

عضو شوراي نظارت بر تئاتر كودك و نوجوان اداره كل هنرهاي نمايشي/ از 1385

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

فعاليت‌هاي عمده نمايشي

◄ نگارش نمايشنامه‌:

ماجراي جنگلبان/1370 ؛ شهر دندانها/ 1372 ؛ بچه ياكريمها/ 1372 ؛ كچل و خورشيد/ 1373 ؛ كارآگاهان مدرسه/ 1373 ؛ شبيه پدر/ 1373 ؛ اجازه آقا/   1373 ؛ تپه افلاك/ 1375 ؛ اژدها و فلفل دانا/ 1375 ؛ شام غريب/ 1376 ؛ خاك سبز/ 1376 ؛ كانال كميل/ 1377؛ بانوي بي‌نشان/ 1378؛ مينا و جنبلو/ 1378 ؛ سحر و گامبالو/ 1378 ؛ غريبه شام/ 1380 ؛ ببعي و گرگ آشپز/ 1381 ؛ مسافران كوفه/ 1381 ؛ بازي نامه سهراب/ 1381 ؛  زنگ خاطرات نرگس/ 1382 ؛ خاك معصوم/ 1382 ؛ خاك آلوده/ 1382 ؛ شب محبوبه/ 1382 ؛ فرات (سرآب)/ 1382 ؛ حلقه مفقوده/ 1383؛ خاك بكر/ 1383؛ معلمي به نام صفر/ 1383؛ موشگربه/ 1383 ؛ طوفان/ 1384 ؛ دست‌هاي سرخ/ 1385 ؛ بهار/ 1386

 

◄ طراحي صحنه نمايش:

به گل نشستگان/ 1374 ؛  تپه افلاك/ 1375؛  شام غريب/ 1375؛ هزار و دومين شب شهرزاد/ 1375 ؛ كانال كميل/ 1377 ؛ آينه اي توي سقف/ 1378 ؛ غم نامه فرات/ 1378 ؛ بانوي بي نشان/ 1378 ؛ هذيان/ 1379 ؛ فيروزه كه مي خواند/ 1379 ؛ غريبه شام/ 1380؛ دورگردون/1380؛ قصيده بلند باران/ 1380 ؛ زنان مهتابي مرد آفتابي/ 1381 ؛ مسافران كوفه/ 1381 ؛ خاك آلوده/ 1382 ؛ شب محبوبه/ 1382 ؛  يلدا/ 1382 ؛ فرات(سراب)/  1382 ؛ شب مويه ها/ 1383

 

◄ كارگرداني نمايش:

ماجراي جنگلبان/1370 ؛ بچه ياكريمها/ 1372 ؛ كارآگاهان مدرسه/ 1373 ؛ اجازه آقا/   1373 ؛ اژدها و فلفل دانا/ 1375 ؛ شام غريب/ 1376 ؛ خاك سبز/ 1376 ؛ ببعي و گرگ آشپز/ 1381 ؛ دورگردون/ 1382 ؛ حلقه مفقوده/ 1383؛

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

فعاليت‌هاي عمده پژوهشي

زواياي پنهان تئاتر دفاع مقدس/ 1376

تئاتر ضد جنگ/ 1382

مقايسه كمدي چخوف و شاو/ 1384

فرزندكشي در ادبيات جهان/ 1384

سير تحول مضمون و تطور زمان در ادبيات نمايشي جنگ/ 1385

بررسي وضعيت تئاتر كودك و نوجوان در ايران/ 1385

كندوكاوي درباره نمايشنامه‌خواني/ 1385

بررسي نقش هنر در تبليق دين/ 1385

مقدمه‌اي بر ويژگي‌هاي نمايش ديني/ 1385

تئاتر و مخاطب امروز/ 1385

مخاطب‌شناسي تئاتر كودك و نوجوان/ 1386

نسبت الگوهاي داستاني در تئاتر جنگ و دفاع مقدس/ 1386

قالب‌هاي داستاني در نمايشهاي دفاع مقدس/ 1386

مقدمه‌اي پيرامون بررسي تئاتر انقلاب اسلامي/ 1386

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

جوايز و تقديرنامه‌ها

برگزيده نخستين مسابقه نمايشنامه‌نويسي سراسري سوره براي نگارش نمايشنامه”ماجراي جنگلبان“ ، 1372

رتبه سوم، دومين يادواره سراسري تئاتر دفاع مقدس براي نگارش نمايشنامه”شبيه پدر“، يزد، 1374

رتبه سوم، سومين يادواره سراسري تئاتر دفاع مقدس براي نگارش نمايشنامه”تپه افلاك“، تهران، 1375

رتبه سوم، چهارمين يادواره سراسري تئاتر دفاع مقدس براي نگارش نمايشنامه”خاك سبز“، اردبيل، 1376

رتبه دوم، كتاب سال كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان براي نگارش نمايشنامه”يادگار“، 1377

برگزيده پنجمين يادواره سراسري تئاتر دفاع مقدس براي نگارش نمايشنامه”كانال كميل“، 1377

رتبه اول، ششمين جشنواره تئاتر فتح و معراج براي نگارش نمايشنامه”خاك سبز“، 1380

رتبه اول، نهمين جشنواره تئاتر دفاع مقدس، كودك و نوجوان براي نگارش نمايشنامه”زنگ خاطرات نرگس“، 1382

رتبه اول، نهمين جشنواره منطقه‌اي تئاتر دفاع مقدس براي نگارش نمايشنامه”خاك معصوم“، 1382

رتبه سوم، دهمين جشنواره سراسري تئاتر دفاع مقدس، براي نگارش نمايشنامه”خاك معصوم“، 1382

رتبه دوم، دهمين جشنواره سراسري تئاتر دفاع مقدس، براي نگارش نمايشنامه” زنگ خاطرات نرگس“، 1382

رتبه اول، هشتمين جشنواره تئاتر استان قم براي نگارش نمايشنامه”شب محبوبه“، 1382

رتبه دوم، جشنواره منطقه‌اي تئاتر استان كرمان براي نگارش نمايشنامه”شب محبوبه“، 1382

رتبه اول، جشنواره استاني تئاتر بسيج قم براي نگارش نمايشنامه”خاك بكر“، 1383

رتبه اول از نخستين جشنواره تئاتر استان تهران براي طراحي صحنه نمايش ”به گل نشستگان“، 1374

رتبه اول از سومين جشنواره سراسري تئاتر دفاع مقدس براي طراحي صحنه نمايش”تپه افلاك“، 1375

رتبه اول از پانزدهمين جشنواره سراسري تئاتر فجر براي طراحي صحنه نمايش ”هزار و دومين شب شهرزاد“، 1375

رتبه اول از پنجمين يادواره سراسري تئاتر دفاع مقدس براي طراحي صحنه نمايش ”كانال كميل“، 1377

رتبه سوم از نوزدهمين جشنواره بين‌المللي تئاتر فجر براي طراحي صحنه نمايش ”فيروزه كه مي‌خواند“، 1379

رتبه اول از كانون ملي منتقدان تئاتر براي طراحي صحنه نمايش ”فيروزه كه مي‌خواند“، 1379

رتبه اول از نهمين جشنواره سراسري تئاتر دفاع مقدس براي طراحي صحنه نمايش ”دورگردون“، 1381

رتبه اول از دهمين جشنواره سراسري تئاتر دفاع مقدس براي طراحي صحنه نمايش ”خاك آلوده“، 1382

رتبه اول از كانون ملي منتقدان تئاتر براي طراحي صحنه نمايش ”قصيده بلند باران“، 1383

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آثار منتشر شده

نمايشنامه‌ بزرگسال:

شبيه پدر/ مجموعه نمايشنامه تئاتر مقاومت/ جلد 3/ بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس/ 1376

تپه افلاک/ مجموعه نمايشنامه تئاتر مقاومت/ جلد 3/ بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس/ 1376

خاک سبز/ مجموعه نمايشنامه تئاتر مقاومت/ جلد 5/ بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس/ 1378

کانال کميل/ مجموعه نمايشنامه تئاتر مقاومت/ جلد 5/ بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس/ 1378

شام غريب/ مجموعه نمايشنامه اي مستقل با عنوان کانال کميل/ دفتر ادبيات مقاومت حوزه هنري/ 1379

زنگ خاطرات نرگس/ نشر عابد/ 1383

خاک بکر/ از مجموعه سه گانه خاک/ نشر عابد/ 1383

زير خاکي/ از مجموعه سه گانه خاک/ نشر عابد/ 1383

خاک آلوده/ از مجموعه سه گانه خاک/ نشر عابد/ 1383

معلمي به نام صفر/ بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس/ 1384

حلقه مفقوده/ بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس/ 1384

اسم شب/ نمايشنامه كوتاه/ نشريه صحنه: 31/ 1385

همسري براي زندگي/ ترجمه از نمايشنامه كوتاه يوجين اونيل/ صحنه: 33/ 1385

دست‌هاي سرخ/ مجموعه نمايشنامه جشنواره تئاتر رضوي/ انتشارات نمايش/ 1385

بهار/ دو نمايشنامه همراه/ حوزه هنري استان قم/ 1386

 

نمايشنامه کودک و نوجوان:

ماجراي جنگلبان/ مجموعه نمايشنامه سوره دفتر 16/ انتشارات حوزه هنري/ 1373

شهر دندانها/ مجموعه نمايشنامه سوره جوان دفتر 5/ انتشارات حوزه هنري/ 1375

بچه يا کريم ها/ مجموعه نمايشنامه سوره جوان دفتر 6/ انتشارات حوزه هنري/ 1376

يادگار/ مجموعه نمايشنامه سوره جوان دفتر 7/ انتشارات حوزه هنري/ 1377

کارآگاهان مدرسه/ مجموعه نمايشنامه هاي دانش آموزي/ انتشارات مدرسه/ 1377

اجازه آقا/ مجموعه نمايشنامه هاي دانش آموزي/ انتشارات مدرسه/ 1377

مينا و خنگله/ مجموعه نمايشنامه هاي دانش آموزي/ انتشارات مدرسه/ 1379

آبتني در بركه/ مجموعه قصه- ‌نمايش/ انتشارات كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان/ 1385

ببعي و گرگ آش‌پز/ مجموعه نمايشنامه براي كودكان (سحر)/ حوزه هنري استان قم/ 1386

سحر ميان خوراكي‌ها/ مجموعه نمايشنامه براي كودكان/ حوزه هنري استان قم/ 1386

 

مقالات پژوهشي:

زواياي پنهان تئاتر دفاع مقدس/ نشريه کمان/ 1376

تئاتر ضد جنگ/ ويژه نامه جشنواره منطقه‌اي تئاتر دفاع مقدس تبريز/ 1382

روند شكل‌گيري توليد و اجراي نمايش بانوي بي‌نشان/ نمايش و ماوراء/ مجموعه پژوهش‌هاي تئاتر ديني‌- دفتر دوم/انتشارات حوا/ 1385

فرزندكشي در ادبيات جهان/ سپيده/ ويژه‌نامه جام جم/ شماره 6/ 1385

سير تحول مضامين نمايشي در تئاتر دفاع مقدس/ سپيده/ ويژه‌نامه جام جم/ شماره 7/ 1385

مقايسه كمدي چخوف و شاو/ ماهنامه صحنه/ 39-38/ بهمن 1385

بررسي وضعيت تئاتر كودك و نوجوان در ايران/ مجله نمايش/ شماره‌هاي 85، 87-86، 88/ 1385

كندوكاوي درباره نمايشنامه‌خواني/ مجله نمايش/ شماره‌هاي 86-87، 88/ 1385

سير تحول مضمون و تطور زمان در ادبيات نمايشي جنگ/ انجمن تئاتر دفاع مقدس/1385

مقدمه‌اي بر ويژگي‌هاي نمايش ديني/ سپيده/ ويژه‌نامه روزنامه جام جم/ شماره 13

موقعيت‌هاي داستاني در تئاتر جنگ و دفاع مقدس/ سپيده/ ويژه‌نامه جام‌جم/ شماره18/ شهريور86

 

 

 

 

 

هر گونه استفاده‌ي نمايشي از اين نمايش‌نامه منوط به اجازه‌ي كتبي از نويسنده است. 

 

all rights reserved

STAGE RIGHTS

According to international law you can't produce a play until you've got the author's permission. So please contact me -info@nniran.com