|
بعونك يا لطيف
تــراژدي
شيطان در خواب
بابك
والـي
فهرست
پيش
درآمد
5
مقدمه
8
آنهائيكه بدل تاريخ رفتند
10
تكههاي تقطيع شده
11
آكت
14
صحنة 1 - زندان
19
صحنة 2 - داخل چادر فرماندهي
25
صحنة 3 - جنگ صَفّين - فلاش بك
27
صحنة 4 - زندان - زمان حال
31
صحنة 5 - مكّه - محل توطئه - زمان گذشته
38
صحنة 6 ـ نخجيرگاه ـ زمان گذشته
44
صحنة 7
–
زندان - زمان حال
50
صحنة 8 - خواستگاري قطام - محلة بني كنده
56
صحنة 9 - زندان - زمان حال
62
صحنة 10 - قبرستان - صحنة انتزاعي
63
صحنة 11 - خانه شبيب بن بَجره - زمان گذشته
68
صحنة 12 - زندان - زمان حال
69
صحنة 13 - جنگ جمل - زمان گذشته
81
صحنة 14 - زندان - زمان حال
87
صحنة 15 - بارعام معاويه
93
صحنة 16 - خارستان
95
صحنة 17 - بازار كوفه
99
صحنة 18 - زندان - زمان حال
103
صحنة 19 - خانة زبير - زمان گذشته
110
صحنة 20 - زندان - زمان حال
118
صحنة 21 - مسجد اعظم كوفه - زمان گذشته
124
صحنة 22 - زندان - زمان حال
126
صحنة 23 - بيت الاخضر - معاويه در بستر بيماري
127
صحنة 24 - زندان - زمان حال
129
صحنة 25 - محل تمرين رزمگاه - زمان گذشته
130
صحنة 26 - زندان - زمان حال
133
صحنة 27 - جايگاه ابليس
141
صحنة 28 - مسجد كوفه - زمان گذشته
149
جلوي آوانسن
154
ادامه مسجد
155
صحنة 29 - اتاقي مُحقّر - زمان حال
161
جلوي آوانسن
162
همان اتاق مُحقّر
164
صحنة 30 - آوانسن
167
در تاريكي
169
صحنة آخر - عالم برزخ
170
منابع و مأخذ
173
آنهائيكه
به دل تاريخ رفتند
مظلومان تاريخ
مالك
اشتر نخعي (از فرماندهان جنگ جمل و صَفّين) حُجر
بن عَدي عمّار ياسر
فريب خوردگان تاريخ
ابوموسياشعـــري
(مجتهد كوفه) حجاج بن عبدا... تميمي (برك)
عَمر بن بَكر سُعدي(دادويه) قُطام بنت اخضر
تيميّه شبيب بن بَجره وَردان بن مُجالد
(خادم قطام) عثمان بن عفان ابن ابي العاص ابن
اميّه(خليفة سوم)
شياطين تاريخ
عبدالرحمن
ابن ملجم مرادي حِميَري تجوبي «قاتل حضرت علي (ع)»
زبير بن عوّام قريشي طلحة بن عبدا...
وليد (والي كوفه) اشعث بن قيس كندي
عبدا.. بن زبير عمر بن عاص بن واصل (مشاور
معاويه) مروان(وزير و مشاور عثمان)
معاويه(حاكم شام) و ابليس، شيطان، اهريمن،
امالخبائث، امالرذائل، عزازيل، بوخلاف، مهتر ديوان.. خنّاس
ديگر شخصيتها
قاضي
راوي زندانبان نكير منـــكر
قنبر «غلام حضرت علي (ع)» سرآهنگ
مالك دوزخ نيك بد مرد عرب
مرد حصير باف فرمانده فرستادة مخصوص
عمرو عاص شاگردان اثير بن
عمرو(سرآمدپزشكانكوفه) سربازان،مأموراندوزخ،همسرايان و مردم
تكههاي
تقطيع شده
همسرايان
با حركات فرم و هر آنچه كه سرآهنگ ميخواند ترجمه ميكنند.
سرآهنگ
قُل
اَعوذُ بِربِ النّاس.
همسرايان
بگو
پناه ميبرم به پروردگار آدميان.
سرآهنگ
مَلِك
النّاس.
همسرايان
سلطان
آدميان.
سرآهنگ
اِله
النّاس.
همسرايان
خداي
آدميان.
سرآهنگ
مِن
شَرّ اَلوَسواسِ اِلخَنّاس.
همسرايان
از شر
ديو وسوسه كننده خناس.
سرآهنگ
اَلذّي
يُوِسوِسُ في صِدُورِ النّاس.
همسرايان
آنكه
وسوسه ميكند در دلهاي مردمان.
سرآهنگ
مِن
الجَنّة وَ اَلنّاس.
همسرايان
از جن و
آدميان.
سرآهنگ
ما
پيالهاي كوچك هستيم و او اقيانوسي بزرگ. ما شهاب
سراسيمهاي
هستيم و اوتمام كهكشانسُتُرگ.
همسرايان
همچنان كه تكرار ميكنند خارج ميشوند. چهار شخصيت همچنانكه
وارد ميشوند به نوبتميگويند و خارج ميشوند.
ابن ملجم
ما از او
وحشت داشتيم. بايد او را ميكشتيم چون راه چارهاي براي ما
نگذاشته
بود.عجيب اينكه اوميتوانست مانعكارمان شود و با علم اينكه
نقشة ما
راميدانست بازما را آزادگذارده بود. او خودميخواست كه
بكشيمش، پس ما مقصّرنيستيم.
زبيــــر
از رنج
و زحمت بردههايمان كاخها ساختيم از دختران بسياري با يك
صيغه
تمتّع گرفتيم و رهايشان ساختيم و بيش ازآنچهگفتند خود
معترفيم و گناهكاريم و مقصّر.
عمّـــار
نفرين
بر تو كه آذرخش كينهات چشم همة مسلمين عالم را از اشك كور
ساخت، اي مغضوب نگون بخت، تو اشك چشم يتيمان را خوشكاندي
اي بد سگال زنديق تو كودكي را يتيم كردي كه روزي شير مرد
ظهر عاشورا خواهد شد. اي دژخيم، زوبين ستمات قلب دختري را
نشانه گرفت كه اشك حرمان بي سرپرستيش روزي بساط يزيد و
يزيديان را از هم خواهد پاشاند.
فرمانده
سربازان، شما از ترس بندگان خدا، به خدا پشت كرديد. مراقب
باشيد كوفه
و
موشهايش قصد جويدن طناب خلافت را دارند. آنهم به كمك هودج
نشين شتر سرخ موي.
ابليس
من به
تناسب علاقه آدمها از همان زاويه، چشم و ابرو نشان ميدهم.
به تماشاگر
عابدي؟ از
راه عبادت ميام. سياستمداري؟ از راه سياست ميام. صاحب
ثروتي؟ صاحب جمالي؟ زورت زياده؟ متفكري؟ خزانه داري؟
وزيري؟ كاسب گمنام و جزئي هستي؟ هر چه باشي آنچنان از
روزن غفلت و خودباوري تو وارد ميشوم كه ناگهان ميفهمي در
دامم گرفتار و به بازي مشغول و راه برگشتي هم نداري.
راوي
از آدمي
هشت امر مهم خواهانند، خداوند امر واجب را از بندهاش طلب
كند، پيغمير(ص) سنت را، عيال قوت و روزي را، نفس شهوت را،
شيطان نافرماني خدا را، دو فرشتة نگهبان راستي كردار را، ملك
الموت روح را و هشتم قبربدن را. در اين ميان آدمي بي كس و
تنها و بيچاره .آي..مظلوم آدم
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
قرعة فال بنام منِ ديوانه زدند
«حافظ»
صحنه
خاموش
آكت
نه
مرد عرب با احترام وارد شده و در مقابل پردة سبز رنگي كه از
پشت آن نوري تابيده دو زانونشسته و زمين ادب ميبوسند. قنبر
غلام حضرت با احترام كنار پرده ايستاده راوي در صحنه.
صــــدا
از پردة سبز
وَ
مَن و رائِهِم بَرزَخٌ اِلي' يَومِ يُبعَثُون
ر
ا و ي
آنان
نه نفر اهل يمن بودند كه به كوفه آمده تا با ابوتراب فرزند
ابوطالب يعسوب دين، خليفة مسلمين تجديد بيعت كرده و مواجبي
سالانة خود را دريافت كنند. ميان آنان عبدالرحمن كه از همه
فقيرتر بود حضور داشت.تعريف نباشد زاهدترين آنان با پيشاني
پينه بسته كهاز زهد و تقوا و سجدههاي طولاني بوجود آمده
بود.هميشه آرزو داشت كه مولاي خود اميرالمؤمنين را يكبارهم
كه شده از نزديك ببيند.
ابن
ملجم سيه چهره و با يك چشم لوچ پشت آخرين نفر نشسته رو
به تماشاچي.
ابن
ملجم
و به
آرزويم رسيده و چنين روزي را خداوند نصيبم ساخت.
ر
ا و ي
همه خود
را معرفي كرده بودند و او آخرين نفر بود و آنقدر
بهمولاي خويش علاقه داشت. كه حدّ و مرزي نميشناخت.
ابن
ملجم
و شرمم
ميشد خود را معرفي كرده تا مواجبي خويش را بگيرم.
همه
سر برميگردانند و به ابن ملجم كه سربزير افكنده نگاه
ميكنند.
يكــنفـر
چرا
معطلي خود را معرفي كن تا اميرمؤمنان طبق برنامه و رسم
حقات را از
بيت المال بدهند.
ابن
ملجم
عبدالرحمن ابن ملجم.
ر
ا و ي
با
شنيدن اين اسم حضرت تكاني خوردند. و سپس فرمودند:
صــــدا
از
پشت پرده
اهل كدام
قبيلهاي؟
ابن
ملجم سر
و جانم فداي خاك پاي قدومت از قبيلة مرادي حِميَري هستم.
صــــدا
إِنّ'ا
للهِ وَ إِنّ'ا إِلَيْهِ راجِعونْ.
همه
متحير به ابن ملجم نگاه ميكنند و او ترسيده و وحشتزده.
يك
نفر
مولا،
چرا آية شريفة استرجاع را قرائت فرموديد؟ اين آيه خبر از
مرگ
ميدهد احساس ميشود كه اتفاق ناگواري از سوي پسر ملجم
براي شما رخ خواهد داد.
ديگري
در
حاليكه پسر ملجم يكي از خالصترين و بي رياترين مريدان شما
در يمن
است. آرزوي هميشگي او چنين بوده كه در ركاب شير مرد عربي
چون شما
شمشير زده و به شهادت رسد. او بيش از هر كسي شما را ستايش
ميكند.
قنبـر
عوض
ستايش حضرت، بهتر است بشناخت مولا بپردازد.
ديگري
او بيش
از همه به امام محبت دارد.
قنبـر
محبت
بدون معرفت چه ارزشي دارد؟ محبت به خودي خود نجات بخش
نيست. بلكه اين معرفت است كه نجات ميبخشد. محبت توأم با
جهل براي آخرت هم خيري به بار نميآورد.
ديگري
مگر
ميشود كه از سوي با وفاترين يارانش خلنگي عارض آيد؟ باور
كردني
نيست. آنهم ابن ملجم.
راوي
تقدير
چنين حكم نموده است.
ابن
ملجم
تقدير
چيست؟
قنبر
با احترام روبروي پردة سبز رنگ ميايستد گوئي منتظر جواب
است.
صــــدا
معيّن
شدن حوادث وجودي و تعيين و اندازة آن در عالم قضاء الهي و
تدوين در لوح محفوظ بوسيلة قلم قدرت قوله تعالي: ذالِكَ
تقديرُ العزيزُ
العليم
.
ابن
ملجم
قنبر تو
غلام باوفاي حضرتي خود پرسش كن .
قنبـر
مولا
آيا راه گريزي از اين ورطة هولناك نيست؟
صــــدا
تقدير
از طرف حق هدايت است كسيكه ترك تدبير كند به تقدير
راضي ميشود و كسيكه مشاهدة مقدور كند خود را بياختيار داند.
به عبارتي هيچ راهي جز تسليم و رضا در برابر آنچه كه
خداوند حكم نموده وجود ندارد.
صداي
گانگ ـ نور پردة سبز فيد ميشود.
ابن
ملجم
امّا
من با اين تقدير بي رحم زبان نفهم مبارزه كرده و اجازه
نميدهم
تا از سوي من چشم زخمي به مولا و آقاي خود عارض آيد.
راوي
(به
تماشاگر)
اين قضا و حكم
خداي تعالي دربارة مخلوق است و
هيچ راه گريزي از آن نيست.
ابن
ملجم در حاليكه هر دو دستش را دراز نموده سينه خيز به طرف
پرده سبز كه اكنون جايش خالي است ميرود. شمشير را از غلاف
بيرون كشيده و روي زمين ميگذارد.
ابن
ملجم
رويم سياه آقا اگر تقدير چنين حكم نموده پس هم اكنون اين
دو دست من و اين شمشير تا مباد كه چنين روزي بخود بينم.
نفرين ملائك بر من اگر قصدي ناپسند داشته باشم چه رسد كه
دشمن گردم. اين دو دست را قطع كنيد تا رگ حيات معصومترين
خلق عالم را قطع نگرداند.
قنبـر
هنوز
كه اتفاقي نيافتاده تو كه كاري نكردي. قصاص قبل از جنايت
آنهم در آئيني كه
محمد
(ص)
پيام آور اوست. معاذا...
قنبر
خارج ميشود.
يــكنفـر
اگر
آنچه كه حضرت ميفرمايند چنين باشد پس هيچ راهي جز تسليم و
رضا
در برابر آنچه كه خداوند حكم نموده نيست.
ابن
ملجم
حال كه
من بيآزارترين مرد عرب قرار است كه شقيترين مرد
تاريخ شوم پس اي تقدير چنان باش كه من با نبوغ و تدبيرم
به جنگ
تو آمده و بر عليه تمامي مقدّرات خواهم شوريد.
آكت
خاموش
ر
ا و ي
اگر تيغ
عالم به جنبد زجاي نبرد رگي تا نخواهد خداي آري ديد
امام درست و بجا بود زيرا امام از پيش ميدانست كه روح پليد
ابن ملجم غالب بر روح لطيفش خواهد شد. اي كاش بريده بود
آن دو دست كه فرق دو عالم را نميشكافت.اي كاش آن دو دست
آفريده نميشد و اين چنين خلق را سوگوار نميكرد و عرش را
نميلرزاند.
صداي
شيون وصل به صحنه 1
صحنة 1 - زندان
پنجرهاي
با كورسوي نوري كه صحنه را روشن كرده به ديوار كاهگلي
كثيف و تيره در عقب صحنه در قسمت وسط تعبيه شده قرار دارد.
چند كنده جهت نشستن در گوشه و كنار و كندهاي بزرگ در وسط.
شمشيري پهن و برّاق بطور افقي از سقف درست روي كندة وسط
صحنه آويزان است. نيم تنة درختي با لكههاي خون همراه با
زنجير و دست بند و پابند كه از آن آويزان است نزديك به
ديوار سمت راست قرار دارد. در زندان با ميلههاي چوبي و با
زنجيري كه به آن بسته شده در قسمت چپ صحنه كار گذاشته
شده است. كف زمين انباشته از علف خشكيده و كاه. صداي
ضجّه و شيون همراه با گفتگوهايي كه در هم ادغام شده شنيده
ميشود.
صــداها
اي
روسياه... اي جهنّمي... او را قطعه قطعه كنيد... هم اكنون
قصاص شود...
ما خواهان مرگش هستيم... نفرين بر تو كه تخم مرگ را بر اين
سرزمين پاشيدي.
ابن
ملجم هراسان به در زندان نزديك ميشود. به جهت آمده نگاه
ميكند، پيداست بيرون را نگاه ميكند. لحظهاي بعد زندانبان
نزديك ميشود در حال باز كردن قفل و زنجير است.
زندانبان
حق
داري هراسان باشي در هيچ كجاي شهر كوفه جاي امني بهتر از
اينجا
براي تو وجود ندارد.
ميلهها
را به كناري زده و ابن ملجم داخل ميشود.
افسوس
كه آقام اباالحسن امانت دادند وگر نه چنان از صفحة گيتي
محوت ميكردم كه گويي از ازل چنين مخلوقي نبوده. چطور دلت
آمد؟ چگونه بخود اجازه دادي كه در كمال قساوت و ناجوانمردي
دست به چنين كاري بزني و خود را ملعون تاريخ كني؟ اين بود
پاداش آن همه خدماتي كه به تو نمود. تو همراه او بودي با
او بيعت كردي. هم پيمان بودي. مولا راست ميگفت: اگر ضربه
ميخورم از دوست است، از هم پيمان و همراه است. چگونه دلت
راضي شد؟ تمام عمر با اعمالتان خون بدلش كرديد و از پشت خنجر
زديد و آخر الامر از روبرو فرق مباركش را شكافتيد .
ابن
ملجم جوابي نميدهد. زندانبان در زندان را زنجير و سپس قفل
كرده و ميرود. اكنون در فكر، همهمهها كم كم فروكش كرده و
سكوت حكمفرما ميشود. ابن ملجم مقابل در زندان آمده و از
پشت ميلهها بيرون را نگاه ميكند. لحظهاي مكث كرده و سپس
نفس راحتي كشيده و خود را پس ميكشد. حالا تقريباً با خيالي
راحتتر داخل زندان را از نظر ميگذراند. نور از پشت قويتر
تابيده و صحنه روشنتر ميشود. ابن ملجم روي يكي از كندهها
مينشيند. زانوهاي خود را آرام جمع كرده و بغل ميگيرد و به
خود فشار ميدهد. پيداست ميلرزد. به سختي فكر ميكند، معلوم
است كه به عاقبت كار خود ميانديشد. بلند شده دست بر زمين و
تيمّم ميكند سپس با خلوص تمام به نماز ميايستد، ركوع سپس
به سجود ميرود
در سجود سر كه بلند ميكند چيزي نظر او را جلب ميكند با نگاه
او را دنبال كرده تا به انتهاي صحنه. ما چيزي نميبينيم.
نماز خود را ميشكند و بلند شده به انتهاي صحنه ميرود، كنجكاو
سرتاسر ديوار با پنجرهاش كه حال نورش شديدتر شده و صحنه را
كاملاً روشن كرده ميبيند امّا چيزي را مشاهده نميكند.
دوباره به همان شيوة اول به زانو مينشيند و راز و نياز
ميكند.
ابن
ملجم
الهي،
گاه ميگويي كه فرود آي، و گاه ميگويي كه بگريز، گاه
ميفرمايي كه بيا، و گاه گويي كه بپرهيز! خدايا! نشان قريب
است اين، يا محضِ رستاخيز؟ هرگز بشارت نديدم تهديدآميز.
صداهاي
مختلف.
صــــدا
خائن
بر
ميگيردد چيزي نميبيند.
صــــدا
ظالم
به
اطراف نگاه ميكند.
صــــدا
سنگدل
هراسان
شده به خود ميلرزد.
صــــدا
ميترسي؟
به دور خود
ميچرخد.
ابن
ملجم
تو كه
هستي؟
صــــدا
باتأكيد
ميترسي!
ابن
ملجم
نه، ميلرزم.
صــــدا
لرز تو
ناشي از ترس تو است
سر
به زير افكنده و فكر ميكند.
صــــدا
چرا به
خود نمينگري و سر به زير افكندي؟ از خود شرم داري؟ درسته؟
ابن
ملجم از
چه چيزي شرم كنم. ما سه تن بوديم صاحب عقل و رأي.
بغض
ميكند .
صــــدا
ميخواهي گريه كني؟
ابن
ملجم در
اين موارد من با گريه بيگانهام.
صــــدا
صدايت
ميلرزد، تو وحشت كردي، اشك ميريزي؟
ابن
ملجم
ترس من به چه كارت ميآيد؟ و اشك من براي تو چه معنا
ميتواند داشته
باشد؟
قاضي
از لاي جرز ديوار انتهاي صحنه شبح گونه بيرون آمده و تا
پشت سر ملجم حركت كرده و ميايستد.
قاضــي
چه
دليلي براي اينكار داشتي؟
ابن
ملجم
خدا،
قرآن و رسول، سه قانون، سه دليل، ما سه تن بوديم.من و
برك
كه مأمور كشتن معاويه و دادويه مأمور قتل عمر و عاص كه اصل
فساد و ريشه فتنه از اوست بر ذِمّة خود نهاديم. چرا سراغ
آندو نميرويد؟ چرا فقط من؟
قاضــي
آن دو
موفق نشدند.
ابن
ملجم
ممكن
نيست.
قاضي
از او عبور كرده و به طرف يكي از كندهها ميرود. ابن ملجم
تازه متوجه حضور او ميشود. وحشت كرده خود را پس ميكشد.
قاضي روي يكي از كندهها مينشيند.
قاضــي
موفق
نشدند.
ابن
ملجم
دروغ
ميگويي.
قاضــي
از تو
ميترسم؟ آنهم از يك زنداني دَمِ مرگ؟!
ابن
ملجم
آخر
چگونه؟
قاضــي
عمروعاص
خود را به مريضي زد و گفت قولنج دارم و قاضي خود
خارجة ابن ابي حنيفه را ميفرستد و او كشته ميشود. معاويه
هم هنگام اداي نماز صبح بخت با او يار بوده و ضربه به
رانش ميخورد و تو كاري كردي كه نه تنها بار گناهانت به
اندازه نصف گناهان تمام مردم عالم نيست كه علي اليقين
بيشتر است.
ابن
ملجم
ما درست
فكر كرديم و هيچ راه خطائي نرفتيم.
|