|
بعونك يا لطيف
تــراژدي
شيطان در خواب
بابك
والـي
فهرست
پيش
درآمد
5
مقدمه
8
آنهائيكه بدل تاريخ رفتند
10
تكههاي تقطيع شده
11
آكت
14
صحنة 1 - زندان
19
صحنة 2 - داخل چادر فرماندهي
25
صحنة 3 - جنگ صَفّين - فلاش بك
27
صحنة 4 - زندان - زمان حال
31
صحنة 5 - مكّه - محل توطئه - زمان گذشته
38
صحنة 6 ـ نخجيرگاه ـ زمان گذشته
44
صحنة 7
–
زندان - زمان حال
50
صحنة 8 - خواستگاري قطام - محلة بني كنده
56
صحنة 9 - زندان - زمان حال
62
صحنة 10 - قبرستان - صحنة انتزاعي
63
صحنة 11 - خانه شبيب بن بَجره - زمان گذشته
68
صحنة 12 - زندان - زمان حال
69
صحنة 13 - جنگ جمل - زمان گذشته
81
صحنة 14 - زندان - زمان حال
87
صحنة 15 - بارعام معاويه
93
صحنة 16 - خارستان
95
صحنة 17 - بازار كوفه
99
صحنة 18 - زندان - زمان حال
103
صحنة 19 - خانة زبير - زمان گذشته
110
صحنة 20 - زندان - زمان حال
118
صحنة 21 - مسجد اعظم كوفه - زمان گذشته
124
صحنة 22 - زندان - زمان حال
126
صحنة 23 - بيت الاخضر - معاويه در بستر بيماري
127
صحنة 24 - زندان - زمان حال
129
صحنة 25 - محل تمرين رزمگاه - زمان گذشته
130
صحنة 26 - زندان - زمان حال
133
صحنة 27 - جايگاه ابليس
141
صحنة 28 - مسجد كوفه - زمان گذشته
149
جلوي آوانسن
154
ادامه مسجد
155
صحنة 29 - اتاقي مُحقّر - زمان حال
161
جلوي آوانسن
162
همان اتاق مُحقّر
164
صحنة 30 - آوانسن
167
در تاريكي
169
صحنة آخر - عالم برزخ
170
منابع و مأخذ
173
آنهائيكه
به دل تاريخ رفتند
مظلومان تاريخ
مالك
اشتر نخعي (از فرماندهان جنگ جمل و صَفّين) حُجر
بن عَدي عمّار ياسر
فريب خوردگان تاريخ
ابوموسياشعـــري
(مجتهد كوفه) حجاج بن عبدا... تميمي (برك)
عَمر بن بَكر سُعدي(دادويه) قُطام بنت اخضر
تيميّه شبيب بن بَجره وَردان بن مُجالد
(خادم قطام) عثمان بن عفان ابن ابي العاص ابن
اميّه(خليفة سوم)
شياطين تاريخ
عبدالرحمن
ابن ملجم مرادي حِميَري تجوبي «قاتل حضرت علي (ع)»
زبير بن عوّام قريشي طلحة بن عبدا...
وليد (والي كوفه) اشعث بن قيس كندي
عبدا.. بن زبير عمر بن عاص بن واصل (مشاور
معاويه) مروان(وزير و مشاور عثمان)
معاويه(حاكم شام) و ابليس، شيطان، اهريمن،
امالخبائث، امالرذائل، عزازيل، بوخلاف، مهتر ديوان.. خنّاس
ديگر شخصيتها
قاضي
راوي زندانبان نكير منـــكر
قنبر «غلام حضرت علي (ع)» سرآهنگ
مالك دوزخ نيك بد مرد عرب
مرد حصير باف فرمانده فرستادة مخصوص
عمرو عاص شاگردان اثير بن
عمرو(سرآمدپزشكانكوفه) سربازان،مأموراندوزخ،همسرايان و مردم
تكههاي
تقطيع شده
همسرايان
با حركات فرم و هر آنچه كه سرآهنگ ميخواند ترجمه ميكنند.
سرآهنگ
قُل
اَعوذُ بِربِ النّاس.
همسرايان
بگو
پناه ميبرم به پروردگار آدميان.
سرآهنگ
مَلِك
النّاس.
همسرايان
سلطان
آدميان.
سرآهنگ
اِله
النّاس.
همسرايان
خداي
آدميان.
سرآهنگ
مِن
شَرّ اَلوَسواسِ اِلخَنّاس.
همسرايان
از شر
ديو وسوسه كننده خناس.
سرآهنگ
اَلذّي
يُوِسوِسُ في صِدُورِ النّاس.
همسرايان
آنكه
وسوسه ميكند در دلهاي مردمان.
سرآهنگ
مِن
الجَنّة وَ اَلنّاس.
همسرايان
از جن و
آدميان.
سرآهنگ
ما
پيالهاي كوچك هستيم و او اقيانوسي بزرگ. ما شهاب
سراسيمهاي
هستيم و اوتمام كهكشانسُتُرگ.
همسرايان
همچنان كه تكرار ميكنند خارج ميشوند. چهار شخصيت همچنانكه
وارد ميشوند به نوبتميگويند و خارج ميشوند.
ابن ملجم
ما از او
وحشت داشتيم. بايد او را ميكشتيم چون راه چارهاي براي ما
نگذاشته
بود.عجيب اينكه اوميتوانست مانعكارمان شود و با علم اينكه
نقشة ما
راميدانست بازما را آزادگذارده بود. او خودميخواست كه
بكشيمش، پس ما مقصّرنيستيم.
زبيــــر
از رنج
و زحمت بردههايمان كاخها ساختيم از دختران بسياري با يك
صيغه
تمتّع گرفتيم و رهايشان ساختيم و بيش ازآنچهگفتند خود
معترفيم و گناهكاريم و مقصّر.
عمّـــار
نفرين
بر تو كه آذرخش كينهات چشم همة مسلمين عالم را از اشك كور
ساخت، اي مغضوب نگون بخت، تو اشك چشم يتيمان را خوشكاندي
اي بد سگال زنديق تو كودكي را يتيم كردي كه روزي شير مرد
ظهر عاشورا خواهد شد. اي دژخيم، زوبين ستمات قلب دختري را
نشانه گرفت كه اشك حرمان بي سرپرستيش روزي بساط يزيد و
يزيديان را از هم خواهد پاشاند.
فرمانده
سربازان، شما از ترس بندگان خدا، به خدا پشت كرديد. مراقب
باشيد كوفه
و
موشهايش قصد جويدن طناب خلافت را دارند. آنهم به كمك هودج
نشين شتر سرخ موي.
ابليس
من به
تناسب علاقه آدمها از همان زاويه، چشم و ابرو نشان ميدهم.
به تماشاگر
عابدي؟ از
راه عبادت ميام. سياستمداري؟ از راه سياست ميام. صاحب
ثروتي؟ صاحب جمالي؟ زورت زياده؟ متفكري؟ خزانه داري؟
وزيري؟ كاسب گمنام و جزئي هستي؟ هر چه باشي آنچنان از
روزن غفلت و خودباوري تو وارد ميشوم كه ناگهان ميفهمي در
دامم گرفتار و به بازي مشغول و راه برگشتي هم نداري.
راوي
از آدمي
هشت امر مهم خواهانند، خداوند امر واجب را از بندهاش طلب
كند، پيغمير(ص) سنت را، عيال قوت و روزي را، نفس شهوت را،
شيطان نافرماني خدا را، دو فرشتة نگهبان راستي كردار را، ملك
الموت روح را و هشتم قبربدن را. در اين ميان آدمي بي كس و
تنها و بيچاره .آي..مظلوم آدم
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
قرعة فال بنام منِ ديوانه زدند
«حافظ»
صحنه
خاموش
آكت
نه
مرد عرب با احترام وارد شده و در مقابل پردة سبز رنگي كه از
پشت آن نوري تابيده دو زانونشسته و زمين ادب ميبوسند. قنبر
غلام حضرت با احترام كنار پرده ايستاده راوي در صحنه.
صــــدا
از پردة سبز
وَ
مَن و رائِهِم بَرزَخٌ اِلي' يَومِ يُبعَثُون
ر
ا و ي
آنان
نه نفر اهل يمن بودند كه به كوفه آمده تا با ابوتراب فرزند
ابوطالب يعسوب دين، خليفة مسلمين تجديد بيعت كرده و مواجبي
سالانة خود را دريافت كنند. ميان آنان عبدالرحمن كه از همه
فقيرتر بود حضور داشت.تعريف نباشد زاهدترين آنان با پيشاني
پينه بسته كهاز زهد و تقوا و سجدههاي طولاني بوجود آمده
بود.هميشه آرزو داشت كه مولاي خود اميرالمؤمنين را يكبارهم
كه شده از نزديك ببيند.
ابن
ملجم سيه چهره و با يك چشم لوچ پشت آخرين نفر نشسته رو
به تماشاچي.
ابن
ملجم
و به
آرزويم رسيده و چنين روزي را خداوند نصيبم ساخت.
ر
ا و ي
همه خود
را معرفي كرده بودند و او آخرين نفر بود و آنقدر
بهمولاي خويش علاقه داشت. كه حدّ و مرزي نميشناخت.
ابن
ملجم
و شرمم
ميشد خود را معرفي كرده تا مواجبي خويش را بگيرم.
همه
سر برميگردانند و به ابن ملجم كه سربزير افكنده نگاه
ميكنند.
يكــنفـر
چرا
معطلي خود را معرفي كن تا اميرمؤمنان طبق برنامه و رسم
حقات را از
بيت المال بدهند.
ابن
ملجم
عبدالرحمن ابن ملجم.
ر
ا و ي
با
شنيدن اين اسم حضرت تكاني خوردند. و سپس فرمودند:
صــــدا
از
پشت پرده
اهل كدام
قبيلهاي؟
ابن
ملجم سر
و جانم فداي خاك پاي قدومت از قبيلة مرادي حِميَري هستم.
صــــدا
إِنّ'ا
للهِ وَ إِنّ'ا إِلَيْهِ راجِعونْ.
همه
متحير به ابن ملجم نگاه ميكنند و او ترسيده و وحشتزده.
يك
نفر
مولا،
چرا آية شريفة استرجاع را قرائت فرموديد؟ اين آيه خبر از
مرگ
ميدهد احساس ميشود كه اتفاق ناگواري از سوي پسر ملجم
براي شما رخ خواهد داد.
ديگري
در
حاليكه پسر ملجم يكي از خالصترين و بي رياترين مريدان شما
در يمن
است. آرزوي هميشگي او چنين بوده كه در ركاب شير مرد عربي
چون شما
شمشير زده و به شهادت رسد. او بيش از هر كسي شما را ستايش
ميكند.
قنبـر
عوض
ستايش حضرت، بهتر است بشناخت مولا بپردازد.
ديگري
او بيش
از همه به امام محبت دارد.
قنبـر
محبت
بدون معرفت چه ارزشي دارد؟ محبت به خودي خود نجات بخش
نيست. بلكه اين معرفت است كه نجات ميبخشد. محبت توأم با
جهل براي آخرت هم خيري به بار نميآورد.
ديگري
مگر
ميشود كه از سوي با وفاترين يارانش خلنگي عارض آيد؟ باور
كردني
نيست. آنهم ابن ملجم.
راوي
تقدير
چنين حكم نموده است.
ابن
ملجم
تقدير
چيست؟
قنبر
با احترام روبروي پردة سبز رنگ ميايستد گوئي منتظر جواب
است.
صــــدا
معيّن
شدن حوادث وجودي و تعيين و اندازة آن در عالم قضاء الهي و
تدوين در لوح محفوظ بوسيلة قلم قدرت قوله تعالي: ذالِكَ
تقديرُ العزيزُ
العليم
.
ابن
ملجم
قنبر تو
غلام باوفاي حضرتي خود پرسش كن .
قنبـر
مولا
آيا راه گريزي از اين ورطة هولناك نيست؟
صــــدا
تقدير
از طرف حق هدايت است كسيكه ترك تدبير كند به تقدير
راضي ميشود و كسيكه مشاهدة مقدور كند خود را بياختيار داند.
به عبارتي هيچ راهي جز تسليم و رضا در برابر آنچه كه
خداوند حكم نموده وجود ندارد.
صداي
گانگ ـ نور پردة سبز فيد ميشود.
ابن
ملجم
امّا
من با اين تقدير بي رحم زبان نفهم مبارزه كرده و اجازه
نميدهم
تا از سوي من چشم زخمي به مولا و آقاي خود عارض آيد.
راوي
(به
تماشاگر)
اين قضا و حكم
خداي تعالي دربارة مخلوق است و
هيچ راه گريزي از آن نيست.
ابن
ملجم در حاليكه هر دو دستش را دراز نموده سينه خيز به طرف
پرده سبز كه اكنون جايش خالي است ميرود. شمشير را از غلاف
بيرون كشيده و روي زمين ميگذارد.
ابن
ملجم
رويم سياه آقا اگر تقدير چنين حكم نموده پس هم اكنون اين
دو دست من و اين شمشير تا مباد كه چنين روزي بخود بينم.
نفرين ملائك بر من اگر قصدي ناپسند داشته باشم چه رسد كه
دشمن گردم. اين دو دست را قطع كنيد تا رگ حيات معصومترين
خلق عالم را قطع نگرداند.
قنبـر
هنوز
كه اتفاقي نيافتاده تو كه كاري نكردي. قصاص قبل از جنايت
آنهم در آئيني كه
محمد
(ص)
پيام آور اوست. معاذا...
قنبر
خارج ميشود.
يــكنفـر
اگر
آنچه كه حضرت ميفرمايند چنين باشد پس هيچ راهي جز تسليم و
رضا
در برابر آنچه كه خداوند حكم نموده نيست.
ابن
ملجم
حال كه
من بيآزارترين مرد عرب قرار است كه شقيترين مرد
تاريخ شوم پس اي تقدير چنان باش كه من با نبوغ و تدبيرم
به جنگ
تو آمده و بر عليه تمامي مقدّرات خواهم شوريد.
آكت
خاموش
ر
ا و ي
اگر تيغ
عالم به جنبد زجاي نبرد رگي تا نخواهد خداي آري ديد
امام درست و بجا بود زيرا امام از پيش ميدانست كه روح پليد
ابن ملجم غالب بر روح لطيفش خواهد شد. اي كاش بريده بود
آن دو دست كه فرق دو عالم را نميشكافت.اي كاش آن دو دست
آفريده نميشد و اين چنين خلق را سوگوار نميكرد و عرش را
نميلرزاند.
صداي
شيون وصل به صحنه 1
صحنة 1 - زندان
پنجرهاي
با كورسوي نوري كه صحنه را روشن كرده به ديوار كاهگلي
كثيف و تيره در عقب صحنه در قسمت وسط تعبيه شده قرار دارد.
چند كنده جهت نشستن در گوشه و كنار و كندهاي بزرگ در وسط.
شمشيري پهن و برّاق بطور افقي از سقف درست روي كندة وسط
صحنه آويزان است. نيم تنة درختي با لكههاي خون همراه با
زنجير و دست بند و پابند كه از آن آويزان است نزديك به
ديوار سمت راست قرار دارد. در زندان با ميلههاي چوبي و با
زنجيري كه به آن بسته شده در قسمت چپ صحنه كار گذاشته
شده است. كف زمين انباشته از علف خشكيده و كاه. صداي
ضجّه و شيون همراه با گفتگوهايي كه در هم ادغام شده شنيده
ميشود.
صــداها
اي
روسياه... اي جهنّمي... او را قطعه قطعه كنيد... هم اكنون
قصاص شود...
ما خواهان مرگش هستيم... نفرين بر تو كه تخم مرگ را بر اين
سرزمين پاشيدي.
ابن
ملجم هراسان به در زندان نزديك ميشود. به جهت آمده نگاه
ميكند، پيداست بيرون را نگاه ميكند. لحظهاي بعد زندانبان
نزديك ميشود در حال باز كردن قفل و زنجير است.
زندانبان
حق
داري هراسان باشي در هيچ كجاي شهر كوفه جاي امني بهتر از
اينجا
براي تو وجود ندارد.
ميلهها
را به كناري زده و ابن ملجم داخل ميشود.
افسوس
كه آقام اباالحسن امانت دادند وگر نه چنان از صفحة گيتي
محوت ميكردم كه گويي از ازل چنين مخلوقي نبوده. چطور دلت
آمد؟ چگونه بخود اجازه دادي كه در كمال قساوت و ناجوانمردي
دست به چنين كاري بزني و خود را ملعون تاريخ كني؟ اين بود
پاداش آن همه خدماتي كه به تو نمود. تو همراه او بودي با
او بيعت كردي. هم پيمان بودي. مولا راست ميگفت: اگر ضربه
ميخورم از دوست است، از هم پيمان و همراه است. چگونه دلت
راضي شد؟ تمام عمر با اعمالتان خون بدلش كرديد و از پشت خنجر
زديد و آخر الامر از روبرو فرق مباركش را شكافتيد .
ابن
ملجم جوابي نميدهد. زندانبان در زندان را زنجير و سپس قفل
كرده و ميرود. اكنون در فكر، همهمهها كم كم فروكش كرده و
سكوت حكمفرما ميشود. ابن ملجم مقابل در زندان آمده و از
پشت ميلهها بيرون را نگاه ميكند. لحظهاي مكث كرده و سپس
نفس راحتي كشيده و خود را پس ميكشد. حالا تقريباً با خيالي
راحتتر داخل زندان را از نظر ميگذراند. نور از پشت قويتر
تابيده و صحنه روشنتر ميشود. ابن ملجم روي يكي از كندهها
مينشيند. زانوهاي خود را آرام جمع كرده و بغل ميگيرد و به
خود فشار ميدهد. پيداست ميلرزد. به سختي فكر ميكند، معلوم
است كه به عاقبت كار خود ميانديشد. بلند شده دست بر زمين و
تيمّم ميكند سپس با خلوص تمام به نماز ميايستد، ركوع سپس
به سجود ميرود
در سجود سر كه بلند ميكند چيزي نظر او را جلب ميكند با نگاه
او را دنبال كرده تا به انتهاي صحنه. ما چيزي نميبينيم.
نماز خود را ميشكند و بلند شده به انتهاي صحنه ميرود، كنجكاو
سرتاسر ديوار با پنجرهاش كه حال نورش شديدتر شده و صحنه را
كاملاً روشن كرده ميبيند امّا چيزي را مشاهده نميكند.
دوباره به همان شيوة اول به زانو مينشيند و راز و نياز
ميكند.
ابن
ملجم
الهي،
گاه ميگويي كه فرود آي، و گاه ميگويي كه بگريز، گاه
ميفرمايي كه بيا، و گاه گويي كه بپرهيز! خدايا! نشان قريب
است اين، يا محضِ رستاخيز؟ هرگز بشارت نديدم تهديدآميز.
صداهاي
مختلف.
صــــدا
خائن
بر
ميگيردد چيزي نميبيند.
صــــدا
ظالم
به
اطراف نگاه ميكند.
صــــدا
سنگدل
هراسان
شده به خود ميلرزد.
صــــدا
ميترسي؟
به دور خود
ميچرخد.
ابن
ملجم
تو كه
هستي؟
صــــدا
باتأكيد
ميترسي!
ابن
ملجم
نه، ميلرزم.
صــــدا
لرز تو
ناشي از ترس تو است
سر
به زير افكنده و فكر ميكند.
صــــدا
چرا به
خود نمينگري و سر به زير افكندي؟ از خود شرم داري؟ درسته؟
ابن
ملجم از
چه چيزي شرم كنم. ما سه تن بوديم صاحب عقل و رأي.
بغض
ميكند .
صــــدا
ميخواهي گريه كني؟
ابن
ملجم در
اين موارد من با گريه بيگانهام.
صــــدا
صدايت
ميلرزد، تو وحشت كردي، اشك ميريزي؟
ابن
ملجم
ترس من به چه كارت ميآيد؟ و اشك من براي تو چه معنا
ميتواند داشته
باشد؟
قاضي
از لاي جرز ديوار انتهاي صحنه شبح گونه بيرون آمده و تا
پشت سر ملجم حركت كرده و ميايستد.
قاضــي
چه
دليلي براي اينكار داشتي؟
ابن
ملجم
خدا،
قرآن و رسول، سه قانون، سه دليل، ما سه تن بوديم.من و
برك
كه مأمور كشتن معاويه و دادويه مأمور قتل عمر و عاص كه اصل
فساد و ريشه فتنه از اوست بر ذِمّة خود نهاديم. چرا سراغ
آندو نميرويد؟ چرا فقط من؟
قاضــي
آن دو
موفق نشدند.
ابن
ملجم
ممكن
نيست.
قاضي
از او عبور كرده و به طرف يكي از كندهها ميرود. ابن ملجم
تازه متوجه حضور او ميشود. وحشت كرده خود را پس ميكشد.
قاضي روي يكي از كندهها مينشيند.
قاضــي
موفق
نشدند.
ابن
ملجم
دروغ
ميگويي.
قاضــي
از تو
ميترسم؟ آنهم از يك زنداني دَمِ مرگ؟!
ابن
ملجم
آخر
چگونه؟
قاضــي
عمروعاص
خود را به مريضي زد و گفت قولنج دارم و قاضي خود
خارجة ابن ابي حنيفه را ميفرستد و او كشته ميشود. معاويه
هم هنگام اداي نماز صبح بخت با او يار بوده و ضربه به
رانش ميخورد و تو كاري كردي كه نه تنها بار گناهانت به
اندازه نصف گناهان تمام مردم عالم نيست كه علي اليقين
بيشتر است.
ابن
ملجم
ما درست
فكر كرديم و هيچ راه خطائي نرفتيم.
قاضــي
اشاره به
بيرون
حكم را بخوانيد.
ر
ا و ي
از پشت
ميلههاي زندان
عبدالرحمن ابن
ملجم مرادي حِميَري از خوارج در طريقة خود متعصّب او و حجاج
بن عبدالله تميمي معروف به برك به همراه عمربن بكر سُعدي
معروف به دادويه در خانة كعبه سوگند ياد كردند كه در روزي
معين، سحرگاه نوزدهمين روز ماه رمضان
، امير
مؤمنان، معاويه و عمروعاص را به قتل رسانند و چنين
ميپنداشتند كه بدين وسيله
رفع اختلافات مسلمانان خواهد شد.
خارج
ميشود.
قاضــي
تو
هنگام نماز صبح به مقصود شنيع خود نايل شدي و آندو هرگز.
حال بازگو، قبول داري كه تو و قوم و قبيله و جمعيّتت منحرف
شديد؟
ابن
ملجم
ما آب
ميخورديم با قرآن، حرف ميزديم با قرآن، ميخوابيديم بلند
ميشديم با قرآن همه اعضاي وجودمان با قرآن در آميخته بود.
يك چنين جمعيّتي يك چنين قوم و قبيلهاي نميتوانند منحرف
باشند. راه و روش ما از علي جدا بود.
قاضــي
چه
چيزي باعث شد كه راه و روشتان از امام جدا شود؟
ابن
ملجم
جنگ.
قاضــي
كدام
جنگ ؟
ابن
ملجم
صَفّين
.
خونهائيكه در صَفّين ريخته شد به گردن كيست؟ جز علي؟
قاضــي
بازگو تا
لااقل حقيقت بر تو آشكار شود.
صحنة 2 - داخل چادر فرماندهي
صداي
طبلها و شيپورها غوغايي بپا كرده است. صداي چكاچك شمشيرها و
هياهوي سربازان. معاويه سرگردان قدم ميزند. عمروعاص نشسته
و در حال تفكر
معـاويه
نشستي و
مات مينگري. نائره جنگ از هر سو زبانه كشيده
لبة چادر را
كنار
ميزند
نگاه كن
گرد و
غبار به داخل ميزند.
مالك اشتر نخعي تا
لحظة ديگر خرگاه چادر مرا پشت و رو كرده و عَنقريب است كه
طومار. من و ابوسفيان و بني اميه را در هم پيچيد. چرا ساكتي،
فكري، طرحي، نقشهاي؟ پس چه شد آن پسر نابغه و آن
حيلههاي شيطاني فريبندهاش. در حاليكه ترسي ناشي از جنگ
ترا بيك آدم بيبو و بي خاصيت بدل كرده.
عمروعاص
من
بيبو و خاصيتم. يا تو كه از گيجي و سرگرداني و هراس و وحشت
نزديك است قبض روح شوي؟
معـاويه
درست
دقت كن ببين چه ميگويم اگر مرا از اين جنگ بنيان كن كه
ما را در
برگرفته خلاص كردي كه هيچ و گر نه كاري خواهم كرد كه ترا
در همين بيابان صَفّين زنده در خاك كرده تا خوراك كركسها و
لاشخورها گردي و جسدت را هيزم آتش جنگ ميكنم تا تو هم
بينصيب نماني. و ميداني حرفي كه ميزنم انجام خواهم داد.
عمروعاص
من اين
غائله را از سرت بر طرف خواهم كرد امّا شرطي دارم.
معـاويه
زود بگو
تا كار از كار نگذشته.
عمروعاص
حكومت
مصر باضافة تمام خراج سالانه بدون آنكه درهمي از من
بگيري.
معـاويه
با اين وضع خطير حالا چه وقت اين حرفهاست؟
عمروعاص
معامله
است! اگر حاضري كه من نقشهام را عملي كنم.
معـاويه
خيلي
بي انصافي است. حكومت مصر را ميپذيرم امّا بدون خراج.
عمروعاص
چانه
ميزني ابا طمّاع! هيچ ميفهمي چه ميگوئي؟ من تمام ايمانم
را ميدهم
آنگاه تو حاضر نيستي ذرّهاي از دنيا را به من بدهي؟ بدان
تا حكومت مصر را
به من وعده ندهي با تو بيعت نخواهم كرد.
معـاويه
دست در دست
او ميگذارد.
قبول. حال
ميخواهي چه كني؟
عمروعاص
عالمي
را ميخواهم به آتش كشم، آنچه تير در تركش داشتم انداختم
امّا اين بار محشري ميخواهم به پا كنم تا همه بدانند و
عبرت بگيرند با پسر ابوسفيان بودن عاقبتش ديوانگي است.
صحنة 3 - جنگ صَفّين -
فلاش بك
دود
بر صحنه حاكم گشته. نائره جنگ از هر سو زبانه ميكشد هياهو و
فريادهاي جماعت سربازان. آيات قرآن به پوست نوشته شده بر
سرنيزهها، پيشاپيش سربازان ابليس كه در لباس يكي از
سربازان است و ابن ملجم و اشعث. مالك اشتر در كنار پردة سبز
كه نور از آن ميتابد بر بلندائي ايستاده و پُرجذبه سخن
ميگويد.
مالكاشتر
امام
ميفرمايند: اهل شام از روي حيله و مكر و فريب قرآنها بر
سرنيزه زدهاند. آنها پيمان شكستند، نكث كردند، خيانت ورزيدند
و گمراه شدند. مراقب باشيد كه پيمان شكنان از خودي هستند نه
بيگانه و اينان با نقاب نفاق جلو آمده و دين فروشي، علم
فروشي، عقيده فروشي ميكنند و خود را محّق جلوه ميدهند.
ابليس
آنان
برادران ما هستند مانند ما مسلمانند. بر حق اند. نا حق شما
هستيد كه شمشير بر روي قرآني كه از سر تسليم و رضا بر نيزهها
رفته كشيده و محاربه ميكنيد.
مالكاشتر
آيا
همين شما نبوديد كه در بدر، احد و خندق شمشير كشيديد و
شانه به شانة پيغمبر از حق سخن گفتيد حال چگونه شد كه
ناگهان با مكر پسر نابغه همين قوم را كه خود از آن بر
خواستيد ناحق معرفي كرده و آنانرا حق معرفي ميكنيد؟ و با
همان بازويي كه درخت اسلام را آبياري كرديد ميخواهيد ريشه
همان درخت را كه تازه رشد يافته بخشكانيد.
ابن
ملجم
راه
علاج چيست؟
مالكاشتر
بر امام
نشوريد. از او جدا نشويد. بر او خروج نكنيد. بيعت را
نشكنيد.
سـربـاز
راه
سادهتري هم هست.
ابن
ملجم
چيست؟
سـربـاز
گرسنگان
و برهنگان را سير كنند و بپوشانند. خواهيد ديد كه رام و
اسير شمايند.
اشعث
ما به
فقر و گرسنگي خود افتخار ميكنيم و با زهد و تقوا اجازه
نميدهيم كه خون برادران مسلمانمان را بريزند.
مالكاشتر
اي كور
باطن تو از اسلام چه ميداني جز عَمر و زيدش را حفظي و
قلقلش را تكرار ميكني و قيل و قالش را لقلقة زبان داري. تو
اشعث به فقر و برهنگي خود فخر ميفروشي و از زهد دروغين خود
بيش از حد بفساد كشيده شدهاي آنوقت مدعي هستي كه از امام
خود بهتر ميداني و اينگونه سر به طغيان گذاردهاي. شما در
جمل موش در سوراخ بوديد اكنون در صَفّين سگ هار شديد. اي
جماعت هوشيار باشيد كه جرم جهالت كمتر از خيانت نيست، آگاه
باشيد. مرداني كه دستانشان قبل از آنكه آغشته به خون
ديگران باشند غرق در خون خويشند آنان كلام امام بر زبان
ميرانند و نيّت شيطان در دل.
ابليس
مگر غير
از اين است كه در ركاب علي با معاويه ميجنگيم امّا
معاويه قرآن را ملاك قرار داده، حكم خدا را بما نشان ميدهد
ما چگونه ميتوانيم خود را فريب داده و چشم بپوشانيم.
مالكاشتر
زبير و
طلحه با پنهانكاريهايشان در درون ناخود آگاه تودة مردم در
جمل وسوسه ميافكندند و عقل خود آگاهي مردم را چون موريانه
ميخوردند. علي فرياد ميكشد: من اين قرآن را آموختهام.
قرآن ناطق زنده منم. قرآن همين است كه ميگويم.
صــــدا
از پشت
پردة سبز
قرآن يعني نفي
ظلم و فريب و عصبيت و زرپرستي، قرآن
نفي معاويه.
كُلُّكُمْ راعْ و كُلُّكُمْ مَسئول عَن رَعيَّتَه
همه در
برابر خود، خانواده و قبيله و پيروان خود مسئوليد. اينها كه
كتاب خدا را شكل و شئي ميدانند چه ميفهمند. اينها بيگانهتر
از آنند كه راه و جهت و بينش و روح قرآن را بشناسند. قرآن
جلد و كاغد و مركب و اسم نيست. قرآن روح و حقيقت و فكر و
عمل و مسئوليّت و جهاد است. بزنيد، شمشيرها را فرود آريد. اين
پرچمهاي ضلالتي را كه براي فريب خلق، زور را جامة دين
پوشاندهاند و چه شعار مقدس فريبندهاي. به كتاب خدا برگرديم
و حكم خدا را گردن نهيم و اختلافها را حل كنيم و حكَميّت را
بر ما تحميل نكنيد.
ابليس در گوش ابن
ملجم نجوا ميكند.
ابن
ملجم
فسخ
محاربه و خاتمه جنگ از ما ميطلبند و رو به قرآن آورده
راحتي و آسايش درخواست ميكنند. پس مصلحت آنستكه درخواستشان
را پذيرفته و اندوهشان برطرف نمائيم و با آنان همداستان و
متّحد شويم.
مالكاشتر
امام
ميفرمايند.
صــــدا
از پشت
پردة سبز
ظاهرش ايمان و
خداپرستي و باطنش ظلم و ستم. اولش
مهرباني و آخرش پشيماني است بسوي معاويه و عمر و عاص كه
شما را به قرآن گول ميزنند متوجه نشويد هركه دل از زنگار
جهل پاك كند و در پناه پرچم اسلام درآيد جزو لشكريان خداست.
و اگر ميخواهيد فريب نخوريد ابليس را از خود دور كنيد.
همه
به اطراف مينگرند. ابليس در ميان جمع ناپديد ميشود.
اشعث
پس از
صد و ده روز و نود بار جنگيدن و چهل و پنجهزار كشته از
آنان و بيست و پنجهزار كشته از ما، روانباشد كه پاسخشان را با
يك جنگ بيهودة ديگري بدهيم. آنان از در صلح و آشتي و
برادري و برابري درآمدند.
مالكاشتر
آنان
بدعت قرار دادند. امام ميفرمايند: هر كس بدعتي در دين قرار
دهد او را بكشيد اگر چه در زير عمّامه من باشد.
اشعث
هرگز
مابروي برادراني كه قرآن را حَكَم قرار دادند شمشير
نميكشيم. ما پيرو
قرآنيم
فرياد ميكشد
اَلحُكم
لِلّه...
جماعت
با غوغا و هياهو جملة طلحه را تكرار كرده و خارج ميشوند.
صحنة 4 - زندان - زمان حال
ابن
ملجم بر روي كندة وسط صحنه نشسته و همچون محكومي از خود
دفاع ميكند.
ابن
ملجم
ما رفته
بوديم كه در ركاب علي با معاويه بجنگيم، امّا ديديم طرف ما
اهل
قرآنه. ما به كي داشتيم شمشير ميزديم!؟ بروي مقدسات خود
شمشير كشيدن در حكم نفي خالق خود شدنست و اين از ما
برنميآيد.
شمشير
بالاي سر به حركت ميافتد.
قاضــي
رسم
زمانه بر اين است كه تاريخ با همة اوج و افتش خود را به
آدمي تحميل
كند و ميكند و تو از آن دست آدمياني كه خودت را به تاريخ
تحميل كردي و تأثيري ناپسند بر قبيلهات و نسل آيندة آنان
گذاشتي. نگاه كن شمشير تكان خورد پيداست دروغ ميگوئي.
اينجا جاي دروغ نيست ما از ضمير و قلبت با خبريم.
ابن
ملجم
ما بر
آن عقيده بوديم كه زندگي در مردگي است و مراد همه در
بيمرادي
است.
قاضــي
اي
غافل زندگي زندگيِ دل است و مردگي مردگيِ نفس تا در خود
نميري
به حق زنده
نگردي.
و يك
روز علي فرياد كشيد هر كس براي تفرقه به گروه خوارج پيوست
او را بكشيد، اگر چه زير عمامة من باشد همين جمله را در
جنگ صَفّين گفته بود.
ابنملجم
ما از
كثرت عبادت كعبه را خانة خود قرار داده بوديم.
قاضــي
تو كعبة
ظاهر را چسبيدي و از كعبة باطن دور بودي. تو به طواف سنگ
مشغول شدي و از طواف دل غافل براي همين تصميم به قتل
امامت گرفتي. چرا براي كشتن امام پيشقدم شدي؟
ابن ملجم
من، بايد، علي را
ميكشتم، چرا؟ براي اينكه رسوائي ما آبروي علي ميشد و
خواري ما آقائي علي ميگشت. نميدانيد كشتن يك مرد بزرگ چه
رعشهاي بر تن تاريخ مياندازد.
ميايستد
شمشير خيالي را كشيده بالا ميبرد.
شمشيرم
را كه بالا بردم، ديدم نسل به نسل برام هورا ميكشند.
معاويه برام هورا ميكشيد. عمر و عاص، اشعث، قابيل
، نمرود
، فرعون
، ابوسفيان
، بزرگان
همة قبايل برايم كف ميزنند و هورا ميكشند.
صداي
هورا و كف زدنها
در سجده بود.
شمشيرم را كه فرود آوردم، ديدم دنيا لرزيد
غرش زلزله
امّا
من گوشم به هوراي تاريخ بود. فرقش كه شكافت
صداي رعد و برق
خونش
بيرون پاشيد.
نور
قرمز صحنه را فرا ميگيرد.
ديدم
همة آنهايي كه اسم بردم برام كف زدند و هورا كشيدند
فرياد
هلهله
آنوقت ميگوئيد ما منحرفيم، محكوميم؟
قاضــي
خواهي
ديد
به بيرون
بياوريدش.
از
راهي كه معلوم نيست كجاست ابوموسي اشعري 60 ساله با دستان
بسته در حاليكه تمام بدن باضافة دست و پايش باندپيچي
سرتاسر گشته و سر بريده خود را زير بغل دارد. وارد ميشود.
قاضي اشاره ميكند.اشعـــري بروي يكي از كندهها مينشيند.
قاضــي
خودترا
معرفي كن.
سر
خود را بگردنش نصب ميكند.
اشعـــري
عبدالله
بن قيس معروف به ابوموسياشعـــري 60 ساله.
قاضــي
تو احضار
شدي كه به اين منافق، گردنكش، فتنه گر، ثابت كني كه
فريب خورده و چون از قماش تو است خواهد پذيرفت. حال از
اوضاع پيش آمدة گذشته كه نهايتاً به اين فجيعترين اتفاق
تاريخ گشت توضيح داده و پردهاي از پردههاي مكر و فريب را
بكناري بزني.
اشعـــري
من قوة
تشخيص و عقل دارم، عقل بمن گفت كه به نامة علي كه در
آن موقع فرماندار انتصابي او در كوفه بودم عمل نكنم. آخر
به من چه كه طلحه و زبير خروج كرده و بصره را متصرّف شده
بودند. آيا اين صحيح است كه در نامه بنويسي كه مردم را
بسيج دهم و به طرف سپاهت حركت بدهم؟
قاضــي
و تو
عمل نكردي؟
اشعـــري
و اين
سرپيچي نيست.
قاضــي
چرا؟
اشعـــري
چون
جنگيدن همراه علي با اهل قبله صحيح نبود، من در مقابل يك
مجتهد، فتواي
نجنگيدن با اهل قبله را دادم
فرياد ميزند.
نه...
نه... چرا با فتواي جنگ گناه اين جماعت را به گردن بگيرم؟
سر
لحظهاي لق ميخورد.
البته تشخيص حق و
باطل سخته من در صفين بين علي و معاويه سرگردان بودم
بخاطر اين بود كه من و عمروعاص تصميم گرفتيم هر دوشانرا بر
كنار كنيم.
قاضــي
تو چطور
حق امام را تشخيص ندادي و باطل معاويه را متوجه نشدي و هر
دو را به يك چشم ديدي؟
اشعـــري
وقتي
جماعتي كلام خدا را بالا ميگيرند يعني حجّت تمام. حرام است
با آنها
مقاتله كردن. صلح خوبه يا برادر كشي. ما بيعت كرديم ابن
ملجم هم بود مگر
نه؟ حضور اين زاهد جنگجو كه اتّفاقاً از سپاهيان علي هم بود
بهترين مدرك است. بگو كه بيعت كردي.
سرخود
را از گردن بر ميدارد
ابن
ملجم
ما همه
بيعت كرديم.
قاضــي
شما با
كف دستتون بيعت كرديد. اگر با دلهايتان بيعت كرده بوديد هرگز
براه
خطا نميرفتيد.
ابن
ملجم
قبول ما نفهميديم او چرا به حرف ما گوش كرد؟ مگر علي از طرف
خدا
نبود؟ مگر حكومت او حكومت خدا نبود؟ پس چرا حكومت خود را با
بني
اميه به حكَميّت گذاشت؟ پس او هم مانند ما مرتكب گناه
كبيره شده بايد توبه ميكرد.
قاضــي
شماها
امام را در فشار گذاشتيد تا قبول حكَميّت كند حالا امام توبه
كند؟
تازه امام گفت: حكَميّت بطور كلي گناه نيست. درست كه اين
حكَميّت تحميلي بود، خيانت و خطا بود. امّا نفس حكَميّت از
لحاظ شرعي عملي ضد ديني نبود ولي شماها بامام گفتيد خير،
اول بايد اقرار به كفر كني بعد هم رسماً توبه كني و مسلم
است كه امام به چنين گناه ناكردهاي حاضر نميشود امّا
شماها فشار را زياد كرديد و تهمت را شروع نموديد. متلك گفتيد.
حزب و تشكيلات درست كرديد. فحش داديد. منبرش را بر هم
زديد. نماز جماعت را بهم ريختيد. آشوب كرديد. براي نفي يك
حقيقت، حقيقت ديگري را طرح كرديد.
اشعري
سرخود را به گردن ميگذارد
اشعـــري
ما مؤمن
به عملمان بوديم. مؤمن به اعتقاداتمان بوديم.
قاضــي
شماها
مؤمن بي شعور بوديد. آيا همه چيز را علي به شما نگفت. آيا
نگفت بپرسيد قبل از آنكه از ميان شما بروم. آيا همه چيز را
براي شما روشن نكرد. امّا يه آدم موذي امثال شما دست ميبرد
به ريشش و ميگفت بگو ببينم تعداد ريش من چندتاست. اُف بر
شماكاري كرديدكه علي بر منبر مسجد كوفه به صورت خود سيلي
زد. بيرون كه ديگر تحمّل ديدنت را ندارم.
اشعـــري
حالا بيا
خوبي كن و صلح طلب باش و مدارا را پيشه كن اينم مزدمان.
قاضــي
تو باين
خوبي پس از چه جهت است كه دستانت را بستهاند؟
اشعـــري
اي...
چه به تو بگويم، اين اعمال من است كه سر بر گردن بيقرار
و دستاني كه تا صبح قيامت بسته و مرا از انجام هر كاري باز
خواهند داشت. اي افسوسكههر چي ميكشم از دست اين عمروعاص،
اين روباه مكاره است.
قاضــي
بسا شور
بخت آدمياني كه مثل تو يا رَبّ يا رَبّ ميكنند و عاقبت به
ابليس ميرسند. ديگر كافيست، برو به جايگاه خودت.
اشعري
سرخود را دوباره برداشته و خارج ميشود.
ابن
ملجم
با تأني
عمروعاص...
قاضــي
تو هم
فريب سياست او را خوردي، بازيچه و ملعبة دستش گشتي؟
ملجم
ساكت است
اگر
چيزي هست برگو كه هيچ چيز از ما پنهان نميماند.
ابن
ملجم
ما در
مكّه بوديم. من دادويه و برك داشتيم بر نقشهاي كه
عمروعاص كشيده بود پيمان خود را مستحكم ميكرديم.
صحنة 5 - مكّه - محل توطئه - زمان گذشته
مجلس
متشكل از سه نفر، پيه سوزي روشنائي مجلس را تأمين ميكند.
آنان آهسته و با احتياط سخن ميگويند. افراد مجلس شامل ابن
ملجم، برك، دادويه.
دادويـه
چرا
آدمهايي مثل ما از اين جهان لايتناهي به يك گوشة محقّر،
چند تكه
پوريا و شكمي كه هرگز سير نخورده و چند دهان كوچك و بزرگ كه
منتظر روزيند نصيب ما بشود در حاليكه بيت المال در اختيار علي
است و حتي دِرهمي از آنرا حاضر نيست بما ببخشايد.
بــرك
هميشه
از سوي آدمهايي مثل معاويه و عمروعاص مورد تحقير بودم. ما
به
جرم اينكه عوام هستيم، آدم نيستيم. آنها طبيعت و سرشت ماها
را انساني نميدانند. به من هميشه به چشم يك وحشي باديه
نشين نگاه ميكنند و اگر گاهي مورد مرحمت جناب عمروعاص و
عنايت معاويه قرار گرفتم فقط به اين دليل بوده كه يك
آدم زجركش مفلوكم.
دادويـه
باز تو
در برابر من خوبي. هرگز فراموش نميكنم كه عمرو عاص روزي
به
من گفت بدبختيم چنانست كه حاضر نيست حتي تفي بصورتم
بياندازد چه رسد كه كمكم كند فكر ميكرد نحسي من دامنگيرش
ميشود. بالاخره روزي سزاي اين بي حرمتيش را خواهم داد.
ابن
ملجم
آيا هر دوي شما مصمّم هستيد كه بميريد و در راه اسلام جان
فدا كنيد؟
هــر
دو
چنين خواهد بود.
ابن
ملجم
قبل از
هر چيز قبول داريد كه علي، معاويه و عمروعاص به خاطر خلافت
و حكومت و قدرت، دشمن اصلي مردم هستند؟
هــر
دو
بي كم
و كاست چنين است.
ابن
ملجم
حال كه
به اين حقيقت رسيديم پس چرا حسرت به دل بمانيم و
مثل شتر تشنه كف به لب چشم بسراب بيابان داشته باشيم.
لذا حكم به كشتن آنها خواهيم داد تا مردم بتوانند خوابي
آرام داشته باشند اگر خلاف است برگوئيد؟
دادويـه
رأي تو
بر ما صادق و صائب است.
ابن
ملجم
بايد
پذيرفت كه امثال اين سه تن فراوانند و بيش از آنكه تشنه
انتقام
باشيم يا براي نان و لباس بجنگيم بنام خدا، قرآن و رسولش
اين سه كس را كه اصل فتنهاند ميكشيم.
بــرك
دين به
ما آموخته نه غيبت كنيم و نه اتهامي به كسي بزنيم. بي
شك
هيچكس بي عيب نيست.
دادويـه
خاموش،
گويا كسي بدينجا ميآيد.
ميخواهد
پيه سوز را خاموش كند. ابن ملجم مانع ميشود.
ابن
ملجم
فرستادة
مخصوص عمروعاص است.
بـــرك
فرستادة
عمروعاص؟!
ابن
ملجم
من در
جريان آمدنش بودم.
بــرك
فرستادة
عمروعاص مخفيانه از مصر به كعبه آمده؟
دادويـه
پس
نقشهاي در كار بوده كه هر سه ما را در كعبه احضار نمودهاند.
چگونه
است كه عمروعاص از نقشة ما مطلع شده؟
ابن
ملجم
اين ديگر از اسرار است چون هم او ما را دعوت به چنين نشستي
كرده.
فرستادة
عمروعاص 47 ساله وارد ميشود.
فرستاده
در نبود
مولايم عمروعاص تخم توطئهاي در حال كشت است؟
ابن
ملجم
بطعنه
مولايت
سلطان خدعه و نيرنگ است ديگر نيازي به توطئه
نيست.
فرستاده
تو آنها
را از نقشه باخبر ساختي؟
ابن
ملجم
اندكي،
نه همه را.
دادويه
و برك متحير به يكديگر نگاه ميكنند.
فرستاده
متعجب
نشويد اين قضيه بين خودماست و كس را بدان آگاهي نيست. شما
سه تن، آن سه تن، عمروعاص، علي و معاويه را خواهيد كشت
امّا واي بدان روزي كه كسي خبردار شود. جاسوسهاي ما كه در
همه جا پخش هستند گردن هر سه شما را خواهند زد. شما اين خطر
را براي بقاي اسلام و پايداري از آن انجام ميدهيد. مرگ
مولايم عمروعاص براي اسلام هيچ مهم نيست به شرط آنكه
آندو نيز كشته شوند تا آتش اين فتنهاي كه بجان مسلمين
افتاده است خاموش شود. هزينة آنهم هر مقدار كه باشد آقايم
خواهد پرداخت. كيسههاي اشرفي بعد از مرگش كه به تعداد ده
صندوق ميباشند به چه كارش خواهد آمد. خدا گواه است كه
نيّت و قدمش خير است و من فرستادة مخصوصش.
دستش
را روي شانه ابن ملجم ميگذارد.
چه
قبل از مرگش و چه بعد از آن كمر به خدمت مولايم خواهم
بست. حال كداميك براي كشتن آقايم پيشقدم ميشويد زيرا
ميخواهم مولايم بدون درد و رنج كشته شود.
بــرك
چون
اربابت بر گردن من حق دارد از رويش شرم دارم امّا كشتن
معاويه بر ذِمّة من خواهد بود.
فرستاده
بسيار
خوب پس با يك ضربت كار را تمام ميكني. شما دو نفر چي؟
دادويـه
چون با
طيب خاطر اربابت مرگ را بر خود روا نمود ميخواهم حقيقتي را
فاش سازم.
فرستاده
گوشم با
تو است.
دادويـه
هميشه
نسبت به او كينه و حسادتي عجيب داشتم كه با آن قد و قوارة
كوچك و چهرهاي خبيث چرا داراي چنين ثروتي و مقامي باشد در
حاليكه ديگران بيش از اربابت استحقاق آنرا دارند؟ چرا بايد
اينقدر مورد محبت معاويه قرارگيرد؟ چرا همه از او بترسند در
صورتيكه او از همه ترسوتر و
جبونتر است. بايد يادت باشد! من همان هستم كه روزي
اربابت ميگفت ارزش تفي بصورت ندارم. اكنون ميخواهم
افتخار كشتنش نصيب من گردد تا نامم در تاريخ لااقل به
عنوان كَنندة ريشه غرور و فساد ثبت شود و ضمن خنك شدن دلم
موجب خالي شدن عقدههاي دل هزاران انساني گردم كه چه
اسير توطئة او در سياهچال و چه به ظلم او در فقر و عسرت و
چه به فريب او لا مذهب و بيدين گشتهاند تا ماية تسلي
دلشان شوم.
فرستاده
خدا را
شكر ميكنم كه مرا از نيّت خود آگاه ساختي و دشمن پنهان
مولايم
را باز شناختم. اكنون دعا ميكنم كه خداوند ترا در اين امر
مهم ياري كرده و خوشحال بگرداند. امّا دادويه يادت باشد كه
ضربه را چنان بر فرقش فرود آري كه دردي احساس نكند. مرگ
آني را تقاضامندم چه كه از بيماري و بستري شدن اربابم
بيزارم.
دادويـه
نگران
مباش. تمرين كرده هستم، كاري ميكنم بعد از مرگش دعاي
خير در حقم كني.
فرستادة
عمروعاص در فكر
دلگير شدي؟
فرستاده
در اين
فكرم كه اگر اتفاقي افتاد و ضربهها كاري نشد چه كنيم؟
ابن
ملجم
شمشيرها
را به زهر آخته ميكنيم.
دادويـه
پولمان
كجاست؟ هر قبضه شمشير هزار درهم خرج آخته شدن
زهرش ميشود.
فرستاده
مخارج
آن با من، شما كار خود كنيد. ميماند علي پسر ابي طالب.
ابن
ملجم
اون با
من، من از جنگ صَفّين از او روي برگرداندم چگونه ميشود
آيات قرآن كه بر پوست نوشته شده سر نيزه باشد آنگاه به
جنگ بپردازي هيچكس بر دين و بر خلافت چنين ناروا عمل نكرد
كه علي كرد. من دژخيم او خواهم بود. تا تمام دملهاي آلام و
مِحن چركين شدهام التيام يابند.
فرستاده
پس قرار
ما سحرگاه نوزدهم رمضان هنگامة نماز وقتي كه هر سه سر
بسجده
بردند. تو علي را در كوفه و تو معاويه را در شام و تو عمروعاص
را در مصر خواهيد كشت. تمام...
هر
ســه
تمام.
فرستاده
به هر كدام كيسهاي اشرفي ميدهد.
فرستاده
اين
هزينة آخته كردن شمشيرها به زهر كه هر كدام هزار درهم مي
شود
همراه با دستمزد
اوليه
دستش را دراز
ميكند
اكنون بيعت كرده تا پيوندمان مستحكمتر شده و بر سر عهد و
پيمان خود پايدار بمانيم.
هر
سه دست در دست فرستاده ميگذارند.
هر
ســه
بنام
خدا، قرآن و رسول.
فرستاده
خدا
بهمراهتان.
هر
سه خارج ميشوند. فرستاده يك دور صحنه ميچرخد و در نخجيرگاه
قرار ميگيرد.
صحنة 6 ـ نخجيرگاه ـ زمان گذشته
بزكوهي
بر روي اجاق صحرائي در حال پختن. فرشي و مخدعهاي و بساط
اطعمهواشربه گسترده و همه گونه تنقلات و ميوهجات .
عمرو عاص تير و كمانش را بررسي و گاهي نشانهگيري ميكند .
فرستاده
الله
اكبر از اين فداكاري. اين از هر جهاد اكبري عظيمتر است تو
بخاطر
اسلام و مسلمين دانسته سر ميدهي. مشاور معاويه بودن براي
تو كم است تو بايد اميرالمؤمنين خليفة مسلمين ميبودي.
عمروعاص
چينن
هم خواهد شد.
فرستاده
يا
مجنون شدهام يا مجنون مينمائي. به دستور خودت پول به
قاتلت دادم تا
سر بر شمشيرش نهي، آنگاه چگونه تواني كه خليفه شوي؟
عمروعاص
رازي را
بر تو فاش ميكنم كه فقط كافي است لب باز كني. ناگفته سر
خواهي داد.
فرستاده
من
صندوقچة اسرار توأم چگونه ميتوانم بي اجازة تو در اين
صندوقخانه را
بازگشايم. حال پرده را بالا بزن و مرا از اين نقشة عجيب با
خبر ساز كه عطش شنودش دارد مرا ميسوزاند.
عمروعاص
ملجم،
برك، دادويه و تو نيمي از نقشه را آگاه شديد امّا بقية
نقشه.
اگر من بمانند آندو و به ضرب شمشير دست پروردة خود دادويه
كشته شدم كه تمام اين بدگوييها و حرف و حديثها كه دربارة
من نقل مجالس است از بين رفته و در اذهان مردم پاك و مطهر
از دنيا ميروم، آن دنيا را هم كه كسي نديده امّا اگر كشته
نشدم كه نخواهم شد چون خود طراح اين نقشه ميباشم خود را
بدل درد و قولنجي سخت به مريضي زده و قاضي خود را در مصر
كه دل پُري هم از او دارم بجاي خود خواهم فرستاد.
فرستاده
خارجة
ابن ابي حنيفه.
عمروعاص باكمان
نشانهگيري ميكند.
عمروعاص
خودش
است عوض خود به نماز صبحگاهي فرستاده و كشته
خواهد شد و همانطور علي و معاويه در نتيجه مسلمين بعد از مرگ
آندو نميتوانند بدون خليفه باشند.
فرستاده
و چه
كسي با لياقتتر از تو كه شهباز خلافت برشانه ات بنشيند آه
كه تو كه
هستي و چه هستي!
عمروعاص
و آنگاه
تمام مخالفين خود را چه آشكار و چه پنهان از ميان بر خواهم
كَند.
فرستاده
جواب
خدا را چه خواهي داد؟
عمرو
عاص كمان را به گوشهاي ميانداز .
عمروعاص
خدا...
كدوم خدا؟ خدائي كه منتظره ببيند من چقدر عبادت كردم يا
تقواي ديگري چه اندازه است خدانيست. كاسبه.
فرستاده
من
نميدانستم تا اين حدّ بي ديني!
عمروعاص
احمق
نباش، شناخت واقعي خدا يعني اين.
فرستاده
اين
عين كفر است.
عمروعاص
اين
عين اعتقاد است!
فرستاده
تو به
كدوم خدا معتقدي؟
عمروعاص
من به
آن خدايي اعتقاد دارم كه منتظره ببينه چقدر از كافرها بدينش
گرويدن.
فرستاده
پس
تقرّب چي ميشه؟
عمروعاص
تقرّب
به درگاه او دعا كردن و توسّل و آمين گفتن نيست. بلكه
تقرّب از بين
بردن هر چه بيشتر از دشمنانش است و اين امر مهم از سوي او
به من واگذار شده. عليالخصوص دشمنان پنهان.
فرستاده
دشمنان
پنهان؟
عمروعاص
سخنان
دادويه را كه دربارة من گفت فراموش كردي؟ امثال او
فراوانند.
عجب... ما مار در آستين خود داشتيم و خبر نداشتيم.
قطعهاي
گوشت بريده و آن را به دندان ميكشد .
دست
پروردة ما رشك بر موقعيت و مقام ما ميبرد و هنوز آن كينة
تف نيانداخته را همچون شتري لجام گسيخته با خود حمل ميكند.
فرستاده
حال اگر
آنها بعد از انجام مأموريت آندو را كشته و بدانند تو زنده
ماندي از
ترس جانشان هم شده هر سه چون زنجيري متحد شده يا كارت را
يكسره ميكنند و يا رسواي خاص و عامت خواهند كرد.
عمروعاص
اين
درست كه انسانها همانند دانههاي زنجير بهم پيوستهاي هستند
اما به
نسيم خدعه و فريب از هم گسسته ميشوند.
فرستاده
برك را
زياد شناخت ندارم امّا ابن ملجم كه مريد و مخلص و مديون
علي
است او چرا حاضر به چنين كاري شد كه خيانت به ولينعمت خود
بكند؟
عمروعاص
امثال
ابن ملجم به گمانشان حقيقت را دريافتهاند. دوستدار علي كه
پشت به او كرده و رو به معاويه و عاقبت گمان برد كه از هر
دو فريب خورده و لذا تسليم نقشة من شد ابن ملجم از خوارجي
است سخت متعصب، خشن و مؤمن براهشان امّا عامي و جاهل اهل
تشخيص جبهة دوست و دشمن يا تميز حق و باطل نيست چون تحجُّر
تعصب كج انديشي و ناآگاهي حتي مانع از پذيرفتن راهي ميشود
كه راهبان نشان داده است داراي همة خصوصيات مثبت هستند
امّا بي شعورند و مادر كفر همين بي شعوري است. زيرا ابن
ملجمها زود فريب ميخورند، زود تحريك ميشوند شايعه را به
سرعت قبول ميكنند و چون باد بهر طرف ميگروند و بانخستين
شبههاي كه عارض ميشود شك در دلشان وارد ميگردند. علي از
دست اينها خون به دل شد چون همه چيز را وارونه جلوه
ميدهند. مثلاً به جاي خلافت تنها به خليفه يا بجاي امامت
تنها به امام تكيه ميكنند. از خصوصيات اين آدمها بجاي
پيروي از امام پرستشش ميكنند. آنان به جاي تفسير قرآن
تقديس قرآن و به جاي شناخت، عشق و به جاي معني، لفظ را
اهميت ميدهند و عوض محتوا به قالب قائلند و شعائر را بر
حقايق ترجيح ميدهند و به بندگي خود افتخار ميكنند تا به
تعقّل خويش و چون از تحقيق روي گردانند لذا تقليد پيشه
ميكنند و بر اين اساس است كه مصلحت را بر حقيقت ترجيح
ميدهند و بدان سبب است كه در واقعة صَفّين به جاي درك
قرآن، نوشته بر پوست آنرا ارج مينهند و چون اينها اعتقادات
من نيست لذا غصه ندارم تا وقتي اين آدمها هستند نقشه هايم
عملي خواهد شد و چون نيك بنگري هر جا ابنملجمي بيني،
عمروعاصي هم خواهي ديد.
فرستاده
در اين
بلوا و آشوب چه نصيب من خواهد شد؟
عمر
و عاص جرعهاي از تنگ شراب سر كشيده و بعد خيره باو نگاه
ميكند
عمروعاص
اگر
خليفه شدم كه ميشوم وزير من خواهي شد.
فرستاده
مطمئن
باشم؟
عمروعاص
تاكنون
كسي از من دروغي نشنيده مگر آنكه مصلحتي يا سياستي در بين
بوده باشد.
فرستاده
كه تا
كنون تمامّا زندگيت مصلحت يا سياست بوده اگر آنچه كه گفتي
شود تا آخر عمر منّت گذارت بوده و سربپايت خواهم داد.
عمروعاص
تو دل
به من بده سر پيشكشت.
فرستاده
منتظر
اوامرم.
عمروعاص
اكنون
دو را دور مراقب آن سه تن باش و هر آنچه خرج برداشت
مضايقه مكن عليالخصوص ابن ملجم كه بسيار خسيس و گداست.
فرستاده
بندة
درگاه اميرالمؤمنين خليفه مسلمين.
عمروعاص
برو و
راحت باش وزير بعد از اين.
فرستاده
تعظيم كرده و خارج ميشود.
عمروعاص
گاهي
اوقات لازم است كه آدمي بر عليه خود كودتا كند تا مارهاي
خفته در آستينش سربرون آورده و شناسائي شوند.
پس
از لمحهاي فكر خنجراش را از غلاف بيرون كشيده و لبخند زنان
ميبوسد.
خود
را تيز و برّان آماده كن كه پس از مأموريت آن سه تن
سرهاي بسياري خواهي بريد كه سرآغاز آنها فرستادة مخصوص ما
خواهد بود.
صحنة 7 - زندان - زمان حال
قاضـي
آيا
همين اندازه براي احقاق حق علي و راستگويي او كافي نيست؟
ابن
ملجم
گويي با خود
است
عجيب كه علي همه چيز را پيشاپيش ميدانست و عالم غيب چون
روز روشن در مقابلش عيان بود.
اندكي فكر ميكند.
اما
من توي همة جريانات نبودم.
قاضـي
پس
ميگويم كسي را بياورند كه بيش از تو آگاهي دارد
به بيرون
آن قفل
بدهان وارد شود.
اشعث
63 ساله و يك چشم با قفلي كه بر گوشة لبانش آويزان است
بوسيله دو مأمور برزخ وارد شده و با اشارة قاضي روي همان
كنده محاكمه سروته قرارش ميدهند. نگهباني كه واحد يموتي در
دست دارد پشت سر او ايستاده.
اشعــث
ما در
عالم برزخ داشتيم به حال خود گريه ميكرديم و به حال
آنهائيكه فرصت توبه دارند غبطه ميخورديم و به آنهائيكه
فرصت از دست دادند غصه ميخورد و حسرت به عمر از دست رفته،
چرا احضار كرديد؟
قاضــي
خودت را
معرفي كن.
اشعــث
اشعث
بن قيس دو بار اسير شدم. يكبار در زمان جاهليّت زمانيكه
پدرم را كشتند و بخون خواهي او عزم كردم در نتيجه اسير شدم.
بار ديگر وقتي اسلام آوردم بعد از وفات پيغمبر مرتد شده و به
حَضرِموت
رفتم و
چون خراج و زكوة ندادم بوسيله زياد ابن لُبَيد كه از سوي
ابابكر
به جنگ
من فرستاده شده بود اسير شدَم و چون بخشيده شدم ابابكر
خواهر خود ام فروه دختر ابي قحافه را به تزويج من در آورد و
من در قبيلة خود به عُرفُ النّار يعني بلندي آتش معروف
شدم. چون قبيلة خود را از روي بيخردي بكشتن دادم و علي مرا
به حيا كَته يعني مردي كه از روي غرور شانهاش را تكان
ميدهد معروف كرد پسرم محمد جزو كشندگان امام حسين
در كربلا
خواهد شد
دخترم جعده امام حسن
را مسموم
ميكند و چهل روز بعد از قتل علي بدرك واصل شدم. اي لعنت
بر من بهر حال از سوي عثمان فرماندار آذربايجان بودم تا
اينكه علي سر كار آمد.
قاضــي
چرا
هرزگي ميكردي؟
اشعــث
آدم
وقتي در قيد و بندي نباشد هر كاري براش مباح ميشود.
قاضــي
تا كي؟
سكوت
ميكند ضربهاي ميخورد چون مار به خود ميپيچد.
اشعــث
نامه را
كه باز كردم ديدم اي دل غافل. علي هم كسي نبود كه بگذارد
آب
خوش از گلوي آدمهايي مثل من پائين رود.
قاضــي
چي شد
كه دزد شدي؟ تو مادر زاد اهل دروغ و هرزگي و دوز و كلك
بودي. اصلاً فتنه گر و هيز و منافق بودي.
اشعــث
اين
حرفها چيه؟ من نماز ميخواندم صداي ضجّة مرا دو خانه
آنطرفتر ميشنيدند. مادر زاد چيه؟ همه پاك و بيگناه متولد
ميشوند.
قاضــي
دروغ
نگو اينجا جاي دروغ نيست
ضربهها
پي در پي ميشود و ضجّه و فرياد ميزند.
اشعــث
وقتي
زبانم را از حقيقت گويي باز بدارم.
بقفل
دهانش اشاره ميكند
بهتر
از اين سرنوشتي نخواهم داشت.
قاضــي
چي شد
كه بكار خلاف دست زدي؟
اشعــث
در يك
كلام، آخرت نسيه است و دنيا نقد.
قاضــي
به چه
اميدي فرمانداري آذربايجان را رها كردي. پُستي، مقامي چيزي
تو آب
نمك خوابانده بودي؟
اشعــث
نامه
علي كه آمد ديدم مرا از حكومت آذربايجان معزول كرده پس به
فكر
چاره افتادم. لذا آنجا را رها كردم آمدم كوفه تا نفوذي
معاويه در كوفه باشم.
قاضــي
بهتره
بگوئي جاسوس معاويه شدي.
اشعــث
هر چي
شما بگوئيد. تصميم گرفتم كه روزگار علي را سياه كنم و همين
كار را هم كردم. با خوارج همراه و شدم جاسوس معاويه.
قاضــي
قائلة
حكَميّت چه بود؟
اشعــث
قائلة
حكَميّت و فتنة خوارج را من عَلَم كردم.
منتظر
جواب ميماند. اما قاضــي فقط به او نگاه ميكند.
حتماً
ميخواهيد بگوئيد چرا؟ چون ميخواستم همانطور كه علي مرا
سرنگون كرده، سرنگون شود، علي نوري بود كه به همه گرمي
ميبخشيد و من ميخواستم خاموشش كنم.
قاضــي
حُكمت
را ميداني چيه؟
بالتماس
و ضجّه ميافتد.
اشعــث
ولي من
تقاضاي بخشش دارم.
قاضــي
توراه
بازگشتي براي خود نگذاشتي در يك كلام خلاصه كنم شخصيت تو
طوري است كه قابل دفاع نيست. اهل رشوه آنهم بكي، به
علي ميخواست رشوه دهد. دزد بيت المال.
اشعــث
اگر
دزدم كه هستم كمتر از مسند خلافت نخواهم دزديد. دزدي كه
ارزش
مال دزدي نداند دزد نيست.
قاضــي
فتنه
گر، جاسوس.
اشعــث
نفوذي
بهتر است.
قاضــي
كلمه
جاسوس بيشتر برازندة تو است، آشوبگر، منافق خلاصه همه چيز.
اشعــث
از همان
اول ميدانستم كه از شما آدميان خيري نيست باز هم. همان
علي كه
از همه فرشتگان و ملائك برتر است. شفيع قرار ميدهم كه با
آنهمه بدي نه من كه هر كس در حقش كرده باز هم بزرگ و
بخشنده و با گذشته، براستي كلمة آقا برازندة مولاست.
ابن
ملجم
پس چرا با علي دشمن شدي و با معاويه دوست و فتنه خوارج را
براه
انداختي؟
همچنان
سر و ته. سكوت ميكند.
قاضــي
امان از
اين جهالت. اين جهل شما بود كه مرگ را نصيب آل علي كرديد
و
خون بدل مسلمين
ريختيد و درياي اشك از چشمشان جاري ساختيد و ريشة دين را
سوزانديد و رايحة محبت را متعفّن نموديد و معناي انسانيّت را
خشكانديد. شما جماعت عوض آنكه گوش موعظه داشته باشيد و دل
ايمان بر كف، زبان عداوت در كام نهاديد و شمشير كينه بر كمر
بستيد. و عاقبت كاري كرديد كه علي ذوالفقار
غلاف كند
و كلنگ چاه كني به دست گيرد. بيرون...
اشعث
بهمراه دو مأمور و نگهبان همچنان آويزان خارج ميشود.
قاضــي
قانع
شدي؟
ابن
ملجم
اشاره به
شمشير سقف ميكند.
شايد بعضي چيزها
را از روي اجبار گفته باشد.
قاضــي
ما در
اينجا كسي را از روي اجبار وادار به سخن نميكنيم. قبل از هر
چيز نامه اعمال را نشانشان ميدهيم و سپس از روي آن
ميخوانند و بازگو ميكنند.
زندانبان
داخل شده و نامهاي را به قاضي ميدهد. قاضي آنرا باز كرده
و ميخواند. سپس رو به ابن ملجم ميكند.
قاضــي
در نامه
اعمالت نام قطام با تيتر درشت ثبت شده. از قطام برايمان
بگو از آن
نو عروس مرگ.
صحنة 8 - خواستگاري قطام- محلة بني كنده
خانهاي
كه در آن جايگاه خوارج است بدبدك
داخل
قفس كه به ديوار آويزان است و پرنده در حال خواندن، بر
روي طاقچه آئينهاي و پيه سوزي كه روشنائي صحنه را تكميل
كرده قطام دختر اخضر تيميّه در حال عجز و لا به است.ابن
ملجم متأثر عاقبت طاقت نميآورد.
ابن
ملجم
كيست
اين زن كه اينگونه بي تابي ميكند؟
اشعث
او قطام
دختر تيميّه است.
ابن
ملجم
حيف
نيست نكو روئي چون شما اينگونه جزع و لابه كند.
قطـــام
اگر تو هم جاي من بودي براي آن واقعه بجاي اشك خون
ميگريستي.
ابن
ملجم
بيست
روز است كه در اين منزل سكني گزيدم و همچنان شاهد بي
تابي شما بودهام اكنون با اين سخن شوق شنيدن آن واقعه در
وجود من مشتعل گشته پس محرومم مسازيد.
قطـــام
پدر و
برادر من در جنگ نهروان
بدست علي
كه شعارش ستاندن
داد مظلوم است و
خود ظلم ميكند كشته شدن و داغي بر دل من نهاد كه تا ابد
پاياني براي خاموش شدن شعلههاي جگر سوزم نخواهد بود مگر با
ريختن خون او و دريدن سينهاش و درآمدن جگرش همچون حمزه
.
ابن
ملجم
حيف
است زيبايي چون تو كينهاي چنان كوه بر دل داشته باشد.
قطـــام
تا داغ
دل به خون علي مداوا نكنم آرام نميگيرم.
به اشعث
از
ميهمان خود
پذيرايي نميكني.
اشعث خارج
ميشود.
تو گويي با اين اندوه كه چون كوهي آتشفشان و جودم را
مشتعل ساخته چه كنم؟ چگونه ميتوان شكيبا بود در حاليكه ياد
عزيزشان مرا در گرفتن انتقام مُصرتر ساخته و جز با كيفر دادن
علي آرام نميگيرد. چگونه آرام گيرم؟
ابن
ملجم
بيا در
زندگي از در صلح و صفا درآي.
قطـــام
با چه
كسي؟
ابن
ملجم با
من
قطام بعشوه
ميخندد
خوشحالم كه خواستگاري من ماية خندة شما
شد و لحظهاي زنگار غم از دل شما زدود.
قطـــام
خندة
من از جهت عقل بي مقدار توست. اهل كجائي؟
ابن
ملجم
يمن، چطور؟
قطـــام
آيا رسم
سرزمين ملكة سبا
چنين است
كه، دختري را كه پدر و برادر از
دست داده و آتش خشم و كين وجود او را پر ساخته به
خواستگاريش ميروند؟
ابن
ملجم
زيبايي و شادابي و دلكشي شما چنان قرار و آرام از من ربوده
كه به ناچار
تمام سنتها را به
زير پا گذارده و رسم جديدي را بنا نهادم تا پس از اين
سليمانهاي
جوان
سرزمين سبا
به رسم
من از ملكههاي زيباي محلة بني كندة كوفه خواستگاري كنند.
قطـــام
بالوندي
سليماني به گدايي و ژوليدگي تو نديده بودم تو چگونه
پادشاهي
هستي؟
ابن
ملجم
بگذار با لطافت و زيبائيت اين ژوليدگي برطرف شود اگر تو ملكة
من باشي.
قطـــام
خيلي
نرمش و كُرنش به خرج ميدهي، مقصودت چيست؟
ابن
ملجم
علت آن است اين مدتي كه در اينجا ميهمان بودم دل در گرو
عشقت بستهام
و
گرفتار گشتم.
قطـــام
با شيطنت
چه
نيكو، چه داري كه كابين من كني؟
ابن
ملجم هر
چه بگويي و هر چه بخواهي.
قطام
بقفس بدبده نزديك ميشود دستي به ميلهها ميكشد. پرنده از
وحشت خود را به ميلهها ميكوبد بعد عطرپاش را از روي طاقچه
بر ميدارد و در حاليكه آئينهاي در دست دارد قدم ميزند. به
خود نگاه ميكند، حول محور ابن ملجم كه نشسته چرخ ميزند.
گاهي عطر افشاني ميكند. ابن ملجم بي قرار و منتظر.
قطـــام
سه چيز
صداق من است اول سه هزار دينار دوم يك غلام همراه كنيزكي
خوبروي و سوم خاموش كردن آتش كينهاي كه در سينه دارم.
ابن ملجم
آندو را
پذيرفتم سومي را برگو كه در آرزوي سوختن وصال تو مرا مجال و
فرصتي نيست.
قطـــام
كشتن
علي پسر ابوطالب.
ابن
ملجم هر
چيز ممكن است جز قتل علي.
قطـــام
طوق
كنيزي من به گردن كسي ميافتد كه بتواند انتقام مرا بگيرد.
ابن
ملجم
آخر چگونه از براي من ميسّر ميشود.
قطـــام
وقتيكه
علي مشغول به امري باشد و از تو غافل.
ابن
ملجم او
بر همه چيز هوشيار است چگونه ميتوان او را غافل ديد؟
قطـــام
در يك حالت او از خود بيخود شده و از همه چيز غافل ميشود
و آن
هنگام نماز است.
ابن
ملجم
نماز؟! چگونه.
قطـــام
شنيده
بودم كه در جنگ صَفّين تير به پايش اثابت ميكند و چوب تير
شكسته ميشود امّا خدنگ آن در گوشت ميماند و درد جانكاه به
طبيب
اجازه نميدهد كه در حالت عادي خدنگ را از پايشان خارج
كند. راه چاره را از فرزند ارشد ابا الحسن جويا ميشوند. بهشان
ميگويند تير را فقط ميتوان به هنگام اداي نماز خارج كرد
چه كه در آن حال در حالت از خود بيخود شدن و ترس از خالق
خود از دنيا و ما فيها رها شده و ميتوان خدنگ را از پايشان
خارج ساخت و چنين ميكنند.
ابن
ملجم
هنگام نماز!
قطـــام
ناگهان
بر او شمشير ميزني و غفلتاً او را ميكشي پس اگر كشتي قلب مرا
شفا دادي و عيش خود را با من مُهنّا ساخته و بوصال خود خواهي
رسيد و اگر تو كشته شدي پس آنچه در آخرت به تو ميرسد از
ثوابها بهتر است براي تو از آنچه در دنيا به تو ميرسد.
ابن
ملجم
اكنون كه ترا موافق رأي خود دانستم پس بدان و آگاه باش
كه رازي را تا
كنون پوشيده ميداشتم جهت تو فاش ميسازم. سوگند به آن
خداي احد و واحد كه من باين شهر نيامدم مگر براي انجام
چنين مأموريتي.
قطـــام
بسيار
خوب پس من غلام مخصوص خويش و ردان بن مُجالد را با تو
همراه ساخته تا ترا در اين امر مهم ياري رساند.
ناگهان
خنجرش را از پهلويش بيرون كشيده و زير گلوي ابن ملجم قرار
ميدهد.
و
امّا اگر خواسته باشي كه به ريا از زبان من حرف بيرون
بكشي و دروغ گفته و به راز دل من آگاهي يابي بدان كه در
كشتن تو ترديد نخواهم كرد.
ابن
ملجم
شما از اين لحظه بانو و صاحب اختيار من خواهي بود.
قطـــام
بسيار
خوب، اكنون نيمه شب است. اگر به سنّت نهروانيها نماز شب
ميخواني كه سجاده بگسترانم.
ابن
ملجم
سجادة من دامن توست و محرابم كمان ابرويت و بوسه بر
چشمانت اجابت
نمازم.
قطـــام
با دلي
مالامال از اعتقاد سخن ميگوئي.
ابن
ملجم
زباني كه آهن را نرم كند و تير مژگاني كه به كمان ابرو رها
شود و دامي كه
به كمند گيسو بافته آيد اختيار از كف هر صاحب اعتقادي
ميربايد.
بُكش مِهرم چه حاصل گر ربايد دل زمن ايمان زمن مه
چهرهاي چون تو
ابليس
در قدرت فريبندگي و مكر زن همين قدر بگويم كه اگر زن از
جنس آدم
نبود هر آينه تقديسش نموده و سجدهاش ميكردم. چون ما
شياطين بلا استثناء نر هستيم. جنس ماده نداريم حالا چرا؟ چون
ما جنس زن را خوب ميشناسيم كه چه مكاري است قرآن دربارة
منِ شيطان گفته كيدٌ صغير اما دربارة زن گفته كيدٌ عظيم
براي همين ما با جنس زن مخالفيم و تنها جنسي كه ماده ندارد
جنس ما شياطين است. بدل نگيريد اين حكمت خداست كه ما ماده
نداشته باشيم حالا چرا؟ من كه سر درنياوردم.
صحنة 9 - زندان - زمان حال
صحنه
خاموش فقط ساية قاضي بر روي پردة سفيد منعكس ميشود.
قاضــي
اي
روسياه، ديدي چگونه از دو طرف فريب خوردي او از عمروعاص كه
به
چنين روزت افكند و اينهم از قطام. روحت به چشم خمار او
تسخير شد و مرغ جانت به يك اشارة او پر كشيد و شدي بندة او.
ابن
ملجم
من بندة مخلص خدايم.
قاضــي
تو بندة
آني كه در بندِ آني. دلي كه همواره به ياد خدا ميتپيد پس
از آن به
ياد قطام تپيد و به تيغ نگاهش مُردي و شد آنچه كه نبايد
ميشد.
ابن
ملجم
مرد به تيغ زن نميميرد كه خوار ميشود. از قطام بگو. خيلي
دلم ميخواهد
بدانم كه پايان كارش چه شد؟
قاضــي
وقتي
مردم دانستند كه قطام هم در اين توطئه دستي داشته به سوي
مسجد
اعظم كوفه كه بدروغ در آنجا معتكف شده بود تا از نتيجة عمل
ناجوانمردانة تو آگاهي يابد هجوم برده تا تكه تكهاش كنند
امّا قطام متوجه شده و ميگريزد ولي مردم او را به چنگ
آورده و به سزاي اعمالش ميرسانند. آدمي بخسر الدنيا و
الآخرت تو نديده بودم بر گو كه او چه قولي به تو داد كه
اينگونه شيفتة او شده و فريبش را خوردي؟
صحنة 10 - قبرستان - صحنة انتزاعي
مردهاي
در بخشي از صحنه فقط خون استفراغ ميكند. مردهاي همچنان
كه دست و پا ميزند كف از دهانش خارج ميشود گويي در حال
جان كندن است. مردهاي تا نيمه از قبر بيرون آمده ميخواهد
خود را بالا بكشد امّا صداي پارس سگهاي درنده كه در حال
جويدن او هستند اجازه نميدهند كه از قبر خارج شود و همچنان
فرياد و تقّلا ميكند. از قبري شعلههاي آتش بيرون ميزند.
مردهاي مرتب از قبر بيرون ميآيد و به داخل ميجهد مردهاي
ديگر شكم بسيار بزرگ و ورم كرده كه مدام درد ميكشد گويي
وضع حمل دارد. ابن ملجم داخل قبري گداخته و دودي كه در
اطرافش موج ميزند، قبر بطور عمودي قائم بر صحنه قرار گرفته
است. نكير
و منكر
با
چهره هايي سوخته و مهيب و گرز بدست و قوي هيكل از دو پاية
زيرين قبر بيرون آمده و در دو طرفش در حال سؤال و جواب قرار
ميگيرند. مار غايشه
دور
بدن او پيچ و تاب ميخورد.
هــر
دو
با فرياد
راستش
را بگو.
ابن
ملجم ما
ديدم هر كسي روي كار مياد، دين خدا را ملعبة خودش قرار
ميدهد،
قرآن را به نفع خودش تفسير ميكند. اون ميكشد اينطرف، اين
ميكشد اونطرف. گفتيم اَلحُكُم لِلّه، حكم، حكم خداست و لا
غير. علي كيه؟ معاويه كيه؟ خدا، وقتي خدا هست چرا بايد مطيع
بندة خدا باشيم، علي راه نفس ما را بند آورده بود.
نكير
و منـــكر گوئي دو طرف ديوار قبر را فشار ميدهند.
هر
دو
از علي
بگو. راستش را هم بگو.
ابن
ملجم ما
ميگفتيم كسيكه اينطور عبادت ميكند!
نكـيـــر
مگه
چطور عبادت ميكرد؟
ابن
ملجم تا
سر حد بيهوشي!
هر
دو
ديگه؟
ابن
ملجم و
آنطور لباس ميپوشد.
منـــكر
چگونه
لباس ميپوشيد؟
ابن
ملجم
كرباسي بسيار درشت و نعلينش از ليف خرما.
هر
دو
ديگه؟
ابن
ملجم و
آنطور غذا ميخورد.
هر
دو
چگونه؟
اكنون
قبر هر لحظه تنگ و تنگتر ميشود.
ابن
ملجم
هرگز
طعامي سير نخورد. روزها با شكم گرسنه قناعت ميكرد و نخل غرس
ميكرد و شبها افطار نكرده نانش را بسائل ميداد و به بيداري
و خون جگر خوردن و مشقّت كشيدن در بندگي خدا بروز ميآورد.
حال
قبر را هر دو از بالا به طرف زمين فشار ميدهند.
گاهي
ريزههاي نان جوين را با زيت تليد ميكرد و بيشتر اوقات آنقدر
نان جوينش خشك بود كه پوست و نخالة جوي آن بر رويش پيدا
بود و آنقدر سخت بود كه اگر بدست نميشكست آنرا بقوت زانو
ميشكست.
هر
دو
ديگه؟
ابن
ملجم
ما
گفتيم اين آدم نميتواند دست به شمشير ببرد آنهم به اسم
اينكه
ميخواهد از خدا و پيغمبرش دفاع كند، فهميديم اين قدرت طلبيه
عليّه كه ما را به صَفّين كشاند. اگر نه يك بندة عارف، يك
بندة مشتاق وصل به خدا، دست به مُقاتله و جنگ و ستير
نميبرد. پس متحد شديم گفتيم نه معاويه كه در پول و ثروت و
مستي و فساد غرقه است و نه. علي كه با وجود ظاهر موجهش،
دست از خلافت و حكومت نميكشد. گفتيم خدا.
نكـيـــر
علي
بايد چيكار ميكرد تا به نظر شما خوب و موجه ميشد؟
ابن
ملجم
بايد
دست از حكومت ميكشيد. طبق نصّ صريح قرآن، حكومت
فقط براي خداست.
مار
باو نيش ميزند.
منـــكر
در اصل
نه حكومت كه همة هستي از آن خداست.
نكـيـــر
به منكر
تا
اينجا قبول
به ملجم
امّا مگر
پروردگار عالميان، طبق نصّ صريح
قرآن بر روي زمين خليفه تعيين نكرده؟
ابن
ملجم
خليفگي خدا مخصوص پيامبران خدا بوده نه آدمهاي معمولي. مگر
قرآن بلد نيستي. اَلحُكم لِلّه يعني چه؟
نكير
ميخواهد حركتي كند كه منكر مانعش ميشود. اكنون قبر از چهار
طرف تنگ و كوچك شده است و ابن ملجم داخلش مچاله ميشود.
مار نيش ديگري ميزند.
منـــكر
از كجا
معلوم نگاه تو به قرآن نگاه محض و درست و منطبق با روح
وحي
باشد؟
ابن
ملجم بپيشاني پينه بستهاش مشت و ضربههاي پي در پي
ميكوبد.
ابن
ملجم
اينها
جاي داغ نيست. اين پينهها بر اثر سجدههاي طولاني و مكرر
بوجود
آمده. ما حرف
نميزديم، عمل ميكرديم شب تا صبح ضجّه ميزديم. قرآن
تلاوت ميكرديم. عبادت ميكرديم. چه شبهاي طولاني كه بيدار
ميمانديم. صبح تا غروب روزه ميگرفتيم. ذكر ميگفتيم، نماز
ميخوانديم، چه كسي ميتوانست در برابر حقانيّت ما مقاومت
كند؟ آنهمه عبادت، آنهمه تهجّد، آنهمه سختي و مشقت، آنهمه
رنج و تَعَب...
بزحمت حرف ميزند
تنها
علي بود كه راه گلوي ما رو بند آورده بود.
بريدهبريده حرف
ميزند و
گرنه معاويه و عمروعاص در برابر قوت وجود ما كسي نبودند. اين
علي بود كه راهي براي ظهور ما باقي نميگذاشت. از هر طرف
ميرفتيم ميديديم علي از سالها پيش آنجا حضور دارد. و همينها
ما را ميگداخت و آتش ميزد. و ما گفتيم علي بايد توبه كند
به خاطر قبول
حَكَميّت.
مار به
او نيش ميزند.
نكـيـــر
شماها در
صَفّين علي را مجبور به پذيرفتن حكَميّت كرديد و حال آنكه
علي
با يك چنين اقدامي مخالف بود و بعد كه ابوموسياشعـــري
ساده لوح نادان ذليل عمروعاص شد.
شدت
فشار قبر نفس ابن ملجم را بند آورده. آه و نالهاش هم
شديدتر شده و در ضمن در قبر مچالهتر ميشود.
همين
شماها بوديد كه علي را مجبور كرديد، توبه كند. در اصل اين
شماها بوديد كه فريب خورده بوديد نه علي و اين شما بوديد كه
بايد توبه ميكرديد نه علي. آنوقت در عوض توبه رو در روي
علي ايستاديد، مقابله كرديد به رويش شمشير كشيديد و يكقدم هم
از موضوع خود پا پس نكشيديد.
منـــكر
حتي در
روز چهاردهم ماه رمضان يعني چهار روز قبل از آنكه اين
جنايت
فجيع را مرتكب شوي آيا شبيب ترا منصرف نكرد.
ابن
ملجم به
زحمت
شبيب؟
قاضــي
از پشت
پنجره
خودت را به حماقت نزن شبيب بن بَجرهرا ميگويد.
صحنة 11 - خانه شبيب بن بَجره -
زمان گذشته
ابن
ملجم
شبيب تو
از قبيله اشجع و پيرو خوارج هستي، در اين مأموريت كسب شرف
دنيا و آخرت در آنست.
شبــيب
يابن
ملجم مادر به عزاي تو بگريد، انديشة امري هولناك كردهاي
چگونه به
اين آرزو دست توان يافت؟
ابن
ملجم
چندان ترسان و بزدل مباش. در مسجد جامع كمين ميكنيم و
هنگام نماز
فجر با كمك وردان غلام مخصوص قطام بر وي ميتازيم و كارش را
يكسره ميكنيم و دل خود را شفا ميبخشيم و خون خود را باز
ميجوئيم. خون از براي خون، خون به پاداش خون، خون در
برابر خون.
شبــيب
زبان تو
عجيب ميفريبد آدمي را. به پشتوانة چه چيزي بايد بتو ايمان
آورم.
ابن
ملجم
عمروعاص و قطام بنت اخضر.
شبــيب
عمروعاص
در مصر و دسترسي بدو در اين وقت اندك ناممكن امّا بايد مرا
پيش قطام برده تا مطمئن شوم.
صحنة 12 - زندان - زمان حال
دو
نگهبان با مشعلهائي كه شرارههاي آتش به طور موحشي از آن
فوران ميكند و همراه با صندوقي كه بيشتر به تابوت شبيه
است بوسيلة دو نگهبان مأمور برزخ آن را به داخل هُل داده
وارد شده و در وسط صحنه قرار ميگيرند و چهار نفري با دستهاي
خود ضربههاي پي در پي با يك ريتم و آهنگ مخصوص كه شكل
خبر كردن دارد بروي صندوق ميزنند. در صندوق گشوده ميشود و
صداي به هم خوردن زنجيز به گوش ميرسد. طلحه زنجير به پا
پر سر و صدا و هراسان و لنگان و پرشتاب در حاليكه وجود شاخهاي
پيچ در پيچ قوچ در دو طرف سر او بروي گوشهايش سنگيني ميكند
بهمراه دو مأمور با مشعل از صندوق خارج شده و در وسط صحنه
قرار گرفته و خود را معرفي ميكند.
طلــحـه
طلحه
پسر عبيدالله و او پسر عثمان و او پسر عَمر و وي پسر كعب و همو
پسر سعد و اينهم پسر تيم و اين آخري پسر مرة قرشي تيمي
معروف به طلحه الجود اهل مكّه از طايفة قريش كنيه ابومحمد
از كُبار اصحاب و از عُشرة مبشّره تولد 28 قبل از هجرت مقتول
به سال 36 هجري در جنگ جمل يعني چهار سال جلوتر از ابن
ملجم كشته شدم. يك شخصيت چند وجهي كه هر وجهش به وجه
ديگرش متفاوت است رويهم اين 64 سال عمر را به خوشي
گذراندم امّا به آرزويم نرسيدم.
قاضي
اشاره ميكند. طلحه روي كنده استنطاق مينشيند.
ابن
ملجم
اين همان چيزيست كه با خواسته من جور است. از خودت بگو.
طلــحـه
از معدود
افرادي بودم كه در عرب جاهليّت به نوشتن و خواندن
آشنايي داشتم و از اولين كساني هم هستم كه اسلام آوردم،
عرب برق شمشير مرا در جنگهاي اُحد، خندق، تبوك و عمدة غزوات
پيامبر ضرب المثل كرده. در جنگ اُحد مجروح شدم. در حجةُ
الوداع حضور داشتم و از اصحاب ششگانة شورا بودم. پس از مرگ
عثمان علي قبول خلافت نكرد. گروهي از بصريان سوي من آمدن
تا خلافت را بپذيرم امّا من نپذيرفتم چون ميدانستم كه هنوز
اين كار خلاف است زيرا مردم به علي اجتماع كرده بودند. در
آنروز امام فرمود ياران پيغمبر بيايند، نخست مهاجر و انصار كه
بايشان ابتدا كنند همه آمدند جز من و زبير كه پيغام داديم هر
كه مسلمانان پسندند ما نيز پسنديم.
ابن
ملجم
ميبينيد
يك يار وفادار.
قاضــي
اختلافت
با امام بر سر چه بود؟
طلــحـه
ما
اختلافي نداشتيم، دوست بوديم، فاميل بوديم، با هم سختي
كشيديم، با هم
سيلي خورديم، با هم زخم خورديم، خلاصه همه جا با هم
انقلاب كرديم. پيامبر كه از دنيا رفت، راه ما كم كم جدا شد.
علي به سُنّت پيامبر و حكم قرآن و شأن خودش معتقد بود، من
نه. او كشيد كنار من رفتم وسط او چيزي نگرفت من
برعكس، خلاصه بعد از وفات پيامبر، من بزرگ مكّه
و
مدينه
بودم.
اسلام به ضرب شمشير من و امثال من سر بر آورده بود. شخصيت
معروف، اصالت خانوادگي، صحابي پيامبر، جهادگر، شجاع، بخشنده،
فقير نواز و... باز هم بگويم.
قاضــي
چرا رو
در روي امامت قرار گرفتي؟
طلــحـه
ماجرا از
وقتي شروع شد كه خليفة سوم را كشتند.
ابن
ملجم
اينها
ميگويند تو هم يكي از كشندگان او بودي درست است؟
قاضي
همچنان كه نامهاي را ميخواند نكير و منـــكر داخل شده و
طلحه را بكنده زنجير ميبندند. و دو نگهبان دو مشعل را يكي
به صورت و ديگري به پشت سر او نزديك ميكنند.
طلــحـه
ما طالب
خونخواهي او بوديم.
قاضــي
ادعاي
خونخواهي تو هم مثل صفات ديگهاي كه شمردي پوچ و تو
خالي بود كه بايد شخصيت تو را كامل ميكرد چيزيكه در همة
زمانها مرسوم است يكي را ميكشند بعد مدّعي خونخواهي مقتول
ميشوند. يقين دارم كه تو رسماً و شخصاً در قتل عثمان دست
داشتهاي.
طلــحـه
همچنانكه
درد ميكشد
چرا يك چنين
كاري بكنم؟
نكـيـــر
خلافت.
طلــحـه
من و
خلافت!؟
منـــكر
تو با
عثمان مخالف بودي؟
طلــحـه
آري...
آري... شديداً مخالف بودم. من نگران خليفه بعد از او بودم.
سرشناسان بسياري بودند كه شاهين خلافت بر سرشون پرواز
ميكرد. من بايد جلو ميافتادم بهانه هم داشتم. كارهاي
نسنجيدة خليفة سوم، مثل حراج بيت المال، روي كار آمدن
آدمهاي بدسابقه، دور شدن از اصل اسلام. اينها اگر گناه نيست
بگو؟
منـــكر
همة
اينها بهانه بود. بگو چرا خانهاش را محاصره كردي و سخت بر او
تنگ
گرفتي؟
مشعلها
بصورت او نزديكتر ميشوند. گريه ميكند.
طلــحـه
ولي
باور كنيد كه من او را نكشتم. بخدا نكشتم. اگر خدا را قبول
داريد
نكشتم.
منـــكر
حداقل
جزو قاتلانش كه بودي؟
نكـيـــر
مگر
امام نگفت عثمانو آزاد كن؟
طلــحـه
چرا؟ امر
بآزاد كردن نمود.
نكـيـــر
تو چه
كردي؟
طلــحـه
گفتم تا
وقتي بني اميه را مجازت نكني، آزادش نخواهم كرد.
منـــكر
و بعد او
را كشتيد و بخونخواهي قيام كرديد.
قاضــي
فكر
ميكرد خيلي زيرك است.
منكر
در حاليكه سيخي به طلحه فرو ميكند.
منـــكر
يكي را
ميكشند و بعد مدعي خونش ميشوند. درسته؟
طلــحـه
با ناله
من
چيزي براي خليفه شدن كم نداشتم، در مسلماني سابقه داشتم.
زحمت كشيده بودم،
شمشير زده بودم حتي سيلي خورده بودم، فقط شانس نداشتم.
چرا من نبايد خليفه ميشدم؟ مگر من چه چيزييم كمتر از علي
بود؟
فرياد ميزند
از
عثمان كمتر بودم؟
نكـيـــر
فكر
كردي اگر خليفه را بكشي يكقدم به خليفه شدن نزديكتر ميشوي؟
طلــحـه
نزديكتر
شدم. امّا مردم به پسر ابوطالب رجوع كردند.
منـــكر
و حسادت
تمام وجودت را پر ساخت.
نكـيـــر
آنهم
شب و روز.
قاضــي
خليفه
شدن شرايط ميخواهد كار هر كسي نيست، سواي دانش و آگاهي و
زهد و تقوا خصوصيات متعدد ديگري هم ميخواهد.
طلــحـه
خصوصيات
من شمشير و ثروتم بود. چي از اين بالاتر؟
منـــكر
پردهها
را بالا بزن چه در درونت گذشت ما آنروز را داريم ميبينيم.
طلــحـه
وقتي
مردم به علي مراجعه كردند. گفتم پرنده پريد. از همانجا
مخالفت ما بالا گرفت.
عدهاي
در حاليكه پيراهن خونين را بيرق كردهاند غوغاكنان و همهمه
كنان و پاي كوبان و فرياد زنان و قيح كشان از طرفي وارد
شده و هيجان گونه از طرف ديگر
صحنه خارج ميشوند.
و
ما پيراهن خونين عثمان را بيرق كرديم.
منـــكر
داري
بهانه مياري و يك راز بزرگ را از ما پنهان ميكني، نامه
اعمالت چيز
ديگري است.
طلــحـه
كه چرا
خروج كرديم؟
نكـيـــر
كه چرا
مخالفت ورزيديد، حرف و حديث درست كرديد بيعت شكستيد و
بالاخره خروج كرديد.
قاضــي
چه خوب
شد دارند تشريف ميآورند هم اكنون حقيقت در برابر ما معلوم
خواهد گشت.
عمّار
ياسر 94 ساله با سر و صورتي خونين و زخمي و ناتوان با
پيراهني بلند يكدست سفيد گويي از آسمان فرود ميآيد.نيزهاي بر
پشت و تيري شكسته بر بازو دارد.
عمّار
چه
خبره؟ چرا درد و غم ما را زياد ميكنيد و اينهمه حقايق
ميشنويد،
ميبينيد باز هم ما
مجبوريم از دل تاريخ هجرتي داشته باشيم آخر اينهمه عناد و
دشمني براي چيست؟ پدر و مادر من جزو اولين شهداي اسلام
بودند و ياران من، تن و بدن مجروح مرا از زير شكنجة ابوجهل
نجات
دادند و عاقبت همان ابوجهل توسط عبدا... بن مسعود در جنگ
بدر سر از بدنش جدا كرد و به خدمت پيغمبر آورد. اسلام يعني
نابودي جهالت.
قاضــي
چه خوب
شد كه جناب عمّار تشريف آوردند. شما در جنگ صَفّين
بوديد.
عمّار
من در
صَفّين شيخ الاصحاب بودم با 94 سال سن به جنگ مسلمان
نماهايي
رفتم كه با تعصّب بيهودههشان ريشة اسلام را از سر نفهمي
ميخواستند
بخشكانند.
قاضــي
يك جنگ
نابرابر.
عمّار
يك جنگ
تلخ و آن ظهور فساد در سپاه علي كه به پيدا شدن خوراج
منتهي
شد. يك گروه خشك و متعصّب هيچ نفهم كه شعار فريبندهاي را
علم كردند و سخت رو در روي علي قرار گرفتند امثال ابن
ملجمها. تعصب پوشالي، خدا ترسان بي غرض مؤمني كه نه اهل
خيانتاند و نه مزدور كسي امّا علي را همينها كشتند، علي را
همينها به گناه و كفر متهم كردند. فراوانند آدمهايي كه با
دزدي و حق النّاس، به ديگران انفاق و گذشت ميكنند و فكر
ميكنند كه بهشت از آن آنهاست. روزگارِ كرور كرور انسان را
تباه و سياه ميكنند تا به خيال خود روزگارِ معدودي به رفاه
و خوشبختي بگذرد امّا نميدانند كه پروردگار جاي حق نشسته و
روزي انتقام سختي از آنان گرفته و دمار از آنان در خواهد
آورد. مگر ميشود پايههاي يك زندگي يك حكومت يك نظام و
سيستمي را بر روي فشار و زور و ظلم و ستم بنا نهاد.
مگرباتعدّيو جبر و خفقان ميتوان زندگي كرد يا مملكت داري
نمود.
معاويه آنچنان از خود راضي و گستاخ شده بود كه حتي لعن
علي را در قنوت نماز مرسوم كرده بود آنچنان سياهي و خفقان
بر دوستداران مولا سايه انداخته بود كه حتي در تنهايي جرأت
ابراز محبت خود به مولا را براي نزديكان خود نداشتند. حال شما
نتيجهاش را نه بعد از هزار سال كه دهها هزار سال خواهيد ديد
كه كداميك نامش در تاريخ بشريت به نيكي و جوانمردي و
سلحشوري زنده ميماند. ناگفته پيداست آنكه به فريب و ظلم و
خدعه متوسل ميشود محكوم به فناست. مگر اين چند روزة زندگي
چه ارزشي دارد كه آدمي اينقدر خود را به تعفن دروغ و به
لجنِ پايمال نمودن حق آلوده كند. ميآيند براي ديگران كسب
آبرو كنند غافل از آنكه حيثيت و آبروي خود را به گند و
كثافَت ميكشانند. از سقوط پايههاي دشمن همين طلحه مانع
شد. براي مسلط شدن بني اميه بر سرنوشت اسلام همينها زمينه
سازي ميكنند. اينها خدا را صادقانه عبادت نميكنند و بازيچة
خناس اند و مزد نميگيرند. اينها كه براي رضاي حق، حق را
ميكشند و دستشان به خون آغشته نيست. همينها كه
متعصّبترين مقدسان اند و كفر، ياراني فداكارتر از اينها ندارد
و خود را شيعة علي ميدانند و علي، دشمناني بدتر از اينها
نداشت. طلحه از آن مارقين مؤمنان بي ديني است كه فقط به
ثروت و مستغلاّتش ميانديشيد. عابدِ مقدس مآبِ زاهدِ شب زنده
دارِ متعصّبِ از دين به در رفته. همينها هستند خيليها بعد از
جنگ مثل طلحه و زبير شدند و به ديگران خنديدند.
شناخت رسول اكرم، ابوسفيان، حضرت علي و معاويه، امام
حسين و يزيد آسان است امّا شناخت طلحه و زبير و ابن ملجم
بس دشوار و مشكل كه پس از پنجاه سال سابقه درخشان در
اسلام و افتخار سبقت در ايمان و هجرت و جهاد ناگهان دشمن
شماره يك مولا ميشوند. دو پير موي سفيد كرده و يك جوان در
دين سوار بر شتر مست كينه و حسادت اينان در برابر خدعه و
نيرنگ عمروعاص كمر خم كردند و به چند تكه پوست و مركب كه
آيههاي قرآن بر آن نقش بسته بود دل و دين خود باختند. مولا
حجّت تمام كرد و بارها گفت من قرآن ناطقم، منم قرآن محمد
(ص) امّا گوشها كر و چشمها كور و دلها سنگ بود. من هميشه به
دنبال شناختن قوم شقي بودم چون پيامبر به من فرموده
بودند:
صــــدا
عمّار تو
به دست قومي شقي و ستمگر شهيد خواهي شد.
عمــّار
و من
به دنبال آن قوم بودم تا اينكه عاقبت در صَفّين شهيد شدم
و بر من
معلوم گشت كه قوم شقي كه ريش مرا بخون خضاب كرد همان
ابايزيد است و متحيّرم كه چطور فراموش كرديد كه در روز فتح
خيبر رسول خدا درباره ولي خود علي مؤمنان فرمود
صــــدا
اول
كسي هستي كه داخل بهشت ميشوي از امّت من و شيعه تو بر
منبرهايي از نور باشند.
عمــّار
و در
غدير خم فرمود: مَنْ كُنْتُ مَولاه فَهذا عليٌ مَولاه
عمار در
هالهاي از نور محو ميشود.اكنون طلحه بر روي همان كندة
بازجوئي نشسته و نكير و منـــكر همچون بختك بديوارة طرفين
صحنه چسبيدهاند. آن دو مشعلدار همچنانكه با آتش او را
ميسوازنند.
منـــكر
حقيقت
را بگو، چرا از مدينه خارج شديد، گرة اون راز بزرگ را باز
كن. و
گرنه شمشيري كه از سقف آويزانست بحركت در آمده و بر روي
سرت سقوط خواهد كرد.
طلحـــه
ما
مدينه را پر كرديم از اعتراض
ناله و فرياد
ميكند
دارم ميسوزم.
ابن
ملجم
پس علت اصلي خروج تو اين بود؟! من كه باورم نميشه.
طلــحـه
گفتم
بايد كاري بكنم كه هم ثروتم حفظ شود هم بتوانم رقيبها را
از سر
راه بردارم و هم به قدرت برسم.
ابن
ملجم
بخاطر يك چنين موضوع بياهميتي رو در روي علي ايستادي؟!
طلــحـه
ما
چارهاي جز خروج نداشتيم. لذا به بهانة انجام عمرة مفرده
از مدينه
خارج شديم.
ابن
ملجم
علي
متوجه نشد؟
طلــحـه
چرا
متوجه شد. خيلي خوب هم فهميد او زيركتر از اين حرفهاست.
عمره
مگر با حمل سلاح
سازگاره؟ ما كلي در كاروان شمشير و سرنيزه بار شتر كرديم امّا
مانع نشد او همشيه ميگفت بسنّت پيغمبر قصاصِ قبل از جنايت
وجود ندارد. تا وقتيكه رسماً اعلام جنگ كرديم و بصره را به
تصرّف خودمان در آورديم.
ابن ملجم مات و
متحير
چه كسي را سراغ داري كه در برابر عشوههاي رنگ به رنگ
دنيا بايستد و دلش نلرزد زيرا دنيا به مانند زني افسونگر و
طنّاز است.
همه
فيكس ميشوند.
ابليــس
به تماشاگر
يا
للعجب از آز بني بشر كه اشتهاي عجيبي دارد براي پوشيدن
جبّة آتشيني كه
تا مغز استخوان را ميسوزاند.
به طلحه
پنجاه
سال جهاد كردة، عبادت كردة و بزعم خودت از دنيا بريدة امّا
بدون اينكه خودت بفهمي در متن فتنة دنيا بودي و خودت خبر
نداشتي. دنيا در من خلاصه شده دنيا يا بعبارتي من به تناسب
علاقة آدمها از همان زاويه، چشم و ابرو نشان ميدهيم.
به
تماشاگر
عابدي؟ از راه عبادت ميام. سياستمداري؟ از راه سياست
ميام. صاحب ثروتي؟ صاحب جمالي؟ زورت زياده؟ متفكري؟ خزانه
داري؟ وزيري؟ كاسب گمنام و جزئي هستي؟ هر چه باشي آنچنان
از روزن غفلت و خودباوري تو وارد ميشوم كه ناگهان ميفهمي
در دامم به بازي مشغول و راه برگشتي هم نداري.
محو
ميشود.
قاضــي
كي ترا
كشت؟
طلــحـه
اون
عنوق منكسره.
ابن
ملجم
مطمئني؟! مروان كه تحت امر تو بود.
طلــحـه
بود،
امّا منو كشت تا به خيال خودش، انتقام گرفته باشد.
شمشير
رها شده و بخشي از پيشاني او را ميبرد.
قاضــي
با تغيّر
باز هم
دروغ! مطمئني؟
طلــحـه
زياد نه
شمشير رو
به بالا ميرود.
قاضــي
پس چرا
اون گردن شكسته را مسئول مرگ خود ميداني؟
طلــحـه
غوغاي
جنگ بود و تير از همه طرف ميباريد.
ابن
ملجم
يعني
آنهمه آرزو، آنهمه ثروت، رؤياي خلافت، پوچ و توخالي بود.
طلــحـه
يك
چيزي بدتر از اينها، همه به گور رفت.
قاضــي
معروفه
كه امام با جنازة تو صحبت كردند. در همان ميدان جنگ،
يادت هست چي گفتن؟
صحنة 13 - جنگ جمل
-
زمان گذشته
غوغاي
جنگ، صداي طبل و شيپورها، چكاچك شمشيرها و شيهه اسبها از
بيرون. دو گروه متخاصم بر صحنه، مقابل يكديگر در حال صف
آرائي و رجز خواني. طلحه و زبير در دو سوي هودج. ابليس در
لباس يكي از سربازان حضور دارد. در طرف مقابل فرمانده بيرق
به دستكنار پردة سبز ايستاده.
فرمانده
فراموش
كرديد كه خداوند در قرآن دربارة رسول و وصي و نايباش فرمود
ألقيا في جَهَنَّم
كُلَّ كَفّارٍ عَنيد
.
سربــاز
شما دو
نفر بيافكنيد در دوزخ هر كفر پيشة سركشي را.
فرمانده
آيا
درباره او نفرمود اَنا قَسيمُ الجَنّة و النّار.
سربــاز
او
تقسيم كنندة بهشت و جهنّم است.
فرمانده
و عَليٌ
واضِعٌ اَقدامَهُ
في مَحَلٍ وَضَعَ الله يَدَه
.
سربــاز
و علي
بر جايي پاي نهاد كه خداوند دست نهاده بود.
طلــحـه
از
ايمان و عقيدة خويش دست كشيده و راه خطا پيمودهايد در برابر
نهضت
ما در برابر مكتب ما ايستاده و راه جهنّم را بر خود هموار
ساختهايد.
فرمانده
چرا
دشنة جور و ستم بر قلب بي كينه و پر مهرش فرو مينشانيد.
ر
ا و ي
از ميان
سربازان عبور ميكند
جنگ جمل براي
علي سخت دردآور بود. بر
روي دوست. بر روي همسر پيامبر شمشير كشيدن بسيار ناگوار بود
امّا حكم خدا چيز ديگريست.
خارج
ميشود و صداي زن از داخل هودج كه زبير و طلحه در دو طرفش
نگهباني ميدهند.
صـدايزن
خلاف
قانون عمل كرديد، عصيان بر خدا و رسولش روا ميداريد.
فرمانده
سربازان، شما بازيچة غرضهاي اين بزرگان طلحه و زبير وام
المومنين شدهايد و براي دين به جنگ دين آمدهايد.
ابليس
علي مجرم است.
صداي
زن
شما
خيانتكاريد كه از سنّت پيغمبر راه كج نموديد.
فرمانده
خيانتكار
شمائيد كه حتي خيانت خود را براي اغفال خود و ديگران
توجيه ميكنيد و در مسير حركت نهضت سنگ مياندازيد.
صداي
زن
شما
انحراف ايجاد كرديد.
فرمانده
ما يا
شما كه به انشعاب دست زديد. تفرقه بوجود آورديد. جبهه را
تضعيف كرديد در كنار رسالت و امت اختلاف داخلي ايجاد كرديد.
جبهة فرعي ميگشائيد. عقدههاي رواني و مسائل شخصي را طرح
ميكنيد و به تسويه حسابهاي خصوصي ميپردازيد.
سربــاز
مقابل پرده
مولا،
زبير و طلحه با ام المؤمنين است. دو مردي كه در راه
مجاهدت و بزرگي اسلام جنگها كردن، رنجها كشيدن بد جوري گير
افتاديم با آنها چه كنيم؟
صــــدا
جنگ.
سربــاز
چگونه،
مگر ميشود؟ مگر آنها بر حق نيستند؟
صــــدا
اي مرد!
تو مرد را به حق ميشناسي يا حق را بمرد؟
سربــاز
توان
پاسخ ندارم، درمانده و عاجزم.
صــــدا
من
ميگويم. حق را خود ملاكي است كه بايد آنرا شناخت و مردان
را بايد
بدان سنجيد.
يك
سربـاز
يا
قالِعَ اَلبابِ اَلّتي عَنْ هَزِّها عَجَزَتْ اَكُفَّ اَربَعوُنَ
و اَربَع
.
سربازيديگر
اي
بركنندة دري كه دستهاي چهل و چهار تن ياراي تكان دادن
آنرا نداشت.
طلــحـه
ما از
راهي كه ميرويم پا پس نخواهيم كشيد.
فرمانده
شما
زنجرههائي هستيد كه در پرورش فاختة هودج سوار، سرهاي خود را
بباد خواهيد داد.
گر نبودي خوف، دُرها سفتمي آنچه در دل بود يكسر گفتمي
ليك با اين قوم
كه كورند و كر چون توانم گفت اوصاف قمر
سربازان
شما از ترس بندگان خدا، به خدا پشت كرديد. مراقب باشيد، كوفه
و موشهايش قصد جويدن طناب خلافت را دارند. آنهم به كمك
هودج نشين شتر سرخ موي.
صـداي
زن
ببنديد
آن چاك دريدة ياوه گوي هرزهاش را كه نزديك است بين ما
جدائي
و
تفرقه اندازد.
تيري
به سينة فرمانده نشسته و او بر زمين سقوط ميكند. ناگهان
شمشيرها از غلاف بدر آمده و سربازي پرچم اسلام را بر ميدارد
و به جان يكديگر يورش ميبرند. پرچم اسلام گاهي بر زمين
افتاده و كسي او را بر ميدارد. كشته ميشود و باز ديگري پرچم
را بر ميدارد. ساية صحنة جنگ بر پردة سفيد. هودج بر شتر،
دستهايي كه مهار شتر را ميگيرند امّا رها ميشوند.
ر
ا و ي
در جنگ
جمل 98 دست كه مهارناقه را داشتند قطع گشت امّا ناقه
سر پا بود آخر الامر لشكر مولا شتر را عَقَر نمودند تا اينكه شتر
بسينه بزمين افتاد و مالك در جنگ سه بار بر جماعتي كه
اطراف شتر بودند حمله كرد و هر بار يك پاي شتر را قطع مينمود
تمام
حركات سايههايشان بر پردة سفيد نقش ميبندد.
اما
شتر سقوط نكرد! عنقريب بود كه سربازان علي به شك بيافتند
كه
چگونه است شتر بر يك پاي بايستد!؟ شايد محملنشين هودج سوار
بر حق باشد كه علي فرياد زد:
صـــدا
يا حسن
بزن آن پاي چهارم شتر را كه شيطان آنرا سر پا نگه داشته
است و
چنان شد.
ساية
ابليس همچون بر روي پردة سفيد كشيده شده و محو ميشود.
ر
ا و ي
بالاجبار
امالمؤمنين تسليم شد و امان خواست. گويند لشكر امام 20
هزار كه فقط 1700 نفر پياده و سواره شهيد شدند و لشكريان
متخاصم 30 هزار كه 13 هزار كشته شدند.
با
خاموش روشن صحنه، جنگ تمام ميشود و كشته هايي كه از طرفين
بر صحنه نقش بسته. هر كس به دنبال كشته خود. طلحه در ميان
كشتهها، چهار نفر پيداست كه فرماندههان قشوناند بهمراه نفر
پنجمي كه پرچم اسلام را در دست دارد وارد شده و در ميان
كشتهها به جستجو ميپردازند. پيداست به دنبال كشتة بخصوصي
ميگردند. طلحه از ميان كشتهها سربلند ميكند.
طلــحـه
رو به
تماشاچيان
وقتي جنگ مغلوبه
شد، خيليها كشته شدند. يك عده هم
فرار كردند مثل زبير عدهاي هم اسير شدند مثل ام المؤمنين.
من لابه لاي كشتهها افتاده بودم. درست همينطور كه ملاحظه
ميكنيد يك وري. ديدم پسر ابوطالب با چند نقر از يارانش بين
كشتهها قدم ميزنند. به من كه رسيد
آن
پنج نفر بالاي سر طلحه رسيده و ميايستند.
فرمودند
اين شخص شكنندة بيعت من و آغاز فتنه و آشوب در ميان امت
من بود. اين مرد،
يعني من
اشاره به خود
ميكند
مردم را به كشتن من، يعني علي و خانوادهام دعوت ميكرد
بعد به يكي از يارانش دستور داد كه مرا بنشانند.
يكي
از فرماندهان چنين كرده و طلحه را مينشاند.
بعد
از آنكه مرا نشاندند امام رو كرد بمن و گفت اي طلحه حقيقتاً
آنچه را كه پروردگارم به من وعده داده بود به آن رسيدم
تو هم نيز به وعدة الهي رسيدي
بخود اشاره ميكند
يعني
من. بعد رو به يارانش كرد و گفت: اين جنگ جمل را به خاطر
داشته باشيد. اين جنگ افروزان براي امري چون خلافت، گردن
كشيده بودند كه اصلاً شايستگي آنرا نداشتند و قبل از آنكه به
آرزوي خود برسند گردنهاي كشيدة آنان شكسته شد.
صحنة 14 - زندان - زمان حال
قاضــي
تو كشته
شدي و پوسيدي و رفتي اكنون فكر ميكني با كه محشوري؟ با
پيغمبرت؟
طلــحـه
من با
اعمالم محشورم
اشاره به
زنجيرهاي پايش ميكند
اين
زنجيرها اعمال
من اند كه به پاهاي من بسته شده و راه گريز را بر من
بستهاند و محصول آن اين آتشهاي مشعل.
قاضــي
اگر
دوباره به دنيا بيايي حاضري توبه كني و در ركاب علي شمشير
بزني و
يار و ياورش باشي؟
طلــحـه
ميخواهيد مرا فريب دهيد. با اينكار اسم من از تاريخ محو
ميشود. هرگز،
اشتباه من همين بود كه بيشترين عمرم را صرف اسلام كردم.
اگر از روز اول دشمني خود را با اسلام قويتر ميكردم يقين
خليفه شده بودم.
ابن
ملجم با
اينكه ميداني در آن دنيا چه عواقبي گريبانت را خواهد فشرد و
در آتش
جهنّم خواهي سوخت باز هم با علي دشمني ميكني؟
طلــحـه
صد بار
اگر دنيا ميآمدم باز هم سَبّ علي ميكردم ميداني چرا؟ چون
دشمني
|