E-mail

پيوندها

  نمايش‌نامه‌ها  

اسامي اعضاي كانون

  آيين‌نامه‌ي كانون
 

 

 

 

نمايش‌نامه


                                                                                                                                     

فرات تشنه است                                                      

         نمايشنامه                                                                                                                                                                                                                                                               سيد حسين فدايي حسين    

 

 

 

 / سكويي‌ گرد

 و با فاصله‌ از سكو ، تا انتها سراسر خيمه‌، كوچك‌ و بزرگ‌.

 كساني‌ از بازيگران‌ همه‌ سياه‌پوش‌ دورادورِ سكو و در لابلاي‌ خيمه‌ها نشسته‌اند.

 كسي‌ ـ فرمانده ـ از ميان‌ جمع‌ برخاسته‌، سكو را دور مي‌زند.

 صداي‌ تاخت‌ و سپس‌ شيهه‌ اسب‌ به گوش مي رسد .

 فرمانده، قدم‌ بر سكو مي‌گذارد.

 نور بر سكو متمركز مي‌شود./

فرمانده

 / خيره‌ به‌ نقطه‌اي‌/ گوش‌ كن ‌! مي‌شنوي‌؟ اين‌ ناله‌ها آيا از خيمه‌گاه‌ حسين‌ نيست‌؟ / به‌خيمه‌ها اشاره‌ مي‌كند./ نگاه‌ كن‌! مي‌بيني‌؟ اين‌ها آيا زنان‌ و كودكان‌ خاندان‌ علي‌ نيستند كه‌ اين‌گونه تشنگي‌را فرياد مي‌كنند؟

 / نور از سكو گرفته‌ مي‌شود.

 در انتها، سايه‌ كاروانيان‌ بر ديواره‌ خيمه‌ها نمايان‌ مي‌گردد. يك‌ مشك‌ خالي‌ آب‌، دست‌ به‌ دست‌ در ميان‌ اهل‌ خيام‌ مي‌گردد.

  كسي‌ در دوردست‌ از بستن‌ آب‌ بر كاروان‌ امام‌ مي‌خواند.

  نور به‌ سكو باز مي‌گردد.

  با اشاره‌ فرمانده، كساني‌ از ميان‌ سياه‌پوشان ‌، تشت‌ آبي‌ را پيش‌ مي‌آورند و مقابل‌ او بر زمين‌ مي‌گذارند .

  فرمانده، دست‌ در تشت‌ برده‌، م‍‍ُشتي‌ آب‌ بالا مي‌آورد و بر صورت‌ خود مي‌پاشد. دهانش‌ به‌ خنده‌ باز مي‌شود./

فرمانده

 گواراست‌، گوارا ...

 / م‍‍ُشتي‌ ديگر و م‍‍ُشتي‌ ديگر، و بعد خنده‌اش‌ به‌ قهقهه‌ تبديل‌ مي‌شود. سر در آب‌ مي‌كند و بالا مي‌آورد. با چرخش سر،   آبها را به‌ اطراف‌ مي‌پاشد و مستانه‌ مي‌خندد .

 صداي‌ ناله‌ كاروانيان‌ ، او را به‌ خود مي‌آورد. مُشتي‌ از آب‌ پر كرده‌ به‌ سمت‌ خيمه‌ها مي‌پاشد.

 ناله‌ها اوج‌ مي‌گيرد./

فرمانده

 نمي‌شنوي‌؟ تشنه‌اند، تشنه‌! نمي‌خواهي‌ مرحمي‌ بر درد تشنگي‌شان‌ بگذاري‌؟ پيش‌ بيامرد. بيا و  هر چه‌ مي‌خواهي‌ ازاين‌ آب‌ برگير، هرچه‌ مي‌خواهي‌. من‌ بي‌هيچ‌ چشم‌داشتي‌ راه‌ فرات را بر تو گشوده‌ام‌؛ تنها به‌ روي‌ تو كه‌ از خويشان‌ من‌ هستي‌. ما هر دو از يك ‌قبيله‌ايم‌ ، نيستيم‌؟  پس‌ رسم‌ برادري‌ نيست‌ كه‌ در چنين زماني‌ به‌ يكديگر پشت ‌كنيم‌.

 / رو مي‌گرداند به‌ اطراف‌ و فرياد مي‌زند./

فرمانده

 آهاي‌ لشكريان‌! نگهبانان‌ فرات‌! دور شويد. امروز، آب‌ بر قبيله‌ بني‌ كِلاب‌ حلال‌ است‌. دور شويد. راه‌ را باز كنيد!

 / از تشت‌ فاصله‌ مي‌گيرد./

فرمانده

 بيا، اين‌ فرات‌، از آن‌ تو، هر چه‌ مي‌خواهي‌ بردار ... چرا پاسخ نمي‌دهي ‌مرد؟ در صحت‌ گفتارم ترديد مي‌كني‌؟ به‌ خداي‌ اين‌ آب‌، آن‌ چه‌ گفتم‌ تنها از سر خيرخواهي‌ بود و به‌ جاي‌ آوردن رسم‌ برادري‌. من‌ اگر قصد جنگ‌ داشتم‌ آيا بهتر نبود به‌ جاي‌ امان‌نامه‌ با شمشير به‌ سويت مي‌آمدم‌؟

 / به‌ سياه‌پوشان‌ اشاره‌ مي‌كند. كسي‌ از ميان‌ آنان‌ دست‌نوشته‌اي‌ را به‌ او مي‌سپارد./

فرمانده

 اين‌ امان‌نامه‌، پيش بيا و نگاه‌ كن ‌. چند كلمه‌اي‌ بيش‌ نيست‌ . مي‌داني‌ بابت‌ اين‌ چند كلام‌ ناچيز، چه‌  بهاي ‌گزافي‌ پرداخته‌ام‌؟ / مكث‌ /  پاسخي‌ نيست‌؟ من‌ با كه‌ سخن‌ مي‌گويم‌؟ و از كه‌ انتظار پاسخ‌ دارم‌؟ آي! مرد غيرتمند كاروان‌ حسين‌! اگر مرا لايق‌ پاسخ‌ نمي‌داني‌، ناله‌ي جگرسوزِ كاروانِ‌ تشنه را درياب‌.

 / به‌ سمت‌ تشت‌ رفته‌ و دست‌ در آب‌ مي‌برد. م‍‍ُشتي‌ از آب‌ پر مي‌كند و به‌ سوي‌ خيمه‌ها مي‌پاشد.

  ناله‌ از خيمه‌گاه‌ برمي‌خيزد.

 م‍‍ُشتي‌ ديگر و م‍‍ُشتي‌ ديگر.

 ناله‌ها اوج‌ مي‌گيرد./

فرمانده

 نمي‌شنوي‌؟ آنها از تو آب‌ طلب‌ مي‌كنند و فرات‌ در چند قدمي‌ توست‌. / به‌ تشت‌ اشاره‌ مي‌كند./  چرا گامي‌ برنمي‌داري‌ جوانمرد؟

 / سياه پوشي ـ پيك ـ به شتاب پيش مي آيد و مقابل فرمانده زانو مي زند./

پيك

 

 از امير لشكر پيغام  آورده ام .

 / فرمانده به سمت پيك هجوم مي برد . /

فرمانده

 نگفتم كسي بي‌اذن من پيش نيايد ؟

پيك

 فرمان از امير لشكر آورده ام !

فرمانده

 فرمان را بگو و برو .

پيك

 آفتاب ، به نيمه نرسيده ، جنگ را آغاز كنيد !

 / فرمانده ، آسمان را نگاه مي كند./

فرمانده

 / رو به خيمه گاه / شنيدي مرد ؟ جنگ آغاز مي شود !

پيك

 آفتاب، به نيمه نرسيده !

فرمانده

 / رو به خيمه گاه / چه مي‌كني مرد ؟

پيك

 / به فرمانده/ چه مي‌كنيد سردار ؟

فرمانده

 / رو به خيمه گاه / وقت تنگ است . تصميمت چيست ؟

پيك

 / به فرمانده/ تصميم تان چيست سردار ؟

فرمانده

 / رو به خيمه گاه / پاسخي بگو مرد .

پيك

 / به فرمانده/ پاسخ تان چيست سردار ؟

 / فرمانده، كلافه به سمت پيك هجوم مي برد ./

فرمانده

 به اميرلشكر بگو قدري تامّل كند . تامّل !

 / پيك ، از هجوم فرمانده مي گريزد ./ 

فرمانده

 / رو به خيمه گاه / چه مي كني مرد ؟ من منتظر پاسخ تو هستم .

 / سكوت

   فرمانده ، به هر سو روي مي گرداند و همه را مخاطب قرار مي دهد ./

فرمانده

 آي‌ جماعت‌! شما كه‌ مرا به‌ قصاوت ‌و سخت‌دلي‌ متهم‌ مي‌كنيد! من‌ اگر به‌ فرمان‌ اميرم‌، آب را بر كاروان‌ حسين‌ بستم‌، اكنون‌ آن‌ را بر سقاي‌ او گشوده ام‌ و نمي پذيرد‌. پس‌ گناه‌ از من نيست‌.  شما، در روز عدل‌ و داد گواه‌ باشيد كه‌ من‌ گفتم‌ آن‌ چه‌ را بايد بگويم‌.

 / قصد رفتن‌ دارد اما ولوله‌اي‌ كه‌ از ميان‌ كاروانيان‌ برمي‌خيزد او را در جاي‌ خود متوقف‌ مي‌كند.

 سردار‌، از دل‌ خيمه‌ها بيرون‌ مي‌آيد. سكو را دور زده‌، پا بر آن‌ گذاشته‌ و مقابل‌ تشت‌ آب‌ مي‌ايستد.

 فرمانده، بلافاصله‌ به‌ سياه‌پوشان‌ اشاره‌ مي‌كند.

 سياه‌پوشي‌ ، ظرف‌ آبي‌ به‌ دستش‌ مي‌دهد. فرمانده، آن‌ را از آب‌ پر كرده‌ و بر آب مي‌ريزد.

 در پس‌ زمينه‌، سايه‌ كودكان‌ تشنه‌ نمايان‌ مي‌شود./

فرمانده

 / رو به سردار/ زلال‌ و گوارا است‌ ...

 /  آب‌ را به‌ صورت‌ خود مي‌پاشد و با تمام‌ وجود مي‌خندد. ظرف‌ ديگري‌ پر كرده‌ مقابل‌ سردار‌ مي‌گيرد.

سردار روي از مي‌گرداند. /

فرمانده

 

  نمي نوشي‌؟/ اطراف‌ را نظاره‌ مي‌كند./ حق‌ داري‌. يك‌ كاروانْ‌ چشم‌، ما را نظاره‌ مي‌كنند؛ چشم‌هاي‌ تشنه‌!

 / ظرف‌ آب‌ را رها مي‌كند و آستين هايش‌ را بالا مي‌زند./

فرمانده

 بيا مقابل‌ چشم‌هايي‌ كه‌ ما را مي‌نگرند در فرات‌ وضو بسازيم‌، به‌ قصد اقامه‌ نماز، نماز برادري‌. من‌ به‌ تو اقتدا مي‌كنم‌ مرد و ديگران‌ به‌ ما و كينه‌ و دشمني‌ ميان‌ مسلمانان‌ خود‌به‌خود فراموش‌ خواهد شد. بيا، بيا به‌ جاي‌ جنگ‌ و خونريزي‌ نماز بخوانيم‌. بيا ...

  / دست‌ در آب‌ مي‌برد و به‌ وضو مشغول‌ مي‌شود./

فرمانده

  چرا ايستاده‌اي‌ هنوز؟ لباس‌ جنگ‌ از تن‌ درآور و هوايي‌ تازه‌ كن‌.

  / چكمه‌هايش‌ را درآورده‌ و پا در تشت‌ مي‌گذارد./

فرمانده

 بيا فارغ‌ از خُود و زره‌ و شمشير، تني‌ به‌ آب‌ بزنيم‌. هر چيزي‌ را هر چقدر هم‌ كه‌ تلخ‌ و جدي‌ باشد مي‌توان‌ به‌ بازي‌ گرفت‌. بيا به‌ دوران‌ كودكي‌ بازگرديم‌، بازيهاي‌ نوجواني‌. بيا مرد، بيا...

 / همچون‌ كودكان‌ پا در آب‌ مي‌كوبد و مستانه‌ مي‌خندد.

 سردار‌ روي‌ از او مي‌گيرد./

فرمانده

 چه‌ مي‌كني‌ مرد؟ من‌ يك‌ فرات‌ آب‌ گوارا پيش‌كش‌ آورده‌ام‌ و تو روي‌ از من‌ مي‌گيري‌؟

سردار‌

 شرم‌ نمي‌كني‌ آب‌ را به‌ بازي‌ گرفته‌اي‌؟ مقابل‌ چشم‌هاي‌ تشنه‌!؟

فرمانده

 زبانِ‌ آب‌ را تشنگان‌ خوب‌تر مي‌دانند. خواستم‌ به‌ زبان‌ آنان‌ سخن‌ گفته‌ باشم‌.

سردار‌

 تو از زبان‌ آب‌ چه‌ مي‌داني‌؟

فرمانده

 / فكر مي كند ./ هيچ‌ چيز جز آب‌!

 / مقابل‌ تشت‌ زانو مي‌زند و آب‌ را به‌ بازي‌ مي‌گيرد./

سردار‌

 / به‌ تشت‌ اشاره‌ مي‌كند ./ گوش‌ كن‌!

 /  فرمانده براي‌ لحظاتي‌ نزديك‌ تشت‌ شده‌ و به‌ صداي‌ آب‌ گوش‌ مي‌سپارد./

سردار‌

 فرات‌ تشنه‌ است‌!

فرمانده

 فرات‌ و تشنگي‌؟

سردار‌

 تو آب‌را از حسين‌ دريغ‌ نكرده‌اي‌، حسين‌ را از آب‌ دريغ‌ كردي‌! فرات‌ اكنون‌ به‌ ديدن‌ اوتشنه‌تر است‌!

فرمانده

 نمي‌فهمم‌!

سردار‌

 كاش زبان آب مي‌دانستي !

/ فرمانده، تشت‌ آب‌ را برداشته‌ و به‌ راه‌ مي‌افتد. در ميان‌ راه‌ مي‌ماند و به‌ خيمه‌ها نگاه‌ مي‌كند./

فرمانده

 پاسخ‌ كودكان‌ تشنه‌ را به‌ كدام‌ زبان‌ خواهي‌ داد، سقا؟

سردار‌

 / با خود/ نمي‌دانم‌.

 / فرمانده، تشت‌ آب‌ را با فاصله‌ از سكو بر زمين‌ مي‌گذارد.

 سياه‌پوشان،‌ با شمشيرهايي‌ كه‌ در دست‌ دارند، تشت‌ را احاطه‌ مي‌كنند./

فرمانده

 اين‌ مردان‌ اما تنها زبان‌ مرا مي‌دانند. و من به زبان اين امان‌نامه با تو سخن گفتم. اگر آن‌را بپذيري‌ راه‌ آب‌ بر تو باز خواهدبود ؛ هر اندازه‌ كه‌ بخواهي‌ ... گوش‌ كن‌ مرد، دنيا را سخت‌ مگير كه حكايت دنيا گويي قلاب‌ است‌ و دستان ما دهان‌ ماهي‌، اگر سخت‌ بگيريم‌ ما را سخت‌تر خواهد گرفت‌! خود داني.‌ اين‌  تو، اين‌ آب‌ و آن‌ كاروان‌ تشنه‌، اختيار‌ با توست‌!

 / سكو را دور زده‌ مي‌رود.

 صداي‌ پاي‌ اسبي‌ كه‌ دور مي‌شود.

 سردار‌ به‌ افق‌ خيره‌ مي‌ماند.

 چند كودك‌ در حالي‌ كه‌ بر سر تصاحب‌ كوزه‌اي‌ آب،‌ جدال‌ مي‌كنند به‌ صحنه‌ مي‌آيند.

 كوزه‌ مدام‌ از دست‌ يكي‌ به‌ چنگ‌ديگري‌ مي‌افتد.

 جواني‌ ـ سقا ـ از ميان‌ خيمه‌ها بيرون‌ مي‌آيد و سعي‌ دارد غائله‌ را پايان‌ دهد

 اما يك‌ باره‌ كوزه‌ به‌ زمين‌ افتاده‌، چند تكه مي‌شود.

 كودكان‌ براي‌ لحظه‌اي‌ مات‌ و مبهوت‌ به‌ آب‌هاي‌ ناچيزي‌ كه‌ بيرون‌ ريخته‌ است‌ نگاه‌ مي‌كنند و بعد به‌ سوي‌ آن حمله ‌مي‌برند.

هر يك‌ تكه‌اي‌ از كوزه‌ي‌ شكسته‌ را برمي‌دارد و به‌ سمتي‌ مي‌گريزد.

 سقا، متأثر از آن‌ چه‌ روي‌ داده‌ متوجه‌ سردار‌ مي‌شود. قدمي‌ به‌ سوي‌ او برداشته‌ و نگاهش‌ مي‌كند./

سردار‌

 / خيره‌ به‌ افق‌/ بايد راهي‌ تا فرات‌ بيابم‌.

 / سقا به‌ خيمه‌ها بازمي‌گردد./

 / مشك دوز و غلام اش ،‌ از جمع‌ سياه‌پوشان‌ جدا شده‌ پيش‌ مي‌آيند./

مشك دوز‌

 روزگار غريبي‌ است‌، غريب‌ نيست‌؟

/ سردار‌، هم‌چنان‌ به‌ دوردست‌ خيره‌ است‌./

غلام‌

 و شايد ما بر اين‌ روزگار غريبه‌ايم‌!

/ سردار‌، متوجه‌ آنها شده‌ نگاهشان‌ مي‌كند.

 مشك‌ دوز قدمي‌ پيش‌ رفته‌ احترام‌ مي‌گذارد./

مشك دوز‌‌

ما از كوفه‌ آمده‌ايم‌ آقا. راه‌ درازي‌ است‌، مي‌دانيد. اما دِيني‌ به‌ گردن‌ داشتيم‌ كه‌ بايست‌ ادامي‌كرديم‌.

/ به‌ غلام‌ اشاره‌ مي‌كند.

 غلام‌ از كيسه‌اي‌ كه‌ بر دوش‌ دارد مشك‌ خالي‌ آبي‌ بيرون‌ آورده‌ به‌مشك دوزمي‌سپارد./

مشك دوز‌‌

من‌ مشك‌دوزم‌ و مشك‌ فروش‌ و او غلام‌ من‌ است‌ و كمك‌ حالم‌ در دوخت‌ و دوز اين‌مشكها.

/ به‌ غلام‌ اشاره‌ مي‌كند.

 غلام‌ كيسه‌اش‌ را به‌ يك‌ باره‌ خالي‌ مي‌كند. اطراف‌ آنان‌ پر از مشك‌ مي‌شود. مشكهاي‌ خالي‌.

مشك دوز، خود را ميان‌ مشكها مي‌اندازد و آنها را به‌ بازي‌ مي‌گيرد./

مشك دوز‌‌

حتم‌ دارم‌ اين‌ همه‌ مشك‌ را يك‌جا نديده‌ بوديد آقا، ديده‌ بوديد؟

/ تعدادي‌ مشك‌ را به‌ سوي‌ غلام‌ پرتاب‌ مي‌كند.

 غلام‌، مشكها را گرفته‌ در كيسه‌ مي‌گذارد. /

مشك دوز‌‌

 اما اين‌ همه‌ي‌ مشكهايي‌ كه‌ ساخته‌ايم‌ نيست‌. ما دهها برابر اين‌ها را درخانه‌ داريم‌./ رو به‌غلام‌/ نداريم‌؟

/ تعدادي‌ از مشكها را به‌ سوي‌ غلام‌ پرتاب‌ مي‌كند./

غلام‌

داريم‌، و شايد هزاران‌ برابر!

/ مشكها را در كيسه‌ مي‌گذارد./

مشك دوز‌‌

با مشكهايي‌ كه‌ من‌ مي‌فروشم‌ ، مي‌توان‌ تمامي‌ اين‌ لشكريان ‌را با آب‌ و شربت‌ و شراب ‌سيراب‌ كرد.  / رو به‌ غلام‌/ نمي‌توان‌؟

/ تعدادي‌ از مشكها را به‌ سوي‌ غلام‌ پرتاب‌ مي‌كند./

غلام‌

مي‌توان‌. و شايد تمامي‌ مردم‌ اين‌ ملك‌ را!

/ مشكها را در كيسه‌ مي‌گذارد./

مشك دوز‌‌

مشك‌دوزي، شغل‌ دندان‌گيري‌ نيست و هست‌ ‌. نيست،‌ اگر آسمان‌ به‌ قدر نياز ببارد و آفتاب‌ به‌ تعادل‌ بتابد و زمين‌ همواره‌ سيراب‌ باشد و چاه‌ها بجوشند و درختان ‌از پرآبي‌ِ محصول‌، كمر خم‌ كنند. در چنين‌ حالي‌ مردمان‌ اغلب‌ براي‌ مشك‌، حتي‌ به‌ اندازه‌ پاپوش‌ خود ارزش‌ قايل‌ نيستند و قدر ما را تنها مسافراني‌ مي‌دانند كه‌ بي‌آب‌ مانده‌اند و تشنگاني‌ كه‌ تا سراب‌ رانده‌اند. اما مشك‌سازي‌ شغل‌ دندان‌گيري‌ هست‌ اگر آسمان‌ خسّت ‌بخرج‌ دهد و باران‌ را دريغ‌ ورزد و آفتاب‌ دست‌ و دلبازي‌ كند و امان‌ از مردمان‌ بگيرد و زمين‌ به‌ قطره‌اي‌ آب‌ محتاج‌ باشد و چاه‌ها به‌ گِل‌ نشينند و درختان‌، محصولِ‌ نارس‌ خود بر زمين‌ بگذارند. در چنين‌ حالي‌ است‌ كه‌ مردمان‌ براي‌ به‌ چنگ‌ آوردن‌ مشكي‌ آب‌، نه‌ تنها پاپوش‌ خود بياندازند ، بلكه‌ از دستار و سربند و تن‌پوش‌ هم‌ بگذرند. هر چند ما نه‌ به‌ آن‌ راضي هستيم‌، نه‌ به‌ اين‌. ما به‌ آنچه‌ خدا مي‌رساند شاكريم‌. / رو به‌ غلام‌/ نيستيم‌؟

/ تعدادي‌ از مشكها را به‌ سوي‌ غلام‌ پرتاب‌ مي‌كند./

غلام‌

هستيم‌، خدا را شكر.

/ مشكها را در كيسه‌ مي‌گذارد./

مشك دوز‌‌

امروز نيز به‌ شكرانه‌ خبر مسرت‌بخشي‌ كه‌ شنيده‌ايم‌ آمده‌ايم‌ تا سهمي از دارايي‌مان‌ را تقديم‌ كنيم‌.

/ تنها مشك‌ باقيمانده‌ را مقابل‌ سردار‌ مي‌گذارد./

مشك دوز‌‌

 اميد كه‌ سقاي‌ سپاه‌ حسين‌، پيش‌كش‌ ناچيز ما را بپذيرند.

غلام‌

 بپذيريد آقا، بر ما منت‌ بگذاريد.

مشك دوز‌

 منتي‌ نيست‌. اين‌ مشك‌ هم‌ مانند هر مشكي‌، زماني‌ پوست‌ جانداري‌ بوده‌ است‌ كه‌ در مرتعي ‌مي‌چريده‌. گاوي‌ يا گوسفند پرواري‌ يا بزي‌ و يا شتري‌ زرد موي‌ . هر چيزي‌ روزي‌ به‌ شكلي ‌درمي‌آيد. از دست‌ و پنجه‌ اين‌ روزگار هيچ‌ كرداري‌ بعيد نيست‌. از كجا كه‌ اين‌ مشك‌، اولين ‌مشكي‌ نباشد كه‌ قرار است‌ پس‌ از روزها قحطي‌ آب‌، خيمه‌گاه‌ حسين‌ را سيراب‌ كند؟

/ سردار‌ يك‌ باره‌ رو مي‌گرداند و خيمه‌ها را نگاه‌ مي‌كند.

 سايه‌ كاروانيان‌ نمودار مي‌شود و صداي‌ ناله‌ كودكان‌ تشنه‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد./

كودكان‌

عمو العطش‌، العطش‌، العطش‌ ...

/ سردار‌، روي‌ از خيمه‌ها مي‌گيرد./

غلام‌

برداريد آقا، مشك‌ را برداريد.

سردار‌

اما مشك‌ خالي‌ به‌ چه‌ كار اين‌ كاروان‌ تشنه‌ مي‌آيد؟

مشك دوز‌‌

مشك‌ خالي‌ است‌ آري‌ اما شما سقاييد آقا، نيستيد؟

سردار‌

يك‌ سقا و لشكري راه‌ بسته‌ بر آب‌!

مشك دوز‌‌

شنيديم‌ كه‌ راه‌ را بر سقاي‌ كاروان‌ گشوده‌اند، نگشوده‌اند؟

غلام‌

و شما را امان‌ داده‌اند آقا، نداده‌اند؟

مشك دوز‌‌

بي‌جهت‌ نبود كه‌ اين‌ همه‌ راه‌ را بي‌فوت‌ وقت‌ پيموديم‌. خواستيم‌ اولين‌ كساني‌ باشيم‌ كه‌شما را زيارت‌ مي‌كنيم‌.

غلام‌

 و مشكي‌ كه‌ تقديمتان‌ مي‌كنيم‌ اولين‌ مشكي‌ باشد كه‌ به‌ دستان‌ شما سيراب‌ مي‌شود آقا!

مشك دوز‌‌

 اميد كه‌ از بركت‌ دستانتان‌ كار و روزي‌ ما هم‌ رونقي‌ بگيرد.

غلام‌

 بپذيريد آقا، بپذيريد.

سردار‌

 نمي‌توانم‌! حكايت‌ اين‌ امان‌ گويي‌ حكايت‌ دندان‌ گرگ‌ است‌ و زبان‌ روباه‌!

مشك دوز‌‌

/ متعجب‌/ پس‌ امان‌ را نپذيرفته‌ايد؟

سردار‌

 نمي‌توانم‌.

غلام‌

 اما كودكان‌ تشنه‌اند، آقا!

مشك دوز‌‌‌

آنان‌ را به‌ كي