|
روياي صبحگاهي
نويسنده : مسعود باستين
آدم هاي نمايش
آرماندو
.......................... 65 ساله
سالينا
......................... 58 ساله
جونيور
.......................... 55 ساله
مامور شركت ......................... 4. ساله
صحنه اول
[سالني كوچك و محقر با وسايلي بسيار ساده ؛ يك در در قسمت چپ
سالن و در ديگر در قسمت راست و پنجره اي در روبرو قرار دارد كه
پرده اي كهنه و مندرس در جلوي آن آويزان است ميزي در گوشه سالن
قرار دارد كه راديوي بزرگ و قديمي بر روي آن است , آرماندو و
سالينا در خارج از صحنه در حال گفتگو مي باشند و صداي پارس سگي در
خارج از صحنه شنيده ميشود
.]
سالينا : برو صداي اين سگو خفه كن
آرماندو : اون اسم داره
سالينا : سرم درد گرفت آرماندو الآن يكساعته كه داره همينطور پارس
ميكنه
آرماندو : خودش ساكت ميشه
سالينا : اون ول كن نيست ... اصلا برو ببين شايد اتفاقي افتاده
باشه
آرماندو: سالينا هيچ اتفاقي نيوفتاده , اون صبحها موقعي كه [ در
حال خشك كردن دست و صورت خود وارد صحنه ميشود ] بازيش مي گيره
اينكارو ميكنه مخصوصا موقعييكه اونو
بسته ام و ميخواد با توبي بازي كنه؛ تازه مگه دفعه اولشه ؟
سالينا : خوب باغ وحش درست كردي اينجا [ او با پيش بندي كه به
سينه دارد وارد صحنه ميشود ] سگ , قورباغه , شانس آورديم كه
حياطمون بزرگ نيست و الا حتما گاو و فيل هم مياوردي توخونه
آرماندو : [ روي كاناپه مي نشيند] تو اول صبح دوباره شروع كردي
سالينا : مگه دروغ ميگم
آرماندو : آره
سالينا : من دروغ ميگم
آرماندو : آره چون به لاك پشت ميگي قورباغه
سالينا : خب چه فرقي ميكنه
آرماندو : خيلي فرق ميكنه تا حالا چند دفعه برات توضيح دادم ؟
سالينا : عوض اينكه دنبال زندگي باشي يا همش مشغول حيوون بازيت
هستي يا با اون جونيور احمق دنبال دومينو بازي كردن
آرماندو : صبحونه آماده است ؟
سالينا : نه مگه نديدي تازه دارم ظرفهاي ديشب رو ميشورم
آرماندو : پس زودتر ظرفهاتو بشور چون من خيلي گرسنمه
[ صداي پارس سگ قطع ميشود ]
سالينا : چشم قربان
آرماندو : ديدي بالاخره صداي پاپي قطع شد
سالينا : بله لطف فرمودن [ روي كاناپه مي نشيند ] [ عصباني ] بببين
آرماندو
آرماندو : ا پس چرا نشستي ؟
سالينا : چون باهات حرف دارم
آرماندو: واي خداي من دوباره شروع شد
سالينا : چي شروع شد ؟
آرماندو : غرغركردنات
سالينا : غر غر خودت ميكني [ بلند ميشود به خارج از صحنه
ميرود ]
[آرماندو راديو را روشن ميكند و با اشاره دست اين مفهوم را
ميرساند كه سالينا برود بهتر است ]
[ از راديو آهنگ ملايمي از آمريكاي لاتين پخش ميشود ]
سالينا : [ عصباني دوباره وارد صحنه ميشود ] راستي يادم رفت اينو
بگم كه يكي ديگه از كارات اينه كه راديو گوش كني و چرت بزني
آرماندو : [ تمسخر ] من نميدونم چطور ميشه هم راديو گوش داد و هم
چرت زد
سالينا : منم نميدونم از خودت بپرس
آرماندو : ساعت هفت شد اين صبحونه بالاخره چي شد
سالينا : فعلا خبري نيست
آرماندو : توئم ديگه گندشو در آوردي ... هر روز صبح كارمون شده
همين
سالينا : خب وقتي حرف منو گوش نميكني
آرماندو : [ ميان صحبت سالينا ] چه حرفي ؟ حتما ميخواي حرف روبرتو
روبزني
سالينا : [ مي نشيند ] بله تو اصلا مثل اينكه نگران پسرت نيستي
آرماندو : چرا هستم
سالينا : پس چرا نميري دنبالش بگردي
آرماندو : من چطوري دنبالش بگردم , ما اصلا نميدونيم اون كجا هست
سالينا : تازه بعد از يكسال ميگه نميدونم كجاست ؟...
آرماندو : ميدونم رفته آمريكا اما كجاي آمريكا ؟
سالينا : بالاخره با پرس و جو ميشه فهميد
آرماندو : بازم حرف هر روزشو تكرار ميكنه , آخه عزيز من آمريكا از
برزيل خودمون بزرگتره , ميگم تازه گيريم كه من بتونم برم آمريكا
كجا دنبال اون بگردم , ها
سالينا : كار نشد نداره
آرماندو : اصلا مثل اينكه تو كله ات فرو نميره براي هزارمين بار
ميگم اولا پولشو ندارم دوما چطوري برم سوما كجا برم
سالينا : تو اين مدت همش گفتم برو سركار ولي تو ...
ارماندو : [ميان صحبت سالينا اداي او را در مياورد ] ولي من يا
حيوون بازي كردم يا با جونيور احمق دومينو بازي
سالينا :اولا اداي منو در نيار دوما راديو گوش كردن يادت رفت سوما
اگر از امروز دنبال راهي براي پيدا كردن روبرتو نباشي به عيسي مسيح
قسم ميرم و ديگه پشت سرمو هم نگاه نميكنم
ارماندو : مثلا كجا ميري ؟
سالينا : [بغض ميكند ] ميرم خونه خواهرم
ارماندو : حالا چرا گريه ميكني خب خودم ميبرمت
سالينا : [ يكدفعه ] ها حتما ميخواي من برم بعد با اون جونيور احمق
بري الواتي
ارماندو : خودت گفتي من كه نگفتم
سالينا : نه من هيچ جا نميرم ...
[ صداي پارس سگ دوباره شروع ميشود ]
ارماندو : باز چي شده اين پارسش ديگه بي موقع است
سالينا : جالبه پارس سگشو ميدونه به موقع است يا بي موقع اما حرف
منو
ارماندو : باز خودتو با پاپي مقايسه كردي ؟
سالينا : ببخشيد !
ارماندو : خواهش ميكنم
سالينا : [عصباني ] بله بايدم اينطور حرف بزني , من كه هيچي ,پسر
بزرگمونم كه مردو تموم شد اما
ارماندو : اون يه حادثه بود
سالينا : بله اما ممكنه براي روبرتو هم حادثه اي پيش اومده باشه
ارماندو : در هر صورت كاري از دست من ساخته نيست
[ صداي پارس سگ مجددا
شروع ميشود ]
سالينا : بلند شو ببين اين عزيز دردونت امروز چشه [ بلند ميشود كه
از صحنه خارج شود ]
ارماندو : من حال ندارم خودت از پنجره ببين چه خبره
سالينا : [به طرف پنجره ميرود وبيرون را نگاه ميكند ] [ متعجب ]ا
اين ديگه مال كيه؟
ارماندو : باز پاپي با پارس كردناش يه سگ ديگه رو كشيده تو خونه ؟
سالينا : نه ..... نه سگ نيست ماشينه
ارماندو : ماشين ؟!
سالينا : اره بلند شو بيا ببين
ارماندو : ولم كن سالينا
سالينا : جدي ميگم بيا ببين
ارماندو : [ بلند ميشود و به طرف پنجره ميرود ] راست ميگييا
سالينا : اون ماشين تو حياط ما چيكار ميكنه ؟
ارماندو : [ بي تفاوت ] من چه ميدونم
سالينا : ا يكي ماشينشو اورده تو حياط ما پارك كرده اونوقت تو
اينقدر بي تفاوتي
ارماندو : خب پارك كرده كه پارك كرده , بعدا مياد ميبردش
سالينا : يعني چي ؟ به چه حقي اومده تو خونه ما ماشينشو پارك كرده
ارماندو : من چه ميدونم
سالينا : برو ببين موضوع چيه
ارماندو : ول كن سالينا ... حتما يكي از همسايه ها ديشب زياده روي
كرده اشتباهي ماشينشو اورده تو حياط ما
سالينا : اخه همسايه هاي ما كه ماشين ندارن ...مگر اينكه مال
خيابون بالايي باشه
ارماندو : يا شايد مال يكي از مهموناي همسايه هامون
سالينا : شايد , اما , اما اين ماشين گرونتر از اين حرفهاست كه
....
ارماندو : در هر صورت زياد مهم نيست , بالاخره يكي مياد مي بردش
سالينا : اما بهتر نيست بريم ببينيم موضوع چيه , يا اصلا مال كيه
ارماندو : صبح به اين زودي بريم ببينيم مال كيه , توئم حرفي
ميزنييا !
سالينا : خب ديدنش كه ضرر نداره [ يكدفعه ] اصلا ممكنه دزد باشه
ارماندو : سالينا , اخه كدوم دزد با يه همچين ماشيني مي ياد توي
اين محله دزدي
[ ارماندو بر ميگردد بر روي كاناپه مينشيند ]
سالينا : راست ميگي اما....
ارماندو : اينقدر سخت نگير هنوز خيلي مونده تا صاحب يه همچين
ماشيني بيدار بشه
سالينا : اره به احتمال زياد همينطوره ... [بر ميگردد به سمت
ارماندو ] راستي مگه قرار نبود نرده هاي دم خيابون رو تعمير كني
ارماندو : چرا حتما تو همين ماه اين كارو ميكنم
سالينا : البته اگر جونيور
ارماندو : جونيور احمق , تو كي ميخواي دست از اين بد دهنيت برداري
سالينا : هر موقع كه تو درست شدي
ارماندو : من درستم تو برو خودتو درست كن
سالينا : [ در حال خارج شدن از صحنه ] تو درستي ؟تو اصلا نميدوني
چيكار
[ ارماندو براي اينكه صداي
سالينا شنيده نشود صداي راديو را زياد ميكند ]
[ نور ميرود ]
صحنه دوم
[ ارماندو در حال جدا كردن مقداري كاهو و سبزيجات و استخوان در هم
وبر هم داخل سيني مي باشد ,سالينا نيز بر روي كاناپه نشسته و در
حال تعمير لباسي كهنه ميباشد ]
سالينا: آرماندو آشپزيت تمام نشد؟
آرماندو : مرتيكه رو ديشب بهش گفتم آشغال غذاهارو به من بده اون
برداشته هر چي آشغال بوده به من داده
سالينا : كاشكي همينقدر كه به فكر حيوونات هستي به فكر بچه هاتم
بودي
آرماندو : هستم ... اه اينام كه بدرد نمي خورن [ سيني را كنار مي
زند و عصباني به سمت راديو ميرود ]
سالينا : اون راديو رو ول كن بيا برو تكليف اين ماشينو روشن كن
آرماندو : [ منصرف ميشود ] ساعت چنده ؟
سالينا : هشت و نيم
آرماندو : مگه هنوز ماشين اونجاست
سالينا : بله اونجاست
آرماندو : تو كه نديدي براي چي ميگي
سالينا : د ه دقيقه پيش ديدم هنوز اونجا بود
آرماندو : خب يه نگاه ديگه بكن شايد برده باشنش
[صدار زنگ در ]
سالينا : بلند شو حتما” اون جونيور
آرماندو: رفتم رفتم بقيه شو نگو
[ به طرف در ميرود در را باز
ميكند ]
[ جونيور يكدفعه به داخل
صحنه مي آيد و آرماندو را بغل ميكند ]
جونيور : آرماندو تبريك مي گم , واقعا” ماشين قشنگيه “ ناقلا پولشو
از كجا آوردي معلوم شد كه خيلي خوش سليقه اي , چه رنگي , به
به , تو كه ميخواستي ...
سالينا : [ در ميان صحبت جونيور ] [ مات و مبهوت ] صبح بخير جونيور
جونيور : ببخشيد اينقدر هيجان زده شدم كه اصلا“ همه چي يادم رفت
سالينا : خوب شد من درو باز نكردم
آرماندو : جونيور معلوم هست چته
جونيور : خب معلومه خوشحالم , خوشحال از اينكه بهترين دوستم يه
همچين ماشين به اين قشنگي خريده
آرماندو : كه اينطور
جونيور : واقعا“ بهتون تبريك مي گم , راستي همسرم هم گفت از قولش
بهتون تبريك بگم
سالينا : خب چرا خودش نيومد تبريك بگه
آرماندو : سالينا
جونيور : ميخواست بياد اما از ديشب كمر درد بدي گرفته بود
سالينا : پس از كجا ماشينو ديد
جونيور :[ دستپاچه ] خب , خب من براش تعريف كردم
سالينا : [ آهسته ] من اون حسودو ميشناسم
جونيور : بله
آرماندو : حالا بيا بشين چرا ايستادي
جونيور : [ مي نشيند] ممنون ... خب كي اونوخريدي كه من نفهميم ,
يعني ديروز كه با هم بوديم به من چيزي نگفتي
آرماندو : آخه نصف شب خريدمش
جونيور : نصف شب ؟!
آرماندو : آره يكدفعه نصف شب تصميم گرفتم كه برم ماشين بخرم براي
همين به تو نگفتم چون فكر كردم بايد خواب باشي
جونيور : كه اينطور !
آرماندو : حالا قشنگ هست ؟
جونيور : آره خيلي قشنگه , خيلي هم بايد گرون باشه
آرماندو : آره خيلي گرونه
سالينا : آرماندو
آرماندو : سالينا ميشه لطف كني يه قهوه برامون بياري
سالينا : آماده نيست بايد آماده كنم
[ سالينا بلند ميشود و از صحنه خارج ميشود]
آرماندو: ممنون , راستش ميخواستم آخرين مدلشو بخرم اما ديدم ممكنه
اهالي محل چشمم بزنن براي همين گفتم نخرم بهتره
جونيور : [ آهسته به آرماندو نزديك ميشود ] ناقلا پولشو از كجا
آوردي ؟
آرماندو : پولش ؟... مگه چقدر هست
جونيور : خيلي
آرماندو: اخه ديوونه ... اصلا“حقته كه سالينا بهت بگه احمق
جونيور : [ جاخورده ] چي , احمق
رماندو : شوخي كردم
جونيور : اصلا“ معلوم هست چي ميگي ؟
آرماندو: احمق جون اون ماشين كه مال من نيست
جونيور : مال تو نيست پس مال كيه ؟
آرماندو: من چه ميدونم
جوينرو : تو نميدوني ... من كه نمي فهمم چي ميگي
آرماندو : آخه من پولم كجا بود كه يه همچين ماشيني بخرم
جونيور : من كه ميدونستم تو پول نداري , اما فكر كردم نصف شب رفتي
خريدي حتما“ دزديديش
آرماندو : آفرين , براوو, ميگم احمقي نگونه , آخه كدوم آدم عاقلي
ماشين ميدزده بعد مياره جلوي چشم همه پارك ميكنه
جونيور : [ ناراحت ] من چه ميدونم [ مجددا“ بر روي كاناپه مي نشيند
] اصلا“ من احمقو بگو كه اينهمه خوشحال شدم
آرماندو : خب اگه احمق نبودي كه الكي خوشحال نميشدي
جونيور : بسه ديگة, حالا بگو ببينم موضوع اين ماشين چيه
آرماندو: منم نميدونم , فقط ميدونم صبح كه بلند شديم اين ماشين تو
حياط پارك بوده تا حالا
جونيور : خب بهتر نيست بري ببيني موضوع چيه
آرماندو: قبل از اومدن جنابعالي ميخواستم همينكارو بكنيم
جونيور : ميگم نكنه كسي اون ماشينو دزديده بعد انداخته اينجا و
رفته
آرماندو: يعني براي ما دزديده
جونيور : ها , نه , ... ممكنه وسائل توشو برده باشه
آرماندو : شايد
جونيور : ببينم حالا ميخواي بري سراغ ماشين يا بشينيم يه دست
دومينو بازي كنيم
آرماندو : نه بهتره بريم سراغ ماشين , چون سالينا تا تكليف اين
ماشين روشن نشه نميذاره ما با زي كنيم , يعني خلاصه اش بازي رو
كوفتمون ميكنه
جونيور : خب ميخواي بريم
آرماندو : ببينم كس ديگه اي از همسايه ها در مورد ماشين با تو صحبت
نكرده ؟
جونيور : چرا بابا از يكساعت پيش تا حالا يا تلفن زدن يا اومدن
درخونه به من تبريك گفتن كه آره دوست صميميت ماشين خريده
آرماندو : به تو تبريك گفتن؟
جونيور : آره ديگه, پس ميخواستي به تو بگن , كدومشون جرات دارن به
خاطر سالينا اينورا پيداشون بشه
آرماندو: آره خدارو شكر معدن اخلاقه
جونيور : خب بريم زودتر تا بتونيم به بازيمون برسيم
[ هر دو به طرف در مي روند]
آرماندو: سالينا
سالينا : بله الآن ميارم
آرماندو: نميخواد , منوجونيور داريم ميريم سراغ ماشين
[ هر دو از در خارج ميشوند ]
سالينا : [ قوري به دست بدنبال آنها ميرود ] وايسين منم بيام
[ صداي پارس سگ مي آيد ]
[ نور ميرود ]
صحنه سوم
[آرماندو , سالينا و جونيور خوشحال در حال صحبت وارد صحنه ميشوند]
سالينا : عجب ماشين قشنگيه
آرماندو : آره خيلي قشنگه
جونيور : من عاشق صندليهاش شدم
ارماندو: خب مال تو ببر خونتون
سالينا : چيو ببره خونه ؟
آرماندو: شوخي كردم ... راستي جونيور فكر مي كني قيمتش چند باشه
جونيور : [ مي نشيند ] نميدونم , من تا حالا ماشين نداشتم كه قيمت
اونو بدونم
سالينا : آرماندو تو هم بشين تا من براتون دوباره قهوه درست
كنم
آرماندو : [ مي نشيند روي كاناپه نزديك راديو ] ديگه اين راديو هم
به درد نمي خوره
جونيور : براي چي ؟
آرماندو: مگه نديدي چه راديويي تو ماشين بود
جونيور : خب اگه اينو نميخواي بده ش به من
آرماندو : ... آخه ... آخه شبا چيكار كنم
جونيور : خب بگير راحت بخواب
آرماندو: حالا بذار ببينم چي ميشه
سالينا : [ به صحنه بر مي گردد ] آرماندو تو قوري رو نديدي
جونيور : چرا من تو ماشين ديدمش
سالينا : ها راست ميگي تو ماشينم جا گذاشتم
آرماندو : ماشينمون
سالينا : آرماندو ميشه نامه رو يك بار ديگه برام بخوني
آرماندو: نامه , آها نامه , [ به دنبال نامه مي گردد] [ نامه را در
جيب خود پيدا مي كند ] [ صدايش را صاف مي كند ] اين ماشين هديه اي
است ناقابل از طرف من به مادر و پدر عزيزم , پسري كه هميشه به
يادتونه و دوستتون داره
سالينا : چي نوشته بود ؟ [ تاكيد بر روي كلمه مادر ] مادر و پدر
عزيزم
آرماندو: خب كه چي ؟ مثلا“ميخواي بگي چون اول نوشته مادر پس مال
توئه
سالينا : نه ميخوام بگم كه اون بيشتر بخاطر من اين هديه رو فرستاده
آرماندو : چه ربطي داره من هنوز مسئله درست برام جا نيفتاده ,
اونوقت تو چه چيزايي رو پيش مي كشي
سالينا : چي برات جا نيفتاده
آرماندو : راستش من يك كم به اين مسئله مشكوكم
سالينا :[ عصبي ] براي چي ؟
آرماندو : براي اينكه من نميتونم , نمي تونم باور كنم كه اون
اينقدر وضعش خوب شده باشده كه در عرض يكسال بتونه يه همچين ماشيني
تهيه كنه اونم براي هديه دادن به ما , يعني اون اينقدر زرنگ شده
سالينا : چرا تو اينقدر دوست داري اونو بي دست و پا نشون بدي
جونيور : سالينا راست ميگه
آرماندو : من دوست ندارم اون واقعا“ بي دست و پا ست
سالينا : حالا كه مي بيني نيست
جونيور : راست ميگه با اين كاري كه كرده كجاش بي دست و پاست
آرماندو: باشه , شماها درست مي گين , براي همينم بعد از اين همه
سال كه توي ريودوژانيرو و سائوپائولو مشغول كار بود , نتونست
كارشو حفظ كنه ... دست آخر هم آواره شد
سالينا : اون آواره نشد , روبرتو به خاطر كار رفت به آمريكا
آرماندو : آره هواپيماي اختصاصي فرستادن دنبالش ...خانم عزيز
قاچاقي اينور و اونور رفتن ميشه آواره گي
سالينا : حالا من نمي فهمم چرا بعد ازاينكه همون چيزيرو كه چندين
سال دنبالش بوديم برامون هديه فرستاده اينقدر ناراحتي
آرماندو : [ آرام ] من از اون ناراحت نيستم , من از دست طرفداري
كردناي بي مورد تو ناراحتم
سالينا : [ نيشخند ] اگر من از رفتن او حمايت كردم بخاطر خودش بود
و مي بيني كه بالاخره هم به نتيجه رسيد
آرماندو: [ نيشخند ] يعني تو فكر مي كني بخاطر فرستادن همين ماشين
اون ديگه خوشبخت شده, واقعا“ اينطور فكر مي كني ؟
سالينا : خب معلومه ... وقتي بعد از يكسال بتونه يه همچين ماشيني
براي ما هديه بفرسته حتما” تونسته در كار و زندگيش موفق باشه
آرماندو : [ ناراحت يكدفعه ميان صحبت سالينا مي آيد ] اونم تو
امريكا ... سالينا تو اصلا فكر كردي كه توي اون كشور لعنتي ممكنه
چه بلاهايي سر پسرت بياد , نه تو الان فكر ميكني حتما روبرتو براي
خودش ادمي شده كه تونسته يك همچين ماشيني رو براي ما هديه بفرسته
سالينا: بله دقيقا همينطوره
آرماندو : [نيشخند ] پس من نميدونم چرا همه مردم دنيا جمع
نميشن تو امريكا
سالينا : [ تمسخر ] خب احمق جون معلومه , براي اينكه همه مردم دنيا
تو امريكا جا نميشن
جونيور : [ ميخندد ] افرين درست همينه
آرماندو : خب حتما بعدشم ميخواي بگي همه هم نميتونن كه مثل روبرتو
من باشن
سالينا : بله هيچكس نميتونه مثل روبرتو من باشه
آرماندو: خدا كنه همونطور كه تو فكر ميكني باشه و سرنوشتش [مكث
ميكند ]
سالينا : سرنوشتش چي ؟
آرماندو : هيچي ولش كن
سالينا : نه بگو , سرنوشتش چي ميخواد بشه
آرماندو: سرنوشتش ... سرنوشتش مثل پسر بزرگمون نشه
سالينا : دوباره شروع كرد , خودت هميشه ميگي اون يه حادثه بود
آرماندو: آره , اما از همون اول گفتم كه رانندگي تو جاده شغل
مناسبي نيست مخصوصا“ براي اون
سالينا : [ بغض ميكند ] چقدر ميخواي اين موضوعو تكرار كني ... چرا
ميخواي منو عذاب بدي ... الآن ده سال از اون موضوع گذشته اما تو هي
سعي ميكني همش با يادآوري اون حادثه
آرماندو: چرا نميخواي بفهمي من نميخوام اون به سرنوشت برادرش دچار
بشه
سالينا : حالا كه مي بيني نشده
جونيور : آره حالا كه مي بيني بسيار موفق بوده , پس بجاي اينكه
ناراحت باشين و بگومگو كنين خوشحال باشين , بخندين
سالينا : و بايد بخاطر هديه اي هم كه برامون فرستاده ازش ممنون
باشيم و دعا كنيم اون هركجا كه هست خوشبخت باشه
آرماندو: من دعا ميكنم
جونيور : بالاخره اين قهوه چي شد
سالينا : الآن آماده ميكنم [ از صحنه خارج ميشود ]
جونيور : ميگم حالا ميخواي چيكار كني ؟
آرماندو: [ مي نشيند ] چيو چيكار كنم ؟
جونيور : ماشينو ميگم
آرماندو : در موردش فكر نكردم , جونيور با يه دست بازي چطوري
؟
جونيور : بازي چيه , ماشين به اين باحالي تو حياط پاركه اونوقت
ميخواي بشيني بازي كني
آرماندو: منظورت چيه ؟
جونيور :[ آهسته ] ميگم با هم بريم بيرون
[ سالينا با
قوري وارد صحنه شده و مي ايستد تا صحبتهاي آنها را گوش كند]
آرماندو: آره فكر ميكنم سرعتشم زياد باشه
جونيور :[ مبهوت ] چي سرعتش زياده
آرماندو: ماشينو ميگم
جونيور : آره ... اونطور كه من نگاه كردم صد و چهل مايل سرعتشه
[ سالينا از طرف ديگر صحنه خارج ميشود ]
آرماندو: [آهسته ] ميگي كجا بريم ؟
جونيور : بريم يه چرخي تو خيابون بزنيم
آرماندو: اما فكر نميكنم سالينا بذاره , مگر اينكه اونم با خودمون
ببريم
جونيور : آخه اونو كجا ببريم
سالينا : اينم يك قهوه داغ
آرماندو : ممنون سالينا
جونيور : ممنون
[ تلفن زنگ ميزند]
آرماندو :[ به سمت تلفن رفته گوشي را بر ميدارد ] بله ... روز
بخير ... ممنون ... با جونيور كارد ارين ... گوشي خدمتتون ...
جونيور زنته
[ سالينا
و آرماندو بي صدا فقط جونيور را نگاه مي كنند و در حال
گوش دادن به صحبت او هستند ]
جونيور : بله ... آره ... بعدا“ برات توضيح ميدم ... [ آهسته ]
گفتم بعدا“ برات توضيح ميدم ... مال خودشونه ... باشه ميام خونه
بهت ميگم ... گفتم كه الآن نميتونم توضيح بدم ... باشه همين الآن
ميام [ گوشي تلفن را ميگذارد] من بايد برم
آرماندو: كجا هنوز قهوه تو نخوردي
جونيور : خيلي وقته اومدم بيرون , كلي تو خونه كار دارم
سالينا: سلام برسون
:
جونيور : حتما“
آرماندو: همين بود هر كاري بخواي ميكني
جونيور : نه يادم افتاد كار مهمي دارم ... البته امروز دوباره بهت
سر ميزنم
[از صحنه خارج ميشود ]
سالينا : آخيش بالاخره رفت ... ببينم آرماندو تو چطوري اونو تحمل
ميكني
آرماندو : يعني چي ؟ دوباره ...
سالينا : شوخي كردم
آرماندو : ميگم امروز خوب ماشين سواري كردييا
سالينا : آره ,چقدر توش راحته , آدم دلش نمي ياد پياده بشه
آرماندو : حيفت نمي آمد اين ماشين به اين قشنگي رو مي خواستي از
خونه بيرون كني
سالينا : من نميخواستم اونو بيرون كنم من فقط ميخواستم صاحبشو پيدا
كنم
آرماندو: ميگم سالينا ميخواي بريم بيرون با ماشين يه دوري بزنيم
سالينا: [ جا خورده ] چي , يا مريم مقدس
آرماندو: چي شد
سالينا : تو چي گفتي ؟
آرماندو : هيچي گفتم بريم بيرون با ماشين يه دوري بزنيم
سالينا : كي رانندگي كنه
آرماندو : تو
سالينا : من ؟!!
آرماندو : شوخي كردم
سالينا : ترسيدم فكر كردم جدي ميگي
آرماندو: آره حتما“ ميدم تو رانندگي كني
سالينا : رانندكي كردنو نمي گم ,بيرون رفتنو ميگم
آرماندو : چي داري ميگي ,من كه نمي فهمم
سالينا : آخه تو چطوري ميخواي رانندگي كني
آرماندو : مثل اينكه من گواهينامه دارما ... آه كه چقدر زود گذشت
انگار همين ديروز بود --- اما چه فايده كه اصلا“ ازش استفاده
نكردم
سالينا : يادته موقعي كه گواهينامتو گرفتي اومدي خونه چقدر خوشحال
بودي
آرماندو: آره ... ره آرآآآآآآآره
... دقيقا يادمه , انگار كه ماشينم تو خونه پارك بود و من فقط همون
گواهينامه رو كم داشتم ... [ يكدفعه به طرف سالينا ميرود ] راستي
گواهينامم كجاست ؟
سالينا : ترسيدم [ فكر ميكند ] راستش نميدونم , بايد بگردم
آرماندو : يعني چي كه نميدوني , خب فكر كن ببين كجا گذاشتيش
سالينا : باشه , بالاخره پيداش ميكنم
آرماندو: پس برو پيداش كن
سالينا : وا توئم وقت گير آورديا
آرماندو : [ خواهش ] سالينا
سالينا : من نمي فهمم اونو الآن ميخواي چيكار ؟ !
آرماندو : خب معلومه , من كه بدون گواهينامه نمي تونم رانندگي كنم
ممكنه يه وقت پليس منو بگيره اونوقت چيكار كنيم , تازه ماشينم
توقيف مي كنن
سالينا : [ مي خندد] توجدي نمي گي
آرماندو : يعني چي ؟
سالينا : يعني اينكه تو ميخواي بري الآن تو خيابون و رانندگي كني
آرماندو : [ جدي ] خب معلومه
سالينا : مثل اينكه يادت رفته چند سال پيش گواهينامه گرفتي
آرماندو : نه , يادم نرفته ... هوم ...دقيقا“ مال ... چهل و سه سال
پيشه
سالينا :اونوقت تو ميخواي ازش استفاده كني ؟ ... پيرمرد اون
گواهينامه الآن باطل شده
آرماندو : تو از كجا ميدوني اون باطل شده شايد هنوز وقت داشته باشد
سالينا : هر چقدر هم وقت داشته باشه فكر نميكنم چهل و سه سال وقت
داشته باشه
آرماندو :[ متفكرانه ] ... شايد , شايد تو درست بگي
سالينا : حالا گيريم كه وقت داشته باشه, اصلا“ بعد از اين همه سال
تو بلدي رانندگي كني ؟
آرماندو: ... نميدونم
سالينا : پس فعلا“ چند روزي تو خونه در جا تمرين كن تا بعدا“
آرماندو : مسخره مي كني ؟
سالينا : نه آرماندو جدي مي گم , بالاخره بايد با ماشين آشنا بشي
تا بتوني رانندگي كردن با اونو ياد بگيري
آرماندو:... شايد ... شايد حق با تو باشه پس سوئيچ ماشينو بده به
من
سالينا : نه سوئيچو نميدم , چون ممكنه يه وقت به سرت بزنه
ماشينو روشن كني
آرماندو : سالينا خودتو لوس نكن [ بطرف او مي آيد و دستش را بطرف
او دراز مي كند ]
سالينا : جدي مي گم , چون تو كارات حساب كتاب نداره
آرماندو : آخه
سالينا : آخه نداره
آرماندو : اما اين كارت درست نيست
سالينا : نه اينطوري بهتره , چون من مي ترسم چيزه به اون گرون
قيمتي رو با نقشه هاي كه مي كشين بزنين داغون كنين
آرماندو : نقشه هاي كه مي كشين ؟
سالينا : بله تو و جونيور , فكر كردي من خرم نفهميدم كه داشتين با
هم قرار ميذاشتين
سالينا : باشه تو راست مي گي ...
آرماندو : خب حالا چيكار كنيم ... يعني تو ميگي اون ماشين همينطور
تو حياط باشه كه چي
سالينا : گفتم كه تا وقتي كه نتوني درست رانندگي كني حق نداري اونو
از تو حياط تكونش بدي
آرماندو : باشه ,پس بيا با هم بريم تو ماشين تا يك كم تمرين كنم
يا اگه دوست نداري سوئيچو به من بده من خودم برم
سالينا : نه لازم نكرده , مگه نديدي تو همين چند ساعت همه همسايه
ها تو خيابون جمع شده بودن ... بهتره تا چند روز كاري با اون ماشين
نداشت |