موش و گربه
نويسنده:
عبدالرضا فريدزاده
1
هال بزرگ و مجلل خانة كيميائي با مبلمان بسيار گران و وسايل شيك و
نشانههايي اعتقادي كه به عمد جلوي ديد گذاشته شدهاند. از ضبط صوت
نواري غيرمجاز پخش ميشود و از تلويزيون كه صدايش بسته شده،
تصاويري از جنگ. دري در سمت راست به آشپزخانه، و در ديگري در چپ به
اتاق خواب باز ميشود. در روبرو و وسط در ورودي قرار دارد.
“مليحه”، 6-25 ساله روي مبل نشسته و نامه مينويسد. لباس زيبا و
بسيار گران تابستانهاي به تن دارد. سيگاري را كه ميكشيد
خاموش ميكند و نامه را ادامه ميدهد و همراه با ترانهاي كه پخش
ميشود زمزمه ميكند. نامه تمام ميشود امضاء ميكند. خود را
ميخاراند. سيگار ديگري روشن ميكند چشمها را ميبندد و با لذت
ترانه را زمزمه ميكند و خود را تكان ميدهد.
از در روبرو، رضا كه چمداني بدست دارد، بيصدا وارد ميشود. بالاي
سر مليحه ميآيد و ناگهان با دستمال چشمان او را ميبندد.
مليحه-
اومدي فرشاد؟ سلام/ رضا بيصدا ميخندد/ ولم كن. ميدونم خودتي ولم
كن/ رضا بيصدا ميخندد و دستش را فشار ميدهد/ آخ چشم درد گرفت
خودتو لوس نكن فرشاد/ رضا بيشتر فشار ميدهد/ اذيت ميكني آره؟/
سيگار را به دست او نزديك ميكند. رضا ميسوزد و دستش را ميكشد/
رضا-
آخ دستم دستم دستم خدا ذليلت كند مليحه
مليحه-
رضا !! …
چقدر دلم برات تنگ شده بود
رضا-
چه خونهاي، چه دم و دستگاهي! مادر تعريفشو ميكرد ولي حالا
ميبينم اصلاً خوب توصيف نكرده.
مليحه-
دو سه دفعه خوابتو ديدم. ميدونستم پيدات ميشه
رضا-
عاليه! نزديكه برسه به پاي خونه خشتي خودمون!
مليحه-
قشنگه نه؟ منكه خيلي دوستش دارم. چطوري داخل شدي؟
رضا-
اينجوري/ روي ميز ميپرد و مثل گربه مينشيند و ميوميو ميكند/
مليحه-
/ ميخندد/ بازم از ديوار؟! هيچ فرق نكردي!
رضا-
باهات قول و قرار گذاشته بودم كه تغيير كنم؟!
مليحه-
بابا از كوچكي اسم با مسمائي روت گذاشت
رضا-
معرفي ميكنم “رضا گربه”ي سابق و فعلي، ليسانس ادبيات، شغل: مهندس
راه!! ميوميوميو
مليحه-/
ميخندد/ داشتم برات نامه مينوشتم / نامه را نشانش ميدهد/
رضا-
/ نامه را در جيب ميگذارد/ بعداً ميخونمش. پول تمبرش به نفع آقاي
كيميائي/ هر دو ميخندند/
مليحه-
خب ديگه چي
رضا-
ديگه اينكه حسوديم شد. اينجا فوقالعادهس
مليحه-
آره خدارو شكر. اما تو…
گفتي بيكاري، چرا؟
رضا-
يك : كار خوب گير نمايد. دو : اگرم گير بياد به من نميدن چون پايان
خدمت ندارم.
مليحه-
من گفتم، فرشاد گفت، مامان و بابا گفتن، محمود دوستت گفت، همه گفتن
برو سربازي اما حرف همه رو پشت گوش انداختي. اگه رفته بودي حالا
تموم شده بود.
رضا-
خدمت يا عمرم؟!
مليحه-
دور از جونت. اين حرفا چيه!
رضا-
بمب و خمپاره. دور از جون و، من بميرم تو بميري و ، ايشالا گربهس
حاليش نميشه آبجي جون.
مليحه-
با اونهمه زرنگيت نميتونستي خودتو بندازي يه جايي كه بيخطر باشه؟
رضا-
مثل اينكه تهرون خيلي خوش ميگذرهها! شهرهاي مملكت زير لگد بمب
دارند آخ و واخ ميكنن. خونه و كار خونه، بازار و خيابون. بيمارستان
و مدرسه. مراكز نظامي، …
اونوقت شماها اينجا تو مركز كشور حال و حول ميكنين و عين خيالتون
نيست. كم خودتو بخارون!…
منكه از محمود زرنگتر نيستم، وقتي آوردنش نه صورت داشت نه دست و
پاي درست و حسابي.
مليحه-
خدا بيامرزتش. حيف شد پسر خوبي بود. وقتي شنيدم، ناراحت شدم براش
رضا-
خب ديگه / با افسوس/ دِ بازم كه داراي ميخاروني، چيه؟
مليحه-
حساسيت. جوش زدهم
رضا-
خب بذار ببينم…
خيلي بهتر شدي
مليحه-
آره، همه ميگن
رضا-
حق هم داري. با اين زندگي هر ميموني ميتونه مثل تو خوشگل بشه
مليحه-
رضا، بازم شروع كردي!
رضا-
چيه، ناراحت شدي؟ نه بابا تو از اولشم خيلي قشنگ بودي. مگه نبود
كيميايي چقدر دنبالت دويد و پول ريخت؟ اينا هيچوقت دنبال جنس بد
نميرن، ماشالا خوش سليقه تشريف دارن.
مليحه-
خوبه خوبه، تو زندگي خصوصي مردم دخالت نكن!
رضا-
مدتيه دارم فكر ميكنم كه چرا بچههاي فقير فقرا خوش آب و گل در
ميان اما اوناي ديگه، نه، مثلاً همين كيميائيي، اونقدر بدتركيبه كه
اگر سر ميدون ده روز وايسته هيشكي نميبرتش عملگي
مليحه-
بالاخره اين زبون كار دستت ميده. يه روز يه كسي دندوناتو ميريزه
توي دهنت.
رضا–
آخ دردم گرفت!
مليحه-
شايد اون يكنفر همين فرشاد باشه، چون خيلي پا تو كفشش ميكني!
رضا-
اون؟ حاضر نيستم يه ميليون بده ماچم كنه چه رسد به مشت! اما
بهر حال نميخوام دندونامو از دست بدم چون شكمم بهشون احتياج داره.
دوست دارم از اين به بعد خوب بخورم. نميخوام اگه استفراغ كردم حسرت
بالا بيارم.
مليحه-
پس بدستور شكم، يه خورده خفه!
رضا-
اطاعت ميكنم قربان/ حالت اطاعت ميگيرد/
مليحه-
باركاله. حالا بگير بشين.
/ ضبط صوت خاموش ميشود/
رضا-
/مينشيند/ ولي قربان، قاعدتاً وقتي آدم خوب بخوره، زبونش انرژي
بيشتري براي جنبيدن ميگيره. حالا چرا اين قانون در مورد مفتخورا
صادق نيست، شگفتا!
ملحيه- تو عوض بشو نيستي رضا!
رضا-
عجب خونهاي! محشره جان تو.
مليحه-
خيلي چشمتو گرفته! فرشاد و منم هم دوستش داريم هم توش راحتيم.
باباش پارسال برامون خريدش
رضا-
قبليه چي شد؟
مليحه-
داريمش. دو تا هم تو كرج خريديم
رضا-
جام كم نيارين!
مليحه-
ويلاي شمالم هست
رضا-
دلم براي فرشاد سوخت! از اينهمه چي به تو ميماسه؟
مليحه-
همين يكي. سندش به اسم منه
رضا-
خوشم اومد. آفرين
مليحه-
من تلاشي نكردم. حاجي آقا خودش سندرو به اسمم كرد. خونوادة خوبين
منو دوس دارن، ميدوني كه آدماي بازاري از زن حيا حجابدار خوششون
مياد
رضا-
عكساي دختريتو كه خوب قايم كردي؟!
مليحه-
رضا!
رضا-
به بابا و مامان بيشتر برس مليحه
مليحه-
اخلاقشو تو كه ميدوني. كمك قبول نميكنن
رضا-
تو دادي و قبول نكردن؟
مليحه-
پنجاه دفعه. ميگن مال آدم بايد حلال باشه
رضا-
هاهاهاهاها حرف فيلسوفانهايه. يعني پول اين يارو حلال نيست!
مليحه-
همين يارو اول ازدواجمون ميخواست يه خونه براشون بخره ديدي كه
قبول نكردن ميخواست مغازة بزرگتري واسه بابا دست و پا كنه بازم
قبول نكرد. حاضر شد توي همون يه وجب تاريكي سوزن بزنه تو چشمش.
رضا-
يارو ميخواست منتش سر اونا باشه، همينطورم سر تو
مليحه-
نه واله،اين چه حرفيه! مرد خوبيه، خيره، مردم داره، همه تعريفشو
ميكنن، هم خودشو هم حاج آقارو
رضا-
حال بحث كردن ندارم، ولش كن. فايدهاي هم نداره. شما زنا يه شوهر
كه گير ميارين ديگه هيچي براتون مهم نيست
مليحه-
حالا ميخواي دو سه ساعت سخنراني كني آره؟!
رضا-
نخير آبجي خانم، ديگه حال سخنراني ندارم. اصلاً تركش كردهم. به
عمل كار برآيد به سخنراني نيست!
مليحه-
الحمدلله. خيالم راحت شد. راستي چرا بابا و مامانو نياوردي؟
رضا-
نميان. بابا هر روز ميره سركار. مامانم تو خونه مرتب دعا ميكنه كه
مغازة بابا بمبارون نشه. باور نميكني تا حالام حتي دور و بر
مغازهشو نزدهن.
مليحه-
نبايد ميذاشتي اين كارو بكنه.
رضا-
مگه حريفش ميشم؟! يك كلمه بگم، با هر دوشون طرفم: “دين و ايمون
نداري”، “توكل نداري”. “عمر دست خداست” …
همة مغازهها تعطيله جز مال بابا. “خياطي كمال” همچناان ميتازد!
ايمان اينه، فهميدي؟ به كيميايي بگو!
مليحه-
باز بپر به كيميايي!…
حالا از خودتم بگو. برنامهت چيه؟
رضا-
ميخوام يه مدت تهران بمونم
مليحه-
براي چي؟
رضا-
براي عشق به جان!
مليحه-
زندگي بيخيالي و چمدون، آره؟
رضا-
مثل هميشه
مليحه-
جايي هم كه نداري. بمون پيش ما
رضا-
نه، يه جايي پيدا ميكنم. مزاحم شما نميشم
مليحه-
مگه غريبهاي كه اين حرفو ميزني
رضا-
نه مليحه، نه.
مليحه-
چرا تعارف ميكني؟ بمون ديگه. منم اينجا تنهام، غريبم بچه هم كه
ندارم سرم گرم باشه.
رضا-
راستي مامان گفت بپرسم “شما كي ميخوايد حيا كنيد و بچهدار بشيد”؟
مليحه-
فرشاد ميگه بذاريم يكي دو سال ديگه كه وضعمون بهتر شد
رضا-
آخيش…
آخه بيچاره اجاره نشينه!
مليحه-
اون تحصيلكردهس، فهميدهس، راست ميگه از حالا دور و بر خودمونو
پر كنيم كه چي؟
خلاصه نميذارم جايي بري، همينجا ميموني.
رضا-
نه
مليحه-
نه و درد! ناز نكن ديگه
رضا-
راستش دوست دارم بمونم اما…
مليحه-
اما چي؟
رضا-
فرشاد…
به قول تو اون حتي حاضر نيست يه بچه به خونوادهش اضافه بشه
مليحه-
قاطي نكن، من خودمم ميگم : بچه يه دونه اونم بالاي سي سال، فعلاً
بايد خوش بود.
تازه تو كه نميخواي دو سه سال بموني
رضا-
نميدونم چرا ازش خوشم نمياد
مليحه-
تا حالا خوب باهاش ننشستي، نميشناسيش. اونقدر خوب و مهربونه!
رضا-
خب البته تو بهتر ميشناسيش
مليحه-
خوشحالم ميشه. فقط به شرط اينكه رعايت كني
رضا-
حالا كه تو ميگي. باشه ميمونم
مليحه-
ما دو تا اتاق خواب داريم، يكيش مال تو/ به ساعت نگاه ميكند/
الآن پيداش ميشه. وسايلت همينه؟/ اشاره به چمدان/
رضا-
آره، زندگي چمدوني! بيشترش هم كتابه : رمان و شعر
مليحه-
ميبرمش به اتاقت. اوه راستي. اصلاً يادم رفت چيزي بيارم بخوري.
بيرون كه چيزي نخوردي؟
رضا-
نه، غذاي خونه بهتره، مخصوصاً دستپخت تو، زياد برام بيار، من
شكموتر شدهم
مليحه-
چشم، چشم
/ چمدان را ميگذارد و به آشپزخانه ميرود. رضا بلند شده ميگردد/
رضا-
چه وضعي! هميشه خوش شانستر از من بودي خانم خوشگله خوابشم ميديدي
به اينجا برسي؟ اين محمود خدا آمرزيده اگه تيكه تيكه نميشد. هول
منو بر نميداشت. حالا خدمتم تموم بود و، سر يه كلاس تمرين واريس
گرفتن ميكردم. اما بالاخره يه حقوقي در كار بود…
سه سال دربدري…
حتي كوپنم بهم ندادن!
هه!/ به بالا نگاه ميكند/ دخترم نشديم كه مامان جون يه بچه بازاري
توي يه مهموني پسندمون كنه. اونوقت مثل مليحه خانم دانشگاه رو
نيمهكاره ول ميكرديم و شيرجه ميرفتيم توي پول و پله. شكرت!
/ از جيب تقويمي در آورده ورق ميزند، به سمت تلفن رفته شماره
ميگيرد/
الو، منزل آقاي فروغي؟…
سلام عرض ميكنم. احوال شريف خوبه قربان؟…
قربان شما، عنايت داريد قربان، متشكرم. ميبخشيد. محسن آقا هستن؟
نيستن؟ يعني هنوز خدمت تشريف دارن يا …
آها پس سربازيشون تموم شده.
تبريك ميگم خدمتتون…
ببخشيد، ميشه قبول زحمت بفرمائيد براشون يادداشت بذاريد؟…
بسيار سپاسگزارم قربان. رضا…
بله، رضا قربانعلي، دوست دورة دانشكده زنگ زدهن…
جانم؟…
بله بله، از تهران. امروز رسيدم…
فراد ميام منزل ببينمشون…
نخير قربان محبت داريد…
بعداً خدمتتون ميرسم. سپاسگزارم…
عنايتتون زياد. خدا نگهدار
/ مليحه با بشقاب غذا وارد ميشود/
مليحه-
فسنجون…
هنوزم دوست داري؟
رضا-
بعله…
چه جورم. اما سه چهار سالي هست كه نخوردهم…
اين كه كمه، بازم هست؟
مليحه-
هست اما وقتي شوهرم بياد. بايد ناهارو با هم بخوريم
رضا-
از همين اولش خيال داري منو از گرسنگي بكشي؟ اگه اينجوري كني
نميمونم
/ ميخندند/ اتاق من آمادهس؟
مليحه-
دارم ميرم مرتبش كنم
رضا-
دستت درد نكنه
/ مليحه چمدان را برداشته از در سمت چپ وارد ميشود. رضا غذا
ميخورد/
رضا-
اوم…
! عاليه. خوش بحال يارو…
آب، آبو فراموش كرد/ به طرف در آشپزخانه ميرود. اما برگشته بشقابش
را هم ميبرد. صداي او را كه با دهان پر آواز ميخواند از آشپزخانه
ميشنويم. چند لحظه بعد با بشقاب پر برميگردد و در حال خوردن
ميگرددو به وسائل عتيقة:/ مختلف دست ميزند. بعضي چيزها را جابجا
ميكند…
خطاب به يك گلدان/ اين يارو خودش يك هزارم قيمت تو ميارزه؟…
مليحه خانمو بگو كه اينهمه بهش مينازه، حتي تو نامههاش/ نامة
مليحه را از جيب در آورده و نامفهوم ميخواند. روي بعضي عبارات
تكيه ميكند/ فرشاد خيلي خوبه….
فرشاد فوقالعادهس…
فرشاد زحمتكشه…
فرشاد/ با دقت بيشتر/ فرشاد معاون مديركل شده!…
هوم، پسر حاجي در يك قدمي مديريت كل!/ صدا ميزند/ مليحه…
مليحه…
صداي
مليحه-
دارم ميام
رضا-
دستت درد نكنه خيلي خوشمزهس
صداي
مليحه-
بازم هست، اما بايد صبر كني شوهرم بياد
رضا-
باشه باشه صبر ميكنم
/ در حال آواز خواندن به آشپزخانه ميرود. سپس با قابلمه برميگردد.
با اشتها ميخورد تا تمام ميشود. از بستة سيگار مليحه يكي روشن
ميكند. مليحه با يكي دو ملحفه از اتاق سمت چپ بيرون آمده و از
دروسط خارج ميشود/
رضا-
به به، چه سيگار محشري/ بسته را نگاه ميكند/ “ميداين آمريكا” /تند
و تند سيگار را ميكشد تا تمام شود. خاموش ميكند. يكي ديگر روشن
ميكند و ميكشد، و ميگردد، دست ميزند، جابجا ميكند…
حالا مينشيند و شعر ميخواند : / اشكهايي نريخته دارم
و تو آن اندوه، آن درد، آن سوگ عظيم باش
كه نهفتهترين بغضها را ميتركاند.
حرفهايي نگفته دارم
و تو خورشيد باش
تا ماه تاريك بگويد
كجاي اين شب غليظ ايستاده است.
كجايي كجايي حرام شدم
پوسيدم
بيتو
و هيچ خشمي
در لثههاي متورم قلبم نميرويد
كجايي مادر تمامي عصيانها
چرا مرا دوباره نميزايي؟!
/ تصنيف شجريان- با شعر نيما- را ميخواند : /
قاصد روزان ابري داردك
كي ميرسد باران…
/ سيگار را خاموش كرده برميخزد، در وسط را باز ميكند و صدا ميزند/
مليحه…
مليحه…
اين سيگار “ويژه” سهمية كدوم ماهه؟!
/ مليحه و فرشاد در آستانة در ظاهر ميشوند. فرشاد 3-32 سال دارد
با كلهاي نيمهطاس و هيكل درشت و شكل و لباسي بسيار سادهتر از
آنكه با وضع زندگيش مناسب باشد/
فرشاد-
اون سيگار كارتي نيست آقاي قربانعلي، از خارج براي ما ميارن تو
بازار داخلي هم پيدا نميشه
رضا-
به به جناب فرشاد كيميايي ملقب به حامد! سلام
فرشاد-
سلام. خيلي وقته همديگر و نديديم
رضا-
معاونتتو تبريك ميگم. خبرشو مليحه نوشته بود/ نامه را نشان ميدهد/
قسمت بود
حضور برسم و تبريك بگم
مليحه-
فرشاد بيشتر لياقت مدير كلي رو داره
فرشاد-
خواهش ميكنم
رضا-
/ بدور فرشاد ميگردد، با مايهاي از تمسخر/ بعله، درست قالب صندلي
مديركلي!
/ مليحه به رضا اشاره ميكند كه : “رعايت كن”/
فرشاد-
بشينيم
/ همه مينشينند/
مليحه-
رضا الآن رسيد. اصرار داشت بياد اداره تورو ببينه گفتم باش حالاس
كه برسه
رضا-
/با مايهاي از تمسخر/ خيلي مشتاق بودم. آبجي نذاشت بيانصاف!
/ فرشاد خود را از تك و تا نمياندازد و به طريق رياستي سر تكان
ميدهد/
مليحه-
/ متوجه شده است كه فرشاد ناراحت است، اشارهاي به رضا ميكند/ رضا
تورو خيلي دوست…
/ قابلمة خالي را فرشاد دست ميزند/ رضا! چرا همهشو…
/ به فرشاد/
حال نداشتم غذا درست كنم، يه كم از ديشب مونده بود رضا خورد همين
الآن يه چيزي درست ميكنم.
فرشاد-
من ناهار نميخورم. از اون كيك خوردهم معدهم ناراحته. خامهش زياد
بود.
مليحه-
كيك معاونتش. خودم پخته بودم
رضا-
حالا نميشد يه مهموني مفصل ميداديد؟
فرشاد-
كيك خواهرت، هم خوشمزه بود هم سالم. همه تعريفشو ميكردن
رضا-
البته! و حسن ديگرش اينكه روي كارمندا زياد نميشه كه خيال كنن جناب
معاون وضعش خوبه.
مليحه-
/ آهسته/ رضا!
فرشاد-
/ با طعنه/ بهر حال اونايي كه بايد مهمون بشن خودشون سروقت ميان!
رضا-
/ با پررويي/ نوش جانشون!!
/ مليحه معذب است/
فرشاد-
/ به مليحه/ تو گرسنه نمون
مليحه-
منم اشتها ندارم. ميرم چاي بيارم
/ درحال رفتن اشارهاي به فرشاد ميكند به اين معني كه “رضا مخش
خرابه اهميت نده”/
فرشاد-
خب آقاي قربانعلي؟! / روزنامهاي را كه همراه دارد باز ميكند/
رضا-
بفرمائيد جناب كيميايي!
فرشاد-
/ روزنامه جلو صورت/ مليحه گفت بيكاري. چرا؟ آخرين كارت ويزيتوري
يك شركت داروسازي بود.
رضا-
بله قربان، ولي بيرونم فرمودن چون داروهاشون مشابه تقلبي بود و من
به خريدارا ميگفتم. التبه اون نامردا ميخريدن و به مردم قالب
ميكردن، اما حرفهاي منو به شركت مذكور رسوندن و
…
فرشاد-
راست ميگي؟ نامسلمونا!
رضا-
كدوماشون. شركت يا خريدارها؟
فرشاد-
اولي. اولي
رضا-
آها…
خيال كردم سومي يعني مريضا!
/ فرشاد نگاه رنجيده تندي ميكند و با بياعتنائي اندكي پشت به رضا
ميكند و روزنامه ميخواند/
رضا-
بعد از اون دو تا كار ديگه عوض كردم. اوليش يه دكه بود توي شهرستون
كه هم صرف نكرد- يعني من وارد نبودم- هم ستاد سد معبر زدن
داغونش كردن. خودمم درگير شدم و كتك مفصلي خوردم، به اضافة سه شب
بازداشت به جرم توهين به مأموران دولت در حين انجام وظيفه.
فرشاد-
هاهاهاها حالتو جا آوردن نه؟
رضا-
جاي دوستان خالي! سرمايه مم يه مشت عطر و ادكلن بود كه شكست و رفت
پي كارش. و اما دكه : جرثقيل پرتش داده بود تو آشغالدوني بيرون
شهر. رندان هم تا ما بيايم از بازداشت خلاص بشيم ترتيبشو داده بودن
فرشاد-
حالا شانس آوردي نفرستادنت سربازي
رضا-
آخه اينكار مخ ميخواست قربان!
فرشاد-/ ديگر با پرروئي/ هاهاهاها …
اين يكيش
رضا-
بله. دوميشم كار توي كارخانة سنگبري بود. همونجا- شهرستون- بيرون
شهر
فرشاد-
خوبه، خيلي خوبه. با ليسانس خوب ميشه سنگاررو بريد. مخصوصاً كه
ادبيات باشه!
رضا-
صد البته قربان. و البته ليسانس ادبيات بهر حال بهتر از بعضي
ليسانسهاست كه فقط باهاشون ميشه نون بريد!!
فرشاد-
بسته به جربزة صاحبش داره آقاي قربانعلي!
رضا-
پارتي رو ميفرمائيد ديگه، نه؟ كه از كراماتش يكي هم اينكه كه آدرس
دانشكدهاي رو ندوني اما مدركشو بگيري!
فرشاد-
اونش ديگه دست خداس كه كي رو در چه خانوددهاي متولد كنه!
رضا-
قربون دست خدا كه چه شعبدهها داره. ابوجهل هم تو خونوادهاي رسالت
متولد شده بود!
فرشاد-
/ خندة پوستكلفتانه/ هه هه هه هه هه خب آخرشو بگو
رضا-
مفصله
فرشاد-
بگو گوش ميكنم. بگو
رضا-
كار خوبي بود. من جاهاي دنج رو دوست دارم. راحت ميشه مطالعه كرد.
البته كتاب نه روزنامه!
فرشاد-
ميدونم : رمان، شعر، خيالات
رضا-
بله، خيالات. اما نه از نوع خامش
فرشاد-/
با همان خنده/ هه هه هه برو سر اصل مطلب
رضا-
ولش كردم!
فرشاد-
چرا؟
رضا-
مسئلة خونه بود
فرشاد-
كدوم خونه؟
رضا-
اون اتاق نگهباني. خوشم نميومد شبا بمونم اونجا
/ مليحه چاي ميآورد/
مليحه-
رضا مسئول حسابداري اون سنگبري بود. چون ميخواست كارشو دقيق انجام
بده شبا توي اون اتاقك ميموند تا حساب كتابشو بررسي كنه
رضا-
چي داري ميگي، ليسانس ادبيات رو چه به حسابداري! من نگهبان شب
اونجا بودم!
مليحه-/
رفع و رجوع ميكند/ آها…
پس من نامه تو اشتباهي فهميده بودم
/ با حرص، طوريكه فرشاد متوجه نشود. رضا را ملامت ميكند. فرشاد
اين اشاره را ميگيرد اما به روي خودش نميآورد/
فرشاد-
پس اينطور…
اشكال اون اتاقك چي بود؟
رضا-
يه شب وقتي تو رختخواب بودم صداي گربهاي شنيدم “ميو ميو ميو…
ميو ميو ميو” خيلي طولاني و عجيب. پا شدم همه جارو گشتم اما چيزي
نديدم/ حرفهايش را مؤثر ميگويد. نظر آندو را جلب كرده است/
فرشاد-
خب؟!
رضا-
نه بذاريد ادامهش ندم، ممكنه بترسيد. ببين موهاي تنم سيخ شد
مليحه-
واي رضا، نگو، من از همين حالا دارم ميترسم
فرشاد-
بذار بگه. نترس، من كه اينجام
رضا-
بگم؟
مليحه-
بذار من بشينم پيش تو فرشاد/ پيش او مينشيند/
فرشاد-
خب، بگو
رضا-
مليحه تو پاشو برو. ميترسي. نگا نگاه موهاي دستم!
فرشاد-
نه، بذار بشنوه/ به مليحه/ اينهمه فيلم ويدئويي وحشتناك ديدي بازم
ميترسي!
رضا- …
من ديگه فكرشو نكردم اما دو شب بعد باز صداي گربه شنيدم “ميو ميو…
ميو ميو ميو” اين دفعه طولانيتر و عجيبتر. صدا درست از گوشة
اتاقك ميومد. با وحشت چراغو روشن كردم، هيچي نبود. رفتم اون گوشه.
يه دفعه برق رفت و صدا از گوشه مقابلش اومد “ميو ميو ميو ميو ميو
ميو ميو” تمام تنم يخ كرده بود. حتي نميتونستم فرياد بزنم. اگرم
ميتونستم توي اون بيابوني كسي نبود كه به دادم برسه. حس ميكردم
دارم خفه ميشم. برق اومد. اما اون گوشه هم هيچي نبود. داشتم از حال
ميرفتم. خودمو كشيدم روي تخت و افتادم.
يكدفعه برق رفت و صدا از زير تخت شروع شد “ميو ميو ميو ميو ميو ميو
ميو ميو ميو ميو ميو ميو” حالا يه چيزي از زير، تخت رو به شدت تكون
ميداد.
سعي كردم پايين بيام اما جون از دست و پام بريده بود. چقدر دلم
ميخواست داد بزنم. نه به خاطر كمك، ميخواستم صداي خودمو بشنوم كه
بفهمم زندهام. دوباره برق اومد. من ديگه معطلش نكردم. چراغ قوه رو
برداشتم و دويدم طرف در اتاقك. به محض اينكه بازش كردم دو تا چشم
درشت درخشان تو تاريكي منتظرم بود
/ مليحه جيغ ميكشد/
رضا-
ميبيني مليحه، تو از شنيدنش وحشت كردي حساب كن من…
دهنم خشك شده
مليحه-
چايي، چايي بخور
/ خودش يك چاي برداشته لاجرعه سر ميكشد. رضا هم يكي ميخورد/
فرشاد-
يه مرد كه از گربه نميترسه هه هه هه هه
/ صدايش خشك است. جرعهاي چاي مينوشد و براي بروز ندادن ترسش آن را
در سيني ميگذارد/
رضا-
شما نميدونيد. اونجا هيچ گربهاي نبود. اصلاً گربه توي بيابوني
مياد چكار؟ در و پنجرهها بسته بودن، من صداي گربه رو شب ميشنيدم.
تا وقتي به رختخواب نميرفتم اون صدا نبود.
مليحه-
اشتباه ميكني. تو خواب ميديدي
رضا-
اين اتفاق بازم افتاد. ماهي سه بار. اما صاحب كارخونه، كارگرا،
باور نميكردن. بعضي شبا دوستامو ميبردم پيش خودم، و اون شبها
اتفاقي نميافتاد. اما هميشه نميشد مزاحشمون بشم كه. دفعه آخر خود
گربهرو ديدم. درست موقعي كه ماه يك لحظه از زير ابر در اومد،
هيكلشو ديدم : به اندازة يه اسب! نميدونم با چه نيروئي تا خود شهر
پا برهنه دويدم
مليحه-
خواب بوده. حتماً خواب بوده، نه فرشاد؟
رضا-
ديگه اونجا نرفتم. اما هميشه ساية گربه رو پشت سرم احساس ميكردم.
به بابا و مامانم نميتونستم بگم كه. ممكن بود بلائي از ترس سرشون
بياد
مليحه-
خوب كاري كردي نگفتي. خيلي خوب كاري كردي
رضا-
تا يه روز يكي از كارگراي پير اونجارو توي شهر ديدم. گفت من داستان
گربه رو باور ميكنم. و حرفايي زد كه من تا مرز ديوونگي رفتم
فرشاد-
اون چي گفت؟
رضا-
يه داستان دربارة نگهبان قبلي اون سنگبري: اسمش “مردان” بوده.
اونم دربارة گربه حرف ميزده اما وقتي ديگران شب توي كارخونه پنهون
ميشن نه چيزي ميبينن نه ميشنون
فرشاد-/ باو ركرده/ خيلي عجيبه
رضا-
مردان، داشت ديوونه ميشد. بيخوابي زده بود به سرش. بعد، يه روز صبح
كه كارگرا ميان سركار، اونو نميبينن. بعداً هم كسي دوباره اونو
نديد.
مليحه-
/ باور كرده/ وحشتناكه. ببين دارم ميلرزم
رضا-
كارگرا دنبالش ميگردن. بعد، بيرون پنجره جاي پاهاي خيلي بزرگ
گربهاي رو ميببين به اندازة پاي يه آدم
/ مليحه جيغ ميكشد/
رضا-
موضوع رو گزارش ميكنن. جواب پليس فقط مسخره و ناباوريه. حق هم
دارند …
شما كه گربه نداريد؟
فرشاد-
نه…
گربه نه…
اصلاً از گربه خوشم نيومده، هيچوقت
رضا-
بعد از شنيدن اين داستان، ديگه توي شهرستان نميتونستم بخوابم. همه
جا هم ساية يه گربه رو پشت سرم حس ميكردم. اين بود كه اومدم اينجا…
عجيبه كه تا وارد تهران شدم، ديگه اون سايه گورشو گم كرده بود.
الآن راحت راحتم
مليحه-
ديگه برنگرد اونجا، باشه؟ براي كار هم هيچ نگران نباش، فرشاد يه
كار خوب برات جور ميكنه
فرشاد-
نه بهش قول نده، نه
مليحه-
چرا؟ رضا همه كاري بلده
رضا-
هر كاري كه باشه، فني و غيرفني. مخصوصاً كار اداري. ميتوني امتحان
كني
مليحه-
/ به فرشاد/ براش يه فكري ميكني مگه نه؟
فرشاد-
منكه نميتونم شغل بدي به برادر زنم بدم! باعث سرشكستگيه.
رضا-
راست ميگه، بايد شغل مناسبي باشه. حق داره
مليحه-
اون پست جديد كه گفتي قراره ايجاد بشه چي بود؟
فرشاد-
هنوز دستورالعملش نيومده. تازه مسئله كارت پايان خدمت رضا هم هست
مليحه-
/ به رضا/ راست ميگه، تو كه فراري هست، خدمت نرفتي. مشكلت اينه/ به
فرشاد/
يه جاي ديگه : دوستي، آشنايي، كسي …
اصلاً به حاج آقا بگو، به آقاجون
فرشاد-
حاجي رو اصلاً حرفشو نزن. نديدي چقدر متعصبه؟ حتي از منم بيشتر.
بفهمه فراريه، اونم تو زمان جنگ، خودش تحويلش ميده
مليحه-
خب، هر طوري صلاح ميدوني
فرشاد-
باشه يه فكري بايد بكنم….
باشه حتماً درستش ميكنم
رضا-
بايد به آقاي كيميايي فرصت بدي مليحه. منم كه فعلاً اعصابم خرابه،
نميتونم به اين سرعت برم سركار.
2
/همانجا، مليحه و فرشاد از آشپزخانه بيرون ميآيند. سر ميز چاي
ميخورند. در اين صحنه هم مليحه مرتباً خود را ميخاراند. فرشاد
ربدوشامبر پائيزة گران و مليحه لباسي پائيزه، زيبا و گران به تن
دارند/
فرشاد-
دستت درد نكنه، خيلي خوشمزه بود، چسبيد
مليحه-
ميدونستم خوشت مياد
فرشاد-
مخصوصاً كه امروز خيلي خسته شدم
مليحه –
اين چهار ماهه هر روزي كه مياي خستهاي. به فكر خودت باش لاغرم شدي
فرشاد-
معاونت سخته، اگه ميدونستم قبول نميكردم
مليحه-
اگر قبول نميكردي ميخواستي چكار كني؟
فرشاد-
استراحت. منكه احتياجي ندارم، حاجي فشار مياره. اگه دست خودم بود
فعاليت سياسي هم نميكردم. ميرفتيم ويلاي شمالمون راحت زندگي
ميكرديم. تا آخر عمر هم داشتيم كه بخوريم
مليحه-
آقاجون حتماً مصلحتي ميبينه
فرشاد-
مصلحتشو من ميدونم چيه : ميخواد منو تا هر جا زورش ميرسه برسونه
منم مجبورم قبول كنم.
مليحه –
كجاش بده؟! …
خيلي خب حالا فكرشو نكن، چاييتو بخور
فرشاد-
مديركل كه بشم كارم راحتتر ميشه
مليحه-
چهار ماه بيشتر نيست كه معاون شدي!
فرشاد-
بسّه!. زيادم هست. تازه حاجي ميگفت يك فصل معاونت كني تجربة
كافي براي وزارت هم داري. ميگفت كافيه تو جريان قرار بگيري. بقيهش
اتوماتيكه، خيلي هم سادهس
مليحه-
پس به زودي مدير كل ميشي؟
فرشاد-
ظاهراً همينطوره
مليحه-
شوخي ميكني؟
فرشاد-
نه جان تو، شوخي نيست. حاجي ميگفت خيلي طولي بكشه دو ماه ديگه
مليحه-
پس ترتيب برنامه شو داده.
فرشاد-
دست كم نگيرش. اينورو و انور خيليهارو داره كه منت هم ميكشن كاري
براش بكنن
مليحه-
مدير كل قبلي چي ميشه؟
فرشاد-
بستگي به قدرت طيف باباش داره. يا جاي بهتري گيرش مياد، يا اگه اون
طيف در موضع ضعف هم باشه، چيزي كمتر از اين به چنگ نمياره.
مليحه-
اين بازي شما مرداس پيشكش خودتون! من، فقط لباس و طلا و
…
فرشاد-
رقص …
كه اولا از يه قر خشك و خاليش هم گريزيون بودي! اما حالا
…
هه هه هه
مليحه-
/(اشاره به او)/ استادم كارش درست بود!
فرشاد-
و اين استاد ديد كه حيفه اين خط و خال و سرو تن فتبارك! ها ها ها
…
اوه يادم رفت. يه نوار عربيشو برات آوردهم (كيف خود را در گوشهاي
پيدا كرده نوار ويديويي از آن در آورده به او ميدهد/
مليحه-
آخ جون! همون جديد جديدهس كه گفته بودي؟ الآن ميذارمش. بذار اول
برم لباس عربي بپوشم…
فرشاد-
نه. حالا نه، يه وقت ديدي “گربه” رسيد. نبايد ببينه. عقايدشو كه
ميدوني!
مليحه-
اوه، نه…!
فرشاد-
وقت و بيوقت نميشناسه كه! ضدّحال پپه!!
مليحه-
حيف شد…
خب ديگه چي آوردي؟
فرشاد-
هيچي، ولي فيلمه رو هم عصري برامون ميارن
مليحه-
“بچههاي دانشكده”؟
فرشاد-
آره …
ميگن عاليه. توي يه دانشكده، رئيس نميخواد پسرا و دخترا با هم تماس
داشته باشن. بچههام پنهوني “تماس” ميگيرن! هه هه هه هه
…
آخرشم فيلم رئيسو تو رختخواب با زنش ميگيرن و توي يه جشن دانشجوئي
پخش ميكنن
مليحه-
ديدن داره. امروز حتماً ميرسه؟
فرشاد-
آره، راستي حالا كجاس برادرت؟
مليحه-
خاك بر سر برادرم! رفت “شهريار” پيش يوسفي
فرشاد-
بايد بهش تبريك گفت، بالاخره تكوني به خوش داد!
مليحه-
ساعت 10 به زور بيدارش كردم …
با دعوا فرستادمش
فرشاد-
بعد از خوردن صبحونة يه فيل، ها؟…
تو يه كم از داداش گربهت خسته نشدي؟ من كه شدهم
مليحه-
پسر بدي نيست اما…
فرشاد-
اما چي؟!
مليحه-
نميدونم. آخه مشكله كه خواهر….
فرشاد-
خواهر همين الآن دربارة برادرش گفت “خاك بر سرش” پس پيداست كه ذلّه
شده، نه؟
مليحه-
فضوله
فرشاد-
فضول نه، مزاحم، يا هر دوتاش
مليحه-
شما دو تا از هم خوشتون نمياد
فرشاد-
وقتي عاشق تو شدم تعهد ندادم كه عاشق اونم باشم
مليحه-
هر چي باشه برادرمه
فرشاد-
هر چي باشه؟! عجب…!
مليحه-
خب نه، بايد رفتارشو بهتر كنه
فرشاد-
و نميكنه! نه حالا، تا صد سال ديگه هم. من تعجب ميكنم شما دو تا
چرا اصلاً به هم نرفتين. تو به اين خوبي…
مليحه-
مرسي
فرشاد-
جدي ميگم. حتي به لحاظ قيافه و ظاهر…
تو توي همة زنا تكي، خوشگل، عاقل، فهميده، باشعور، اما اون
….
چي بگم
مليحه-
تو هر كاري دخالت ميكنه، حتي كارهاي خصوصي آدم. حتي نميتونم خونه
مو به ميل خودم دكور كنم
فرشاد-
به همين دليل ميگم مزاحمه
مليحه-
هميشه هم تو خونهس
فرشاد-
تو گفتي، منم بيشتر از ده تا كار براش پيدا كردم اما اون مرتب
دندون اسب پيشكشيرو ميشمره
مليحه-
بعضي وقتا دوست دارم بره
فرشاد-
بره؟! اينجا تنبلخونة اون شده. شايدم بخواد براي هميشه بمونه
مليحه-
نه نه هيچوقت! بالاخره يكي از كارهايي رو كه براش گير مياري
ميپسنده
فرشاد-
فعلاً كه من وزارت كار اون شدهم، تو هم بانك مركزيش…
با اون سرو وضعم ميگرده كه اصلاً شايسته نيست. اينجا كه آمريكا
نيست خانم، بخصوص با موقعيتي كه من دارم، كه حاجي داره.
مليحه-
هر چي ميگم توجهي نميكنه…
البته خيلي خوش تيپ شدهها.
فرشاد-
تو ديگه چرا خانم! خوشتيپي مال موقعيت ما نيست. مگه نيست تو با
اين خوشگلي و هيكل، بيرون از خونه خودتو توي ده مترمشكي ميپيچوني؟
يا خودش مگه…
مليحه-
ميدونم. گفتم كه بهش تذكر دادهم
فرشاد-
كتابخونه مو بهم ريخته. در حالي كه من هيچ كتاب رمان يا شعر يا
چيزي كه به درد اون بخوره ندارم. پروندههامو، مداركمو، چيزهاي
خصوصيمو دست ميزنه. خب اين يعني چه؟
مليحه-
خونه رو بهم ميريزه، كثيف ميكنه، هر چي رو بر ميداره سر جاش
نميذاره، با اون نوارهاي موسيقي اصيلش مخمو داغون كرده، كتاباشو
مرتب به رخم ميكشه كه “هر آدم فهميدهاي بايد اينو خونده باشه،
بايد اونو خونده باشه”…
چرا فرشاد، ازش خسته شدهم
فرشاد-
بدتر از اينا ميدوني چكار كرده؟
مليحه-
نه، انشاالله كه خيلي بد نبوده باشه
فرشاد-
بگذريم از اينكه با همة آدماي اداره از آبدارچي گرفته تا پستهاي
بالا شوخي ميكنه، و گاهي هم ازشون پول قرض ميگيره، باهاشون بحث
ممنوعه هم ميكنه. موضعش هم نزديك به مخالفين طيف پدر منه انگار
مليحه-
غلط كرده، چرا اينارو به من نگفتي؟ ميزنم تو پوزش كثافتو…
اما اون اهل جناح مناح نيست، من مطمئنم، سرش به كتاباش بنده، از
اين چيزها خوشش نمياد
فرشاد-
من توي كارمندام آدم دارم، اونام ميگن “مثل اينكه”. اما بهر حال
كارش خيلي بده. نميشه هم دم در بسپرم كه برادر زن منو راه ندين،
براي خودم بده. خوبيش اينه كه همه فكر ميكنن اين سرو وضع براي رد
گم كردنه، و اين حرفا براي زير زبون كشيدن.
مليحه-
آره، اين خيلي خوبه. خدارو شكر
فرشاد-
بهش حالي كن كه كارش غلطه. شايد فردا حاجي خواست منو كانديد
نمايندگي كنه! اينم بهش بگو كه اگه آدم سر به راهي باشه
ميتونم دستشو بگيرم بكشمش بالا. مسئله سربازيشم راحت ميشه حل كرد.
فقط بايد راه بياد و خريت نكنه
مليحه-
بدبخته! همة مردم دنبال اينطور موقعيتهايي، حتي كوچولوترش، ميگردن
…
باشه من جلوشو ميگيرم تو خودتو ناراحت نكن، مخصوصاً نميذارم ديگه
پاشو بذاره تو اداره، غلط كرده!
فرشاد-
ميبيني كه چقدر تحملش كردهم؟ همه شم به خاطر تو
مليحه-
مرسي. خيلي ممنون. اين كار مديريت مزرعة يوسفي خوبه. هم دور از
اينجاس، هم مناسبشه. خدا كنه بپسنده. اينجا كه هست راحت نيستم. روم
نميشه يه فيلم هم ببينم يا برقصم همين “بچههاي دانشكده” امروز كه
برسه بايد صبر كنم ببينم آقا فردا چه موقع ميره بيرون تا من
ببينمش. يا همين رقص عربي
فرشاد-
اونقدرم فضولي كرده كه آدم خيال ميكنه اگه بخواد با زنش فيلم ببينه
ممكنه ايشون بيخيال بيان تو اتاق خواب و دستورات مربوطه بده !!
مليحه-
ديروز يكي رو آورده بود خونه ميگفت دوست دورة دانشكدهمه. بهش
ميومد بنگي باشه
فرشاد-
نه، اين يكي رو ديگه اجازه نداره، تو خونة آدمي با موقعيت من
هركسي نميتونه رفت و آمد كنه مخصوصاً آدم بنگي، و مخصوصاً رفيق
آقاگربه
مليحه-
بهش گفتم كه ديگه كسي رو نياره
فرشاد-
من بهش اخطار ميكنم. ناراحت نميشي كه؟
مليحه-
نه. اينكارو بكن، لازمه
فرشاد-
همة حرفامو بهش ميزنم.رك و پوست كنده. به خاطر تو تا حالا نرمش
نشون دادهم
/ صداي بوق در باز كن. مليحه به طرف در بازكن ميرود/
مليحه-
خودشه
/ فرشاد سيگاري روشن كرده و خود را آماده ميكند/
مليحه-
چيزي نگو، باشه؟
فرشاد-
نگم؟
مليحه-
خواهش ميكنم. خودتو كنترل كن. شايد مسئلة كار حل شده باشه
فرشاد-
ميبيني تو مقصري؟!
مليحه-
ايندفعه. فقط ايندفعه. من همه چي رو حل ميكنم. اگه نشد اونوقت تو.
يه سيگارم بده به من
فرشاد-
/ سيگاري روشن كرده به او ميدهد/ باشه. بشرط اينكه حل بشه
مليحه-
ميشه، بهت قول ميدم/ توي گوشي/ بله
صداي
رضا-
غذارو حاضر كن كه اوضاع شكم خيطه
مليحه-
بيا تو/ دكمة در باز كن را زده گوشي را ميگذارد/ مثل اينكه
خوشحاله. بايد كارو پسنديده باشه
فرشاد-/ ناراحت/ عجب گرفتار شديم!
/ رضا با سر و وضعي كاملاً شيك و جوانانه وارد ميشود/
رضا-
هواي گنديه.آسمون حسابي شاشيد به هيكلمون/ به فرشاد/ از اين جناب
يوسفي شما، آقاي فرشاد سابق كيميايي، حامد جديد، خوشم اومد.
همينطورم از كار. فردا شروع ميكنيم
مليحه-
خدارو شكر. خدارو شكر. چه خوب
فرشاد-/ ناگهان خوشحال/ موفقي باشي. موفق باشي/ جلو آمده دست
ميدهد/
مليحه-
همين الآن غذاتو ميارم. صبر كن بيام بعد تعريف كن/ به آشپزخانه
ميرود/
فرشاد-
بيا بشين، بيا/ او را پيش خود مينشاند/
رضا-
يه دونه از اون اشنو ويژة ميداين آمريكات روشن كن ببينم
فرشاد-
/ روشن ميكند / بيا
رضا-
ميكشد/ به به …
جان به قربان تو اشنو كه تو كنت فقرايي
فرشاد-
از اين سيگار خوشت مياد نه؟ چند بوكس ازش داريم، بردار
رضا-
نداريم
فرشاد-
نداريم، چطور؟!
رضا-
كشيديمش/ اشاره به خودش، فرشاد، و سمت آشپزخانه/ فقط روزي يه بسته
و نصفي آبجي خانم ميزنه تو رگ. مگه نديدي همة هيكلش دود زده؟
/ مليحه با سيني غذا ميآيد. آن را پيش رضا ميگذارد/
رضا-
جوجهكباب گرامي! عاليه/ مشغول ميشود/
مليحه-
آقاي يوسفي مرد خوبيه
رضا-
آره، هفت خط تا دلت بخواد!
مليحه-
فهميدهس، ميتونيد با هم دوست بشيد
رضا-
شديم! يه مثقالم با هم چسبونديم. ايشون دود كرد!
مليحه-
رضا!
رضا-
ها؟ ناراحت نباش سهم تورو هم داد آوردم. يك لول، خدمت سركار
/ يك لول ترياك پيش او روي ميز ميكوبد. مليحه جا خورده است.
چند لحظه سكوت. رضا به خوردن ادامه ميدهد. مليحه با ناراحتي به
آشپزخانه ميرود/
فرشاد-
/خيلي خوددار/ از خونه خوشت اومد؟
رضا-
خونه؟!
فرشاد-
خونة توي باغ. يوسفي براي تو در نظرش گرفته
رضا-
نع! اونجا كه نميشه زندگي كرد!
فرشاد-
پس …؟
رضا-
شما مردم شريفي هستيد. و همينطورم خيلي به من لطف داريد. نميخوام
تركتون كنم
فرشاد-
رفت و آمدت از شهريار به اينجا؟
رضا-
اونم مسئلهاي نداره، چارهش يه ماشينه
فرشاد-
/ درمانده و عصبي اما خوددار/ بله، درسته
رضا-
يه پيكان ديدم، روبراهه. ميبيني كه توقع زيادي ندارم. داري كه بهم
قرض بدي؟!
فرشاد-
/ سكوت و نگاه/
رضا-
باشه، از يوسفي ميگيرم
فرشاد-
ببين، اون نبايد…
رضا-
ميدونم، نبايد ازش پول بگيرم، براي شما بد ميشه. پس خودتون بديد!
فرشاد-/
به مليحه متوسل ميشود/ مليحه…
مليحه
/ مليحه از آشپزخانه ميآيد، عصباني است. سيگاري برداشته روشن
ميكنه/
مليحه-
برو جاي ديگه تيغ بزن. اينجا جاش نيست. خونة توي باغ هم كاملاً
برات مناسبه. جادار و تميز و مجهز. ما هر تابستون يكي دو هفته توش
زندگي ميكنيم. خوب ميدونيم چه جور جائيه
رضا-
يكي دو هفته بله، خيلي هم خوش ميگذره مخصوصاً كه بساط منقل هم
روبراه باشه.
جنس يوسفي هم انصافاً حرف نداره!…
من چه ميدونم، خودش ميگفت!
فرشاد-
/ دل و جرأت پيدا كرده/ يوسفي اهل اين حرفا نيست. به مردم
تهمت نزن
رضا-
حالا چرا ناراحت ميشين؟ منكه نگفتم معتاده. همونطور كه جنابعالي هم
نيستي.
فقط گاهگداري يكي دو تيغ دود ميكنين كه مسئلهاي نداره. تازه
معتاد هم كه باشين هم جنستون قاطي نداره، هم خوراكتون خوبه،
قيافهتون تابلو نميشه. بر فرض اينم كه بشه، كي جرأت داره آدمهاي
شريف رو تبعيد كنه به جزيره؟!
مليحه-
رضا! تو ديگه شورشو در آوردي. بهت اجازه نميدم. اين كثافت رو هم از
جلو چشمم دور كن. خودتم برو گمشو. گمشو/ لول ترياك را توي صورت رضا
ميزند/
فرشاد-
تو نميتوني تو همة روابط مردم دخالت كني و هر چه از دهنت در اومد
بگي، ميفهمي؟
رضا-
خواستي عصباني بشي به دوست عزيزت بشو پسر حاجي جون! نبايد زودي با
من عياق ميشد درسته؟ خب از قبل گوشي رو دستش ميدادي. تو كه
ميشناسيش بايد احتمال ميدادي هنگام ملاقات با من هم نشئه باشه هم
لول!
مليحه-
دروغه. همهش دروغه. تو داري چرند ميگي. يالا گمشو
رضا-
بدبخت. تنها كسي كه اين وسط اوضاعش درامه تويي. ببين چي به
روزت اومده. اينطور پيش بري طولي نميكشه كه نه از اون خوشگلي چيزي
ميمونه از خود مليحه.
تو معتادي بدبخت، معتاد. بيست و چهار ساعت سيگار دود ميكني و كون و
كپلت رو ميخاروني. چيزي هم كه زهرمار نميكني نه صبح نه ظهر نه شب.
همينم كه از قيافه افتادي آقاي فرشاد سابق حامد جديد طلاق به كونت
ميكنه و والسلام. حالا اگه حاليت شد ديگه زر زر زيادي نكن بذار با
جناب معاون مذاكرات كنم!
فرشاد-
مليحه بسه. ظاهراً اين يوسفي بيشرف عمداً خواسته منو خراب كنه.
پدري ازش در بيارم كه حظ كنه زن قحبه!
رضا-
قرار نشد فيلم سينمايي بسازي ها! من بيشتر از صد تا رمان دست اول
خوندهم. شروع داستان فيلمت افتضاحه!
فرشاد-
بشين رضا، بشين. خودتو كنترل كن بايد با هم حرف بزنيم
رضا-
/ مينشيند/ در خدمتم!
فرشاد-
به لحاظ مسئلة خواهرت، مطمئن باش كه وضعش خراب نيست. نميذارم معتاد
بشه. البته قبلاً هم خيلي بهش تأكيد كردهم كه نبايد ترياك بكشه.
درسته مليحه؟
مليحه-
/ سيگار ديگري روشن ميكند و تأييد ميكند/ اوم! آره…
مگه با خودت، دوتايي!
فرشاد-
گهگاهي، ماهي يك بار…
اما باشه، باشه از اين به بعدم نميذارم لب بزنه. و اما تو
…
ببين خيلي چيزا تو دنيا هست كه به آدم مربوط نميشه و آدم نبايد توش
دخالت كنه. چون اونايي كه بهشون مربوطه ناراحت ميشن و عكسالعمل
نشون ميدن. اگه تو چيزايي تو رمان خوندي. ما حرفمونو براساس تجربة
عيني ميزنيم. تو بهتره يه كار داشته باشي و زندگيتو بكني. براي من
كه اينور اونور آبروئي دارم بده كه برادر زنم ول بگرده و زير و ته
اينو و اونو در بياره.
مليحه-
اينم بايد بدوني كه فرشاد خيلي بتو لطف ميكنه كه برات دنبال كار
ميگرده. در حالي كه اصلاً در اين مورد وظيفهاي نداره
رضا-
بله ميفهمم. نگهداري منم اينجا لطف بزرگ ديگر ايشون و سركاره!
مليحه-
چه عجب فهميدي!
رضا-
پس صورتحسابو لطفاً بيارين!
مليحه-
خجالت بكش بيچاره. تو پول تو جيبيتم از ما ميگيري
رضا-
خفه شو، آقاي كيميايي دارن ميفرمايند. ببخشيد آقاي كيميايي!
فرشاد-
بسه مليحه. خيال ميكنم حالا ديگه حساب دست برادرت اومده باشه،
والسلام
رضا-
متأسفم قربان، هنوز حساب دستم نيومده ممكمنه روشنتر بفرمائيد؟
فرشاد-
فقط يك نمونة كوچيكشو بهت ميگم، بقيهشو به هوش سرشارت واگذار
ميكنم
رضا-
لطف ميفرمائيد. زودتري نمونه رو هم بفرمائيد كه دلم داره تاپ تاپ
ميكنه
فرشاد-
تو سرباز فراري هستي درسته؟ اونم در زمان جنگ! مجازاتش رو هم حتماً
ميدوني، نه؟
رضا-
بله قربان
فرشاد-
پس اينو كه من تورو توي خونم پذيرفتهم. و حتي كار برات پيدا
كردهم، به عنوان يه لطف بزرگ، يه هديه، ازم قبول كن!
رضا-
پس منظورتون اينجور حسابا بود! در اين صورت بايد به عرض مبارك
برسونم كه اينجور حسابا دستم هست. خوبم هست. مثلاً من ميدونم قيمت
حيثيت چنده
فرشاد-
منظورت چيه؟!
رضا-
شما دو تا آدم چيز فهم بايد بدونيد كه چقدر نقطه ضعف در مدت چهار
ما ميشه جمع كرد
مليحه-
رضا خفه شو، خفه شو ديگه
رضا-
خفه ميشم، چشم، فقط دو سه كلمة ديگه، اجازه هست؟ : به فتوكپي
پنجاه و پنج برگ مدارك دست اول فكر كنيد كه هر كدومش ميتونه كار يه
بمبارون جانانه رو بكنه
فرشاد-
مدارك؟!!
رضا-
بله : توصيه، توطئه، اختلاس، نامة خصوصي، مسائل پنهاني، روابط
آنچناني…
خود معاونت محترم بهتر از من ميدونن…
براي اينكه باورتون بشه اين يك نمونهش، اونم اصل/ برگي را از جيب
در آورده به فرشاد ميدهد/ البته اينو نگهداريد قربان، من ازش
فتوكپي دارم
مليحه-
/ از دست فرشاد گرفته نگاه ميكند/ رضا!! اونا كجان؟
رضا-
شايد پيش اون دوستي كه فرموديد بنگيه و ديگه حق نداره پاشو اينجا
بذاره…
ميرم دوش بگيرم
/ از در وسط خارج ميشود. مليحه و فرشاد حيرانند و ناباور. رضا
مجدداً در آستانه در ظاهر ميشود/
رضا-
در ضمن اعلام ميكنم كه من به هيچ گروهي، باندي، طيفي، دارو
دستهاي وابسته نيستم چون همهشون امتحانشونو پس دادهن. اون مدارك
هم افشا نميشن چون هم نون خودم بريده ميشه هم خواهرم خوشبختي
دلخواهشو از دست ميده. حامد فعلي هم ميدونه كه با طلاق دادن خواهرم
جناح منو قويتر ميكنه، درسته؟ بنابراين بهتره مثل سابق در صلح و
آرامش به زندگي در كنار هم ادامه بديم. موافقيد؟! آرامش بزگترين
موهبت خداوندي است!!
/ دوباره خارج ميشود. سكوت سنگين/
مليحه-
ديگه نميتونم تحملش كنم. كثافت!
فرشاد-
اگه برادر تو نبود خيلي بلاها ميشد سرش آورد
مليحه-
من معذرت ميخوام. خيلي معذرت ميخوام
فرشاد-
افسوس كه تورو بينهايت دوست دارم
مليحه-
مرسي/ ميگريد/
فرشاد-
گريه نكن. تو اصلاً مقصر نيستي
مليحه-
نبايد راهش ميدادم. دلم براش سوخته بود. خيلي بدبختي كشيده بود
فرشاد-
برادرت بود، حق داشتي
مليحه-
تو خيلي خوبي، خيلي/ ميگريد/
فرشاد-
زرنگه، خيلي زرنگه!
مليحه-
ديگه نميذارم تو خونهم خوش باشه. غذاشو ميسوزونم. ازش كار ميكشم.
غذاي خوب بهش نميدم. ما هر شب ميريم مهموني و گرسنه ميذاريمش…
اگه شيشة اتاقشو بشكنيم سردش ميشه. لامپشم ميشكنيم
فرشاد-
آروم باش، اين كارا چارة اون نيست. لجوجتر ميشه. اصولاً
بچّگانهس…
مليحه-
بايد يه كاري كرد
فرشاد-
فكر …
بايد فكر كرد. در ضمن يادت باشه حاجي نبايد بفهمه
مليحه-
چرا؟!
فرشاد-
اطمينانش از من سلب ميشه. اين بيعرضگي رو خودم بايد جبران كنم
مليحه-
بيرونش كن فرشاد، ديگه خوش ندارم ريختشو ببينم
فرشاد-
موقعيت رو بفهم. اين طور مواقع بايد مدارا كرد. بفرستش پيش عبداله
پسردايي من يه ژيان برداره. هر رنگي كه دوست داشت
مليحه-
تو ميخواي رشوه بدي؟!
فرشاد-
بايد راضي نگهش داشت. تاوان بياحتياطي رو بايد داد. ناچاراً!
مليحه-
بيشتر دوست داره پيكان سوار شه.
فرشاد-
با ژيان راضي ميشه، تو بفرستش…
كليد خونه كرج رو هم بهش ميدم. كار، تو “شهريار” خونه تو كرج.
اونوقت كمتر اينورا پيدايش ميشه. يواش يواش هم پاش بريده ميشه
مليحه-
كدوم خونه رو بهش ميدي؟
فرشاد-
كوچيكه رو كه قرار بود بفروشيم
مليحه-
مخارجش چي؟
فرشاد-
از “يوسفي” حقوق ميگيره. تو هم ماهانه يه چيزي بهش بده. بعداً يه
فكر اساسي براش ميكنم…
كاش برادر تو نبود!
مليحه-
اين يوسفي پدرسگ!
فرشاد-
گه پدر به زودي همه چي رو لو داد! اما نبايد به روش بياريمها،
درست نيست بفهمه اوضاع داخليمون خرابه. ولي يه شكلي حاليش ميكنيم
كه اصلاً با رضا تماس نگيره.
مليحه-
رضا با اون تماس ميگيره
فرشاد-
يوسفي رو ميپزم، اونش با من. تو هم چمدونشو بگرد. احتمالاً بلوف
زده كه مدارك پيش دوستشه
مليحه-
اما از اينجا نميره. تو خونة كرج كسي نيست براش غذا بپزه يا لباسشو
بشوره
فرشاد-
ميدونم
مليحه-
پس چرا اينهمه خرجش كنيم؟
فرشاد-
خودت كه گفتي : رشوه، حقالسكوت. لازمه. براي رفتنش از اينجام يه
فكري ميكنيم. شايد بهتر باشه يه مدت بريم خونة حاجي
مليحه-
خونة آقاجون؟ به چه بهانهاي؟
فرشاد-
بهانه نميخواد ميريم ميمونيم
مليحه-
اونوقت اينجا ميشه پاتوق دوستاي اون
فرشاد-
مگه كليد داره؟
مليحه-
اون خودش كليده! چطور رمز كيف تورو فهميد؟ چطور در اتاقتو باز كرده
مداركتو پيدا كرد؟
فرشاد-
آره…
/ فكر ميكند/
مليحه-
/ ناگهان/ پيدا كردم!/ اطراف را ميپايد. بعد به فرشاد اشاره
ميكند. او نزديك ميشود. مليحه در گوش او چيزي ميگويد/
فرشاد-
احسن به مخت، احسن!
مليحه-
هيس…
3
/ همان جا در تاريكي شب…
صداي وحشتناك يك گربه شنيده ميشد. يكبار، دوبار، سه بار…
رضا با لباس خواب و فندك روشن در دست وحشتزده از در سمت چپ بيرون
ميآيد. كليد برق را ميزند. وضع عاديست و صدا قطع ميشود. چند لحظه
مينشيند. برخاسته به آشپزخانه ميرود. برق ميرود. صداي گربه را و
سپس جيغهاي وحشتزدة يك زن را ميشنويم. رضا با فندك روشن و چند شمع
از آشپزخانه بيرون ميآيد. شمعها را بر روي ميز روشن ميكند. برق
ميآيد. صداها قطع ميشوند. همه جا را ميگردد. كمي آسوده ميشود.
سيگاري از روي ميز برداشته روشن ميكند و شمعها را فوت ميكند.
برق ميرود. صداي دو گربه و جيغهاي زن را ميشنويم.
وحشتزده شمعها را روشن ميكند. برق ميآيد اما صداها قطع
نميشوند. صداي يك گربة ديگر هم اضافه ميشو. برق ميرود و چند
لحظه بعد ميآيد. رضا قصد فرار از در وسط را دارد اما در باز
نميشود.
برق مرتب ميرود و ميآيد و صداها ادامه دارند. رضا فرياد ميزند و
تلاش ميكند. فحش ميدهد و همه چيز را پرتاب ميكند و سرانجام روي
مبلي از حال ميرود.
در وسط باز ميشود، به آهستگي، و همزمان، نور به آهستگي ميرود/
4
/ همانجا، روز است. صداي دردآلود رضا را كه تشهد و سلام نماز را
ميگويد از اتاق سمت چپ ميشنويم. سپس او را با صورتي زخمآلود
ميبينيم كه لنگ لنگان از اتاق خارج شده به آشپزخانه ميرود. چند
ثانيه بعد در حالي كه سردرد شديد دارد با قرص و ليوان آب بيرون
آمده مبلي از مبلهاي بهم ريخته راست ميكند و روي آن مينشيند. به
ساعتش نگاه ميكند. لباس خواب به تن ندارد و ده سال پيرتر شده است.
قرص را ميخورد. باز به ساعتش نگاه ميكند و زير لب، نامفهوم، دشنام
ميدهد. فرشاد و مليحه از در وسط وارد ميشوند.
لباس بيرون به تن دارند. از ديدن وضع بهم ريخته جا ميخورند. مليحه
جيغ كوتاهي ميكشد./
مليحه-
چرا اينجا اينطوري شده؟!/ مبلها را سر جايشان ميگذارد/ خاك بر
سرم، همه چي داغون شده. اينجا چه خبره رضا اين چه وضعشه؟!
/ رضا با دلخوري رو برميگرداند/
فرشاد-
ساكت مليحه، سر داداشت داد نزن
مليحه-
نگانگاه كلدون نازنينم صد تيكه شده/ تكههاي گلدان قيمتي را كه از
ابتدا در دكور ميديديم جمع ميكند/
فرشاد-
عيب نداره. ساكت ببينم موضوع چيه
مليحه-/
به طرف در آشپزخانه رفته نگاه ميكند/ آشپزخونهم…
نگاه به چه روزي افتاده، واي/ گريان بالاي سر رضا رفته و چند مشت
با حرص به گردهاش ميكوبد/ چرا اين كارو كردي چرا چرا چرا چرا؟
/ رضا واكنش نشان نميدهد. پشت به مليحه دارد و او صورتش را
نميبيند/
فرشاد-
بسه. اون اينكارو نكرده. حتماً اتفاقي افتاده، نميبيني خودشم
ناراحت و پريشونه؟!
/ مليحه گريان روي مبلي ميافتد. سيگاري از كيفش در آورده روشن
ميكند/
فرشاد-
به جاي گريهزاري پاشو براش صبحونه درست كن پاشو. ساعت يازدهس
حتماً چيزي نخورده.
مليحه-
/ با هق هق/ نميكنم. كوفت بخوره كثافت
فرشاد-
خيله خب خودم الآن درست ميكنم
/ مليحه با گريهاي بلند به آشپزخانه ميرود. از آنجا صداي گريه و
غرولندش را همراه با سروصداي وسايلي كه مرتب ميكند، ميشنويم/
فرشاد-/
پيش رضا مينشيند/ چيه، چرا زخمي شدي؟
رضا-
/ سكوت. چشمها به زير/
فرشاد-
نميخواي بگي چي شده؟
رضا-/
سكوت. چشمها به زير/
فرشاد-
دزد اومده؟…
به پليس اطلاع بدم؟
رضا-
/ سكوت. چشمها به زير/
فرشاد-
نچ نچ نچ نچ چي به روزت اومده! صورتت پر از چين و چروك شده. اِ…
اينا چيه، تو كه موي سفيد نداشتي!؟
رضا-/
سكوت و يك نگاه نافذ به صورت او/
فرشاد-
/ ترسيده/ رضا…
رضا…
حرف بزن ببينم
رضا-
/ سكوت. چشمها به زير/
فرشاد-
ميتوني حرف بزني؟!
رضا-
/ سكوت. چشمها به زير/
فرشاد-
با توام حرف ميتوني بزني؟ يه چيزي بگو
رضا-
/ سكوت و يك نگاه ديگر/
فرشاد-
/ با وحشت/ مليحه….
آهاي مليحه، بدو بيا اينجا
مليحه-
/ ترسيده در آستانة در آشپزخانه/ ها، چيه؟!
فرشاد-
بيا اينجا…
ميگم بيا ديگه!
مليحه-
/ با ترس بيشتر جلو ميآيد/ ها، بگو!
فرشاد-
بـ …
بـ برادرت!!
مليحه-/
صورت خود را چنگ ميزند/ چي؟!
فرشاد-
حرف نميزنه، ز زبونش…
مليحه-
رضا …
رضا …
با توام رضا / او را تكان ميدهد/
رضا-
/ سكوت و نگاه ثابت به فرشاد/
فرشاد-
چين و چروكارو ميبيني؟ موهاي سفيدو ميبيني؟!
مليحه-
/ تازه متوجه شده/ رضا…
رضاجون …
چي به سرت اومده؟ رضا
حرف بزن/ جيغ ميزند/ حرف بزن
فرشاد-
ساكت. تو كه منم ميترسوني
مليحه-
اي خاك بر سرم/ ميگريد/ خاك بر سرم /
ميگريد/ خاك بر سرم…
خاك بر سرم…
فرشاد-
بسه. تورو به خدا بسه
مليحه-
بدبخت شدم…
برادرم…
برادرم…
بيچاره شدم…
/ گرية طولاني/
رضا-
من از اينجا ميرم
فرشاد-
حرف زد! حرف زد!
مليحه-
رضا، رضاجون قربونت برم، فدات بشم، تو كه منو زهرهترك كردي.
صبحونه، صبحونه برات درست كنم؟
رضا-
نه، من ميرم
مليحه-
كجا قربونت برم، كجا؟
رضا-
اينجا نميتونم بمونم
مليحه-
نه، بمون. بمون…
بگو چي شده؟ چرا يه دفعه پير شدي؟ اين زخما چيه/ گريه/
فرشاد-
ناراحتش نكن تو هم با اين گريههات. نگا كن اشكشو، مثل ناودون
سرازير شده
مليحه-
تو باشي ناراحت نميشي كه برادرت يكشبه پير بشه؟ حالا بگير غريبه
/ فرشاد حرصش را فرو ميخورد. سيگاري از جيب در آورده روشن ميكند و
به گوشهاي ميرود/
رضا-
/ از جيب لباس خواب يك كلّه ماهي در ميآورد/ اين چيه مليحه؟
مليحه-
كله ماهي؟!
رضا-
پشت در اتاق خوابم بود. چندتاي ديگه هم جاهاي ديگه. ديشب شماها
رفته بوديد مهموني، اما گربهها اينجا بودن
فرشاد-
غيرممكنه، ما گربه نداريم
رضا-
اونا اينجا بودن. اما من نميديدمشون. مثل كارخونة سنگبري! چيزي
نموده بود از وحشت بميرم. درها همه قفل بودن، تلفن هم نبود كه كسي
رو خبر كنم
مليحه-
تلفن همينجا بود، روي اون ميز
رضا-
نبود. الآنم نيست
فرشاد-
من كه باورم نميشه. حاضرم قسم بخورم همة درها همين الآن بازن
/ مليحه نگاه شكآلود و خشمگيني به فرشاد ميكند. او رو برميگرداند/
رضا-
لطفاً باور كنيد آقاي كيميايي. اين كله ماهي دليل خوبيه. يا اون
يكي روي تلويزيون. ما ماهي رو اينجاها نميذاريم. كار كار يه گربهس…
شايدم دو تا!
فرشاد-
يعني چه؟
رضا-
اما تعدادش مهم نيست. مهم اينه كه من تا دم مرگ رفتم. حيف شد آقاي
كيميايي شما با من مهربون بوديد اما من ديگه نميتونم پيشتون بمونم
فرشاد-
هر طور دوست داري. بهر حال اينجا خونة خودته
/ مليحه مرتباً با شك به فرشاد نگاه ميكند و او سعي ميكند. چشمش
به چشم مليحه نيفتد/
رضا-
من بايد از شما معذرت بخوام. خيلي اذيتتون كردم. اگر چيزي گفتهم
يا كاري كردهم كه ناراحت شديد، ببخشيد/ دست در گردن فرشاد
مياندازد/
فرشاد-
خواهش ميكنم. خواهش ميكنم. بالاخره ما با هم فاميليم. چاقو دستة
خودشو نميبره
رضا-
منظورت مداركه؟! خيالت راحت باشه. اونا در دو نسخه توي صندوق
امانات دو تا بانكن. به هيچكسم غيراز خودم نميدنش، ميفهمي كه؟ چون
اعتبارشون زير سؤال ميره
فرشاد-
گفته بودي پيش دوستتن
رضا-
آوردن دوستم به اينجا، و چيزي كه گفتم، براي رد گم كردن بود.
توي چمدون جاسازي شده بودن
فرشاد-
توي چمدون؟!
رضا-
آره، چطور پيداشون نكرديد؟ نه تو، نه مليحه! وقتي فهميدم چمدونم
دست نخورده اونارو از اينجا بردم…
اما ناراحت نباش، بهتون برميگردونم
فرشاد-
برميگردوني؟!
رضا-
ديگه خسته شدم. من مال اين بازيها نيستم
فرشاد-
متشكرم. متشكرم. بيا، اين كليد خونة كرج/ كليد را ميدهد/ دلمون
برات تنگه ميشه، مگه نه مليحه؟
مليحه-
/ سكوت. با همان نگاه/
فرشاد-
اما باز به ما سر ميزني، نه؟
رضا-
حتماً. خب ديگه، ميرم آماده بشم/ راه ميافتد/
فرشاد-
ميخواي مليحه چمدونتو ببنده؟
رضا-
نه نه، ميبندم، طنابم كه اينجا هست/ طناب بلندي را از روي زمين
برميدارد و نشان ميدهد/ مليحه ناهارو درست ميكنه. بعد از ناهار
ميرم
فرشاد-
باشه. اتفاقاً خوب ميشه. مليحه شنيدي؟ بجنب
رضا-
بيفتك با سالاد فصل. يه خورده از شرابي هم كه اندخته بودين و من
نميدونستم سر ميز بيارين. عجب رنگ و بويي هم داره لاكردار!…
مانعي كه نداره؟!…
البته واسه جشن خودتون/ به اتاق سمت چپ ميرود/ من كه ديدين نمازم
قضا نميشه، غير امروز صبح كه بيهوش بودم
فرشاد-/
به مليحه/ دست بجنبو. منم ميرم شراب بيارم. چطور جاشو پيدا كرد؟!
مليحه-
كثافت!!
فرشاد-
/ بدون عكسالعمل، خيلي خوددار، به طرف در وسط ميرود/
مليحه-
وايستا ببينم
فرشاد-
/ با نگاهي به اتاق سمت چپ، محتاطانه به طرف مليحه آمده او را
وارد آشپزخانه ميكند/ بعداً. بعداً توضيح ميدم
مليحه–
اگه بلائي سرش ميومد چكار ميكردي؟
فرشاد-
هيس…
حالا كه چيزي نشده
مليحه-
چرا هر چه ميپرسيدم نقشة گربه چي شد، ميگفتي منصرف شدهم؟
فرشاد-
واسه اينكه تو تابع احساساتت هستي، ممكن بود از اجراي نقشه پشيمون
بشي
مليحه-
ديدي چي به روزش اومده؟
فرشاد-
نميشه كه مادام اينجا بمونه. زندگي رو به من حروم كرده، نميفهمم
ميخوام چكار كنم. خودتم همينطور. تازه، اون كه ضرري نكرده : خونة
مفت. ماهانة مفت، كار يوسفي رو هم يه روز ميره يه روز نميره. اصلاً
اگه از اول تو راهش نميدادي روزگارمون اينطور سياه نميشد. هيچكس تا
حالا نتونسته اينقدر منو شكنجه كنه. يادت نره كه هنوزم مدارك تو
چنگشه. اگه به سرش بزنه كه اونارو رو كنه خودتم بدبخت شدهي
مليحه-
برادرم…
برادر بيچارهم
فرشاد-
خاك بر سرت با اين برادرت. اگه من بودم ديگه اسمشم نميآوردم. اين
دندونو بايد كشيد و دور انداخت فهميدي؟
مليحه-
نكنه هنوزم براش خيالاتي داري؟!
فرشاد-
هيس. صداتو ميشنوه
مليحه-/
آهستهتر/ چه نقشهاي براش داري؟
فرشاد-
چي داري ميگي. كدوم نقشه؟
مليحه-
به من دروغ نگو فرشاد!
فرشاد-
خيله خب. اگه سرشو بندازه پائين و كاري به كارم نداشته باشه، هيچي.
اگه مداركو بده….
تو سر يه سگ بزني ميگه “هاپ هاپ” خانم!
مليحه-
مداركو بده؟! تا جنابعالي راحت خونه رو ازش بگيري، ماهانهشو قطع
كني. معرفيشم كني كه سرباز فراريه؟!
فرشاد-
هيس…
مگه تو نميتوني صداتو بالا نبري؟…
اين چه فكرائيه ميكني، اگه منو نميشناختي و اينارو ميگفتي، يه
حرفي. ولي…
مليجه-
نميشناسم، يعني فكر ميكردم ميشناسمت اما ديشب به اشتباهم پي بردم
فرشاد-
مگه ديشب چه اتفاقي افتاده؟
مليحه-
“آتوسا” كيه؟!
فرشاد-
من چه ميدونم. اين حرفا چيه؟!
مليحه-
نميدوني؟ پس چرا حرفشو ميزدي؟
فرشاد-
من؟
مليحه-
بله، جنابعالي. وقتي توي اون اتاق با دوستانت نشسته بودي و
كلهتون گرم بود. ساعت 4 صبح…
منو دست كم گرفته بودي. فكر ميكردي خيلي خرم آره؟
نشوني و اندازة تمام اعضاشو ميدادي. “آدم به لطف وجود آتوسا زيبائي
طبيعت شمال رو درك ميكنه””! يادت مياد يا اون لحظه پاتيل بودي كه
اينو ميگفتي؟ دهن آقايون آب افتاده بود. طالب شده بودن!
فرشاد-
برو، برو تو. بايد با هم جديتر حرف بزنيم/ او را به طرف داخل
آشپزخانه هل ميدهد/
مليحه-
چرا اون تو؟ همينجا حرف ميزنيم.
فرشاد-
بيا، بيا داخل، ميگم بيا.
/ او را به داخل آشپزخانه ميكشد و در را ميبندد. صداي كلنجار
رفتن آنها بر سر باز يا بسته ماندن در، شنيده ميشود. رضا با
چمدانش- كه پاره و داغان داست و آن را با طنابي كه برده بود بسته
است- از اتاق بيرون ميآيد. چند لحظه به سمت آشپزخانه نگاه ميكند/
صداي مليحه-/
پيداست كه فرشاد دهانش را گرفته است/ بيشرف، پدر سوخته
رضا-
بچهها…
با شمام بچهها، نميخوايد منو بدرقه كنيد؟!
/ در آشپزخانه باز ميشود. اول مليحه، سپس فرشاد بيرون ميآيند/
فرشاد-
دارم كمك ميكنم غذا زودتر حاضر بشه
رضا-
عجله داريها؟ جايي ميخواي بري؟ امروز كه جمعهس
فرشاد-
نه نه عجلهاي ندارم.
رضا-
پس ميخواي زودتر منو راه بندازي كه برم!
فرشاد-
نه نه. اصلاً شب بمون. كجا با اين عجله؟!
/ مليحه سيگاري از روي ميز برميدارد و روشن ميكند. حرصش را به
زحمت فرو ميخورد/
رضا-
خيلي عجيبه.
فرشاد-
چي عجيبه؟!
رضا-
اينكه گربهها اينقدر با من بدن.
فرشاد-
با مليحه دربارة همين حرف ميزديم.
رضا-
منكه موش نيستم، هستم؟
فرشاد-
خب البته نه. اما گاهي پيش مياد. يعني…
رضا-
مگه اينكه تازگيهاي موش شده باشم. نظرت چيه؟
فرشاد-
اميدوارم تو خونة كرجت خبري از گربهها نباشه
رضا-
و تازه من فكر ميكنم فايدة موش براي رشد كشت و گل و گياه خيلي
بيشتر از گربهس/
فرشاد-
هه هه نميدونم. تحصيلات من اقتصاده، از طبيعت سر در نميارم.
رضا-
شايد اشكال اصليت همينه! مخصوصاً طبيعت آدم رو بايد خوب شناخت!
فرشاد-
آدم نبايد براي همه چيز پي دليل بگرده. گاهي پيش مياد، همينطوري.!
رضا-
مليحه، يادته به من ميگفتي ممكنه خواب ديده باشم؟
مليحه-
/ سكوت و نگاه. طوري كه گويي ميفهمد رضا براي چه چيزي مقدمهچيني
ميكند/
رضا-
يادته؟ بگو، يادته؟
مليحه-/
به تأييد سر ميجنباند/
فرشاد-
اين چه حرفيه. يكبار خواب، دوبار…
آدم هميشه خواب گربه نميبيند…
كليد خونة كرجو يادت نرفت كه ببري؟
رضا-
بيا/ كليد را روي ميز پرت ميكند/ ديگه احتياجي بهش ندارم
فرشاد-
چرا؟!
رضا-
چون خيال ندارم از اينجا برم. اونم بخاطر يه خواب كه نديدهم،
بلكه برام ديده شده!
فرشاد-
ولي…ولي
اونجا برات راحته. اينجا گربهها اذيتت ميكنن
رضا-
اونجا هم ممكنه گرگ پيدا بشه. گرگها بايد از گربههايي كه آدمو
اينطور لت و پار ميكنن- اونم در حال بيهوشي- خطرناكتر باشن.
فرشاد-
گرگ؟
رضا-
منظورمو خوب ميفهمي!
فرشاد-
نه، اصلاً نميفهمم!
رضا-
خودتو به خريت ميزني مرتيكه!
فرشاد-
حرف دهنتو…
رضا-
خفه شو احمق گاو…
من از اينجا نميرم. كسي كه ميره، تويي.
فرشاد-
منو بيرون ميكني؟ از خونة خودم؟!
رضا-
سندش به اسم خواهرمه مگه نه؟ خوبيش اينه كه ازت بچه نداره. مكافاته
توله سگ بزرگ كردن. تو ميتوني بري پيش همون “آتوسا”. لياقتت هم
بيشتر از اين نيست.
فرشاد-
تهمته. همهش تهمته.
رضا-
بسه. ديگه حرفي با هم نداريم. تو براي من خيالاتي داشتي، و من از
تو مداركي كه گربههات نتونستن پيداشون كنن/ اشاره به چمدان/ حالا
من و مليحه دو نفر شديم كه در خطريم. پس چون دو نفر به يك نفر
عادلانه نيست، اگه دست از پا خطا كني مداركرو، رو ميكنم و اوضاع
180 درجه تغيير ميكنه : من و مليحه و مدارك و مردم يكطرف، تو و
بابات و دارو دستهش طرف ديگه. صفبندي عادلانهايه نه؟…
حالا ديگه هري!
/ فرشاد چند لحظه در سكوت خودخوري ميكند. سپس تف ميكند و براه
ميافتد/
رضا-
صبر كن…
/ فرشاد ميايستد/ مهرية خواهرم پانصد سكة طلاست به اضافة دو
ميليون نقد، درسته؟
فرشاد-
/ سكوت/
رضا-
نحوة پرداختشو تلگرافي به پدرم اطلاع بده، تا يك هفتة ديگه. ما
همين امروز ميريم شهرستان.
/ فرشاد براه ميافتد. مليحه چند قدم به سمت او پيش ميرود/
مليحه-
فرشاد …
/ فرشاد حتي نگاه نميكند. در وسط را به هم ميكوبد و خارج ميشود.
مليحه همانطور مانده است/
رضا-
/ به سوي مليحه/ ديگه باهاش امنيت جاني نداري. با من بيا شهرستون
آبجي خوشگله. اونجا مرگ بهتري منتظرمونه. مرگ زير بمبارون دشمن
مليحه-
رضا …/
در پاي او به زانو ميافتد و ميگريد/
رضا-
چهار سال خوشبخت بودي خانم قربانعلي. از سر آدماي تيپ ما، زيادم
هست. حالا پاشو تو هم چمدونتو ببند…
و سعي كن كه تعريف ديگهاي از خوشبختي…
/ مليحه گريهاي طولاني ميكند. رضا هم متأثر شده بيصدا ميگريد/
مليحه-
/ با هق هق، اما آرامتر/ فكر نقشه گربه از من بود، معذرت ميخوام.
رضا-
وقتي داستانشو ميساختم كه تحويلتون بدم، فكر نميكردم تجربه كردشن
اينقدر وحشتناك باشه!
/ هر دو تلخ ميخندند/
مليحه-
پس خواب هم نبود، خيال بود!…
با مدارك چكار ميكني داداش؟
رضا-
صداشم در نمياريم. با رو كردنش ممكنه خورده
–
نيم خوردههايي استفراغ بشن اما حتي اون استفراغو رقبا. ميليسن.
ما رنگ سكوي افتخارو هم نميبينيم.!
/ نواري از جيب در آورده در ضبط صوت ميگذارد/
مليحه-
بايد سعي كنم …
بايد كمك كني بفهم/ سيگاري روشن ميكند/
رضا-
تازه اگه اين انگشت به ته حلقي برسه! ما از خيلي چيزا بيخبريم.
خاموش كن اون سيگارو…
/ سيگار را از او گرفته- به تندي- و به زمين انداخته لگد ميكند.
دكمة ضبط صوت را فشار ميدهد. اين قسمت از آواز نوار “بيداد” استاد
شجريان پخش ميشود : /
“عاقلي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي”
/ نور آرام آرام ميرود/
رضا-
/ در تاريك روشن/ تورو كه رسوندم خونه، ميرم سربازي، حالا ديگه
نميترسم…
|