E-mail

پيوندها

  نمايش‌نامه‌ها  

اسامي اعضاي كانون

  آيين‌نامه‌ي كانون
 

 

 

 
نمايشنامه
 
 
موش و گربه

 

      

  نويسنده: عبدالرضا فريدزاده

 

1

هال بزرگ و مجلل خانة كيميائي با مبلمان بسيار گران و وسايل شيك و نشانه‎هايي اعتقادي كه به عمد جلوي ديد گذاشته شده‎اند. از ضبط صوت نواري غيرمجاز پخش مي‎شود و از تلويزيون كه صدايش بسته شده، تصاويري از جنگ. دري در سمت راست به آشپزخانه، و در ديگري در چپ به اتاق خواب باز مي‎شود. در روبرو و وسط در ورودي قرار دارد. “مليحه”، 6-25 ساله روي مبل نشسته و نامه مي‎نويسد. لباس زيبا و بسيار گران تابستانه‎اي به تن دارد. سيگاري را كه  مي‎كشيد خاموش مي‎كند و نامه را ادامه مي‎دهد و همراه با ترانه‎اي كه پخش مي‎شود زمزمه مي‎كند. نامه تمام مي‎شود امضاء مي‎كند. خود را ميخاراند. سيگار ديگري روشن مي‎كند چشمها را مي‎بندد و با لذت ترانه را زمزمه مي‎كند و خود را تكان مي‎دهد.

از در روبرو، رضا كه چمداني بدست دارد، بي‎صدا وارد مي‎شود. بالاي سر مليحه مي‎آيد و ناگهان با دستمال چشمان او را مي‎بندد.

مليحه- اومدي فرشاد؟ سلام/ رضا بي‎صدا مي‎خندد/ ولم كن. ميدونم خودتي ولم كن/ رضا بي‎صدا مي‎خندد و دستش را فشار مي‎دهد/ آخ چشم درد گرفت خودتو لوس نكن فرشاد/ رضا بيشتر فشار مي‎دهد/ اذيت ميكني آره؟/ سيگار را به دست او نزديك مي‎كند. رضا مي‎سوزد و دستش را مي‎كشد/

رضا- آخ دستم دستم دستم خدا ذليلت كند مليحه

مليحه- رضا !! چقدر دلم برات تنگ شده بود

رضا- چه خونه‎اي، چه دم و دستگاهي! مادر تعريفشو مي‎كرد ولي حالا مي‎بينم اصلاً خوب توصيف نكرده.

مليحه- دو سه دفعه خوابتو ديدم. ميدونستم پيدات ميشه

رضا- عاليه! نزديكه برسه به پاي خونه خشتي خودمون!

مليحه- قشنگه نه؟ منكه خيلي دوستش دارم. چطوري داخل شدي؟

رضا- اينجوري/ روي ميز مي‎پرد و مثل گربه مي‎نشيند و ميوميو مي‎كند/

مليحه- / مي‎خندد/ بازم از ديوار؟! هيچ فرق نكردي!

رضا- باهات قول و قرار گذاشته بودم كه تغيير كنم؟!

مليحه- بابا از كوچكي اسم با مسمائي روت گذاشت

رضا- معرفي مي‎كنم “رضا گربه”ي سابق و فعلي، ليسانس ادبيات، شغل: مهندس راه!! ميوميوميو

مليحه-/ مي‎خندد/ داشتم برات نامه مي‎نوشتم / نامه را نشانش مي‎دهد/

رضا- / نامه را در جيب مي‎گذارد/ بعداً ميخونمش. پول تمبرش به نفع آقاي كيميائي/ هر دو مي‎خندند/

مليحه- خب ديگه چي

رضا- ديگه اينكه حسوديم شد. اينجا فوق‎العاده‎س

مليحه- آره خدارو شكر. اما تو گفتي بيكاري، چرا؟

رضا- يك : كار خوب گير نمايد. دو : اگرم گير بياد به من نميدن چون پايان خدمت ندارم.

مليحه- من گفتم، فرشاد گفت، مامان و بابا گفتن، محمود دوستت گفت، همه گفتن برو سربازي اما حرف همه رو پشت گوش انداختي. اگه رفته بودي حالا تموم شده بود.

رضا- خدمت يا عمرم؟!

مليحه- دور از جونت. اين حرفا چيه!

رضا- بمب و خمپاره. دور از جون و، من بميرم تو بميري و ، ايشالا گربه‎س حاليش نميشه آبجي جون.

مليحه- با اونهمه زرنگيت نميتونستي خودتو بندازي يه جايي كه بي‎خطر باشه؟

رضا- مثل اينكه تهرون خيلي خوش ميگذره‎ها! شهرهاي مملكت زير لگد بمب دارند آخ و واخ ميكنن. خونه و كار خونه، بازار و خيابون. بيمارستان و مدرسه. مراكز نظامي، اونوقت شماها اينجا تو مركز كشور حال و حول مي‌كنين و عين خيالتون نيست. كم خودتو بخارون! منكه از محمود زرنگتر نيستم، وقتي آوردنش نه صورت داشت نه دست و پاي درست و حسابي.

مليحه- خدا بيامرزتش. حيف شد پسر خوبي بود. وقتي شنيدم، ناراحت شدم براش

رضا- خب ديگه / با افسوس/ دِ بازم كه داراي ميخاروني، چيه؟

مليحه- حساسيت. جوش زده‎م

رضا- خب بذار ببينم خيلي بهتر شدي

مليحه- آره، همه ميگن

رضا- حق هم داري. با اين زندگي هر ميموني ميتونه مثل تو خوشگل بشه

مليحه- رضا،‌ بازم شروع كردي!

رضا- چيه، ناراحت شدي؟ نه بابا تو از اولشم خيلي قشنگ بودي. مگه نبود كيميايي چقدر دنبالت دويد و پول ريخت؟ اينا هيچوقت دنبال جنس بد نميرن، ماشالا خوش سليقه تشريف دارن.

مليحه- خوبه خوبه، تو زندگي خصوصي مردم دخالت نكن!

رضا- مدتيه دارم فكر مي‎كنم كه چرا بچه‎هاي فقير فقرا خوش آب و گل در ميان اما اوناي ديگه، نه، مثلاً همين كيميائيي، اونقدر بدتركيبه كه اگر سر ميدون ده روز وايسته هيشكي نميبرتش عملگي

مليحه- بالاخره اين زبون كار دستت ميده. يه روز يه كسي دندوناتو ميريزه توي دهنت.

رضا آخ دردم گرفت!

مليحه- شايد اون يكنفر همين فرشاد باشه، چون خيلي پا تو كفشش ميكني!

رضا- اون؟ حاضر نيستم يه ميليون بده ماچم كنه چه رسد به مشت!  اما بهر حال نميخوام دندونامو از دست بدم چون شكمم بهشون احتياج داره. دوست دارم از اين به بعد خوب بخورم. نميخوام اگه استفراغ كردم حسرت بالا بيارم.

مليحه- پس بدستور شكم، يه خورده خفه!

رضا- اطاعت ميكنم قربان/ حالت اطاعت مي‎گيرد/

مليحه- بارك‎اله. حالا بگير بشين.

/ ضبط صوت خاموش مي‎شود/

رضا- /مي‎نشيند/ ولي قربان، قاعدتاً وقتي آدم خوب بخوره، زبونش انرژي بيشتري براي جنبيدن ميگيره. حالا چرا اين قانون در مورد مفتخورا صادق نيست، شگفتا!

ملحيه- تو عوض بشو نيستي رضا!

رضا- عجب خونه‎اي! محشره جان تو.

مليحه- خيلي چشمتو گرفته! فرشاد و منم هم دوستش داريم هم توش راحتيم. باباش پارسال برامون خريدش

رضا- قبليه چي شد؟

مليحه- داريمش. دو تا هم تو كرج خريديم

رضا- جام كم نيارين!

مليحه- ويلاي شمالم هست

رضا- دلم براي فرشاد سوخت! از اينهمه چي به تو ميماسه؟

مليحه- همين يكي. سندش به اسم منه

رضا- خوشم اومد. آفرين

مليحه- من تلاشي نكردم. حاجي آقا خودش سندرو به اسمم كرد. خونوادة خوبين منو دوس دارن، ميدوني كه آدماي بازاري از زن حيا حجاب‎دار خوششون مياد

رضا- عكساي دختريتو كه خوب قايم كردي؟!

مليحه- رضا!

رضا- به بابا و مامان بيشتر برس مليحه

مليحه-  اخلاقشو تو كه ميدوني. كمك قبول نميكنن

رضا- تو دادي و قبول نكردن؟

مليحه- پنجاه دفعه. ميگن مال آدم بايد حلال باشه

رضا- هاهاهاهاها حرف فيلسوفانه‎ايه. يعني پول اين يارو حلال نيست!

مليحه- همين يارو اول ازدواجمون مي‎خواست يه خونه براشون بخره ديدي كه قبول نكردن مي‎خواست مغازة بزرگتري واسه بابا دست و پا كنه بازم قبول نكرد. حاضر شد توي همون يه وجب تاريكي سوزن بزنه تو چشمش.

رضا- يارو مي‎خواست منتش سر اونا باشه، همينطورم سر تو

مليحه- نه واله،‌اين چه حرفيه! مرد خوبيه، خيره، مردم داره، همه تعريفشو ميكنن، هم  خودشو هم حاج آقارو

رضا- حال بحث كردن ندارم، ولش كن. فايده‎اي هم نداره. شما زنا يه شوهر كه گير ميارين ديگه هيچي براتون مهم نيست

مليحه- حالا ميخواي دو سه ساعت سخنراني كني آره؟!

رضا- نخير آبجي خانم، ديگه حال سخنراني ندارم. اصلاً تركش كرده‎م. به عمل كار برآيد به سخنراني نيست!

مليحه- الحمدلله. خيالم راحت شد. راستي چرا بابا و مامانو نياوردي؟

رضا- نميان. بابا هر روز ميره سركار. مامانم تو خونه مرتب دعا ميكنه كه مغازة بابا بمبارون نشه. باور نميكني تا حالام حتي دور و بر مغازه‎شو نزده‌ن.

مليحه- نبايد ميذاشتي اين كارو بكنه.

رضا- مگه حريفش ميشم؟! يك كلمه بگم، با هر دوشون طرفم: “دين و ايمون نداري”، “توكل نداري”. “عمر دست خداست” همة مغازه‎ها تعطيله جز مال بابا. “خياطي كمال” همچناان مي‎تازد! ايمان اينه، فهميدي؟ به كيميايي بگو!

مليحه- باز بپر به كيميايي! حالا از خودتم بگو. برنامه‎ت چيه؟

رضا- ميخوام يه مدت تهران بمونم

مليحه- براي چي؟

رضا- براي عشق به جان!

مليحه- زندگي بي‎خيالي و چمدون، آره؟

رضا- مثل هميشه

مليحه- جايي هم كه نداري. بمون پيش ما

رضا- نه، يه جايي پيدا ميكنم. مزاحم شما نميشم

مليحه- مگه غريبه‎اي كه اين حرفو ميزني

رضا- نه مليحه، نه.

مليحه- چرا تعارف ميكني؟ بمون ديگه. منم اينجا تنهام، غريبم بچه هم كه ندارم سرم گرم باشه.

رضا- راستي مامان گفت بپرسم “شما كي ميخوايد حيا كنيد و بچه‎دار بشيد”؟

مليحه- فرشاد ميگه بذاريم يكي دو سال ديگه كه وضعمون بهتر شد

رضا- آخيش آخه بيچاره اجاره نشينه!

مليحه- اون تحصيلكرده‎س،‌ فهميده‎س، راست ميگه از حالا دور و بر خودمونو پر كنيم كه چي؟

خلاصه نميذارم جايي بري،‌ همينجا ميموني.

رضا- نه

مليحه- نه و درد! ناز نكن ديگه

رضا- راستش دوست دارم بمونم اما

مليحه- اما چي؟

رضا- فرشاد به قول تو اون حتي حاضر نيست يه بچه به خونواده‎ش اضافه بشه

مليحه- قاطي نكن، من خودمم ميگم : بچه يه دونه اونم بالاي سي‎ سال، فعلاً بايد خوش بود.

تازه تو كه نميخواي دو سه سال بموني

رضا- نميدونم چرا ازش خوشم نمياد

مليحه- تا حالا خوب باهاش ننشستي، نميشناسيش. اونقدر خوب و مهربونه!

رضا- خب البته تو بهتر ميشناسيش

مليحه- خوشحالم ميشه. فقط به شرط اينكه رعايت كني

رضا- حالا كه تو ميگي. باشه ميمونم

مليحه- ما دو تا اتاق خواب داريم،‌ يكيش مال تو/ به ساعت نگاه مي‎كند/ الآن پيداش ميشه. وسايلت همينه؟/ اشاره به چمدان/

رضا- آره، زندگي چمدوني! بيشترش هم كتابه :‌ رمان و شعر

مليحه- مي‌برمش به اتاقت. اوه راستي. اصلاً يادم رفت چيزي بيارم بخوري.

بيرون كه چيزي نخوردي؟

رضا- نه، غذاي خونه بهتره، مخصوصاً دستپخت تو، زياد برام بيار، من شكموتر شده‌م

مليحه- چشم، چشم

/ چمدان را مي‎گذارد و به آشپزخانه ميرود. رضا بلند شده مي‎گردد/

رضا- چه وضعي! هميشه خوش شانس‎تر از من بودي خانم خوشگله خوابشم ميديدي به اينجا برسي؟ اين محمود خدا آمرزيده اگه تيكه تيكه نمي‎شد. هول منو بر نمي‎داشت. حالا خدمتم تموم بود و، سر يه كلاس تمرين واريس گرفتن مي‎كردم. اما بالاخره يه حقوقي در كار بود سه سال دربدري حتي كوپنم بهم ندادن!

هه!/ به بالا نگاه مي‎كند/ دخترم نشديم كه مامان جون يه بچه بازاري توي يه مهموني پسندمون كنه. اونوقت مثل مليحه خانم دانشگاه رو نيمه‎كاره ول مي‎كرديم و شيرجه مي‎رفتيم توي پول و پله. شكرت!

/ از جيب تقويمي در آورده ورق مي‎زند،‌ به سمت تلفن رفته شماره مي‎گيرد/

الو، منزل آقاي فروغي؟ سلام عرض ميكنم. احوال شريف خوبه قربان؟

قربان شما، عنايت داريد قربان، متشكرم. مي‎بخشيد. محسن آقا هستن؟ نيستن؟ يعني هنوز خدمت تشريف دارن يا آها پس سربازيشون تموم شده.

تبريك ميگم خدمتتون ببخشيد، ميشه قبول زحمت بفرمائيد براشون يادداشت بذاريد؟ بسيار سپاسگزارم قربان. رضا بله، رضا قربانعلي، دوست دورة دانشكده زنگ زده‌ن جانم؟ بله بله، از تهران. امروز رسيدم فراد ميام منزل ببينمشون نخير قربان محبت داريد بعداً خدمتتون ميرسم. سپاسگزارم عنايتتون زياد. خدا نگهدار

/ مليحه با بشقاب غذا وارد مي‎شود/

مليحه- فسنجون هنوزم دوست داري؟

رضا- بعله چه جورم. اما سه چهار سالي هست كه نخورده‌م اين كه كمه،‌ بازم هست؟

مليحه- هست اما وقتي شوهرم بياد. بايد ناهارو با هم بخوريم

رضا- از همين اولش خيال داري منو از گرسنگي بكشي؟ اگه اينجوري كني نميمونم

/ مي‎خندند/ اتاق من آماده‎س؟

مليحه- دارم ميرم مرتبش كنم

رضا- دستت درد نكنه

/ مليحه چمدان را برداشته از در سمت چپ وارد مي‎شود. رضا غذا ميخورد/

رضا- اوم ! عاليه. خوش بحال يارو آب، آبو فراموش كرد/ به طرف در آشپزخانه مي‎رود. اما برگشته بشقابش را هم ميبرد. صداي او را كه با دهان پر آواز مي‎خواند از آشپزخانه مي‌شنويم. چند لحظه بعد با بشقاب پر برمي‎گردد و در حال خوردن مي‎گرددو به وسائل عتيقة:/ مختلف دست مي‎زند. بعضي چيزها را جابجا مي‎كند خطاب به يك گلدان/ اين يارو خودش يك هزارم قيمت تو ميارزه؟ مليحه خانمو بگو كه اينهمه بهش مينازه، حتي تو نامه‎هاش/ نامة مليحه را از جيب در آورده و نامفهوم مي‎خواند. روي بعضي عبارات تكيه مي‎كند/ فرشاد خيلي خوبه. فرشاد فوق‎العاده‎س فرشاد زحمتكشه فرشاد/ با دقت بيشتر/ فرشاد معاون مديركل شده! هوم، پسر حاجي در يك قدمي مديريت كل!/ صدا ميزند/ مليحه مليحه

صداي مليحه- دارم ميام

رضا- دستت درد نكنه خيلي خوشمزه‎س

صداي مليحه- بازم هست، اما بايد صبر كني شوهرم بياد

رضا- باشه باشه صبر ميكنم

/ در حال آواز خواندن به آشپزخانه ميرود. سپس با قابلمه برميگردد. با اشتها مي‎خورد تا تمام ميشود. از بستة سيگار مليحه يكي روشن ميكند. مليحه با يكي دو ملحفه از اتاق سمت چپ بيرون آمده و از دروسط خارج مي‎شود/

رضا- به به، چه سيگار محشري/ بسته را نگاه ميكند/ “ميداين آمريكا” /تند و تند سيگار را مي‎كشد تا تمام شود. خاموش مي‎كند. يكي ديگر روشن مي‎كند و مي‎كشد، و مي‎گردد، دست ميزند، جابجا مي‎كند حالا مي‎نشيند و شعر مي‎خواند : / اشك‎هايي نريخته دارم

و تو آن اندوه، آن درد، آن سوگ عظيم باش

كه نهفته‎ترين بغض‎ها را ميتركاند.

حرف‌هايي نگفته دارم

و تو خورشيد باش

تا ماه تاريك بگويد

كجاي اين شب غليظ ايستاده است.

كجايي كجايي حرام شدم

پوسيدم

بي‎تو

و هيچ خشمي

در لثه‎هاي متورم قلبم نميرويد

كجايي مادر تمامي عصيانها

چرا مرا دوباره نميزايي؟!

/ تصنيف شجريان- با شعر نيما- را مي‎خواند : /

قاصد روزان ابري داردك

كي مي‎رسد باران

/ سيگار را خاموش كرده برميخزد، در وسط را باز مي‎كند و صدا ميزند/

مليحه مليحه اين سيگار “ويژه” سهمية كدوم ماهه؟!

/ مليحه و فرشاد در آستانة در ظاهر مي‎شوند. فرشاد 3-32 سال دارد با كله‎اي نيمه‎طاس و هيكل درشت و شكل و لباسي بسيار ساده‎تر از آنكه با وضع زندگيش مناسب باشد/

فرشاد- اون سيگار كارتي نيست آقاي قربانعلي، از خارج براي ما ميارن تو بازار داخلي هم پيدا نميشه

رضا- به به جناب فرشاد كيميايي ملقب به حامد! سلام

فرشاد- سلام. خيلي وقته همديگر و نديديم

رضا- معاونتتو تبريك ميگم. خبرشو مليحه نوشته بود/ نامه را نشان ميدهد/ قسمت بود

حضور برسم و تبريك بگم

مليحه- فرشاد بيشتر لياقت مدير كلي رو داره

فرشاد- خواهش ميكنم

رضا- / بدور فرشاد ميگردد، با مايه‎اي از تمسخر/ بعله، درست قالب صندلي مديركلي!

/ مليحه به رضا اشاره ميكند كه : “رعايت كن”/

فرشاد- بشينيم

/ همه‌ مي‌نشينند/

مليحه- رضا الآن رسيد. اصرار داشت بياد اداره تورو ببينه گفتم باش حالاس كه برسه

رضا- /با مايه‎اي از تمسخر/ خيلي مشتاق بودم. آبجي نذاشت بي‎انصاف!

/ فرشاد خود را از تك و تا نمي‌اندازد و به طريق رياستي سر تكان ميدهد/

مليحه- / متوجه شده است كه فرشاد ناراحت است، اشاره‎اي به رضا مي‎كند/ رضا تورو خيلي دوست / قابلمة خالي را فرشاد دست مي‎زند/ رضا! چرا همه‎شو / به فرشاد/

حال نداشتم غذا درست كنم، يه كم از ديشب مونده بود رضا خورد همين الآن يه چيزي درست ميكنم.

فرشاد- من ناهار نميخورم. از اون كيك خورده‎م معده‎م ناراحته. خامه‎ش زياد بود.

مليحه- كيك معاونتش. خودم پخته بودم

رضا- حالا نميشد يه مهموني مفصل ميداديد؟

فرشاد- كيك خواهرت، هم خوشمزه بود هم سالم. همه تعريفشو ميكردن

رضا- البته! و حسن ديگرش اينكه روي كارمندا زياد نميشه كه خيال كنن جناب معاون وضعش خوبه.

مليحه- / آهسته/ رضا!

فرشاد- / با طعنه/ بهر حال اونايي كه بايد مهمون بشن خودشون سروقت ميان!

رضا- / با پررويي/ نوش جانشون!!

/ مليحه معذب است/

فرشاد- / به مليحه/ تو گرسنه نمون

مليحه- منم اشتها ندارم. ميرم چاي بيارم

/ درحال رفتن اشاره‎اي به فرشاد ميكند به اين معني كه “رضا مخش خرابه اهميت نده”/

فرشاد- خب آقاي قربانعلي؟! / روزنامه‎اي را كه همراه دارد باز ميكند/

رضا- بفرمائيد جناب كيميايي!

فرشاد- / روزنامه جلو صورت/ مليحه گفت بيكاري. چرا؟ آخرين كارت ويزيتوري يك شركت داروسازي بود.

رضا- بله قربان، ولي بيرونم فرمودن چون داروهاشون مشابه تقلبي بود و من به خريدارا ميگفتم. التبه اون نامردا ميخريدن و به مردم قالب ميكردن، اما حرفهاي منو به شركت مذكور رسوندن و

فرشاد- راست ميگي؟ نامسلمونا!

رضا- كدوماشون. شركت يا خريدارها؟

فرشاد- اولي. اولي

رضا- آها خيال كردم سومي يعني مريضا!

/ فرشاد نگاه رنجيده تندي مي‎كند و با بي‎اعتنائي اندكي پشت به رضا مي‎كند و روزنامه ميخواند/

رضا- بعد از اون دو تا كار ديگه عوض كردم. اوليش يه دكه بود توي شهرستون كه هم صرف نكرد-  يعني من وارد نبودم- هم ستاد سد معبر زدن داغونش كردن. خودمم درگير شدم و كتك مفصلي خوردم، به اضافة سه شب بازداشت به جرم توهين به مأموران دولت در حين انجام وظيفه.

فرشاد- هاهاهاها حالتو جا آوردن نه؟

رضا- جاي دوستان خالي! سرمايه مم يه مشت عطر و ادكلن بود كه شكست و رفت پي كارش. و اما دكه : جرثقيل پرتش داده بود تو آشغالدوني بيرون شهر. رندان هم تا ما بيايم از بازداشت خلاص بشيم ترتيبشو داده بودن

فرشاد- حالا شانس آوردي نفرستادنت سربازي

رضا- آخه اينكار مخ ميخواست قربان!

فرشاد-/ ديگر با پرروئي/ هاهاهاها اين يكيش

رضا- بله. دوميشم كار توي كارخانة سنگ‎بري بود. همونجا- شهرستون- بيرون شهر

فرشاد- خوبه، خيلي خوبه. با ليسانس خوب ميشه سنگاررو بريد. مخصوصاً كه ادبيات باشه!

رضا- صد البته قربان. و البته ليسانس ادبيات بهر حال بهتر از بعضي ليسانسهاست كه فقط باهاشون ميشه نون بريد!!

فرشاد- بسته به جربزة صاحبش داره آقاي قربانعلي!

رضا- پارتي رو مي‎فرمائيد ديگه، نه؟ كه از كراماتش يكي هم اينكه كه آدرس دانشكده‎اي رو ندوني اما مدركشو بگيري!

فرشاد- اونش ديگه دست خداس كه كي رو در چه خانودده‎اي متولد كنه!

رضا- قربون دست خدا كه چه شعبده‎ها داره. ابوجهل هم تو خونواده‎اي رسالت متولد شده بود!

فرشاد- / خندة پوست‎كلفتانه/ هه هه هه هه هه خب آخرشو بگو

رضا- مفصله

فرشاد- بگو گوش ميكنم. بگو

رضا- كار خوبي بود. من جاهاي دنج رو دوست دارم. راحت ميشه مطالعه كرد. البته كتاب نه روزنامه!

فرشاد- ميدونم : رمان، شعر، خيالات

رضا- بله، خيالات. اما نه از نوع خامش

فرشاد-/ با همان خنده/ هه هه هه برو سر اصل مطلب

رضا- ولش كردم!

فرشاد- چرا؟

رضا- مسئلة خونه بود

فرشاد- كدوم خونه؟

رضا- اون اتاق نگهباني. خوشم نميومد شبا بمونم اونجا

/ مليحه چاي مي‎آورد/

مليحه- رضا مسئول حسابداري اون سنگبري بود. چون ميخواست كارشو دقيق انجام بده شبا توي اون اتاقك ميموند تا حساب كتابشو بررسي كنه

رضا- چي داري ميگي، ليسانس ادبيات رو چه به حسابداري! من نگهبان شب اونجا بودم!

مليحه-/ رفع و رجوع مي‎كند/ آها پس من نامه تو اشتباهي فهميده بودم

/ با حرص، طوريكه فرشاد متوجه نشود. رضا را ملامت مي‎كند. فرشاد اين اشاره را مي‎گيرد اما به روي خودش نمي‎آورد/

فرشاد- پس اينطور اشكال اون اتاقك چي بود؟

رضا- يه شب وقتي تو رختخواب بودم صداي گربه‎اي شنيدم “ميو ميو ميو ميو ميو ميو” خيلي طولاني و عجيب. پا شدم همه جارو گشتم اما چيزي نديدم/ حرفهايش را مؤثر ميگويد. نظر آندو را جلب كرده است/

فرشاد- خب؟!

رضا- نه بذاريد ادامه‎ش ندم، ممكنه بترسيد. ببين موهاي تنم سيخ شد

مليحه- واي رضا، نگو، من از همين حالا دارم ميترسم

فرشاد- بذار بگه. نترس،‌ من كه اينجام

رضا- بگم؟

مليحه- بذار من بشينم پيش تو فرشاد/ پيش او مي‎نشيند/

فرشاد- خب، بگو

رضا- مليحه تو پاشو برو. ميترسي. نگا نگاه موهاي دستم!

فرشاد- نه،‌ بذار بشنوه/ به مليحه/ اينهمه فيلم ويدئويي وحشتناك ديدي بازم ميترسي!

رضا- من ديگه فكرشو نكردم اما دو شب بعد باز صداي گربه شنيدم “ميو ميو ميو ميو ميو” اين دفعه طولاني‎تر و عجيب‎تر. صدا درست از گوشة اتاقك ميومد. با وحشت چراغو روشن كردم، هيچي نبود. رفتم اون گوشه. يه دفعه برق رفت و صدا از گوشه مقابلش اومد “ميو ميو ميو ميو ميو ميو ميو” تمام تنم يخ كرده بود. حتي نميتونستم فرياد بزنم. اگرم ميتونستم توي اون بيابوني كسي نبود كه به دادم برسه. حس مي‎كردم دارم خفه ميشم. برق اومد. اما اون گوشه هم هيچي نبود. داشتم از حال ميرفتم. خودمو كشيدم روي تخت و افتادم.

يكدفعه برق رفت و صدا از زير تخت شروع شد “ميو ميو ميو ميو ميو ميو ميو ميو ميو ميو ميو ميو” حالا يه چيزي از زير، تخت رو به شدت تكون ميداد.

سعي كردم پايين بيام اما جون از دست و پام بريده بود. چقدر دلم ميخواست داد بزنم. نه به خاطر كمك،‌ ميخواستم صداي خودمو بشنوم كه بفهمم زنده‎ام. دوباره برق اومد. من ديگه معطلش نكردم. چراغ قوه رو برداشتم و دويدم طرف در اتاقك. به محض اينكه بازش كردم دو تا چشم درشت درخشان تو تاريكي منتظرم بود

/ مليحه جيغ ميكشد/

رضا- مي‎بيني مليحه، تو از شنيدنش وحشت كردي حساب كن من دهنم خشك شده

مليحه- چايي، چايي بخور

/ خودش يك چاي برداشته لاجرعه سر مي‎كشد. رضا هم يكي ميخورد/

فرشاد- يه مرد كه از گربه نميترسه هه هه هه هه

/ صدايش خشك است. جرعه‎اي چاي مينوشد و براي بروز ندادن ترسش آن را در سيني ميگذارد/

رضا- شما نميدونيد. اونجا هيچ گربه‎اي نبود. اصلاً گربه توي بيابوني مياد چكار؟ در و پنجره‎ها بسته بودن، من صداي گربه رو شب ميشنيدم. تا وقتي به رختخواب نميرفتم اون صدا نبود.

مليحه- اشتباه ميكني. تو خواب ميديدي

رضا- اين اتفاق بازم افتاد. ماهي سه بار. اما صاحب كارخونه، كارگرا،‌ باور نميكردن. بعضي شبا دوستامو ميبردم پيش خودم، و اون شبها اتفاقي نميافتاد. اما هميشه نميشد مزاحشمون بشم كه. دفعه آخر خود گربه‎رو ديدم. درست موقعي كه ماه يك لحظه از زير ابر در اومد، هيكلشو ديدم : به اندازة يه اسب! نميدونم با چه نيروئي تا خود شهر پا برهنه دويدم

مليحه- خواب بوده. حتماً خواب بوده، نه فرشاد؟

رضا- ديگه اونجا نرفتم. اما هميشه ساية گربه رو پشت سرم احساس ميكردم. به بابا و مامانم نميتونستم بگم كه. ممكن بود بلائي از ترس سرشون بياد

مليحه- خوب كاري كردي نگفتي. خيلي خوب كاري كردي

رضا- تا يه روز يكي از كارگراي پير اونجارو توي شهر ديدم. گفت من داستان گربه رو باور ميكنم. و حرفايي زد كه من تا مرز ديوونگي رفتم

فرشاد- اون چي گفت؟

رضا- يه داستان دربارة نگهبان قبلي اون سنگبري:‌ اسمش “مردان” بوده. اونم دربارة گربه حرف ميزده اما وقتي ديگران شب توي كارخونه پنهون ميشن نه چيزي مي‎بينن نه ميشنون

فرشاد-/ باو ركرده/ خيلي عجيبه

رضا- مردان، داشت ديوونه ميشد. بيخوابي زده بود به سرش. بعد، يه روز صبح كه كارگرا ميان سركار، اونو نمي‎بينن. بعداً هم كسي دوباره اونو نديد.

مليحه- / باور كرده/ وحشتناكه. ببين دارم ميلرزم

رضا-